غزال (قسمت25)

23 آبان 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   455 بازدید   |


غزال (قسمت25)

مرجان که از من توقع این حرف را نداشت اخمی کرد و گفت: اگه توی دیوونه خون دماغ نمیشدی حالا من شکمم قار و قور نمیکرد.
با ناراحتی گفتم: اولا اینکه دست خودم نبود... دوما تو همیشه زور میگی و کاسه کوزه ها رو سر من میشکنی.
مرجان به خود حالت تدافعی گرفت و گفت: تو را خدا ببین چی میگه زوگو منم یا که تو که زیر حرفهات میزنی؟ مشاجره ما بالا گرفت، یکی من میگفتم یکی او و هر کدام سعی میکردیم حرف خود را به کرسی بنشانیم که ناگهان سر جای خود خشکم زد...
گوشم با مرجان بود اما نگاهم جای دیگر را مینگریست، شنیدم که مرجان گفت: تو بی جنبه هستی.
چنان غضب آلود نگاهش کردم که سرجایش میخکوب شد و قادر به حرف زدن نبود. نگاهم را از او به آن سمت کردم، باورم نمیشد خوب دقیق شدم با قدمهای سریع به آن سو حرکت کردم. مرجان به سمت من دوید رودررویم قرار گرفت و گفت: چی شده؟چرا زل زدی؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟
نگاه سردم را به او کردم و گفتم: برو کنار.
بهت زده به من نگریست و گفت: غزال لوس نشو خب بگو چی شده دارم سنگ کوب میکنم.
با دست به آن نقطه اشاره کردم، او نگاه کرد بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت: خب که چی؟
با هیجان گفتم: دیوونه اون زن رو نگاه کن اون طوبی ست همون زنی که گفتم فالگیر بود.
مرجان حیرت زده نگاهم کرد و گفت: تو رو خدا جدی میگی؟
با تردید نگاهش کردم و گفتم: از اون زمان تابحال چند سال میگذره منم شک دارم.
دستش را گرفتم و دنبال خود کشاندم و ادامه دادم: دیدنش که ضرر نداره.
با قدمهای تند به سمت زن حرکت کردیم اما در چند قدمی او ایستادیم مرجان نگاهی به صورت من کرد و نگاهی به زن، بیچاره حیران مانده بود. اشتباه نمیکردم او خود طوبی بود... لحن شیرین شیرازی اش لبخندی بر روی لبم آورد. او در حال گرفتن فال زنی بود دست زن را در دست داشت و به کف دستش نگاه میکرد. جلو رفتم طوری که حرفهایش را شنیدم که میگفت: تو زن مهربانی هستی قلبت رئوفه به غم کسی راضی نیستی اما به هر کس خوبی میکنی دستت نمک نداره. آینده ات رو روشن میبینم. سرش را بلند کرد و نگاهی به من افکند که هری دلم ریخت... به رویش لبخندی زدم... دست زن را رها کرد، پولش را گرفت و زن دور شد.
با سردی گفت: چیه خانم خنده داره؟
از این حرف او همه شور و شوق من مرد. زبانم بند آمد... مرجان حیرت زده نگاهم کرد. طوبی به اطراف نگریست بدنبال کسی میگشت تا فالش را بگیرد، فکری به ذهنم رسید جلو رفتم و روی زانوهایم نشستم. طوبی نگاه یخ زده اش را به من دوخت دستم را دراز کردم دستم را در دست گرفت نوازشی داد و دستم را به حالت پشت قرار داد... نگاهی به کف دستم کرد و لبخندی زد.
اشک در چشمانم حلقه بست او مرا بیاد نمی آورد، فراموشم کرده بود. طوبی در چشمانم در خیره شد انگشت سبابه اش را روی خطوط کف دستم کشید و گفت: گمشده ای داری اونو میابی، سختی زیاد کشیدی اما دیگه تموم شده و روز به روز زندگیت خوش و شیرین میشه. در آینده ای نه چندان دور خبر بدی رو میشنوی اما بعد یک اتفاق خوب و شیرین در زندگیت می افته که سامان میگیری.
او تمام حقایق زندگی مرا واو به واو درست گفت... دیگر تحملم را از دست دادم سایه مرجان را دیدم که دست به بغل بالای سر من ایستاده و ما را نظاره میکند... اشکم جاری گشت و بر پهنه صورتم ریخت طوبی اخمی کرد... متعجب دستم را در دستش فشرد و گفت: خانم چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
من نمیتوانستم درمیان گریه حرفی بزنم مرجان به یاری ام آمد و گفت: خانم اسم شما طوبی ست؟
طوبی با حیرت مرجان را نگاه کرد... نگاهی به من و نگاهی به مرجان انداخت. خشکش زده بود با ناباوری گفت: بله شما از کجا میدونید؟
با شنیدن این حرف مرجان جان گرفت لبخندی زد و به من اشاره کرد. دستش را روی شانه ام احساس کردم.. بعد گفت: شما دختری به نام غزال میشناسید؟
زن با شنیدن این اسم، مرجان را با چشمانی از حدقه بیرون آمده نگریست و گفت: بله ... بله از اون خبری دارید تو رو خدا خانم راست بگید.
