غزال (قسمت آخر)

10 دی 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   2 نظر   850 بازدید   |


غزال (قسمت آخر)

دستانم را سمت بالا نگه داشتم و سرم را بلند کردم و گفتم: شکرت خدایا که هر بار ناامید و دل شکسته به سوی تو اومدم دست خالی برنگشتم. خدایا تا سه چهار روز دیگه چطور طاقت بیارم.
رو به دکتر کردم و با غم گفتم: چطوری به استقبال اون برم با این پای شکسته؟ چطوری؟ لنگ لنگان که نمیتونم.
دکتر خنده ای کرد و گفت: اون به دیدن تو میاد ولی باید قول بدی که دختر خوبی باشی، داروهات رو بخوری و زیاد سر و صدا نکنی تا من هم کم کم نغمه رو آماده کنم. میترسم ضربه سنگینی بهش وارد بشه.
با التماس گفتم: تو رو خدا طوری نگید که چیزیش بشه. درد و غصه هاش بخوره توی سر من.
دکتر خوشحال و خرسند مرا را ترک کرد. بالاخره من او را پیدا کردم. اما این سه چهار روز مثل سی قرن برای من میگذشت. نمیتوانستم تحمل کنم. خدای من اگر من بمیرم و آرزوی دیدن او را به گور ببرم. نه خدایا به من رحم کن، نغمه من پیدا شده تو که نمیخواهی من او را نبینم. حتما بزرگ و قشنگ شده. هر چه کردم تا قیافه اش را جلوی چشمانم مجسم کنم نتوانستم.
یادم رفته بود چه شکلی است. فقط چشمان او یادم بود. دو چشم آبی و صاف بدون کینه و نفرت، زلال مثل چشمان صبور مادر که برایم لالایی میخواند و گریه میکرد. لالا کن گلم فردا بهاره ...بابات رفته صحرا برات گل بیاره... یکی زنم این ور موهات... یکی زنم اونور موهات تا بشی عروس بالای دهات... لالا کن طاقت ندارم هی میترسم بمیرم تو را عروس نبینم... لالا کن گلم فردا بهاره بابات رفته صحرا برات گل بیاره.
جلوی گریه ام را نتوانستم بگیرم. مرجان سعی کرد مرا آرام سازد اما این درد کهنه تازه سر باز کرده بود. آهی کشیدم و با دست شمردم سه روز دیگه و با خوشحالی نشان مرجان دادم. مرجان بوسه ای بر گونه ام زد و گفت:
خوشحالم از اینکه گمشده ات رو پیدا کردی. بخدا همونطور که تو بی قراری، من هم دل توی دلم نیست و دارم لحظه شماری میکنم تا اون روز موعود برسه.
نگاهی به اطراف انداختم بهت زده مرجان را نگریستم. مرجان خنده ای کرد و گفت: عاشق سینه چاکت با سیمین رفت تا اونو برسونه.
از شنیدن اسم سامان گونه ام گل انداخت و از شرم سرم را پایین انداختم. اما میدانستم که پدر و مادر سامان اجازه چنین کاری را نمیدهند. دختری که نه پدر و نه مادر یعنی هیچکس رو نداره.
ناراحت شدم و گفتم: چه فایده؟
مرجان حیرت زده نگاهم کرد و گفت: چی چه فایده؟ فکرش رو نکن پدر و مادر سامان با پدرم صحبت کردند. بابا خودش رو عموی حقی تو معرفی کرده و گفته سرپرستی تو از بچگی تابحال با اون بوده.
سردر نمی آوردم گفتم: آخه....
گفت: پدرم تو رو مثل من دوست داره و دختر خودش میدونه.
گفتم: آخه مرجان منکه...
توی حرفم دوید و گفت: حرف نزن و گوش کن تا بقیه رو بگم.بالاخره اینکه پدر و مادر سامان تو رو به عنوان عروسشون قبول کردند.سامان عجله به خرج داده و گفته باید با هم نامزد شید. اما پدر گفت فعلا با حال و روز غزال نمیشه باشه برای زمانیکه غزال خوب شد.
خندید و ادامه داد: آره غزال جان این آقا سامان شما ما رو بیچاره کرده خیلی عجله داره نکنه بجای کیف قلبش رو زدی؟
صدای مردانه ای گفت: بعید نیست... قلبم که سرجاش نیست.
