غزال (قسمت26)

9 آذر 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   472 بازدید   |

غزال (قسمت26)

 


از صبح که فروشگاه را باز میکردم در قفل بود زیرا حال و حوصله چانه زدن با مشتری را نداشتم. سرم را روی میز گذاشتم که تلفن زنگ زد. ترسیدم اما سریع گوشی را برداشتم. صدای مرجان گوشم را نوازش داد از خوشحالی میخواستم سکته کنم اما خشک و بی روح گفتم: بفرمایید امری بود؟
مرجان سلام کرد و گفت: چطوری خوشگله؟
به روی خودم نیاوردم و گفتم: شما؟
از لحن گفتار من تعجب کرد و گفت: مگه شما غزال خانم نیستید؟هان؟
سریع گفتم: اشتباه گرفتید.
گوشی را روی تلفن کوبیدم. دو سه بار تلفن به صدا در آمد اما من جواب ندادم. ظهر که میخواستم فروشگاه را ببندم صدای ترمز ماشین آقای بهرامی را شناختم برگشتم و با خوشحالی دوان دوان خود را به او رساندم. آقای بهرامی از ماشین پیاده نشد شیشه را پایین کشید. سلام کردم با لبخند جواب سلامم را داد. جعبه شیرینی را به سمت من گرفت و گفت: سفارشیه مرجان داده.
با لبخند گفتم: معلومه شما این سه روزه کجا بودید؟
آقای بهرامی که از خوشحالی برای یک لحظه هم لبخند از لبانش محو نمیشد گفت: پدرم در آمد. پدرزن شدم.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: یعنی چی؟ واضح تر بگید.
دستی به موهایش کشید و گفت: دختر اولم شوهر کرد دیشب نامزدیش بود. حالا باید برای دختر دومم دست بالا کنم. تو کی حاضری؟ هان؟
ناباورانه نگاهش کردم زیر لب زمزمه کردم مرجان عروسی کرد اون هم بی خبر؟ بدون اطلاع من؟
خودم را جلوی عمو علی کنترل کردم و گفتم: مبارک باشه انشالله به پای هم پیر بشن.
عموی دستی روی سر من کشید و گفت: غصه نخور تو رو هم سامون میدیم.
شوخی او را به جان خریدم. از او گله ای نداشتم اما مرجان!
عمو علی گفت: شب مهمون داریم خانواده داماد هستن حاضر شو بریم خونه بعدازظهر رو تعطیل کن.
لبخند زورکی زدم و گفتم: نه عموجان الان من نمیتونم بیام کار مهمی دارم ولی شب میام...از شیرینی هم ممنون.
عمو علی که فکر نمیکرد من از ناراحتی و غصه اینطور حرف میزنم دیگر اصرار نکرد و گفت: پس یادت نره کارت که تموم شد زود بیا تا نیای ناهار نمیخوریم.
گفتم: نه عمو جان منتظر من نمونید ممکنه کارم طول بکشه.
عمو علی خنده ای بشاش کرد و گفت: ولی سعی کن بیای.
چشمکی زد و من لبخندی زدم برای اینکه او را دلگیر نکنم گفتم: باشه.
عمو علی پا روی پدال گاز گذاشت و دور شد. خود را به اتاق رساندم در را قفل کردم و تا جایی که میتوانستم گریه کردم. شب نیز به خانه عمو علی نرفتم و خود را زندانی کردم. چراغها را خاموش کردم تا متوجه نشوند که من خانه هستم. صدای تلفن گوشم را آزرد با عصبانیت آن را از پریز کشیدم. نیم ساعت بعد صدای زنگ دیوانه ام کرد پشت سر هم میزد.
