داستان گریه خدا

6 اردیبهشت 1396   tabriz   مطالب و مقالات, گنجینه ادبی, داستان کوتاه   0 نظر   564 بازدید   |

داستان گریه خدا

 

زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده‌ام؛ رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد، بگو از خدا چه می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!
زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!
سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه با شما یه جا زندگی کنه می‌خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می‌خوام برم خونه سالمندان زندگی کنم، آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت‌ترم.
و زن از خانه بیرون آمد، کناری نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده‌ایی؟ می‌خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می‌دونی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می‌توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می‌دانم که بینایی چشمانت را از خدا می‌خواهی، درست است؟
زن با اطمینان پاسخ داد: نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟ 
زن جواب داد: از خدا می‌خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.
هنگامی که زن اشک‌های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته‌ها هم گریه می‌کنن؟
فرشته گفت: بله ولی تنها زمانی اشک می‌ریزیم که خدا گریسته باشد!
زن پرسید: مگه خدا هم گریه می‌کنه؟!
فرشته پاسخ داد:
 خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام "مادر" در حال گریه کردن هست.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.