هر دو برگشتیم و سامان را دیدیم که همراه آرش وارد شد. مرجان خنده ای کرد و چشمکی به من زد و گفت: وای خدای من دوباره مزاحمها وارد شدند.
هر چهار نفر زیر خنده زدیم.
دل شوره عجیبی داشتم. خودم را میخوردم اگر نغمه مرا نشناسد اگر مرا به خواهری قبول نکند اگر نخواهد مرا ببیند اگر...اگر و هزار تا اگر دیگر.
به خواست خودم پدر و مادر سامان برای دیدار من به بیمارستان آمدند.با یک دسته گل زیبا و بزرگ و یک جعبه شیرینی مادرش زن خوبی بود و پدرش مردی خوش رو و خوش اخلاق که خنده از لبانش محو نمیشد و مرا عروسم صدا میکرد. مادرش نیز جعبه شیرینی را باز کرد و با دست خود شیرینی به دهانم گذاشت و گفت:
یادت باشه تو دیگه عروس من هستی نکنه یه دفعه شیرینی کس دیگه ای رو بخوری.
سیمین که با آنها آمده بود نیشگونی از من گرفت و گفت: با این دستام خفه اش میکنم.
و شکلکی در آورد که همه به خنده افتادند. دکتر نیز به ما ملحق شد و گفت:
به به جمعتون جمعه. خوب برای خودتون گل میگید و میخندید چه خبر شده؟ اگر چیز خنده داری هست بگید تا منهم کمی بخندم.
دستش را به کمر سامان زد سامان سرش را پایین انداخت.مادر سامان که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید با غرور و افتخار سامان را نگریست.
دستی روی موهایم کشید و با لبخند گفت: هیچی نامزدی بود جشن نامزدی پسرم.
و جعبه شیرینی را جلوی دکتر گرفت و گفت: بفرمایید شیرینی نامزدی سامان رو بخورید.
دکتر با تعجب گفت: آفرین اینجا دختره رو تنها گیر آوردید؟ بذارید خواهش از ماه عسل بیاد حتما همه شما رو خفه میکنه که چرا براش مجلس نگرفتید و اونو تو بیمارستان اونم تو همچین وضعیتی نامزد کردید.
با صحبتهای دکتر همه زدند زیر خنده.از حرف دکتر قلبم شروع به طپیدن کرد.هیجان خاصی به من دست داد خدای من یعنی نغمه من میاد. یعنی اون عروسی مرا میبیند، منکه عروسی او را ندیدم ولی آرزو دارم او در کنار من باشد. آنوقت برای زندگی کردن یک دلگرمی خواهم داشت.
بعدازظهر آن روز که تنها شدم دکتر برای بازدید از من وارد اتاق شد. بخاطر خوبیهایش از برخورد آن روز خود شرمگین بودم.از او بخاطر حرفها و حرکاتم معذرت خواستم و گفتم:
از اینکه به شما جسارت کردم معذرت میخوام منو ببخشید و به دل نگیرید.شما نمیدونید من چه روزها و چه سالهای سختی رو طی کردم.دوری از نغمه و پدر منو واداشت اینگونه رفتار کنم.
دکتر خنده ای کرد دست بر روی شانه ام زد و گفت: میفهمم.
به گفته دکتر پایم کج جوش خورده بود و باید عمل میشد. روز بعد نغمه از ماه عسل می آمد.به دکتر گفتم: نمیشه بذارید بعد از اومدن نغمه اینکارو انجام بدید؟
دکتر گفت: نه تازه الان هم خیلی دیر شده هر چی زودتر بهتر.
التماس کردم، خواهش کردم اما فایده ای نداشت.به سامان و مرجان رو انداختم و گفتم: برید به دکتر بگید شاید حرف شما رو قبول کنه.
با اصرار سامان و مرجان قرار شد بعد از آمدن نغمه عمل شوم. خیلی خوشحال بودم.
با پیشنهاد آرش مرا در صندلی چرخدار برای استقبال از نغمه به فرودگاه بردند. دل توی دلم نبود. بعد از 13 سال دوری حالا نغمه را میدیدم.چه حرفها که با او داشتم و چه درد دل ها که میخواستم به او بگویم.
اینطور که دکتر میگفت شوهرش دندانپزشک بود هم دانشگاهی آرش.
