غزال (قسمت23)

3 آبان 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   1 نظر   512 بازدید   |


غزال (قسمت23)

سیمین دستم را به گرمی در دست گرفت و با خود به درون اتاق برد. نگاهی به اطراف کردم با لبی خندان به آنها نزدیک شدم. مرد چهارشانه ای با صورتی براق و اصلاح شده که لباس مرتب و شیک بر تن داشت، همسرش را ویکتوریا معرفی کرد. زنی با اندام موزون و زیبا با موهای صاف و قهوه ای. اما هیچکدام از آنها چشم رنگی نبودند برخلاف پسرشان. سیمین بعد از احوالپرسی با آنها مرا بطرف چند نفر مرد و زن که گرم صحبت و خنده بوند برد. از پشت سر جوانی را دیدم آراسته و قد بلند. سیمین دست روی شانه آن مرد گذاشت. صورت مرد بطرف ما برگشت، خدایا این صورت... این قیافه چقدر برایم آشنا بود. سریع به گذشته برگشتم سلام و احوالپرسی کردم اما حواسم به گذشته و خاطرات آن زمان بود. 
مرد نیز ابروهایش را درهم گره کرد او نیز به فکر فرو رفته بود که مرا کجا دیده. قیافه من نیز انگار برای او آشنا بود خدای من این مرد این مرد را کجا دیدم.... که چیزی مثل برق از ذهنم گذشت... وای خدای من این مهمان شخصی بود که درعتیقه فروشی برای اولین بار جیبش را زدم و در چهره او دقت کردم.
او نیز مرا شناخت، خنده ای کرد و گفت: خوشبختم خانم حالتون چطوره؟
کوچکترین نشانه ای از تمسخر یا بدجنسی در قیافه آرام او ندیدم. انگار مرا شناخته و بروی خود نیاورد. آن نگاه مثل دفعه اول گیرا بود. در چشمانش چه چیزی بود که مرا اینگونه به خود جلب میکرد. عرق سردی روی پیشانی ام نشست رنگم پریده بود و بدنم سرد سرد بود. سرم درد گرفت طوری که سیمین نگاهی کرد و با تعجب گفت:
چی شده غزال؟چرا رنگت پریده؟ حالت خوش نیست؟
گفتم: چیزی نیست از این شلوغی و ازدحام سرم درد گرفت.
لبخندی زد و با دلسوزی گفت :
یه کم تحمل کن الان مهمونا میرن. برو قرص مسکنی بخور تا کمی آروم بشی.
از این همه محبت او احساس نفرت کردم. باید کاری میکردم.. حتما او به سیمین خواهد گفت که من چکاره هستم. به او میگوید دختری که تو سرپرستی بچه هایت را به او سپردی دزد است دزد. خدای من آنوقت سیمین و همدم که او را بخاطر مهربانی هایش مادربزرگ صدا میکردم چه میگویند و در مورد من چه فکری میکنند. 
لیلا لعنت به تو اگر تو مرا وادار نمیکردی الان من به چنین مصیبتی گرفتار نمیشدم. باید از اینجا میرفتم خودم میرفتم بهتر و سنگین تر از این بود که بیرونم کنند. تحمل آن را نداشتم که سیمین درون چشمان من بنگرد و بگوید تو دزدی کردی آن هم از برادرم. تو دزدی بودی و من نمیدانستم. نه باید با پای خود میرفتم.
چه زود دوره خوشی من به پایان رسید. خدایا چرا باید اینطور شود و من که تازه مزه خوشی و خوشبختی را چشیده ام باز باید روانه خانه غم شوم. چرا بجای او کس دیگری نبود چرا باید برادر سیمین آن شخصی باشد که من جیب او را زدم.. بغض شدیدی راه گلویم را بسته بود.
سعی کردم خودم را کنترل کنم سرم را برگرداندم که دیدم برادر سیمین مرا مینگرد تا نگاهم به نگاهش گره خورد لبخندی زد. اشک امانم نداد و بر روی گونه ام ریخت... اشکی که مدت یکسال جاری نشده بود به سمت آشپزخانه رفتم، مادربزرگ مشغول جمع و تمیز کردن ظروف بود.مرا که دید تعجل کرد و گفت: چی شده؟
گفتم: سرم درد میکنه... خنده ای کرد و گفت: خب این دیگه گریه داره دخترم؟ بیا بیا به تو مسکن بدم تا آروم شی.
