غزال (قسمت22)

26 مهر 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   448 بازدید   |


غزال (قسمت22)


از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. با لبخندی از او تشکر کردم دست در دست او قدم به جلو برداشتم به در چوبی و قهوه ای رسیدیم جلو رفتم در را بوسیدم و پشت جمعیت ایستادم. کمی به جلو کشیده شدیم اما ناگهان با فشار جمعیت به عقب رانده شدیم. دختر مرا به گوشه ای کشید و گفت: صبر کن بیا از طرف شیشه بریم. راستی اسمت چیه؟
گفتم:غزال.
گفت:اسم من فاتنـه
گفتم:چی؟
گفت:من پاکستانی هستم ما به فاطمه، فاتن میگیم.
حیرت زده نگاهش کردم و گفتم: تو کجایی هستی؟ عربی.. پاکستانی ...ایرانی... کدوم؟
خنده ای کرد و گفت: همونطور که گفتم پاکستانی هستم اما خواهرم با یه مرد عرب شوهر کرده و من بفهمی نفهمی چیزهایی یاد گرفتم.
گفتم: چه خوب ایرانی حرف میزنی.
اینبار خندید و گفت: مثل اینکه خیلی علاقه داری سر از زندگی من در بیاری؟ پدر من ایرانیه.
لبخندی زدم و گفتم: معذرت میخوام اما خیلی دوست داشتم بدونم یه پاکستانی چگونه ایرانی و عربی هم صحبت میکنه برام جالب بود.
مرا کشید و خودش پشت من ایستاد و گفت: همینطور جلو برو اینور و اونور هم نرو.
به شیشه محکم تکیه دادم. اینبار او از من سوال کرد: گفتی کجایی هستی؟
گفتم:اصلیتم اصفهانیه اما تهران ساکنم.
گفت:به به... اصفهانی ها لهجه شیرینی دارند اما تو نداری.
گفتم: خب دیگه یادم رفته.
ناگهان دردی در سینه ام احساس کردم زنی سیاه رو بلند قد و هیکلی با آرنج محکم بر سینه ام نواخته بود. از درد خم شدم. فاتن نگاه غم زده ای به من کرد و خود را سپر من ساخت و گفت:
مراقب باش اینا برای اینکه بتونن جلو برن به زور متوسل میشن. زیارتشون چه فایده ای داره در صورتی که باعث درد و رنج دیگران میشن.
بالاخره با فشار به جلو رانده شدم دستم را دراز کردم اما دستم نمیرسید. پابلند نمودم اما تلاشم بی ثمر ماند. فاتن دست مرا کشید حس کردم هر آن ممکن است دستم از کتفم کنده شود. مرا به جلو کشید میله ضریح را در دست گرفتم و خود را جلو کشیدم. پیرزنی ناتوان و خیس از عرق که صورتش به سرخی گراییده بود زیر دست و پا چادرش از سرش افتاده بود و نفس نفس میزد. او را نیز به جلو کشیدم نفس راحتی کشید و با نگاهش از من قدردانی کرد. آنگاه سرش را به ضریح چسباند و های های گریه اش بلند شد. درون ضریح را نگاه کردم پر از پول و جواهر بود. چشمم به قبر مطهر افتاد که روی آن پارچه ای سبز کشیده شده بود.بوی عطر و گلاب گریه و ناله التماس و خواهش از هر طرف ضریح می آمد.آهی کشیدم و آرام زیر لب گفتم: 
السلام علیک یا ضامن آهو، السلام علیک یا غریب الغربا... السلام علیک یا امام رضا.
سرم را به ضریح چسباندم و گریستم و گفتم: ای امام رضا منم مثل تو غریبم هیچکسی رو ندارم. مادرم مرده... نغمه رو هم از من جدا کردند.... پدرم اسیر درد خانمان سوزه. یا امام رضا میدونم که تو خودت منو طلبیدی چون میدونستی من کسی رو ندارم سرپناهی ندارم تا یه هفته رو پیش تو سر کنم یا امام رضا ای ضامن آهو دیگه از سرگردانی خسته شدم کمکم کن تا سرپناهی همیشگی و مستحکم بیابم. یا غریب الغربا تو رو به بزرگیت به من رحم کن... تو رو به جان جوادت رو از من برنگیر و دست رد به سینه ام نزن. ناامیدم نکن آقاجان... میدونی غریبی چقدر سخته... میدونی سرگردونی و سردرگمی چقدر دردناکه. آقاجان دیگه نذار غم به سراغم بیاد دیگه طاقت ندارم بخدا قسم طاقت ندارم.
