سپیدار (قسمت چهارم)

24 فروردین 1396   fereshteh akhavan   مطالب و مقالات, گنجینه ادبی, قصه شب   0 نظر   537 بازدید   |

با ناباوری گفتم: حمید من هستم نیلوفر! همسرت، آیا دیگر برایت مهم نیستم؟ تو فقط و فقط منافع خودت را در نظر می‌گیری؟
حمید گفت: گوش کن خانم خانما، من هم دلم می‌خواهد پدر شوم که بر آوردن این حاجت من از لیاقت شما خارجه!
آهی کشیدم و گفتم: خب من هم دلم می‌خواهد که مادر بشوم ولی چه کنم که این لیاقت رو ندارم
و حمید اینگونه ادامه داد: من اگر هرجا درخت بی بری را ببینم آن را از ریشه می‌خشکانم و به او امان زندگی کردن را نمی‌دهم
اضطراب عجیبی داشتم تمام تنم داغ شده بود و می لرزیدم، نمی‌دانم چرا در یک لحظه این فکر به مغزم خطور کرد که حمید قصد جدا شدن را دارد، ایندفعه التماس‌وار و اشک‌ریزان گفتم: حمید جان اگر میخواهی ازدواج مجدد بکنی من حرفی ندارم ولی مرا هم در زندگیت داشته باش، اگر بقول خودت یک درخت بی بر هستم ولی می‌توانی از سایه من در گرمای تابستان استفاده کنی.
حمید پوزخندی زد و گفت: نخیر خانم! بقول مادرم تو یک سپیدار بی‌خاصیت بیش نیستی و باید ریشه تو را خشکاند. 
از این حرف حمید همه تلاشم برای پایداری زندگیم بی ثمر شد، دیگر حتی یک لحظه تحمل اینکه در کنارش بمانم را نداشتم، چادرم را سر کردم و به خانه‌ پدر رفتم. مادر و پدر با دیدن چشمان اشک‌آلودم به وحشت افتادند و هراسان پرسیدند که چه اتفاقی افتاده است؟ گریه امانم نمی‌داد، توانم را از کف داده بودم، اما بریده بریده آنچه میان من و حمید گذشت را برای آنها بازگو کردم. پدر گفت: دخترم زندگی مشکلات بیشتر از این را دارد، باید صبور باشی و جا خالی نکنی.
گفتم: آقا جون من یک سپیدار بی خاصیت بیشتر نیستم، باید ریشه مرا خشکاند و امان زندگی کردن را به من ندهند.
پدرومادر هاج و واج به من می نگریستند، مادر گفت: دختر جان تو از چه چیز صحبت می‌کنی؟ این حرفا چیست؟ که می‌گویی؟ گریه کنان گفتم: مادر بخدا قسم حقیقت را گفته‌ام اینها حرف حمید است، حمیدی که من او را در پرتگاههای زندگی حامی لغزیدن خود می‌دانستم، اورا همچون جان شیرین دوست می‌داشتم و در کوچه باغهای اشک و اندوه مانند جوجه کبوتری سر بر روی شانه‌اش می گذاشتم، اینک چنان خنجری بر قلب کوچکم وارد می‌کند که دشمن با همه کینه‌توزیهایش مهری در دل دارد، اما این مرد بجای قلب، قلوه‌سنگی در سینه دارد و پست‌ترین و شقی‌ترین مردهاست.
اگر او آرزوی پدر شدن را دارد، من هم آرزوی این را دارم که صدای گریه فرزندم را بشنوم، دست نوازش بر سرش بکشم و او را به سینه بفشارم وهمچون نسیم بهاری نگاهش صورتم را نوازش دهد، اما او مرا درخت بی بر می‌خواند و خواهان جدایی است. شما بگویید پدرو مادر عزیز، آیا می‌توانم در زیر سقفی که طوفان بلاها بر سرم شروع به باریدن کردن و هیچ همدمی ندارم که مرا در آغوش کشد، دردم را، خودم را بفهمد و وجودم برایش امری مهم بشمار آید، آیا می‌توانم زندگی کنم؟
رفتم کلمه سپیدار را تکرا کنم که... پدر گفت: بس کن دختر دیگر تکرار نکن، من همان سپیدار بقول آنها بی‌خاصیت را بر روی تخم چشمانم می‌گذارم و به آنها می‌فهمانم که اگر سپیدار ثمر نمی‌دهد، قامت رعنایش دل هر انسانی را به وجد می‌آورد و برای از بین بردن خستگی‌شان سپیدار را سایبان خود انتخاب می‌کنند، حالا که خودشان می‌خواهند خب بیایند و تکلیفت را روشن کنند. 