آرش میگفت مرد آقایی است.از هر لحاظ که بگویی خوب و باوقار.خیالم تا حدودی راحت شد.اما تا به چشم نمیدیدم باور نمیکردم.از آرش مدام سوال میکردم که خوشتیپ است خوش سیماست و چه جور است؟ آرش که از دست من کفرش در آمده بود گفت: خودت میبینی.
گفتم: پس نغمه رو هم باید دیده باشی.
با قیافه جدی گفت: بله.
گفتم: تو رو خدا چه جوری شده؟
گفت: والا متاسفانه ندیدمشون.
از دست او عصبانی شدم و اگر پایم نشکسته بود او را میزدم.گفتم: پس چرا میگی دیدی؟
گفت: میخواستم بگم بله متاسفانه ایشون رو ندیدم که شما نذاشتید حرفم رو بزنم.
از مشاجره من و او مرجان و سامان و بقیه میخندیدند.عمو علی هم با نگاه مهربانش مرا دلداری میداد و میگفت:
نگران نباش همه چیز در امن و امانه خیالت راحت باشه آسوده آسوده.
بالاخره روز موعود فرا رسید همگی عازم فرودگاه شدیم.بدنم سرد شده بود و تمام تنم میلرزید.پشتم تیر میکشید و احساس میکردم چیزی مثل یک سوزن به استخوان کمرم فرو میرود.انگشتان دستم میلرزید رنگ صورتم پریده بود و چشمانم هراسان بود.
خودم را مرتب کردم تا یکبار به نغمه احساس حقارت دست ندهد.اما این سوال مدام ذهنم را می ازرد اگر او مرا نپذیرد چکار کنم؟دستی روی شانه ام احساس کردم دست مرجان بود از نگاهش قوت قلب گرفتم و اب دهانم را به سختی فرو دادم.قلبم مثل قلب گنجشک که گرفتار بچه های شیطان و بازیگوش شده باشد به شدت میزد.عرق کرده بودم دل توی دلم نبود.نگاهم به روبرو خیره مانده بود تا او را بیابم.
اما منکه او را نمیشناختم حتی قیافه بچگی اش از ذهنم پاک شده بود.از تجسم قیافه او خنده ام گرفت اما سریع خود را جمع و جور کردم.نگاهی به دکتر و همسرش انداختم.عطر دل انگیزی را که 13 سال پیش به خود زده بود استفاده کرده بود. با بینی بو را درون ششهایم فرستادم.احساس ارامش کردم دکتر خندان با چشمان منتظر خیره مانده بود.
دیدم که به سمتی حرکت کرد و پشت سرش همسرش دوید.نگاهی به مرجان انداختم و گفتم: چی شد؟اومد؟
دکتر را از دور دیدم که دست در دست مرد قد و بلند و خوش سیمایی دارد و آنگاه همسرش زن جوانی را به آغوش کشید و به سمت ما حرکت کرد.دکتر در بین راه مطالبی را به زن جوان میگفت او سرجایش ایستاد و قدرت راه رفتن نداشت. با کمک همسرش او را همقدم خود کردند.از دور دیدم صورت زن جوان مرطوب شد و اشک از چشمان زیبایش جاری گشت.اما نمیدانستم این زن زیبا نغمه عزیز است.بیخیال به اطراف نگریستم و چشمم را به کودکی دوختم که دست بر چانه گوشه ای کز کرده بود.
نگاهم را از او برگرداندم و به زمین دوختم.متوجه ساق پای بلندی که درون کفش زیبایی قرار داشت شدم.با چشم ساق پار را تا بالا نظاره کردم.صورت گریان زن جوان زیبایی با چهره ای ملکوتی پیدا شد.چشمان آبی و براقش مرا بیاد چیزی انداخت. چقدر این چشمها برایم آشنا بود. خیره که شدم اشکم جاری گشت نمیتوانستم حرفی بزنم من من کنان گفتم: نغ...نغ نغمه.
زن جوان سرش را به علامت مثبت تکان داد.دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.او جلوی پایم زانو زد و هر دو در آغوش هم فرو رفتیم.13 سال دوری 13 سال دربدری بالاخره به پایان رسیده بود.