دستم را گرفت و مرا روی صندلی نشاند بیخبر از اینکه فردا صبح او را ترک میکردم.
برادر سیمین نیز وارد آشپزخانه شد، درخواست یک لیوان آب کرد. مادربزرگ که مشغول هم زدن غذا بود به من اشاره کرد زیرا دستش بند بود... ترسان و لرزان لیوان را آب کردم و به دستش دادم... چند لحظه مرا نگریست و گفت:
غزال خانم خیلی خوشحالم که شما رو دیدم میخواستم با شما کمی صحبت کنم و بعد آرام دور شد.
نه جای من دیگر در آن خانه و در میان آنها نبود حتما برادر سیمین میخواست خودم اقدام به ترک خانه کنم. باید میرفتم صبر کردم مهمانها که رفتند و شب با سیاهی اش فرا رسید به اتاقم رفتم وسایلم را درون ساک گذاشتم. ساعت تقریبا 5 صبح بود.
آرام و بدون سر و صدا پاورچین پاورچین از پله های طبقه بالا سرازیر شدم قلبم بدجور میزد. از سایه خودم هم وحشت داشتم به هر طریقی بود خودم را به حیاط رساندم در قفل بود. با کلیدی که در اختیارم بود در را باز کردم و بیرون آمدم . به ساختمان سفید نگاهی انداختم. تمامی خاطراتش را با آب دهانم فرو بلعیدم. خاطرات بودن با انسانهای خوب... انسانهایی که ثروتمند مند بودند و هر کس آنها را در برخورد اول میدید میگفت آدمهای بیتفاوت و سنگدلی هستند، آدمهایی که جز خودشان و فراهم کردن وسایل آرامششان به کس دیگری نمی اندیشند.اما اینطور نبود آنها آدمهایی با خدا و با ایمان بودند.. اینطور بودند که خدا روزبروز بر مال و ثروت آنها می افزود. در دل از سیمین خداحافظی کردم چشمهایم را بستم و قیافه معصومانه و کودکانه بابک و بهارک و بهادر را پیش چشم خود مجسم کردم... بوسه ای بر گونه لطیف آنها زدم به آغوش مادربزرگ پناه بردم. شوری اشکم را حس کردم پلکهای مرطوب و خیس از اشکم را باز کردم و به راه خود ادامه دادم. سرکوچه ایستادم برای آخرین بار به خانه نگاهی انداختم حتی از پسر مزاحم و شیطان همسایه هم که ایجاد مزاحمت میکرد نیز خداحافظی کردم. لبخند تلخی بر لب نشاندم و براه افتادم حال باید به کجا بروم و چه کنم؟ آیا باز کسی را به مهربانی پری خانم مادربزرگ و سیمین خانم میابم؟ آیا باز کودکانی شیطان و شیرین چون بابک و بهارک را به آغوش میفشارم و یا باز به گذشته تاریک و بد خود روی می آورم.... گذشته ای که بخاطر آن آدمهای خوبی چون سیمین... را از دست دادم. خدای من باز سرگردانی و چه کنم چه کنم آغاز شد.
فصل 6
باید در درجه اول کاری پیدا میکردم مقداری پول به همراه داشتم اما خوب برای چند روز کفایت میکرد روزهای دیگر را که نمیتوانستم پشت سر بگذارم؟ باید در جایی مشغول میشدم اما کجا و چه جوری؟ مدتی مغازه ها و خیابانها را نظاره کردم. با اتوبوس از منطقه ای که در آنجا خانه سیمین و خاطراتش واقع شده بود دور شدم تا دیگر چشمم به آنها نخورد. لباسی که مادربزرگ بعنوان عیدی برایم خریده بود بر تن داشتم تنها یادگار او جسمم را پوشانده بود.
