سپیدار (قسمت سوم)

19 اسفند 1395   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, قصه شب   0 نظر   438 بازدید   |

بعد از رفتن سیاوش، یک هفته ای گذشت که یک روز دم دمای غروب حمید به اتفاق خانواده‌اش به خواستگاریم آمدند، بعد از سلام و احوال پرسی و کمی از در و دیوار صحبت کردن، پدر حمید گفت: والا غرض از مزاحمت این بود که خواستیم اگر شما مایل باشید دست حمید ما رو بگیرید و او را به دامادی قبول کنید.
پدر گفت: حمید خان ماشاءالله از آقایی هیچ چیز کم ندارند، پسرم سیاوش از ایشان خیلی تعریف کردند ولی یک مسئله اینجا وجود دارد و آن هم این است که نظر دخترمان بسیار مهم و حیاتی است، شما چند روز به ما فرصت دهید تا ماهم از عقیده دخترمان آگاه شویم، اگر ایشان مایل بودن ما هم حرفی نداریم، به هر حال ما تمام سعیمان بر این است که جوانانمان سعادتمند شوند... 
آن شب، شب زیبایی بود اما حیف که زود به پایان رسید دلم می‌خواست بیشتر در منزلمان می‌ماندند. فردای آن روز آقا جون به اتاقم آمد و با لبخندی به معنای محبت سلام کرد و گفت: خب ببینم دختر خوشگم چکار می‌کنه...
به طرفش رفتم و گفتم: آقا جون کار خاصی نمی‌کنم، اما چشم و گوش بسته در امر و اطاعت شما هستم. 
آقا جون دستی به موهایم کشید و گفت: دخترم بنشین کنارم می‌خواهم کمی باهات صحبت کنم، ببین نیلوفر جان خودت بهتر ازمن مطلع هستی که دیشب خانواده آقای اصلانی به خواستگاریت آمده‌اند، با وجو اینکه می‌دانستم نظرت مثبت هست، ولی به آنها گفتم که نظر نیلوفر مهمه، با مشورت مادرت اومدم واسه دختر گلم بگم که دلبندم زندگی ناهمواریهای زیادی دارد، زندگی همانند جاده‌ایست که راننده ماهر می‌خواهد... اگر صبور باشی، با سلاح صبر و شکیبایی می‌توانی به قله صعود برسی، اما اگر در مقابل ناملایمات زندگی همانند بیدی باشی که با هر بادی بلرزد باید فاتحه زندگیت را بخوانی، اینطور شنیدم شما به حمید علاقه‌مند هستید، البته من این موضوع رو از سیاوش شنیدم، دلم می‌خواهد بدون خجالت همه چیز را به خودم بگویی.
از اینکه آقا جون با آن صفا و سادگی همه چیز را بیان کرد خیلی خوشحال شدم، ولی از طرفی نمی‌دونستم در جواب آقا جون چه چیزی بگویم و جالب‌تر اینکه آن تصوری که من از سیاوش در ذهن داشتم که از حمید تنفر دارد، بسیار تصور غلطی بود و چقدر دلم می‌خواست این شب‌ها و روزهای قشنگ زندگی‌ام را سیاوش هم می‌دید؛ اما نمی‌دانم چرا دیگر او برایش هیچ چیز اهمیت نداشت!
پدر دست در زیر چانه من گذارد و گفت: در فکر چه هستی؟ جوابم را ندادی؟
راستش از اینکه می‌خواستم حقیقت را به پدر بگویم خجالت می‌کشیدم و یک بار دیگر پدر گفت: می‌دانی که قدیم ندیم‌ها می‌گفتند که سکوت علامت رضا ست، آیا سکوت شما معنا و مفهومش این است؟
نگاه حاکی از رضایت خود را به نگاه پدر پیوند دادم و آهسته زیر لب گفتم: پدر جون رضای من در رضای شماست. 
