داستان کوتاه عاشقانه خانم ایکسداستان کوتاه عاشقانه خانم ایکس


یادداشت نویسنده
گلساسادات بحری

خانم ایکس داستان عاشقانه دختری است که در خود، تنهایی عمیقی حس می‌کند و برای جدایی از این تنهایی به شخصیت دوم داستان پناه می‌برد. داستان از مرگ همکار او توسط مواد مخدر در یک مهمانی شبانه آغاز می‌‎شود و او به دنبال سرنخی از مرگ سوگل با جناب بازپرس یا همان شخصیت دوم همکاری می‌کند. این داستان زاییده ذهن نویسنده است و در آن نام‌ها و شخصیت‌پردازی حقیقی نیست. در این داستان وقایع و اتفاق¬ها بر اساس احساساتم از علاقه تا عشق نوشته شده است. توصیفات بر مبنای حالات و شخصیت‌های فردی‌ام طراحی شده است به گونه‌ای که در این داستان انگار خودم نقش اول را ایفا می‌کنم و اما شخصیت دوم در این داستان واقعی نیست. 


قسمت سوم

امروز یکشنبه است. دقیقا هشت روز بعد از بازپرسی برای مرگ سوگل. در این مدت یک بار تمام حقیقت را روی کاغذ نوشتم و هزار بار لابه‌لای هر خط، جمله جدیدی از حال و احوال همکارم گرفته تا حدس و گمان‌هایم، اضافه کردم. با اینکه درب کتابخانه را پلمپ کردند و من از کار بیکار شدم اما روزها می‌روم جلویَش می‌ایستم و وجب‌به‌وجب پیاده‌رو را می‌جورم تا سرنخی پیدا کنم. سرنخی که مرا به جناب بازپرس نزدیک‌تر کند!
اما بیش از یک هفته است که خبری از بازپرس نیست... منتظرم، چیزهایی که برای کمک به این پرونده به ذهنم می‌رسد را نمی‌توانم بیش از این درون جمجمه‌ام نگه دارم. می‌ترسم دیر یا زود از دهانم بیرون بریزند...
«ساعت نُه و چهل‌وپنج دقیقه شبانگاه یکشنبه» 
دارم با مادرم بحث می‌کنم، می‌خواهم لباس مشکی‌ای که قولش را داده بود، همین حالا بدوزد. بهتر است وقتی برای تسلیت‌گویی وارد خانه سوگل می‌شوم شیک باشم، خانواده‌اش فقط یک بار، آن هم روز سومِ نبودنش لابه‌لای جمعیت حاضر در حیاط مسجد مرا دیده بودند... مامان مثل همیشه کمرَش درد می‌کند و دستانش خواب می‌رود، برای همین از نشستن پشت چرخ امتناع می‌کند. لباس نویی را که در کاور پنهان کرده، نشانم می‌دهد.
 - اینو می‌دم بپوشی... من کمرم درد می‌کنه نمی‌تونم الان این لباس رو بدوزم... در ثانی این لباس تا فردا شب آماده نمیشه. 
با اکراه به کت‌ودامن مشکی ساده داخل کمد نگاهی می‌اندازم، این مدل نگاهم بیش از هر چیزی مامان را عصبانی می‌کند.
- اونجوری نگاه نکن خیلی هم دلِت بخواد... صدای ِتلفن توهه؟
گوش‌هایم را تیز می‌کنم... صدای لرزش تلفن من از اتاق می‌آید. تا تلفن پاهایم را روی زمین می‌کشم؛ یک شماره ناشناس، با حرص تلفن را برمی‌دارم...
- الو؟!
- سلام، خانم خسروی؟
فرد ناشناس، مردی با صدای دورگه و کاملا جدیست. در صدایش گره‌های خسته زیادی افتاده و به جملات مختصر که مفهمومَش را برساند اکتفا می‌کند.
 - بفرمایید...
- صادقی هستم. بازپرس.
هیجان‌زده می‌شوم، اما دلم می‌خواهد بگویم نشناختم تا توضیح بیشتری بدهد، تا بتوانم صدایش را بیشتر بشنوم. در کسری از ثانیه فکر می‌کنم شاید این رفتار دور از ادب باشد برای همین از خیرَش می‌گذرم.
- بله. خوبین؟!
- ممنون، می‌تونم فردا ببینمتون؟ 
خب حال من هم که پرسیدن ندارد، معلوم است که خوبم و او هم سرما خوردگی‌اش کاملا خوب شده است. به هر حال قسمت دوم جمله‌اش ذوق‌زده‌ام می‌کند و از آنجایی که نمی‌توانم احساسات درونی‌ام را در خودم حبس کنم از صدایم سرریز می‌شود:
- بله حتما، کجا؟
- دفتر، می‌بینمتون، شب خوش.


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.