سه روز گذشت و من همچنان به دنبال کار به این مغازه و آن مغازه سرک میکشیدم اما نتیجه ای حاصل نمیکردم خسته شده بودم. شبها از ترس در خیابانها شلوغ و پر رفت و آمد راه میرفتم. پلکهایم سنگینی میکرد و گاهی به چپ و راست قدم برمیداشتم اما نمیگذاشتم سایه خواب بر چشمانم نفوذ کند. میترسیدم و جایی برای خواب نداشتم. دوست نداشتم اتفاقات گذشته برایم تکرار شود اما در روز در پارک به حالت نشسته کمی استراحت میکردم تا کمی از خستگی و کوفتگی ام کاسته شود و دوباره بدنبال راهی میگشتم تا بلکه کاری مطمئن پیدا کنم.
آهی کشیدم و به آنطرف خیابان جایی که یک فروشگاه بزرگ لباس خودنمایی میکرد رفتم بدون هیچ قصد و غرضی پا به داخل گذاشتم چرا که از پشت شیشه دختری جوان خوش تیپ و زیبایی را دیدم که مشغول راه انداختن مشتریان بود. پس به فروشنده احتیاجی نداشت زنان و مردان پولداری را دیدم که کوهی از هدایا را روی هم انباشته میکردند. یکی قیمت بلوزی را میپرسید دیگری روسری و لباس بچه ای را میخواست... دختر جوان خسته بود و نمیتوانست پاسخگوی تک تک آنها باشد. با یک دست لباسی را کادو میکرد و با دست دیگر لباس را نشان میداد، دستهایش کار میکردند و زبان و چشمش هم دائم در حال گفتگو و اشاره بود. تلفن نیز دائم بر سر خود میزد و او بی اعتنا مشغول راه انداختن مشتریان بود. از حرکات او خنده ام گرفت نگاهی بر من افکند و باز مشغول کار خود شد. گاهی نیم نگاهی بر من می افکند و باز ادامه میداد. از کار او هیچ تعجبی نکردم زیرا میدانتم که دوست داشت بداند به چه چیزی احتیاج دارم تا کمکم کند اما من برای خرید نیامده بودم و اصلا پولم کفاف خرید چیزی را نمیداد. فقط برای وقت گذرانی و برای اینکه در خیابانها آواره نباشم اینکار را کرده بودم. دختر بسیار زیبایی بود از آن دسته دخترانی که به ظاهر خود توجه بسیار داشتند و به لباس و سر و وضع خود میرسیدند. آنقدر لباسها را اینطرف و انطرف کردم تا خسته شدم. موقعی که به خود آمدم که همه رفته بودند. جز من کسی در مغازه نبود. صدای کفشهایش روی سنگ فرش مرا بسوی او جلب کرد. برگشتم او را در مقابل خود دیدم ترسیدم نگاهم را از او برگرفتم و خود را سرگرم دیدن یک لباس کردم اما زیر چشمی او را زیر نظر داشتم. با لبخندی که چهره اش را گیراتر میکرد گفت: کاری از دست من بر میاد؟ میتونم کمکتون کنم؟
در مقابل او خود را دختری حقیر دانستم به مِن مِن افتادم... چشمهایش عصبی شد ولی آرام گفت: شما خانم محترم سه ساعته که دارید لباسها را ورانداز میکنید مورد پسند واقع نشد؟
نگاهی به سرتاپای من انداخت که از خجالت دوست داشتم زمین دهان باز میکرد ومرا با خود فرو میبرد. سرم را پایین انداختم زیرا در مقابل او گدایی بیش نبودم. به طرف میزش رفت و مقداری پول با خود به همراه آورد. خنده ای ملیح کرد طوری که دندانهای ردیف و سفیدش نمایان شد و گفت: حالا فهمیدم تو پول میخوای.
دستان ظریف و کشید اش که ناخنهای بلند و لاک زده اش نظر هر بیننده ای را بخود جلب میکرد بطرف من دراز کرد و گفت:
بیا حالا برو عزیزم.
اشک در چشمانم حلقه بشت و بر پهنه صورتم جاری گشت. از گریه من متاثر شد دستم را گرفت و به سمت صندلی هدایت کرد با انگشت کشیده اش نوازشی بر پشت دستم داد و گفت: ناراحت شدی؟ من منظوری نداشتم اگه ... اگه احتیاجت بیشتره بگو...