در را نگشودم زیرا میدانستم عمو علی با مرجان هستند. از پشت پنجره مرجان را دیدم که از زنگ زدن خسته شد و به سمت ماشین ناآشنایی حرکت کرد و سوار شد. راننده را نتوانستم بشناسم اما مرجان خیلی ناراحت و افسرده بود. من حاضر نبودم یک روز جدا از مرجان باشم اما حالا او نامزد کرده بود. حسودی نمیکردم ولی او که همیشه دم از خواهر بودن میزد لااقل باید به من یک اطلاع کوچک میداد. جعبه شیرینی را با نفرت نگاه کردم. به سمت آن رفتم تا زیر پا له اش کنم اما نه فکر دیگری به ذهنم خطور کرد.
سه روز در بستر افتادم تب و لرز داشتم اما از اتاق خارج نشدم. مرجان را میدیدم که صبحها فروشگاه را باز میکند و تا دیروقت نمیبندد و آخر وقت هم همان ماشین ناآشنا او را با خود میبرد پس او باید نامزدش باشد دیگر خسته شده بودم نباید بیشتر از این خودم را زندانی میکردم.
روز بعد آماده شدم تا به فروشگاه بروم.سر و وضعم را مرتب کردم پای چشمانم گود و کبود شده بود. وقتی پا به فروشگاه گذاشتم مرجان داشت با مردی که پشتش به من بود به گرمی صحبت میکرد و گاهی لبخند میزد. چشمش که به من افتاد دیگر چشم از من برنداشت انگار شوکه شده بود. به روی خود نیاوردم. سلامی کردم و بدون اینکه منتظر جواب سلامم باشم به سمت جا لباسی رفتم تا کتم را آویزان کنم. نگاه متعجب و پرسشگرانه مرد جوان را مثل سایه دنبال خود میدیدم که تعقیبم میکرد. او جوان شایسته و خوش سیمایی بود حتما نامزد مرجان بود. بدون اینکه اهمیتی به آنها بدهم به سمتشان حرکت کردم و از کنار مرجان رد شدم و پهلوی او ایستادم و گوشی تلفن را برداشتم و شماره مورد نظر را گرفتم.
صدایی از پشت گوشی به گوش رسید:الو الو... بفرمایید.
آرام گفتم: ببخشید با آقای بهرامی کار داشتم هستند؟
صدا باز در گوشم پیچید: خیر ایشون رفتن خارج از کشور و تا چند روز دیگه هم نمیان.
غم بر چهره ام نشست. گوشی را سرجایش گذاشتم و خواستم برگردم که مرجان دستم را گرفت. به چشمان او نگاه کردم و در همان حال دو قطره اشک مثل بلور از دیدگانش سرازیر شد. به روی خودم نیاوردم و دستش را کنار زدم. آماده هرگونه حرفی از او بودم و برایم اهمیت نداشت که مرجان بگوید از اینجا برو... برای همین خاطر خودم میخواستم به آقای بهرامی بگویم که دیگر اینجا کار نمیکنم. نمیخواستم با مرجان روبرو شوم برای همین خاطر تماس گرفتم که ناباورانه شنیدم به خارج از کشور سفر کرده.
مرجان بلند شد به سمت من آمد. مرا واداشت که در دیدگانش بنگرم بعد با بغض گفت: معلومه این چند روزه کجا بودی؟
نگاهی به مرد جوان کردم، او فهمید که در مقابل او نمیخواهم صحبت کنم و وجودش مزاحم است. سرفه ای کرد بلند شد و به سمت مرجان حرکت کرد با شوق دست او را در دست گرفت و گفت: مرجان عزیزم من میرم و ظهر سراغت میام.
مرجان لبخندی زد اما در چهره اش غمی بزرگ خانه کرده بود گفت: نه لازم نیست من شب پیش غزال میمونم یعنی تا اومدن پدر، تو نمیخواد خودت رو زحمت بدی.
مرد جوان دلگیر شد اما لبخندی زد و گفت: میتونم تلفن بزنم؟
مرجان با بی حوصلگی گفت: آره بزن خداحافظ!