در نگاهش التماس و خواهش لانه کرده بود با شنیدن این حرف دست روی زانوی طوبی گذاشتم... او در چهره من خیره شد و کم کم حیرت و خواهشش به لبخند تبدیل شد... هم گریه میکرد و هم میخندید. مرا محکم در آغوش فشرد و با صدایی گریه صدایم زد:
غزال ... غزال دخترم کجا بودی؟
هر دو گریستیم نمیدانم چه مدتی گذشت تا اینکه مرجان شانه ام را تکان داد. طوبی دستم را گرفت و کنار خود نشاند. نگاهی به مرجان کردم او لبخندی به رویم زد... از چشمانش فهمیدم که او به حقایق زندگی من پی برده و یقین حاصل کرده که در این مدت کوچکترین دروغی به او نگفتم. مرجان کنار من نشست، دست در گردن او انداختم و او را آرام بوسیدم .مرجان که چشمانش را که نزدیک بود فوران کند به چشمانم دوخت و آرام زمزمه کرد:
خوش باش که خوشی ات را خواهانم. طوبی همه ماجرا را برایم تعریف کرد که بخاطر زدن آن مرد به دو سال زندان محکوم شده. از شنیدن این حرف قلبم گرفت او ادامه داد: لیلا در خونه ای که با پدرش زندگی میکرد با پسری ازدواج کرد و حالا دختری دو ساله دارد.
از خوشحالی فریاد زدم میان اشک و لبخند گفتم: تو رو خدا راست میگی؟
با هیجان رو به مرجان کردم و گفتم: شنیدی چی گفت مرجان؟ لیلا یه دختر داره اون ... اون ازدواج کرده.به طوبی نگریستم و گفتم: خاله طوبی میتونم اونو ببینم؟
با سر موافقت کرد و گفت: چرا که نه حتما برو اونو ببین خونه اش رو که بلدی؟
گفتم: بله.
گفت: خب سلام منو برسون.
با خوشحالی گفتم: تو نمیای؟
لبخند معناداری زد و گفت: متاسفانه وضع خیلی خرابه.
طوبی شده بود همان طوبای سابق شوخ با لباسی کثیف و بوی گند اما آنقدر مهربان بود که من این چیزها را حس نکردم. بلند شدیم و از او خداحافظی کردیم.گفتم: بهت سر میزنم.
به سمت خانه لیلا حرکت کردیم. مرجان مرا نگه داشت و گفت: چند لحظه صبر کن.
بعد از من دور شد. چند دقیقه بعد با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل بسیار زیبا خندان به من نزدیک شد. از اینهمه مهربانی و لطف او حیران مانده بودم ،آهی کشیدم و تشکر کردم و راهی شدیم. وارد کوچه تنگ و باریکی که به زحمت میشد عبور کرد شدیم. سمت راست مقابل خانه سوم ایستادم آب دهنم را قورت دادم. مرجان حال مرا درک کرد دستش را روی زنگ فشرد لحظه ای بعد صدای زنی شنیده شد: کیه؟ اومدم صبر کنید.
بعد از مدتی کوتاه در باز شد زنی با چادر گل دار سفید و صورتی بشاش و زیبا در آستانه در نمایان شد. باورم نمیشد این همان لیلای جیب بر و تیز باشد.
مرجان به جای من گفت: خانم لیلا؟
لیلا لبخندی زد و گفت: بله خودم هستم بفرمایید.
نگاهی به من کرد انگار چیزی یادش آمد.... چشمانش را باریک ساخت نگاهی به سرتاپایم کرد و به ذهنش فشار آورد. لبخندی زد و لب گشود تا چیزی بگوید که ناگهان به عقب برگشت دختر کوچولویی در پشت او پنهان شده بود، دخترک را بغل کرد... چقدر به خودش شباهت داشت، موهایش مثل شب سیاه بود و براق.
مرجان گفت: اجازه میدید چند دقیقه مزاحمتون بشیم؟
لیلا لبخندزنان از جلوی در عقب رفت و گفت: ببخشید خواهش میکنم بفرمایید.