در مدت یک هفته‌ای که در خانه پدر بودم، پدر به سراغ حمید رفته بود و از او خواست که تکلیف مرا روشن کند، حمید پا در یک کفش کرد و گفته که می‌خواهم او را طلاق بدهم چون دختر شما نمی‌تواند بچه‌دار شود. بدین ترتیب من و حمید ازهم جدا شدیم. واقعا زندگی آغازش بسیار زیبا و شعف‌انگیز است، اما جدایی امریست بسیار دردناک.
آن روز قطره‌های اشک جدایی را بر روی سنگ‌فرشهای دادگاه ریخته و آرزو کردم که هرچه زودتر این زندگی نکبت‌بار به پایان برسد و من به دیار ابدی خودم برگردم. آن روز به فکر حرفهای سیاوش افتادم که می‌گفت نیلوفر جان باید تحقیقات لازم را در مورد حمید به عمل بیاوریم، اما من مغرور و خودخواه شده بودم و فقط می‌خواستم در این میان حرف خودم به کرسی بنشیند و ریختن اشک نه به خاطر اینکه حمید را از دست می‌دادم بلکه بخاطر این بود که می‌بایست دوباره بار سنگینی باشم بر روی شانه‌های پدر و مادر...
چند ماهی از جدایی من و حمید گذشته بود که یک روز پدر گفت: باید چند روزی را به اصفهان برویم، این پسر کاملا ما را فراموش کرده.
مادر گفت: فراموش نکرده، فقط سرش کمی شلوغه...
به پدر گفتم: مرا با خود نبرید، من همین جا می‌مانم.
مادر گفت: دخترم تو احتیاج به یک مسافرت داری که کدورت را از دلت بیرون کنی.
گفتم: نه مادر من اگر به اصفهان بیایم از سیاوش خجالت می‌کشم زیرا سیاوش قبل از ازدواجمان به من گفته بود که باید در مورد حمید تحقیق کنیم و من این اجازه را به او ندادم.
اصرار پدر بی فایده بود... آنها به اصفهان رفتند و من هم باز تنهای تنها شدم و در تنهایی به خیلی از چیزها فکر کردم از جمله اینکه باید تا دیر نشده برای خودم کاری پیدا کنم و مستقل زندگی کنم، اما برای پیدا کردن کار هرچه تلاش کردم متاسفانه موفق نشدم.
بعد از یک هفته پدرو مادر ار سفر برگشتند. مادر می‌گفت: از اینکه به اصفهان نیامدی سیاوش خیلی ناراحت شد و دیگر اینکه در مورد جدایی تو و حمید متاثر شد و گفت که من همان روزهای اول به نیلوفر گفتم که باید بدانیم که حمید چه کسی است، اما نیلوفر هیچ توجهی به حرف من نکرد، از طرف من به او بگویید در کارش عجله نکند، در همان روز آخر که به اصفهان می‌آمدم به او گفتم که هرگز مرا فراموش نکند، الان هم می‌گویم که مرا فراموش نکند من همان سیاوشم و هیچ فرقی نکرده‌ام و بعد نامه‌ای از طرف سیاوش به من داد و گفت: بقیه گفتنی‌ها را در نامه نوشته است. 
وقتی نامه سیاوش را در دست گرفتم، احساس عجیبی داشتم، خدای من یعنی سیاوش در نامه چه نوشته است؟ برای اینکه هرچه زودتر از نوشته‌های داخل نامه با خبر شوم به اتاقم رفتم و در پاکت را گشودم... نامه اینطور آغاز شده بود:
نیلوفر جان سلام...