پدر گفت: ببین نیلوفرجان این زندگی برای توست و تو می‌خواهی زندگی کنی، نه من! اگر خودت می‌دانی حمید فرد لایقی است، برای ما مانعی ندارد و بخدا قسم تنها آرزویمان این است که تو خوشبخت شوی، اگر واقعا مایل به این ازدواج هستی حرف دلت را بزن، این حق توست که برای زندگیت تصمیم بگیری.
خیلی برایم مشکل بود که به پدر بگویم من حمید رادوست دارم، چند ثانیه‌ای با خود فکر کردم که در پاسخ پدر چه بگویم، که ناگهان این فکر به نظرم رسید که به پدر بگویم؛ حمید در کلبه کاهگلی شده قلب من آشیانه کرده و من در باغچه قصر طلایی قلبش همچون بوته گلی رویشم رو آغاز کردم، ولی خجالت کشیدم.
اما پدر سر به زیر شدن و سکوت مرا دید گفت: پس مبارک باشه دخترم.
پدر در جشن عروسی من سنگ تمام گذاشت و سعی کرد بهترین جهیزیه را برایم فراهم کند، واه خدای من این مرد چقدر صبور و مهربان است، از آن طرف مادر هم بسیار زحمت می‌کشید، همه وهمه برای من توی این جشن زحمت می‌کشیدند ، اما دلم می‌خواست سیاوش هم سهمی داشته باشد، سهمش برایم خوشحالی و شادی اون بود، ولی نمی‌دانم چرا و به چه علت در جشن عروسی من شرکت نکرد!!
من و حمید زندگی مشترکمان رادر خانه ی پدر حمید که دو طبقه بود، یکی برای ما ودیگری برای پدر ومادر حمید، شروع کردیم و من خودم را در کنار حمید خیلی خوشبخت می‌دانستم.

« بگذارید شمه‌ای از رفتن سیاوش به اصفهان برایتان بنویسم» 
سیاوش که دل به نیلوفر باخته بود، هرچه سعی کرد نتوانست به نیلوفر بفهماند که چقدر دوستش دارد، از اینکه نتوانست حقیقت را بگوید غمگین بود، حقیقتی که می‌توانست زندگی هر دوی‌شان را در مسیر دیگری سوق دهد پ، اما چه کند که دلدارش دل به رقیبی سپرده بود، رقیب سرسخت و لجبازی مثل حمید... دیگر نتوانست تحمل کند و تصمیم گرفت حتی از شهر و دیار خود به شهر و دیار دیگری سفر کند و خود را مهیا کرد و به شهر اصفهان سفر کرد.

سال‌ها گذشت... نیلوفر در زندگی مشترک با حمید هیچ چیز کم نداشت، بجز مهر مادری، یعنی اینکه صاحب فرزند نمی‌شدند و این مسئله نیلوفر را می‌رنجاند.
یکی از روزها به حمید گفت: الان پنج ساله که از ازدواجمان می‌گذرد، خب من هم مانند دیگران آرزویی دارم.
حمید گفت: چه آرزویی؟
نیلوفر گفت: والا نمی‌خواهم مصوب ناراحتی‌ات شوم اما چه کنم که این فکر مثل خوره به جانم افتاده.
حمید گفت: خب واضح تر بگو.
نیلوفر گفت: فکر مادر شدن...
حمید خنده کوتاهی کرد و گفت: خب عزیزم اینکه ناراحتی ندارد مشکلمان را با یک پزشک متخصص در میان می‌گذاریم.
از این حرف حمید نور امیدی در دلم افتاد.
فردای آن روز به اتفاق حمید به پزشک مراجعه کردیم و پزشک بعد از معاینه هر دوی‌مان آزمایشی مبنی بر سالم بودنمان نوشت... آزمایش را انجام دادیم وبرای گرفتن نتیجه آن چند روزی را انتظار کشیدیم، خلاصه دیری نپایید که انتظار به پایان رسید، نتیجه آزمایش را نزد پزشک بردیم و ایشان وقتی نتایج را دیدند، اعلام کردند که متاسفانه خانم شما به علت مشکل هورمونی به هیچ عنوان بارور نخواهد شد... تمام وجودم می‌سوخت، نمی‌دانم دست خودم نبود، ولی هرچه بود، این نظریه دکتر حالم را دگرگون کرد. 