و های های گریستم طوری که به هق هق افتادم. چشمهایم را بستم و بوی عطر و گلاب ضریح را فرو بلعیدم ضریح را بوسیدم دستی بر ضریح کشیدم. دلم نمیخواست به هیچ عنوان از آنجا دور شوم اما فشار جمعیت به من فهماند که دیگران هم میخواهند زیارت و درددل کنند به ناچار برگشتم. فاتن دست مرا گرفت و به سرجای خود برگشتیم. هیچکدام دوست نداشتیم سکوت دیگری را بشکنیم.چشمهای مشکی و بادامی فاتن قرمز شده بود پوست سبزه و بانمکش خیس از اشک بود.در دل گفتم تو چه دردی داری و از امام چه حاجتی میخواهی؟
به گفته فاتن آنها همراه کاروانی به ایران آمده بودند برای زیارت آقا و تا چند روز دیگر مشهد مهمون آقا هستند. با هم قرار گذاشتیم که هر شب همینجا همدیگر را ملاقات کنیم.خیلی خسته بودم و خوابم می آمد.بیرون آمدم و وارد محوطه بزرگ حیاط شدم چقدر بزرگ بود همه جای حرم را به دقت نگاه کردم. دیگر پلکهایم به من اجازه نمیداد باید چند ساعتی میخوابیدم. زنان و مردانی را دیدم که گوشه ای را اختیار کرده بودند و دراز کشیده و به خواب رفته بودند. من نیز وارد ایوان طلایی شدم گوشه ای خلوت گیر آوردم زانوهایم را توی شکمم جمع کردم و چشمهایم را روی هم گذاشتم چند ساعتی خوابیدم. احساس کردم پاهایم سوزن سوزن میشود بلند شدم تا دراز بکشم که صدای نقاره بلند شد خوب گوش دادم با آهنگ خاصی این جمله زده میشد رضا رضا رضاجان، رضا رضا غریب، رضا رضا جان ، رضا غریب.
بعد از قطع شدن آن صدای اذان بلند شد با اشتیاقی خاص بلند شدم تا وضو بگیرم و اقامه نماز کنم.
مثل باد چند شب گذشت. از آشنایی با فاتن بی نهایت خوشحال و سرمست شدم.آنها صبح روز بعد به پاکستان سفر میکردند.او از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید که خدا این سعادت را نصیبش کرده که به پابوس امام رضا بیاید با روی گشاده از من خداحافظی کرد و رفت. من هم فردا باید به سمت تهران حرکت میکردم.اما میخواستم یک شب دیگر بمانم دلم نمیخواست به این زودی دل از اینجا بکنم اما چیزی در دلم میگفت رفتنی باید برود این حس را خود آقا بر دل تک تک مسافرانی که به دیدنش می آمدند، می انداخت. چند بار به زیارت آقا رفتم اما سیر نمیشدم.بیاد حرف فاتن افتادم که میگفت:
از همانجا هم سلام دهی آقا زیارتت را قبول میکند. امام چشمش به همه هست و همه را میبیند.این همه فشار و لگد و مشت آقا را ناراحت میسازد و راضی به این زیارت نیست. به خود قبولاندم که بیش از این مزاحم آقا نشوم پس به جای همیشگی ام برگشتم و دراز کشیدم صبح باید مشهد را ترک میگفتم.
صبح زود به زیارت آقا رفتم اما آنچنان شلوغ بود که از همانجا گفتم به امید دیدار آقای من. من میخواهم بروم دلم نمیخواست نگاه از ضریح بردارم اما ناچار بودم و باید میرفتم چمدان را تحویل گرفتم و راهی ترمینال شدم.
اتوموبیلی کرایه کردم و آدرس خانه را دادم. بعد از رسیدن به خانه زنگ در را فشردم کلید داشتم اما خواستم زنگ بزنم.همدم خانم گفت: بله بفرمایید.
صدایم را سنگین کردم و گفتم: منم در رو باز کنید.
