این داستان: زورآزمایی خورشید و باد



روزی خورشید و باد باهم در حال گفتگو بودند و هرکدام نسبت به دیگری ابراز برتری می‌کرد. باد به خورشید می‌گفت که من از تو قوی‌تر هستم. خورشید هم ادعا می‌کرد که او قدرتمندتر است.
گفتند بیایم امتحان کنیم. در این فکر بودند که دیدند مردی در حال عبور است و کت به تن دارد.
باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش بیرون آورم. خورشید گفت پس شروع کن.
باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت آن مرد می‌کوبید، در آن هنگام، مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد؛ دکمه‌های آن را بست و با دو دستش نیز آن را محکم چسبید.
باد هرچه کرد، نتوانست کت مرد را از تنش بیرون آورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت:
عجب آدم سرسختی بود! هرچه تلاش کردم موفق نشدم مطمئن هستم تو هم نمیتوانی.
خورشید گفت تلاشم را می‌کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهر خورشید بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت، دید که ناگهان هوا تغییر کرد. با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.
با تابش مداوم و پر مهر خورشید، او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او نیز می‌شود! پس به آرامی کت را از تن خارج کرد و روی دستان خود قرار داد.
باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشیدِ پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می‌بخشد، بسیار از او که میخواست به زور کاری را انجام دهد، قوی‌تر است.

پند شماره 17:
مثل خورشید باشیم و عشق و محبت را بدون هیچ انتظاری به دیگران ببخشیم.
0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. سایه یأس می شود دیوار، حجاب، باور فاصله ها
    می شود مهری بر لب و از یاد رفتن
  2. لقمان حکیم گفت:
    من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛
    و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم؛
    که هیچ دارویی بهتر از “محبت” نیست !
    کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟
    لقمان حکیم لبخندی زد و گفت؛
    “مقدار دارو را افزایش بده !! ”
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.