حمید گفت: آقای دکتر حتی اگر به خارج از کشور هم برویم مشکلمان حل نخواهد شد؟
دکتر گفت: ببین پسرم تمام غدد در بدن زن باید به اندازه‌ی کافی مترشح شوند تا یک خانم بارور شود، در آزمایشی که از خانم شما به عمل آمده، متاسفانه بعضی از غدد مترشحه خانم مثل غده تیروئید با مشکل مواجه شده است، اما شما باید امیدتان به خدا باشد و هرچه صلاح خداوند باشد همان خواهد شد.
سرم گیج می‌رفت و همه چیز دور سرم می‌چرخید، حمید که متوجه بدحالی من شده بود زیر بازویم را گرفت و مرا از اتاق پزشک به اتاق انتظار برد... دیگر دنیا برایم ارزش خودش را از دست داده بود، وقتی سرنوشت خودم را مرور می‌کردم، می‌دیدم سراسر زندگیم پر بود از ماجراهای غم‌انگیز، پر بود از ناملایمات و سردی، نمی‌دانستم به کدامین دردم فکر کنم، من که خود محبت مادرم را ندیده بودم، آرزوی مادر شدن را در سر می‌پروراندم اما این آرزوی من خیال بود و بس....
نمی‌دانم چرا روزگار اینگونه بر خوشی‌هایم خط بطلان می‌کشید، روزها و شب‌هایم را در حسرت داشتن فرزند پشت سر می‌گذاشتم... 
یکی از روزها به حمید گفتم، حمید جان می‌خواهم پیشنهادی بدهم آیا موافقت می‌کنی؟ 
حمید گفت: تا پیشنهاد خانم چه باشد.
گفتم: من که از مادر شدن قطع امید کردم، بهتر نیست از پرورشگاه بچه‌ای را به فرزندی قبول کنیم.
حمید که اصلا انتظار طرح چنین سوالی را از طرف من نداشت با عصبانیت گفت: خانم مردم چه می‌گویند! از طرفی به خانواده و فامیل چه بگوییم، به آنها بگوییم که ما بچه‌مان نمی‌شود، اصلا چرا باید بچه مردم را بزرگش کنیم، نخیر خانم دیگر ازاین فکرها نکن که بنده با عقیده شما مخالفم، امیدوارم خوب مطالبم را درک کرده باشی... 
بااین حرف حمید تنها روزنه برای بچه‌دار شدمان هم بسته شد... دیگر دنیا را هم سیاه می‌دیدم... گریه شده بود مونس دردم، گریه‌ای که دیگر برای خشکاندن اشک چشمانم هیچ شادیی موفق نبود زیرا تنها سر پناه من با من به مخالفت نشست و مرا نادیده گرفت و چه آسان قلب کوچکم را شکست... 
روز بعد تلفنی موضوع را به مادر اطلاع دادم، بیچاره مادر با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدو گفت: دخترم امیدت به خدا باشد کسی که ما را خلق کرده حتما به فکر ما هم است.
زخم زبانها از هرطرف بسویم شلیک می‌شد. همه حرفها را تحمل می‌کردم به امید اینکه شاید فردای خوشی داشته باشم.... یک روز که خیلی از زخم زبانها خسته شده بودم، به حمید گفتم؛ حمید جان چرا خانواده‌ات این همه زخم زبان می‌زنند؟ مگر یک انسان چقدر تحمل دارد؟ 
ولی حمید که من اصلا فکرش را هم نمی‌کردم با وقاحت تمام گفت: نیلوفر خانم باید هم تحمل کنید زیرا این مشکل شماست نه مشکل من!
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.