چشم از من برنمیداشت در شک و تردید به سر میبرد. من پشت سر لیلا وارد حیاط شدم. در دل گفتم یعنی من در این چند سال اینقدر تغییر کردم. وارد محوطه حیاط شدیم ، بر خلاف آن روزها حیاط تمیز و جارو کرده بود. حوض پر از آب و چند ماهی قرمز در آن رقصان بودند. از آن سه پله که روزی من در آن گام میگذاشتم بالا رفتیم طنابی از ستون اول به ستون دوم بسته شده بود و روی آن لباسهای بچه آویزان بود. سرم را کمی خم کردم تا از زیر بند لباس رد شوم. لیلا ما را به اتاقی که روزی پدرش در بستر درد دست و پا میزد راهنمایی کرد.
اتاق مبله و مرتبی نظر مرا بخود جلب کرد. با تعارف او نشستیم. هنوز او مرا بیاد نیاورده بود. دخترش را پایین گذاشت و بیرون رفت. از فرصت استفاده کردم، قاب عکس مردی جوان مرا خیره ساخت. مرجان به پهلوی من زد. نگاهم را از عکس برگرفتم. لیلا را دیدم با سینی چای مقابل من خم شده با شرمندگی عذر خواستم و چای را برداشتم.
لیلا روبروم نشست و برای دختر دو ساله اش یک استکان چای برداشت. مرجان اشاره ای به من کرد، سری تکان دادم و به او فهماندم نمیتوانم. غضبناک نگاهم کرد. لیلا میوه جلوی ما گرفت و سرجایش نشست. لبخندی زد که زیباییش را دوبرابر کرد در آن لباس صورتی رنگ چه دلفریب شده بود گفت:
ببخشید من سر در نمیارم شما منو میشناسید، در صورتی که من در طول عمرم حتی یکبار هم شما رو ندیدم. خواهش میکنم خودتون رو معرفی کنید و بگید چطور منو میشناسید؟ یا اصلا کی هستید؟
منکه بیشتر شباهت به یک مرده داشتم تا به یک آدم زنده... مرجان را نگاه کردم او با خشم و اخم رو از من برگرداند. باید خودش کار را تمام میکرد آرنجش را روی دسته مبل قرار داد با خود در جنگ و ستیز بود که چه بگوید و از کجا شروع نماید، دنبال یک جمله ای میگشت تا حرف خودش را بزند اما مثل اینکه مرجان هم ناتوان شده بود.
لیلا رو به من کرد و به رسم مهمانوازی گفت: خواهش میکنم میل بفرمایید قابل شما رو نداره به گل و شیرینی که روی میز گذاشته شده بود اشاره کرد و ادامه داد: راضی به زحمت شما نبودم.
بلند شد از توی تاقچه گلدانی در آورد و از اتاق بیرون رفت. دختر لیلا با تقلا و کوشش سعی میکرد پوست نارنگی را بکند اما انگشتان کوچکش به او این اجازه را نمیداد. بلند شدم کنار او نشستم میوه را پوست کندم و بوسه ای بر گونه او نواختم.
به محض ورود لیلا از آنجا بلند شدم و سرجای خود نشستم. لیلا گلدان را روی میز گذاشت و نشست. مرجان رو به لیلا کرد و گفت: لیلا خانم باید ما رو ببخشید که سرزده مزاحمتون شدیم امر خیره.
به من نگاه کرد من با نگه به او فهماندم که توان حرف زدن ندارم. عصبی نگاهم کرد و گفت: غزال چرا حرف نمیزنی؟ خب یه چیزی بگو چرا مثل مرده بی تحرک شدی؟
لیلا با شنیدن نام غزال چشمانش را باریک کرد... لبخندی روی لبانش ظاهر گشت از جا پرید و فریاد کنان به سمت من آمد. منکه بدنبال جرقه ای بودم تا تکانی بخورم گریه امانم نداد و او را در آغوش کشیدم. او مرا بوسه باران ساخت در میان گریه صدایم میکرد. دختر لیلا که ترسیده بود گریه را سرداد... مرجان او را بغل کرد و سعی نمود تا ما در آن حال با خود خلوت کنیم اما جیغ و فریادهای دختر لیلا او را وادار ساخت از آغوش من بیرون بیاید با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و به سمت مرجان رفت و دخترش را بغل کرد و با بغض گفت: چیه؟ غزال جان عزیزم گریه نکن مامان اینجاست.
به هق هق افتاده بود... مرجان نیز میگریست لیلا به من نگاه کرد با سر آستین لباسم بینی ام را پاک کردم که با این عمل بچه گانه من لیلا زد زیر خنده و گفت: دختر گنده تو هنوز دست از اینکار زشتت برنداشتی؟
و با دخترش به آغوش من آمد همانطور که درآغوشم بود گفتم: به چه جراتی اسم منو روی دخترت گذاشتی؟
او نیز در گوشم زمزمه کرد: بخاطر اینکه یه دنیا دوستت دارم.
