پندهای قندپهلو 18

8 آبان 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, داستان کوتاه   1 نظر   314 بازدید   |

این داستان: قناعـت


پندهای قندپهلو 18


طاووس و لاک‌پشت با یکدیگر بسیار دوست بودند. طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، لانه ای داشت.
هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد، برای سرگرم کردن دوستش شروع به رقصیدن می‌کرد و پرهای زیبایش را در نور آفتاب باز می‌کرد و لاک‌پشت از دیدن آن همه زیبایی ساعت ها به او خیره میشد. 
یک روز یک شکارچی پرنده برای شکار به سمت برکه آمد و طاووس را به دام انداخت و می خواست که آن را به بازار برای فروش ببرد، پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که به او اجازه دهد تا از لاک پشت خداحافظی کند.
شکارچی خواهش طاووس را قبول کرد و او را پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که می دید دوستش اسیر شده است، خیلی ناراحت شد.
او از شکارچی خواهش کرد که طاووس را در عوض دادن هدیه ای با ارزش رها کند. شکارچی قبول کرد. سپس لاک پشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون آمد.
شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود، فوری اجازه داد که طاووس برود. 
مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص دوباره برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی طاووس، چیز کمی گرفته است و تهدید کرد که دوباره طاووس را اسیر خواهد کرد، مگر اینکه مروارید دیگری شبیه مروارید قبلی به او بدهد.
لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن، به جنگلی دیگر کوچ کند، از دست مرد حریص خیلی عصبانی شد
لاک پشت گفت: بسیار خوب، اگر اصرار داری مروارید دیگری شبیه قبلی داشته باشی، مروارید را به من بده تا عین آن را برای تو پیدا کنم.
شکارچی به خاطر طمعدش، مروارید را به لاک پشت داد. 
لاک پشت در حالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا پس بدهم. بعد بدون اینکه حتی مرواریدی به شکارچی بدهد، در آب ناپدید شد.

پند شماره 18:
قدر و ارزش داشته‌های خود را بدانید و این نکته را هرگز از یاد نبرید:
قناعت بزرگترین ثروت انسان‌ها است.

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام خانم اخوان عزیز عالی بود وآموزنده ممنون از زحمات تون
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.