صدایش تغییر کرد و گفت: شما؟
با صدای خود اینبار گفتم: خاله همدم منم غزال لطفا در رو باز کن.
همدم از خوشحالی فریاد زد طوری که صدای فریادش را میشنیدم که میگفت: مژگان مژگان غزال اومده. سیمین خانم غزال برگشته.
وارد شدم از کارهای همدم خنده ام گرفت ...عمو جواد را دیدم که چمن ها را آب میداد و متوجه ورود من نشد سلام کردم و گفتم:عمو جواد چطوری؟ خسته نباشی.
او سرش را بلند کرد با دیدن من لبخندی زد و شیر آب را بست و گفت: سلام دخترم چطوری؟خوش گذشت؟مامان و بابا خوب بودن آره؟
با روی گشاده گفتم: خیلی ممنون بله به شما سلام رسوندن.
تشکر نمود از او اجازه خواستم وارد شوم. او به کار خودش مشغول شد. با ورود سیمین همدم و مژگان و سر و صدای بابک و بهارک چمدانم را به زمین انداختم و به سمت آنها دویدم.
روزها پشت هم سپری میشد فصل زمستان میرفت و تابستان جایگزین آن میشد. ماهها پشت هم مثل برق سپری میشد تا اینکه سه سال گذشت سه سال در امنیت و آرامش بودم. دیگر نگران آینده و روزها نبودم گاهی به همدم در امور آشپزی کمک میکردم. مژگان نیز با مردی ازدواج کرد و ما را ترک نمود. سیمین نیز فرزندی به دنیا آورد و نامش را بهادر گذاشت. پسری شیرین و با نمک بود. مدتی بود آزار و اذیت پسر همسایه تمام ذهنم را مشغول کرده بود. جرئت بیرون رفتن از خانه را نداشتم زیرا با دیدن من به دنبال من می آمد و اگر من خرید یا کاردیگری داشتم او نیز قدم به قدم مرا همراهی میکرد. برای راه برگشت نیز مرا اسکورت میکرد و به خانه میرساند حرفی نمیزد فقط با من می آمد و میرفت.
با خود گفتم شاید میخواهد من را امتحان کند ببیند چطور دختری هستم سر به زیر یا نه از آن دخترهای سر به هوا و شیطان. اما کم کم این رفت و امدها یک عادت شده بود هر وقت بیرون میرفتم مثل کسی که از قبل مویش را آتش زده باشند او را دم در منتظر میدیدم. تا اینکه یک روز او را همراه یک پسر منتظر خودم دیدم اخمی کردم. سرم را پایین انداختم طوری وانمود کردم که اصلا متوجه حضور آنها نشدم. آنها نیز دنبال من براه افتادند. پسرشلوار تنگ و چسبانی به پا داشت و پیراهن سفیدی که آستینهایش را بالا زده بود. همان مدل مو اما از نظر چهره کوچکترین شباهتی بهم نداشتند. هر دو آدامسی در دهان داشتند و با بدترین وضع میجویدند. ایرج امروز با روزهای گذشته اش فرق داشت. حرفها و حرکات زشتی از او سر میزد پشت سر من صداهایی در می آورد که بیشتر به دیوانه های زنجیری شباهت داشت. با خود گفتم چه شده او که تا دیروز لال بود حالا چه بلبل زبون شده است. پسر که ایرج او را رضا صدا میکرد زبان باز کرد و گفت:
چه دختر سر به زیر و سنگینیه ایرج.
ایرج در جوابش گفت: آره آخه پولی که خانم جانش بهش داده گم کرده و دنبال اون میگرده.
رضا خنده کنان با ناز و عشوه گفت: وای خدا مرگم بده نکنه اونو بزنه.
اینبار ایرج پاسخ داد: آخی گناه داره ...بیا بهش پول قرض بدیم.
قدمهایش را تند کرد از کنار من گذشت ناگهان روبرویم ایستاد طوری که راهم سد شد. ایرج گفت: سلام خانم خانمها کجا میری؟
ساکت شدم و چشم به زمین دوختم رضا با تمسخر گفت: میره خونه خاله قزی.