خنده ای در میان اشکهایم زدم... نگاهش کردم معلوم بود دختر خوب و مهربانی است.برعکس دخترانی که غرور و فخر میفروشند او با محبت بود در چشمانش این را احساس کردم. قلبم سنگینی میکرد سرم را بلند کردم و در چشمان درشت و قهوه ای او خیره شدم و گفتم: نه خانم نه پول نمیخوام و نه گدا هستم و اگه مزاحم اوقات شریف شما شدم باید منو ببخشید. من از صمیم قلب معذرت میخوام. بلند شدم تا آنجا را ترک کنم چند قدم بیشتر از او دور نشده بودم که به سمت من دوید و گفت:
خواهش میکنم کمی صبر کنید سوالی دارم.
ایستادم دستش را روی شانه ام گذاشت و مرا وادار به برگشتن نمود برگشتم او گفت: سوالی دارم.
با ناراحتی گفتم: بپرسید.
گفت: تو که پول نمیخواستی پس چرا سه ساعت تمام لباسها را نگاه میکردی؟
در جواب او خنده ای کردم و گفتم: متاسفانه در این مورد نمیتونید کمکم کنید.
لبخندی زد و گفت: هر کاری که از دستم بربیاد مطمئن باش دریغ نمیکنم.
از اخلاق و رفتار او خوشم آمده بود و شیفته او شده بودم آهی کشیدم و گفتم:
میدونم که نمیتونید ولی خب میگم که بدونید نه گدا هستم و نه منظور داشتم. من بدنبال کار هستم. سه روزه که به این مغازه و اون مغازه میرم ولی تابحال موفق نشدم.
دختر ابروهایش را بالا انداخت و گفت: امیدوارم از دست من نرنجیده باشی اما در مورد کار ما به کسی احتیاج نداریم ولی یادم هست پدرم یه هفته پیش کسی رو میخواست تا اینجارو تر و تمیز کنه حالا نمیدونم کسی رو پیدا کرده یا نه.
در دل گفتم تا یه هفته پیش من پیش سیمین اینا بودم و حتما تابحال نیز پدر او کسی را پیدا کرده... من از این شانسها ندارم. از او تشکر کردم و خداحافظی نمودم که درِ مغازه باز شد و مردی قد بلند و لاغراندام با کت و شلوار کرم با پیراهن سفید و دستمال گردن بسیار زیبایی وارد شد. بوی عطرش برق کفشهایش مرا ترساند. با مشاهده دختر لبخندی زد. دختر با دیدن او بسویش شتافت و مرد او را در آغوش کشید. مرد بوسه ای بر گونه او زد و گفت: دخترم خسته نباشی امروز که زیاد اذیت نشدی؟
دختر در جواب گفت: مثل هر روز شلوغ بود ولی خب بد هم نبود.
از اینگونه صحنه های در طول زندگی ام زیاد دیده بودم.چطور پدر و دختری با گرمی با هم صحبت میکردند عادت کرده بودم جواب این آرزوها را با آه میدادم. دختر با خنده و نگاهی گرم به پدرش رو کرد و گفت: پدرجان اون شخصی رو که برای نظافت میخواستید پیدا کردید؟
منکه جواب را میدانستم در و دیوار فروشگاه را نظاره کردم. مرد دست دخترش را که در دست گرفته بود رها ساخت و جواب داد: چیه دخترم خسته شدی؟ نه عجله نکن شاید فردا کسی رو پیدا کنم باید کسی باشه که به اون اعتماد داشته باشیم همینطوری که نمیشه.
غرق در تماشا بودم که دستی به کمرم خورد... نگاه خود را از سقف به طرف کسی که دست به کمرم زده بود برگرداندم. دختر را دیدم که با لبخند دست مرا گرفت و نزد پدرش برد من با تعجب و حیران او را مینگریستم او چه کار میخواست بکند؟ غمی بر چهره ام نشست. دختر رو به پدرش گفت: پدرجون ایشون یکی از دوستان قدیمی من هستن و احتیاج شدید به کار دارن دیگه لازم نیست کسی رو استخدام کنید. اون هم میتونه کمک حال من باشه هم منو از تنهایی بیرون بیاره.