سلامی که از قلب آتشینم بر می‌خیزد و به سوی تک ستاره قلبم می‌رسد را امیدوارم پذیرا بوده باشی، از اتفاقی که برایت افتاده باید بگویم که هم متاسفم و هم خوشحال... تاسفم بخاطر اینست که شما حمید را دوست داشتی و برای هر انسانی سخت خواهد بود که دوست داشتنی‌هایش را بی‌مهابا از دست بدهد، اما خوشحالیم از این است که حرفهایی را که قبلا نمی‌توانستم برایت بگویم، الان راحت‌تر می‌توانم مطالبم را به تو بفهمانم.
از همان روزها که من و تو در کنار هم بزرگ و بزرگتر می‌شدیم به تو علاقه‌مند شده بودم و دلم می‌خواست که بهترین و زیباترین لحظه‌های زندگیم را در کنار تو باشم، تویی که می‌پرستیدمت و تو را در تنگناهای زندگی راهگشای زندگیم می‌دانستم و در مسیر سختی و بلا تو را گنجینه امیدی برای رسیدن به هدفم می‌دانستم، اما تو بدون اینکه نیم نگاهی به من بیندازی، با اداهایت چنان قلبم را می‌شکاندی که بعضی وقتها احساس می‌کردم که شقایق عاشق و تشنه لبی هستم که در کویر نگاهت خواهم مرد.
الان آمده ام بگویم که اگر مثل گذشته نخواهی قلبم را بشکنی و مرا یگانه همدم و همراز خود بخوانی، باز بگویم که نیلوفر عزیزم در حالی‌که درخت تنومند عشقت سر به آسمان پر ستاره‌ام می‌ساید و نوید وصال می‌دهد و قلبم را به تپشی بی شائبه می‌رساند، لبخند رضایت بر لب زده و با آغوشی گرم پذیرای عشقی که تو پیام‌آورش باشی خواهم بود. نیلوفر جان خیلی دلم برایت تنگ شده و مشتاق دیدارت هستم و دلم می‌خواهد که اصلا به موضوع بچه‌دار نشدن فکر نکنی. برخلاف حمید، اگر من هرجا درخت سپیداری را ببینم پرستش می‌کنم آنقدر که هر روز سرحال‌تر واستوارتر از روز قبل باشد.
باز هم می‌گویم نیلوفر خوبم هرگز فراموشم مکن، چندین سال در ساحل در عشقت نشستم و نظاره‌گرت بودم. اکنون در کشتی عشقت می‌نشینم و از هیچ طوفان و بلایی هراس ندارم. فقط کامم را در این کشتی شیرین کن و مگذار هیچ طوفان و هیچ بلایی مرا مایوس کند. بگذار بجای مایوس شدن روز به روز به تو مانوس شوم، انسی ناگسستنی، الفتی بی انتها، پس تنها گام بر ندار در هیچ مسیری و در هر مسیری دست مرا بگیر و مرا در نگاه همیشه سبزت غرق کن که من همیشه تشنه نگاه سبزت بوده‌ام و خواهم بود.
«سیاوش»
هنگامی که نامه پر از مهر و محبت سیاوش را خواندم اشک حسرت در دیده‌گانم حلقه زد و افسوس آن روزها را می‌خوردم. با خود گفتم که ای کاش به سیاوش بیشتر توجه می‌کردم ... اما من نباید طراوت و جوانیش را به سود خود تمام کنم ،بنابراین تصمیم گرفتم که پاسخ نامه سیاوش را این گونه بنویسم:
« بنام آنکه می‌آفریند قلبهای رئوف را»
سلامی را که از دشت کویر قلب شکست خورده زنی نامراد، به سوی مهربان‌ترینِ مهربانان می‌رسد را امیدوارم با لبی خندان و دیده ی روشن پذیرا بوده باشی... سیاوش جان نامه بسیار محبت‌آمیزت را خواندم و بسیار خشنود شدم، از آن همه لطفی که به من داشتی متشکرم، اما باید بگویم سیاوش جان من همیشه در زندگیم تو را برادر خود می‌دانستم و دلم می‌خواهد همیشه ایام برادرم باشی، درثانی من انسانی شکست خورده هستم، نمی‌خواهم که دیگران تاوان شکست مرا پس بدهند. پس بهتر آن است کسی را که لیاقت زندگی کردن با تو را داشته باشد را انتخاب کنی. باز هم می‌گویم سیاوش جان، سعادت و خوشبختی تو مایه خشنودی من است، اگر می‌خواهی خوشحال شوم باید در مسیر دیگری گام برداری، امیدوارم که گفته‌هایم برایت تفهیم شده باشد.