از این حرفش خنده ام گرفت اما هر طوری بود جلوی خود را گرفتم با خشم هر دو را نگاه کردم و از کنار آنها گذشتم. خریدم را کردم و سریع با قدمهای بلند و تند وارد خانه شدم و در را پشت سر خود بستم. کیسه های خرید را روی میز آشپزخانه گذاشتم از سنگینی وزن آنها روی بند بند انگشتاتم جای گذاشته بود .همدم با دیدن من چهره اش را درهم کرد و با لحن مادرانه اش گفت: خدا مرگم بده خسته شدی ..رنگت پریده بیا برات آب قند درست کنم.
با عجله لیوانی را پر آب کرد و چند حبه قند انداخت و با قاشق بهم زد و به من خوراند. دستم را گرفت و مرا روی صندلی نشاند. سر یخچال رفت و چند شیرینی برایم آورد، رو به من کرد اشاره به شیرینی ها کرد و گفت: بخور بخور تا ضعفت برطرف شه مگه من نمیگم غذا خوب بخور گوش نمیدی که اینم نتیجه اش.
در همین حین سیمین که بهادر را در آغوش داشت به آشپزخانه آمد با مشاهده من با تعجب رو به همدم کرد و گفت: چی شده؟چرا غزال انقدر بیحاله؟
همدم رو به سیمین که نگران بود کرد و گفت: هیچی ضعف کرده.
سیمین بطرف من آمد انگشتان باریک و کشیده اش را روی پیشانی من قرار داد مدتی نگه داشت و گفت: تب نداری که چی شده هان؟
ابروهای باریک و کمانی اش را در هم گره کرد که چهره زیبایش با این اخم زیباتر شد.آهی کشیدم نمیتوانستم به آنها بگویم چند روزی است پسر همسایه مرا اذیت میکند ممکن بود فکرهای بد بکنند و یا سبک سری را از طرف من ببینند با همدم هم نمیشد صحبت کرد زیرا ناخودآگاه بر زبان می آورد. نمیدانستم چه باید بکنم ممکن بود این مزاحمتها بیشتر شود و به گوش آقای سالاری برسد او هم مرا مقصر بداند ولی خدای من چه باید میکردم. باید خودم از پس آن بر می آمدم و به او میفهماندم این مزاحمتها هیچ معنایی ندارد. جز آبروریزی طرفرین چیزی در بین ندارد... آره باید خودم جلویش می ایستادم باید خودم از پس مشکلاتم بر می آمدم.
با این فکر رو به سیمین کردم بلند شدم بهادر را در آغوش گرفتم او خنده کنان سرش را در سینه ام پنهان ساخت گفتم: چیز مهمی نیست کمی احساس ضعف کردم که همدم خانم با مهربونیش منو شرمنده کرد.
همدم تک سرفه ای کرد و گفت: من که کاری نکردم دخترم مقصر خودتی تو هم مراقب بچه ها هستی هم کمک من میکنی تازه خرید بیرون هم انجام میدی.
سیمین با شنیدن این حرفها گفت: هوشنگ که اومد حاضر شو تا تو رو ببره دکتر.
خندیدم گفتم: ای بابا سیمین جان چیزی نشده که برم دکتر یک ضعف کوچیک بود که برطرف شد.
سیمین با اصرار گفت: نه چند روزیه که میبینم رنگ روی درست و حسابی نداری و سرت رو بین دستات میگیری حتما باید بری.
بهادر را به همدم سپردم دستان گرم و مهربان سیمین را در دست گرفتم درچهره زیبایش خیره شدم و گفتم: به جون خودت قسم من چیزیم نیست اما اگه دوباره اینطوری شدم حتما میرم دکتر باور کن راست میگم.
سیمین لبخند گیرایی زد که دندانهای سفید و مرتبش نمایان شد بعد گفت: باشه در ضمن دیگه نمیخواد خرید کنی. به شهرام میگم خودش خرید کنه این چند روز هم از خودت بیشتر مراقبت کن تا بهتر بشی.
حرفش را تصدیق کردم او بهادر را از آغوش همدم گرفت و از آشپزخانه رفت با دور شدن او همدم گفت:
میبینی چقدر سیمین دوستت داره... باور کن همیشه میگه من غزال رو خواهر کوچکتر خودم میدونم.از این حرف همدم حس کردم سیمین را چقدر دوست دارم و دوری از او مرگ من است.نفس راحتی کشیدم با نقشه ای که درسر داشتم میدانستم که دیگر از شر مزاحمت ایرج در امان خواهم بود.