نگاهی بر من افکند برای یک لحظه لبخند از لبانش محو نمیشد ادامه داد: دوست عزیز از فردا مشغول کار میشی.
پدرش با اخم و تعجب نگاهی بر من کرد و گفت: دوست تو مرجان... پس چرا تابحال ایشون رو ندیدم.
با بدگمانی نگاهی به سرتاپای من انداخت. داشتم میمردم وای خدای من هر لحظه ممکن است بر بدگمانی خود بیفزاد و بفهمد دخترش دروغ گفته چرا که من از زمین تا آسمان با دختر او فرق داشتم. دخترش کجا من کجا!! به من من افتاده بودم گفتم: آقا من...
که دختر میان حرفم پرید و گفت: خب پدر حقوق خوبی باید بهش بدی اون سفارشیه… و خنده ریزی کرده.
مرد نگاهی بر من انداخت نگاهش گرم و مهربان بود حق داشت تا کمی بدبین باشد با بی میلی گفت: ولی باید اول خودش را کمی مرتب کنه. دخترم خودت میدونی که اینجا محلی...
دخترش نگذاست حرفش را تمام کند گفت: چشم قول میدم.
بعد رو به من کرد و با همان لبخند ملیحش گفت: در ضمن تو امشب مهمان من هستی.
پدرش هاج و واج او را نگریست. سردر نمی آورد به سمت تلفن حرکت کرد تماس گرفت و بعد هم خداحافظی کرد و رفت. سرجایم خشکم زده بود و حرکات او را زیر نظر داشتم. او در این شهر بزرگ مظهر کمالات بود. حیران مانده بودم بسوی من آمد صدای کفشهای پاشنه بلندش سنگ فرش زمین را نوازش میکرد همه چیز این دختر زیبا گیرا بود.
صدایم کرد:ببین چیره... معذرت میخوام اسمت چیه؟ من هنوز اسم دوستم رو نمیدونم.
دهانم را باز کردم و گفتم: غزال.
هومی کرد و گفت: به به بهت میاد.اسم قشنگی داری من هم مرجان هستم... خب غزال خانم مثل ماست وانستا بجنب این لباسها رو بذار سرجاشون عجله کن.
مثل یک سرباز مطیع اطاعت کردم لباسها را برداشتم و یکی یکی به گیره زدم. بخاطر شغلی که قبلا در فروشگاه داشتم به خوبی از عهده کار بر می آمدم و تا اندازه ای وارد بودم.پشتم به او بود سرم را بلند کردم و از خدای خود تشکر نمودم که از هر کجا رانده میشوم جای دیگری پیدا میشود. بالاخره سیاهی شب آمد عقربه های ساعت 8 ضربه نواخت.
او آماده شد و گفت: خب راه بیفت شب شد.
متعجب نگاهش کردم و گفتم: کجا خانم؟
گفت: دیگه به من نگو خانم... بگو مرجان بریم منزل ما ...شب مهمان ما هستی بیا تماس بگیر با مادرت و بگو نگران نباشن.
به کلمه مادر و نگرانی عادت داشتم بدون هیچ تغییری در صورت گفتم:
شما اشتباه کردید منو پذیرفتید چون من نه پدری دارم و نه مادری و نه کسی و کاری. من اگه بدنبال کار میگشتم یکی از دلایلم فراهم کردن سرپناهی امن بوده و دلیل دومم امرار معاشه.
با دهان باز مرا نگریست و گفت: امکان نداره یعنی تو در این شهر بزرگ هیچکس رو نداری؟ مگه میشه؟
گفتم: چرا هر چه غم و غصه است مال ما بیچاره هاست.. من میتونم همین حالا از اینجا بروم و دیگه نیام. شما هم میتونید به پدرتون بگید لیاقت کارکردن نداشت... یا نمیدونم بهونه ای جور کنید.
به سمت من آمد و گفت: خب حالا راه بفیت تو خونه بیشتر صحبت میکنیم.
به او گفتم: آخه شما چطور به من اعتماد میکنید و حرفهای منو قبول میکنید؟
لبخندی زد و گفت: از قیافه ات... قیافه ات داد میزنه دختری نیستی که از اعتماد مردم سوء استفاده کنی.حالا بیا بریم بیا که دیر شده و گرسنه هستم.
