داستان کوتاه پیانو

 


سالها پیش شاگردی داشتم به اسم جک. او علاقه ی خیلی زیادی به یادگیری پیانو داشت و این کار را با عشق ادامه میداد اما هیچ گونه استعدادی در نواختن نداشت! او حتی از بی استعدادترین شاگردهایم هم بی استعدادتر بود! 
وقتی ازش پرسیدم که چرا به نواختن پیانو علاقه داره میگفت آرزوش اینه که یه روز برا مادرش پیانو بزنه! من هیچ وقت مادرشو ندیده بودم فقط گاهی او را در داخل ماشین می دیدم که جک رو می برد و می آورد. چند هفته ای گذشت و خبری از جک نبود. از طرفی خوشحال بودم که از دست یک شاگرد بی استعداد راحت شدم و از طرفی هم نگرانش بودم. قرار بود اون هفته تعدادی از شاگرد هایم در کلیسا اجرا داشته باشند. جک هم با من تماس گرفت و خواهش کرد که اجازه بدم اون هم اجرا داشته باشه. من هم اجرای اونو آخر گذاشتم تا اگه یه وقت خراب کاری کرد بشه جمعش کرد!
روز اجرا فرا رسید و جک رو دیدم که با سر و وضعی ژولیده اومده! با خود گفتم یعنی مادرش نمی تونست یه لباس درست و حسابی تنش کنه! 
نوبت اجرای جک شد و او یه قطعه از شو برت رو به زیبایی تمام و حتی خیلی بهتر از خیلی ها اجرا کرد! وقتی نواختنش تموم شد میکروفن رو به طرفش بردم و پرسیدم: تو که اینقدر دوست داشتی یه روز برا ماردت بنوازی پس چرا با خودت نیاوردیش؟!
جواب داد: مادر من از کودکی ناشنوا بود و از حدود7 ماه قبل دچار سرطان شده بود. سه هفته پیش رفت پیش خدا و اجرای امروز من تنها اجرایی بود که مادرم تونست اونو واقعا بشنوه...! 

بدترین شکل دلتنگی اونه که کنار یکی باشی و بدونی هرگز بهش نخواهی رسید...


منبع: بندگان خدا و معجزه عشق
نویسنده: اکبر رضایی 


سایت رسمی مجیداخشابی
0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. عالی بود ممنون

    بدترین شکل دلتنگی اونه که کنار یکی باشی و بدونی هرگز بهش نخواهی رسید...
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.