یک روز برای تهیه وسایل نقاشی بهارک روانه بازار شدم بر حسب اتفاق ایرج را دیدم مات و مبهوت مرا مینگریست. از دیدن او سرجای خود میخکوب شدم به سمت من آمد رنگ برویم نماند حس کردم الان است که از ترس غش کنم و نقش خیابون شوم آب دهانم را به سختی قورت دادم میخواستم پا به فرار بگذارم که رودرویم قرار گرفت... نفس نفس زنان به او خیره شدم او هم همینطور... تصمیم خود را گرفتم باید جلو او می ایستادم اگر امروز اینکار را نمیکردم فردا از این بدتر میشد ممکن بود کار دیگری از او سر بزند. نفس تازه کردم و با عصبانیت گفتم:
آقای محترم شما چی از جون من میخواید؟ چرا باعث آزار و اذیت من میشید؟
ایرج که انتظار چنین برخوردی را از طرف من نداشت کمی آرام جا خورد و با دستپاچگی گفت: من میخوام با شما صحبت کنم.
سرد نگاهش کردم و گفتم: خب بفرمایید.
گفت: من به شما علاقه دارم میخوام پدر و مادرم را برای خواستگاری شما بفرستم.
خیره نگاهش کردم و گفتم: خوبه چه کار خیری و خدا پسندی.
از کنار او عبور کردم قدمهایش را تند کرد و به من رسید میدانستم که دارد مرا دست می اندازد با تمسخر گفت:
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
نگاه تندی بر او کردم و هیچ نگفتم ادامه داد: با شما صحبت میکنم.
غضب آلود نگاهش کردم و گفتم:
شما که چنین قصدی دارید چرا باعث آزار و اذیت من میشدید با اون دوست مسخره تون که مثل دیوونه ها بود سرراهم قرار گرفتید و حرفهایی رو که لایق خودتون بود نثار من کردید؟
پوزخندی زد و گفت: خب کسی که قصد ازدواج داره باید تحقیق کنه ببینه دختره چه جور آدمیه .الکی که نمیشه ازدواج کرد.
میان حرف او پریدم و با نفرت نگاهش کردم از طرز فکرش کلافه شدم صدایم را کمی بلند کردم و با عصبانیت گفتم:
با آزار و اذیت و مسخره کردن میفهمی دختره چه جور آدمیه؟ در ثانی ازدواجی که پایه و ستونش مزاحمت باشه معلومه چه سرنوشتی داره حالا هم خواهش میکنم بیش از این مزاحم نشید.
ایرج سوتی کشید و با گستاخی تمام پا جلوی من گذاشت اما من به موقع پا عوض کردم و تعادل خود را حفظ نمودم. چنان با خشم و نفرت به او نگریستم که وادار به معذرت خواهی شد و از سر راهم کنار رفت.
برای دومین بار بود که تعجب زده با خود میگفتم مگر در نگاه من چیست که اینطور حساب کار خودشان را میکنند.شانه هایم را بالا انداختم خوشحال بودم که از پس ایرج برآمدم اما میدانستم او به این سادگی ها دست بردار نیست.خرید کردم و به خانه برگشتم.چند روز از این موضوع گذشت ...اینبار با بهارک برای خرید بیرون رفتم که ایرج نان به دست پشت در ایستاده بود تا مرا دید پشتش را کرد و سرش را پایین انداخت. از این عکس العمل او بسیار خوشحال شدم پس دیگر از مزاحمتهای او خبری نبود. هیجان زده فشاری به دست بهارک وارد کردم که ناله اش بلند شد.از او معذرت خواهی کردم و براهمان ادامه دادیم. قرار بود دایی بچه ها از آلمان به ایران بیاید.به خواسته سیمین قرار شد به سلیقه بهارک لباس انتخاب کنم برای خود نیز باید کمی خرید میکردم.
به گفته سیمین خانم برادرش هم برای اولین بار عازم ایران بود و این مهمانی به مناسبت ورود ایشان به این خانه بود اینطور که سیمین خانم میگفت برادرش مدتی به خارج رفته پیش برادر بزرگترش که دکتر میباشد. به هر حال همدم خانه را مثل دسته گل تر و تمیز میکرد وسایل کهنه جایشان را با وسایل نو عوض میکردند.