دو دل بودم چند ساعتی از آشنا شدنم با او نمیگذشت اما او آنچنان با من صحبت میکرد و با من صمیمی شده بود که انگار سالیان سال از دوستی ما میگذرد. در چشمان او نگریستم بجای او شک و تردید در کنج قلب من سوسو میکرد به راستی او کیست؟ آیا او همان شخصی بود که من میتوانستم به او اعتماد کنم تا در این شهر غریب یار و غمخوار من باشد؟ در افکار خود غرق بودم که او صدایم کرد. گوشه ای از لباس مرا گرفت و بدنبال خود کشید.نمیدانستم در جواب خوبیهای او چه بگویم.از رفتار او اصلا سر در نمی آوردم.موقعی که خود را در خانه زیبا و مجلل آنها دیدم که هوش از سر میبرد و مرده را زنده میکرد.
مدتی مات و مبهوت مانده بودم که ناگهان چشمم به چیزی خورد از ترس جیغ خفیفی کشیدم. با صدای فریاد من پدرش که روی مبل لمیده بود و در حال مطالعه کردن بود به من خیره شد و متعجب مرا نگریست. سریع دست و پای خود را جمع و جور کردم و با لکنت زبان سلام کردم.پدر مرجان لبخندی به من زد و با گرمی گفت:سلام دخترم چیزی شده؟چرا فریاد میزنی؟
بزور لبخند مصنوعی زدم و با دستپاچگی گفتم:نخیر نخیر ... ببخشید مزاحم مطالعه شما شدم.
پدر مرجان باز لبخندی زد و نگاهش را به روزنامه دوخت.مرجان اخمی کرد و زیر لب غرید: نترس زنده نیست نمیخوردت.
نگاهم را عمیق تر کردم پایم با سر ببری را که در وسط اتاق پهن شده بود برخورد کرده بود.پوستی نرم و لطیف وقتی پایم را روی پوست ببر گذاشتم احساس کردم در آسمان راه میروم.فرشهای ابریشمی و گران قیمت خانه را بیشتر زینت میداد.هر شیئی به طرز زیبایی خودنمایی میکرد. من حیران شده بودم و از اینهمه ثروت دهانم باز مانده بود.مرجان دست مرا گرفت و کشید.وارد اتاق دیگری شدیم که آن هم با سلیقه خاصی دکوراسیون شده بود.مرجان در را پشت سرش بست و با عصبانیت و ناراحتی گفت:
بی عقل چرا مثل آدمهای ندیده رفتار میکنی... تو آبروی منو پیش پدرم بردی حالا میگه چه دوست بی فرهنگ و سطح پایینی داره و هزار فکر دیگه.
با شنیدن این حرفش از شرم صورتم گل انداخت و اشکم جاری گشت مرجان کنار من آمد و گفت: غزال من ... من منظوری نداشتم .تو خب... لااقل جلوی پدرم کمی کلاس میذاشتی نه اینکه اینطوری به در و دیوار خیره شی.
او را کنار زدم و گفتم: چرا با این حرفهات نمک به زخم دلم میپاشی. من کی خودم رو... یعنی جرات کردم دوست تو معرفی کنم؟ کی از تو خواستم منو به خونه ات بیاری؟ اگه منظورت این بود که منو تحقیر کنی خب آفرین به تو و اگر هم خواستی ثروتت رو به رخم بکشی خب موفق شدی چه جاه و جلالی!خوش بحالت!حالا دیگه دست از سرم بردار و بذار به درد خودم بمیرم تا باعث خجالت و آبروریزی تو نشم.
دستم را گرفت و به شدت فشرد و گفت: منو ببخش بخدا قسم قصدی نداشتم حالا هم اشکت رو پاک کن تا بریم سر میز شام.
صدای پدرش را شنیدم که میگفت: مرجان جان بیاید ما منتظریم غذا سرد میشه.
دستم را کشید که با خود ببرد امتناع کردم و گفتم: نه من شام نمیخورم و نمیخوام که باعث آبروریزی تو پیش پدر و مادرت بشم.