مرد جوان رو به من کرد و خداحافظی کرد. برای جواب دادن خود را زحمت ندادم و او ما را ترک کرد. در دیدگان مضطرب مرجان نگاه کردم خیلی سرد و خشک گفتم: شما که سه روز فروشگاه نیومدید من پرسیدم کجا بودید؟ چکار میکردید؟ یا چرا نیومدید؟ در ضمن خانم محترم مگه مهمانی بخاطر من برپا شده بود که منو توبیخ میکنی؟
گیج و منگ مرا نگاه کرد و گفت: تو چرا اینطوری صحبت میکنی؟ غزال اگه بدونی این چند روز چه بر روز من گذشت و چقدر حرص خوردم. الان هم که دیدمت خشکم زد کجا بودی؟ پدر داشت دیوونه میشد به من گفت اگه از تو خبری شد اون رو آگاه کنم.
دستم را از میان دستش بیرون کشیدم و گفتم: من کی هستم که بخاطر من ناراحت و نگران بشید، در ثانی فکر نمیکنم منو قابل ادم بدونید.
از او دور شدم. با مرجان کمتر صحبت میکردم و زیاد به دیدگانش نگاه نمیکردم. گاهی اوقات که مشغول کار بودیم نگاهش در نگاهم لنگر می انداخت اما بخاطر رفتارش از او رو برمیگرداندم. شبها پیش من میخوابید صدای تنفس آرامش را میشنیدم.عطر دل انگیزش مرا به خواب هدایت میکرد اما کوچکترین صحبتی با هم رد و بدل نمیکردیم. اگر هم چیزی میخواستم و یا سوال و جوابی داشتیم به مش عباس پیرمردی که آنجا را نظافت میکرد میگفتیم. پیرمرد بیچاره گاهی گیج و سردرگم میشد و به خود ناسزا میگفت.
مرجان عصبی بود و حرکاتی میکرد که باعث خنده من میشد. اما من همچنان سخت و محکم بودم و همواره میکوشیدم که حرکات و حرفهای او مرا وادار به خنده نکند و او که نقطه ضعف مرا فهمیده بود تا حدودی هم موفق شده بود. از عمد دست و پای خود را به میز میکوبید و ناله سرمیداد ولی من بیخیال به کار خود میپرداختم.
آرش مرد جا افتاده ای بود. خوشحال بودم که لااقل با کسی ازدواج کرده بود که قدر و ارزش او را میدانست و درکش میکرد. آرش با گرمی با من صحبت میکرد. من نیز با روی گشاده جوابش را میدادم. صحبت میکردیم و میخندیدیم اما مرجان حرص میخورد و گاهی به اتاق پرو پناه میبرد و دور از چشم من خود را خالی میکرد اما من متوجه میشدم... حاضر بودم جانم را بدهم اما نبینم چشمان زیبای او قرمز و متورم شده ولی وقتی بیاد می آوردم که مرا لایق ندانسته دچار احساس بدی میشدم.
آن روز وقتی فروشگاه خلوت شد مرجان با خود زمزمه سر داد و آرش محو تماشای او شد.
ز غم چنان شیفته کرده ای بازم
کز خیال تو بخود نیز نمیپردازم
هر که از ناله شبگیر من آگاه شود
هیچکس نیست چون روز بداند رازم
مدتی بعد آرش ما را ترک گفت. مرجان به سمت در حرکت کرد و در را از داخل قفل کرد و پرده ها را کشید. بدون هیچ حرف یا عکس العملی روی مبل نشستم. مجله ای برداشتم و به ظاهر مشغول خواندن شدم اما تمام حواسم به مرجان بود که از قفل کردن در چه هدفی دارد. مرجان به سمت من آمد با عصبانیت مجله را از دستم گرفت.
سر در نمی آوردم گیج و مبهوت به او خیره شدم و با عصبانیت گفتم: مگه آزار داری؟ هرکاری دلت میخواد میکنی.
مجله را از دست او قاپیدم و چشمهایم را بر روی کلمات خیره ساختم. فهمید که با پرخاشگری کاری از پیش نمیبرد. مرا خوب میشناخت اگر عصبانی میشدم از او بدتر بودم.