سیمین سراز پا نمیشناخت بعد از ده سال میخواست برادرش را ببیند مدام دستور میداد اینکار را بکنید.. این چیز را بخرید مواظب رفتار و کردارتان باشید و از همه مهمتر از بابک میخواست شیطنت و بازیگوشیش را مدتی کنار بگذارد.
این دو روز برای سیمین خیلی دیر میگذشت.احساس میکرد چند سال باید بگذرد تا این دو روز سپری شود.از هیجان شبها خوابش نمیبرد و مدام به ساعتش مینگریست و روز شماری میکرد.چقدر انتظار سخت بود آنهم برای خواهری که برادرش را ده سال ندیده پیش خود مجسم میکردم که برخورد آن دو بعد از گذشت اینهمه سال چگونه است؟ فردا قرار بود همه به پیشواز بروند من بهادر را نزد خود نگه داشتم تا سیمین آزادی بیشتری داشته باشد.همگی با دسته گلهای بزرگ و گران قیمتی که از قبل سیمین سفارش داده بود راهی فرودگاه شدند. بهارک و بابک را نیز همراه خود بردند.
تقریبا ساعت 11 بود که با صدای بوق و خنده سکوت خانه درهم شکسته شد.صدای خنده و دست زدنها و خوش آمد گویی های سیمین و تعارفهای آقا شهرام این نوید را به من داد که برادر سیمین امده است.از سر و صدای زیاد بهادر که به زور خوابانده بودمش بلند شد.حیران چشمان درشتش را به من دوخت با پشت دستهای تپل و کوچکش چشمهایش را مالید آنگاه خیره مرا نگریست لبخندی زد و دستهیاش را از هم گشود منظورش را درک کردم و او را بغل گرفتم.خنده ای کرد و سر به شانه ام گذاشت.آرام آرام پشت او زدم پس از مدتی احساس کردم خوابیده چون حرکتی نمیکرد او را خواباندم و رویش را پوشاندم.لباسم را مرتب کردم نگاهی در آینه انداختم از چهره و سر و وضع خود راضی بودم.اتاق را ترک کردم و به جمع پیوستم.سیمین را دیدم که با چه شور و شوقی به همدم دستور میداد تا به بهترین نحو پذیرایی کند.
امروز با روزهای دیگر فرق داشت تمامی لامپهای خانه روشن بود خانه نیز مقدم این مهمان را تبریک میگفت. سیمین امروز به همدم کمک میکرد و مدام در رفت و آمد بود. سیمین تا چشمش به من افتاد خندان به سمت من آمد مرا در آغوش کشید و سراغ بهادر را گرفت به او لبخندی زدم و گفتم:
تبریک خالصانه منو بپذیر. سیمین جان بخدا قسم وقتی تو رو اینطور شاد و خندون میبینم در پوست خودم نمیگنجم. امیدوارم همیشه تو رو اینگونه ببینم در ضمن از بابت بهادر اصلا نگران نباش.
بوی اسپند فضای خانه را در برگرفته بود برادر کوچک سیمین خانم همراه برادر بزرگش با همسر و پسرش آمده بودند. سیمین خانم از شوق گریه میکرد و گاهی در آغوش من میرفت. من نیز از هیجان و شادی اشک در چشمانم حلقه بسته بود خوشحال بودم که سیمین را اینطور شاد و پرنشاط میبینم. بهارک و بابک نیز سر و صدای عجیبی راه انداخته بودند.
پسرک هشت ساله ای را با موهای بور و چشمانی آبی و پوستی سفید نظرم را جلب کرد فکر کردم باید پسر برادر بزرگتر سیمین باشد غریبی میکرد، وقتی بابک و بهارک با او صحبت میکردند به انگلیسی چیزی میگفت که باعث حیرت آن دو میشد. بابک و بهارک به فارسی چیزهایی به او میگفتند گاهی هم با دست و چشم و ابرو حرکاتی انجام میدادند که من و پسرک به آنها میخندیدیم و آن دو عصبی او را مینگریستند اما این را نمیدانستند که بیچاره زبان این دو را نمیفهمد.
خیلی دوست داشتم برادر و زن برادر سیمین را ببینم اما احساس حقارت و خجالت میکردم با اصرار سیمین روانه اتاق پذیرایی شدم که آنها آنجا با دوست و فامیل گرم صحبت بودند.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.