گمشده ام رو پیدا کرده بودم.آنقدر در آغوش هم گریستیم که شاید اگر ما را از هم جدا نمیکردند تا صبح فردا در همین حال باقی میماندیم. از زیبایی نغمه ترسیدم در برابر او من قیافه ای نداشتم اما پاک و معصوم دستش در دستم بود.میخواستم با او صحبت کنم درد دل کنم اما کلمات از ذهن فرار کرده بودند.نمیدانستم چه بگویم فقط این را گفتم:
تو فکر نکردی که کسی چشم به راهته؟ نگفتی خواهری داری که برای پیدا کردنت خودشو به آب و آتیش میزنه؟
لبخندی زد که زیباییش را چند برابر کرد و گفت: هیس حرف نزن که به اندازه صد سال با تو صحبت دارم بیا بریم خونه انقدر با تو حرف بزنم که خسته شی.
زنان و مردانی که در حال رفت و آمد بودند لحظه ای می ایستادند و ما را نظاره میکردند. چند نفری را دیدم که اشک در چشمانشان حلقه بسته بود و با خنده ما لبخندی بر لب می آوردند.همگی راهی خانه شدیم اما من مات و مبهوت مانده بودم که چطور نغمه من را شناخت اما من او را نشناختم.
زیر لب اهنگ شادی را زمزمه میکرد. مرجان هم این آهنگ را بلد بود با او همخوانی میکرد. توی ماشین میخندیدند و میخواندند.سامان نیز از هیجان مدام بوق میزد.چشمانم را از صورت نغمه برنمیداشتم و او گاهی مرا به شدت در آغوش میفشرد که از درد پا ناله ام به هوا رفت. 
در این چند روز که من در بیمارستان بستری بودم دکتر با کمک مرجان و آرش عکس مرا برای نغمه ارسال کرده بودند و از قبل او را آماده ساخته بودند.
فرهاد شوهر نغمه میگفت: در این چند روز اگه بدونید بر من چه گذشت.نغمه مثل دیوونه ها شده بود گاهی خوشحال میخندید و گاهی زیر گریه میزد.اعصاب منو خرد کرده بود.به هر حال خوشحالم که شما در کنار هم هستید،اما غزال خانم اینو بدونید که من مقدمه این آشنایی رو با این دیوونه فراهم کردم وگرنه شما رو میکشت.یادمه نصف شب بلند میشد و میگفت میخوام برم تهران میخوای بیا میخوای نیا. باید انقدر التماس میکردم تا منصرف میشد. به اقای دکتر قول داده بودم که زودتر از روز موعود اونو به تهران نیارم و هر جوری که شده اون رو سرگرم کنم تا کمی آماده بشه وگرنه شبانه روانه میشدیم. مثل جن شده بود.
نغمه چشم غره ای به فرهاد رفت.موهای بلندش را بافته بود آرایش ملیحی کرده بود گفت: به به آقا فرهاد ما جن شدیم نه؟ خب حالا هر چی دلت میخواد بگو حرفی نیست ادامه بده بعدا حقت رو کف دستت میذارم.
فرهاد قیافه ای جدی گرفت و گفت: چشم ببخشید دیگه تکرار نمیشه
از حرف و عکس العمل او به خنده افتادیم. بخاطر ورود آن دو عمو علی جشنی ترتیب داد که با اصرار نغمه و مرجان مرا نیز به خانه آوردند.فردا صبح باید پایم را عمل میکردند.نغمه نگران و مضطرب رو به پدرش کرد و گفت:
پدرجون حالش خوب میشه؟
آقای دکتر که نگرانی را در صورت او میدید گفت: بله دخترم چیز مهمی نیست تا یه ماه دیگه گرگم به هوا بازی میکنه.
عمل با موفقیت انجام شد سامان حلقه ای خرید و به بیمارستان اورد.پدر و مادرش و سیمین با جعبه ای شیرینی وارد شدند.
نغمه مرا بوسید و گفت: چه خبره؟
مرجان که متوجه شده بود گفت: عاشق سینه چاکشه.
نغمه گفت: خوش بحالش!
سامان خجالت کشید و گونه اش سرخ شد.سیمین جلو آمد دست مرا گرفت و حلقه ای درون انگشتم کرد و گفت:
تقصیر ما نیست اینطور هم ما رو نگاه نکن.سامان گفته به تو اعتمادی نیست فرار میکنی و دیگه پیدات نمیکنیم.
از حرف او همه خندیدند و شیرینی خوردند.سامان نیز از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید اما حرفی نمیزد تعجب میکردم او که خجالتی نبود چرا سرش مدام پایین بود؟مرجان چشمکی زد همه بیرون رفتند و ما را تنها گذاشتند
سامان گلی از میان دسته گلها جدا کرد و به من داد و گفت: تقدیم به تو... این رو بدون که سعی خودم رو میکنم تا تو رو خوشبخت و سعادتمند کنم.