کنارم نشست مدتی به همین روال گذشت بالاخره سکوت را شکست دستم را گرفت و گفت: غزال جان چیزی شده؟
حرفی نزدم سوالش را باز تکرار کرد به زور در جوابش گفتم: نه مگه قراره چیزی بشه؟
خودش را خونسرد نشان داد و گفت: نه ولی چند روزیه از من فرار میکنی و کمتر صحبت میکنی گفتم شاید مسئله ای پیش اومده.
از قیافه خشک و سرد او خنده ام گرفت میدانستم در دلش چه آشوبی برپاست ادامه داد: تو که اینطوری نبودی. مثل اینکه دوست داری بیشتر در انزوا باشی؟ اینطور نیست؟
در جوابش گفتم: آخه اینطوری راحت ترم.
چشمم به انگشتر نامزدیش افتاد که در انگشتش میچرخاند... اشک در چشمانم حلقه بست اما خود را کنترل کردم. دستم را توی دست گرم و لطیفش بیرون آوردم گفت: غزال جان من کاری کرده ام که باعث ناراحتی تو شده؟ یا حرفی زدم که باعث رنجش تو بشه؟
گفتم: نه.
گفت: پس چه مرگته؟ مگه ما سنگ صبور هم نیستیم ؟ اگه من ندونم تو از چی رنج میبری چه کسی باید بدونه؟ من نباید بدونم تو چته یا چه مشکلی تو رو عذاب میده؟
بغضم را به سختی فرو دادم او ادامه داد: غزال تو خواهر منی و به عنوان یه خواهر بزرگتر از تو میخوام به من حقیقت رو بگی.
آهی کشیدم و گفتم: چیزی نشده که به تو بگم.
با صدایی که شبیه به فریاد بود گفت: من تو رو بهتر از خودت میشناسم وقتی چشمات بی نوره میدونم که در پس این پرده چیزی نهفته... یه غم بزرگ ... پس طفره نرو اینقدرعذابم نده، چند روزه که میخوام از تو بپرسم اما تو از من فرار میکنی. نمیدونم شاید هم دیگه دوستم نداری. تو حتی از نگاه کردن به صورتم امتناع میکنی. دارم از غصه میمیرم اگه منو دوست داری پس بگو جان دلم بگو.
با حرفهایش دیگر نتوانستم با بغضم بجنگم اشکهایم سرازیر شد خود را به آغوشش انداختم و شروع به گریه کردم... او هم از گریه من گریه اش گرفت و مدام میگفت: تو رو بخدا بگو چی شده؟ جونم رو به لبم رسوندی چطور دلت میاد؟
به هق هق افتادم از آغوش او بیرون آمدم و گفتم: تو چطور دلت اومد... تویی که تمام حرفات دروغه و حقیقت نداره چطور حرف از دوستی و دوست داشتن میزنی در صورتی که خودت معنای اون رو نمیدونی... چطور منو خواهرت میدونی در صورتی که از ته دل نیست. آخه چطور...
در میان حرفم پرید مرا به شدت تکان داد... رنگ صورتش پریده بود و به زردی میزد در چشمانش ترس را به وضوح میدیدم. دست سردش را روی دستم گذاشت و گفت: چرا اینطوری صحبت میکنی؟ مگه غیر از اینه؟ من کی تو رو تنها گذاشتم که حالا بخوام بذارم که تو این حرفارو میزنی.
سرش را تکان داد و گفت: سر در نمیارم.
با عصبانیت گفتم: اگه اینطوره...
نتوانستم بقیه حرفم را کامل کنم با اشاره چشم گفتم این چیه هان؟ این چیه؟ مات و مبهوت مرا و انگشتر را نگریست و با خنده گفت: خب معلومه انگشتره.
گریه اش به خنده تبدیل شد. گفتم: میدونم انگشتره دست تو چی میخواد.