« خواهرت نیلوفر»
یک ماهی از نوشتن نامه‌ام گذشته بود که یک روز صبح زنگ خانه ما به صدا درآمد. آن روز جز من کسی در منزل نبود، مادر برای خرید خانه به بازار رفته بود و پدر هم طبق معمول به سر کار رفته بود، در را باز کردم سیاوش را در آستانه در دیدم، با خوشحالی سلام کردم، سر گلایه رو باز کردم که چرا به ما سر نمی‌زنید.
سیاوش آهی کشید و گفت: نیلوفر خانم یک دل داشتن و به یک دوست بسنده کردن بلایی به سر انسان می‌آورد که یا سر به کوه و بیابان می‌زند یا اسیر طوفان غربت می‌شود.
گفتم: سیاوش من معنی حرفت را نفهمیدم.
سیاوش گفت: نیلوفر خانم تو هیچ وقت نتوانسته‌ای مرا درک کنی، آن روز که ترک خانواده کردم و راهی غربت شدم به این خاطر بود که بلای بی‌غیرتی همچون رگباری بر سرم شروع به باریدن گرفت و پنجه‌های رقیبی بی‌سرو پا گلویم را می‌فشرد و تو به این بلاها بها می‌دادی و مرا همچون یخی در برابر اشعه خورشید ذوب می‌کردی، سوختم و ساختم تا تو به آرزوهایت برسی، کلبه آرزوهایم را با قصر خواسته‌هایت تعویض کردم تا شاید به خودت بیایی، خودت بهتر می‌دانی که چقدر سکوت کردم تا شاید تو معنی سکوتم را بفهمی. 
حال خودت را شکست خورده میدانی، اما من تو را کشتی می‌دانم که از دام طوفان رسته و خودم را جودی می‌دانم که نگاه زیبایت در من به معنا نشسته است، اما بعد از تحمل این همه سختی و بلا می‌گویی برادر من هستی؟ من هیچ وقت و هیچ زمان در این فکر نبوده‌ام، بلکه هر روز که در کنار هم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدیم خودم را شیفته‌تر از روز قبل می‌دانستم اما اعتماد به نفسم را قوی کرده بودم تا مبادا مرتکب گناهی شوم.
اشک در دیده گانش حلقه زده بود، بغض راه نفسش را بسته بود، سرش را روی زانویش گذاشت، حالا دیگر چهره‌اش پیدا نبود اما لرزش شانه‌هایش نمونه بارزی بود برای گریه‌هایش... جلو رفتم دست در زیر چانه سیاوش بردم، چشمان سرخ شده‌اش، صورت غرق در اشکش چنان قلبم را لرزاند که هم‌نوا با او گریستم، اما نمی‌دانم برای چه چیزی گریه می‌کردم ، آیا برای خودم یا برای سیاوش؟ توی حال خودمان نبودیم، آن‌قدر می‌گریستیم که متوجه ورود مادر نشده بودیم... 
مادر هاج و واج به ما می‌نگریست، با صدای بلند گفت: اینجا چه خبر شده؟ شما دو نفر را چه شده که خانه را به ماتم کده‌ای تبدیل کرده‌اید چرا؟
سیاوش گفت: مادر جان سالهاست که می‌خواهم گریه کنم، همه ایام این سالها بغض را در گلو با خود به یدک کشیدم. 
مادر گفت: چرا سیاوش جان؟ خداوند غم و گریه را برای کسی نیاورد.
سیاوش گفت: ولی مادر حالا که برای من آورده است بگذار گریه کنم. 
اشک چشمانم را پاک کردم وبه سیاوش گفتم: سیاوش جان بس کن دیگر با گریه که کاری درست نمی‌شود.
ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.