این همه لطف و مهربونی رو مانده بودم چطور تلافی کنم و جبران کنم. به اصرار لیلا ناهار را آنجا خوردیم او برایم تعریف کرد زمانی که مرا گرفتند به خاطر مرگ پدر و بی کسی ام صاحب مغازه رضایت داد و چون دیدند سرقتی انجام نشده قاضی دادگاه برای تنبیه کار به من سه ماه حکم زندان داد.
بعد لبخندی از رضایت زد و گفت: او دو تا جوون یادته؟
گفتم: کدوم؟
گفت: اون دو ماموری که منو دستبند زدن و بردن؟
گفتم: آره آره یادمه برای چی میپرسی؟
نگاهی به همان قاب عکسی که قبلا من به آن خیره شده بودم کرد و گفت: یکی از اونا شوهر منه.
حیرت زده نگاهش کردم باورم نمیشد او ادامه داد: اونکه منو برای خاک سپاری پدرم همراهی میکرد از تمام حقایق زندگی من با اطلاع شد بعد هم...
شانه هایش را بالا انداخت او را بوسیدم و به او تبریک گفتم. از من خواست تا به او بگویم از چه طریقی او را پیدا کردم. من هم قضیه دیدن طوبی را تعریف کردم. از لیلا خداحافظی کردیم و با اجازه مرجان آدرس خانه و مغازه را به لیلا دادم تا گاهی به هم سر بزنیم. مرجان از لیلا خوشش آمده بود و لیلا دوست دیگری برای مرجان شد.
روزها پشت سر هم مثل باد سپری میشد گاهی لیلا به دیدن من می آمد و گاهی من و مرجان به او سر میزدیم. از طوبی هم بی خبر نبودیم. تا اینکه حس کردم اخلاق و رفتار مرجان تغییر کرده... سر در نمی آوردم مرجان پر تحرک و شوخ من به موجودی ساکت و گوشه گیر تبدیل شده بود. هوش و حواسش به کار نبود. روی صندلی مینشست و به نقطه ای خیره میشد طوری که باید او را تکان میدادم تا از افکارش بیرون بیاید. سه سال بود که من در فروشگاه کار میکردم فکر میکردم دیگر از غم و غصه خبری نیست.
از نغمه هم خبری نداشتم. چندبار به مرجان گفتم اما او در جواب میگفت تو این شهر بزرگ چطور میتوانی او را پیدا کنی؟ تازه از کجا مطمئن هستی که او در تهران است. شاید برای آرامش خواهرت او را به شهری دیگر برده اند. ناامید شده بودم. راست میگفت نغمه نمیتوانست دوری مرا تحمل کند، صددرصد او را با خود به شهر دیگری برده بودند اما کدام شهر خدا میداند. اتاق من، بالش من، روانداز من، بوی مرجان و خوبیهایش را گرفته بود. بدجوری به هم عادت کرده بودیم اما دلیل سرد بودن مرجان را با خودم نمیدانستم. اگر چیزی میشد حتما او به من میگفت پس چه اتفاقی افتاده که او گاهی حواسش جای دیگری بود و گاهی هم به نقطه ای نامعلوم خیره میشد؟؟ 
میترسیدم از او بپرسم و جوابی نشنوم. غم بس بزرگی بر دلم سایه افکنده بود و آن بی قراری مرجان بود. بهانه میگرفت و گاهی کم حوصله و کم طاقت بود. تلفنی با کسی به طور مرموز صحبت میکرد. گاهی خوشحال میشد و مرا در آغوش میگرفت و میبوسید و گاهی آنچنان ناراحت میشد که تیرش میزدی خونش در نمی آمد. سر در نمی آوردم. آقای بهرامی هم نگران بود. به من میگفت تو بهتر میتوانی به این مشکل برسی وقتی فهمیدی مرا هم در جریان بگذار. نشانه نگرانی را در چهره اش میخواندم اما هر چه سعی کردم به مشکل او پی ببرم نشد.
امروز سه روز بود که مرجان به فروشگاه نیامده بود. پدرش هم تماسی نگرفته بود. دلم بدجوری شور میزد. دلم میخواست به خانه شان بروم تا از ماجرا سر در بیاورم. نمیتواستم همینطوری منتظر بنشینم تا خبری شود شدیدا زجر میکشیدم و حوصله هیچکاری را نداشتم. یعنی چه اتفاقی افتاده که مرا بی خبر گذاشته بودند.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.