خنده اش گیراتر شد و گفت: خب من نامزد شدم و این هم انگشتر نامزدیمه مگه نمیدونی من و آرش...
با تعجب نگاه کرد و با اخمی مصنوعی گفت: نمیخوای به خواهرت تبریک بگی نه؟
از کوره در رفتم و با عصبانیت سرش فریاد زدم: چرا میدونم که نامزد شدی.
خنده عصبی بلندی سر دادم که مرجان خشکش زد. از روی مبل راحت و نرم بلند شدم و با عصبانیت مشغول قدم زدن شدم و گفتم: تو میری سراغ زندگیت بیخیال من. من تنها و بی کس میشم مثل گذشته شوم و تاریکم.
این را آرام گفتم طوری که نشنید. بلند شد نزد من امد دست مرا در دستش گرفت و مرا تا مقابل مبل همراهی کرد و نشاند. نگاهش را در نگاهم ثابت کرد و گفت: منظورت چیه؟
گفتم: هیچی.
سرم را تکان دادم لبخندی که روی لبان مرجان بود به خنده تبدیل شد. تازه منظورم را فهمیده بود. آرام مرا در آغوش گرفت و در گوشم زمزمه کرد: دیوونه دیوونه...
مرا از آغوش خود جدا کرد دستم را گرفت و در حالیکه با انگشتان دستم بازی میکرد آهی کشید و گفت: غزال ما قول دادیم که تا آخر عمر هم دیگه رو تنها نذاریم درسته که من ازدواج کردم اما...
قیافه اش تغییر کرد غمی کوچک بر چهره اش نشست و گفت: اما با چه بدبختی و مکافاتی.
از این حرفش سر در نمی آوردم.او ادامه داد: غزال عزیز من به جان پدرم به خاک مادرم قسم تو رو مثل خواهرم دوست دارم و اگه یه روز تو رو نبینم دیوونه میشم. مگه امکان داره من تو رو تنها بذارم یعنی بدون تو...نه محاله این چند روز اگه بدونی به من چی گذشت خدا میدونه...
میان حرفش پریدم انگشتم را روی لبش گذاشتم و گفتم: میدونم میخوای با این حرفات جبران گذشته رو بکنی اما بذار بگم من نمیتونم خواهر تو باشم. تو منو خواهرت میدونی اما به حرف نه به دل. چطور ممکنه من خواهر تو باشم اما نتونم شاهد نامزدی تو باشم.
خنده تلخی کرد... باز گفتم: به هر حال امیدوارم در زیر سایه پروردگار و تکیه بر آرش خوش و سعادتمند باشی. مرجان عزیز یکبار از حرفهای من برداشت بد نکنی و فکر نکنی که ناراحتی من بخاطر حسادته نه بخدا به جان خودت که برام عزیزی و نمیخوام دنیا بدون تو باشه... دوست عزیزتر از جونم شاید بگی به تو ربطی نداره یا اینکه بگی ازدواج من کار فروشگاه نیست که تو اظهار عقیده کنی... درسته من حق رو به تو میدم. یادته وقتی بی قرار و افسرده بودی وقتی نگران و مضطرب بودی یادته؟
مرجان سرش را تکان داد.
ادامه دادم: آره عزیزم و من هزار بار میمردم و قلبم آتش میگرفت وقتی تو رو اینطور درمونده میدیدم. اما تو... تو منو قابل ندونستی عزیزم تو اگه منو دوست و خواهرت میدونستی لااقل یک کلام میگفتی که قصد ازدواج داری. چه فکرها و خیالاتی به سرم زد در این سه روز که نه خبری از تو بود نه پدر... من به محض اومدن پدرت از اینجا میرم.
مرجان نگاه پرمهرش را مثل اشعه تابان خورشید به من پاشید... احساس آرامش کردم؛ او گفت: تند نرو و بد قضاوت نکن.