شیرینی را برداشت و آن را یکجا و بزور داخل دهانش جا داد.از عمل او خندیدم و گفتم: چطور جلوی اونا سرت پایین بود و دم نمیزدی؟حالا مثل بلبل زبون درازی میکنی؟
از حرف من شیرینی به گلویش پرید.و اگر به او لیوانی آب نمیدادم معلوم نبود چه بلایی به سرش می آمد.
با کمک عمو علی و پس اندازی که خودم داشتم مقدمات ازدواج را فراهم کردیم.اما به خواست مرجان و آرش با هم سر سفره عقد نشستیم.
مرجان نیشگونی از من گرفت و گفت: اول تو بله میگی یا من؟
آرنجم را به پهلویش زدم و گفتم: دیوونه تو که یکبار بله گفتی چه اصراری داری که دوباره بله بگی؟
چشم غره ای به من رفت و گفت: آخه اون تو محضر بوده نه اینجا.
خیره نگاهش کردم و گفتم: خب چه فرقی داره؟
مرجان با بدجنسی گفت: تو سر سفره عقد بله بگی من نگم.... خیلی زرنگی!
صدای عاقد برای بار سوم بلند شد: عروس خانم وکیلم؟
هر دو نگاهی بهم کردیم و گفتیم: بله.
صدای دست و سوت کشیدن فضای خانه را برهم ریخت.همه به پایکوبی پرداختند.سامان نگاهی به من کرد و من لبخندی بروی او زدم.آرش به طرف مرجان آمد.چیزی در گوشش زمزمه کرد مرجان لبخندی زد و گوش من را گرفت و گفت:
آرش میگه این عروس خانم همون غزال جنگجوئه؟
نگاه تندی به مرجان کردم و هر دو لبخند زدیم . طوبی و لیلا به سمت من قدم برداشتند و تبریک گفتند.
در یکی از تالارهای شهر در یک شب میمون و خجسته که ولادت حضرت قائم بود مراسم ازدواج من و مرجان برگزار شد.هر دو خوشحال اما با ترس از آینده وارد خانه خوشبختی شدیم تا هرکدام به وظایف خود رسیدگی نماییم.
حالا سه سال از ازدواجمان میگذرد. خداوند دختری به من عطا کرده که تمام خصوصیات چهره اش به مرجان شباهت داشت.اسم او را نسترن گذاشتم. مرجان نیز پسری به دنیا آمد که اسم او را امیر نهاد.
به خواست من همراه مرجان و نغمه راهی اصفهان شدیم.با کمال تعجب دایی و عمه را سر قبر مادر مشاهده کردیم.زمانی که خود و نغمه را معرفی کردیم حیران و خیره ما را نگریستند.عمه غش کرد و دایی برای حفظ تعادل خویش روی قبر مادر نشست.
اما ناباورانه دیدم قبر دیگری به نام سامان سرافراز بر کنار قبر مادر حکاکی شده بود. به گفته دایی پدر بعد از چند سال راهی اصفهان میشود و به علت تزریق مواد میمیرد.
با چشمانی اشکبار و دلی پر از حسرت بر سر قبر پدر رفتیم و فاتحه ای خواندیم و بیاد پدر و مادر گریستیم. آهی از حسرت کشیدم ... ای کاش هر دوی آنها زنده بودند و نوه خود را میدیدند... ای کاش مادر زنده بود و نغمه را میدید که برای خودش خانمی شده....بعد از درد دل با مادر با کمک مرجان گورستان را ترک کردیم و به اصرارهای مکرر عمه و دایی برای رفتن به خانه آنها اعتنایی نکردیم و راهی تهران شدیم.
پایان.
1
1
0
1 نفر

2 نظر

  1. در ناامیدی بسی امید است.....
    پایان شب سیه سپید است....
    خانم اخوان عزیز، دست شما درد نکنه...
    بسیار هم عالی بود.... سپاسگزارم
  2. نقل قول: ترنه وا شمالی کیجا
    در ناامیدی بسی امید است.....
    پایان شب سیه سپید است....
    خانم اخوان عزیز، دست شما درد نکنه...
    بسیار هم عالی بود.... سپاسگزارم

    سلام دوست عزیز.. ممنون از لطف و همراهی شما
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.