از حرف من قیافه اش غمگین شد و گفت: دیگه بسه.
و مرا تنها گذاشت و بیرون رفت اشکم را با پشت دست پاک کردم تنها چیزی که مرا تسلا میداد همین اشکها بود.بعد از مدتی مرجان با سینی بزرگی مملو از غذا و سالاد و نوشابه بازگشت. لبخندی زد و گفت: بفرمایید غذا رو در آرامش صرف کنید.
گفتم: مرجان پدرت...
در میان حرفم پرید و گفت: در مورد پدر من بد قضاوت نکن همه چیز من پدرمه. اگه اتفاقی برای اون بیفته من خودم رو میکشم.باور کن غزال اون خیلی مهربونه اگه...او بذاره.
با تعجب گفتم:چه کسی؟
گفت: ولش کن بیا غذا بخوریم ناقابله بفرمایید.
جلو کشیدم اما خیلی دوست داشتم بدونم او کیست و چه نقشی در زندگی مرجان دارد. با اشتهای فراوان شروع به خوردن کردم طوری که اشتهای مرجان هم تحریک شد. هر دو در سکوت غذایمان را خوردیم. برای مدتی فراموش کردم که چه کسی هستم اما در هر حال خوشحال بودم از اینکه دختری را میدیدم که مرا دوست خود میدانست و عارش نمیشد که با من هم کلام شود. بعد از صرف شام، میوه و چای مرجان کنار من نشست.احساس غریبی نمیکرد دستم را گرفت و گفت:
خب غزال جان از خودت بگو تعریف کن ببینم. نمیخوام ناراحتت کنم اما آیا حرفهایی که گفتی حقیقت داشت؟
سرم را به علامت مثبت چندبار تکان دادم و گفتم:حالا من از تو سوالی دارم بگو ببینم تو با همه اینطور هستی؟ منظورم اینه که هر کی بگه که من اینطورم یا اونطورم تو به خونه خودت دعوتش میکنی و از همه مهمتر اونو دوست خودت میدونی؟ در صورتی که هیچ شناختی از اون نداری.
دستم را فشرد و در حالیکه با انگشتان دستم بازی میکرد گفت:
من همون دفعه اول که دیدمت حس کردم دختری هستی راستگو و درست کردار که جز عزت و آبرو چیز دیگه ای نمیخوای.
گفتم: تو شرمت نشد که منو دوست خودت معرفی کردی؟
لبخندی زد و گفت: عزیزم انسان نباید به مال و ثروت دیگرون نگاه کنه که باید به خلوص و دل پاک اونها نگاه کرد چون دیدم دختری هستی که آبروت از همه چیز برات اهمیت بیشتری داره مهرت به دلم نشست و حالا هم خوشحالم که در کنار من هستی. ولی من میخوام بدونم چطور تو به من اعتماد کردی و به خونه من اومدی؟ توی این شهر آدمهایی هستند که منتظر دخترایی مثل تو اند که گولشون بزنند و به خواسته هاشون برسند.
این بار من دست او را فشردم و گفتم: به همون دلیلی که تو اینکارو کردی.
هر دو خندیدیم در همین حین زنی خوش سیما اما با نگاهی سرد و بی تفاوت وارد شد مرجان با مشاهده او جور دیگری شد ساکت و آرام به او نگاه کرد زن گفت: چرا دوست شریفتون به ما این افتخار رو ندادند که با ما شام میل کنن؟
مرجان سرد جواب داد: اینطوری راحت تر بودیم.
به احترام او از جا بلند شدم و سلامی کردم. خشک و رسمی جواب سلامم را داد و بدون حرف دیگری ما را ترک کرد. مرجان به فکر فرو رفت و به قاب عکسی که روی میز بالای تختش بود خیره شد.خوب دقت کردم هیچ شباهتی با آن زن نداشت.مرجان نگاهش را از عکس گرفت و به چشمان من دوخت.حلقه اشکی در چشمان او درخشید آهی کشید و چون کنجکاوی مرا دید گفت:
نامادریمه اون زنی بدجنس و دو بهم زنه مو رو از ماست میکشه. غزال به خدا یه ذره هم دوستش ندارم.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام عالی من دنبال می کنم ممنون
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.