سرش را به شانه ام تکیه داد و ادامه داد: تو میخوای از اینجا بری برو من مانع تو نمیشم اما بهتره اول این چیزها رو بشنوی بعد اگه خواستی و دلت اجازه داد برو. من سر راهت قرار نمیگیرم.
آهی کشید و باز گفت: درسته که من به تو چیزی نگفتم چرا که از خودم هم مطمئن نبودم.ا گه به تو میگفتم از چی زجر میکشم تو رو هم ناراحت میکردم. میدونستم از دست تو کاری برنمیاد. حتما میگی چرا اما نه. پدر یه دنده و لجبازه با هر زبانی که تو بگی با اون صحبت کردم اما مثل سنگ سخت و بی رحم بود و اجازه ازدواج به من و آرش نمیداد. غزال جان من هم کسی را جز آرش برای زندگی نمیخواستم. با پدر دعوایم شد و قهر کردم چیزی نمیخوردم اما فایده ای نداشت تا بالاخره خود آرش پیش قدم شد و با پدر صحبت کرد.
از اسم آرش لبخندی روی لبش ظاهر گشت و ادامه داد: آره غزال جان بعد از اینکه آرش از خونه رفت پدر دو روز خودش رو در اتاقش زندانی کرد. نمیدونستم آرش به پدر چی گفته یا بین اون دو چه حرفهای رد و بدل شده که اینطور پدر رو بهم ریخته... روز سوم پدر از اتاقش بیرون اومد رو به من کرد و گفت میتونید با هم ازدواج کنید.
مرجان خنده ای کرد و دست مرا با هیجان فشرد و گفت: همون بعدازظهر بخاطر اینکه نکنه پدر یه دفعه از تصمیمش منصرف بشه رسما نامزد شدیم. غزال جون خودت قضاوت کن من چطور میتونستم توی اون بحران تو رو آگاه کنم چون به پدر اعتماد نداشتم حالا هم باورم نمیشه.
نگاهی به انگشتر افکندم آهم را بلعیدم و گفتم: لااقل میگفتی عاشق شدی کمی دلداریت میدادم.
خنده ای کرد و روی شانه ام زد و گفت: ای شیطون تو این چند روز به اندازه کافی دلداریم دادی ممنون.
از آرش صحبت کرد با شوق و علاقه به حرفهایش گوش میکردم محو تماشای صورت زیبای او شدم. دیگر از دست او دلگیر نبودم و کوه یخم به گرمای یک آتشفشان سرازیر شد.
چند هفته بعد مرجان درلباس سفید سر سفره عقد نشست ... عاقد برای بار سوم خطبه را خواند. مرجان با صدای بلند گفت: بله...
چقدر جذاب و زیباتر شده بود به طوری که دیده از چهره او برنمیداشتم. آرش نیز خندان اما شرمگین سر به زیر انداخته بود و گاهی در گوش هم نجوا میکردند و گل لبخند را میدیدم که بر روی لبان آنها بستر عشق پهن کرده بود.
آقای بهرامی مدام در رفت و آمد بود و گاهی به سیمای آن دو خیره میشد.نمیدانم خوشحال بود یا غمگین.
امیدم را برای پیدا کردن نغمه از دست داده بودم قیافه معصوم و کودکانه اش کم کم ازدفتر خاطرات ذهنم میرفت برای همیشه محو شود. در جنگ و جدال بودم دلم برای پدر نیز تنگ شده بود و گاهی قلبم تیر میکشید. اما وقتی به یاد کتکهایش می‌افتادم نمیتوانستم به خود بقبولانم که در حق من و نغمه پدری کرده و امیدوار بودم خدا از او بگذرد و او را ببخشاید.
از نغمه نه نشانی داشتم و نه آدرسی فقط میدانستم کسانی که او را بردند یک مرد و زن شیک بودند هنوز بوی عطر آن شامه ام را می آزرد و آن مرد دکتر بود. ستاره ای که در دلم سوسو میزد میرفت تا برای همیشه مثل یک شهاب خاموش شود.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.