حکایات پندآموز

حکایات پندآموزحکایات پندآموز


حدیث مردان راه
مردی را قرضی افتاده بود؛ به در دوستی آمد ودر بزد. آن جوانمرد بیرون آمد و او را در کنار گرفت و نیکو بپرسید و گفت:چرا رنج برگرفتی؟ گفت: وامکی بر من جمع شده است و دل مشغول هستم. گفت: چه مقدار؟ گفت: چهارصد درم.
جوانمرد در خانه رفت و کیسه‌ای بیرون آورد؛ در او چهارصد درم بود، نه کم و نه بیش و بدو داد و او را گسیل کرد و خود درخانه آمد وگریستن گرفت.
یکی او را گفت: چرا می‌گریی؟ اگر نخواستی، نبایستی داد.
گفت: نه از بهر آن می‌گریم که چرا دادم، از بهر آن می‌گریم که چرا حق دوستان خود نگزاردم و مراعات نکردم و تیمار وی نداشتم تا وی را حاجت آمد، به خانه من آمدن و سئوال (درخواست )کردن و روی خود
بدان سئوال زرد کردن و شرم داشتن.

مرد خردمند
روزي پلنگي وحشي به دهكده حمله كرده بود. مردی خردمند همراه با تعدادی ازجوانان برای شكار پلنگ به جنگل اطراف دهكده رفتند.
اما پلنگ خودش را نشان نمي‌داد و دائم از تله شكارچيان مي‌گريخت. سرانجام هوا تاريك شد و يكي از جوانان دهكده با اظهار اينكه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می‌زند، خودش را ترساند و ترس شديدی را بر تيم حاكم كرد.
 مرد خردمند با خوشحالي گفت كه زمان شكار پلنگ فرا رسيده است و امشب حتما پلنگ خودش را نشان مي‌دهد. ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شكارچيان نشان داد و با زخمي كردن جوانی كه به شدت مي‌ترسيد، سرانجام با تيرهای بقيه از پا افتاد.
 يكي از جوانان از مرد خردمند پرسيد: چه چيزی باعث شد شما رخ‌نمايی پلنگ را پيش‌بينی كنيد؟ درحالي‌ كه شب‌های قبل چنين چيزی نمی‌گفتيد؟!
 مرد خردمند گفت: ترس جوان و باور او كه پلنگ دارای قدرت جادويی است، باعث شد پلنگ احساس قدرت كند و خود را شكست‌ناپذير حس كند. اين ترس‌ها و باورهای ترس‌آور و فلج‌كننده ما هستند كه باعث قدرت گرفتن نیروهای منفی مي‌شوند. پلنگ اگر می‌دانست كه در تيم شكارچيان كسانی حضور دارند كه از او نمی‌ترسند هرگز خودش را نشان نمی‌داد!

عابد و جوان
روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می‌گذشت. در راه به عبادتگاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می‌کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت: خدایا من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناهکار محشور نکن!
در این هنگام خداوند به پیامبرش وحی فرمود که به این عابد بگو:
ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمی‌کنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانی اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینی، اهل دوزخ!

دو جعبه
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. خدا به من گفت:«غصه‌هایت را درون جعبه سیاه بگذار. شادی‌هایت را درون جعبه طلایی».
به حرف خدا گوش کردم، شادی‌ها و غصه‌هایم را درون جعبه‌ها می‌گذاشتم. جعبه طلایی روزبه‌روز سنگین‌تر می‌شد و جعبه سیاه‌رنگ روزبه‌روز سبک‌تر.
روزی از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را بفهمم. در کمال ناباوری دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه‌هایم از آن بیرون می‌ریزد.
با تعجب رو به خدا کردم و گفتم:«خدایا، چرا این جعبه‌ها را به من دادی؟ و چرا ته جعبه سیاه سوراخ است؟»
و خدا با لبخند دلنشینی جواب داد :«ای بنده من، جعبه طلایی را به تو دادم تا لحظه‌های شاد زندگیت را بشماری و جعبه سیاه را دادم تا تلخی‌های زندگیت را دور بریزی و همیشه با شادی زندگی کنی».

پاسخگویی
درویشی کودکی داشت که از غایت محبت، شب پهلوی خودش خوابانیدی. شبی دید که آن کودک در بستر می‌نالد و سر بر بالین می‌مالد. 
گفت: ای جان پدر چرا در خواب نمی‌روی؟ 
گفت: ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا درس‌های یک هفته پیشِ استاد عرضه می‌باید که از بیم در خواب نمی‌روم مبادا که درمانم. 
آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره‌ای زد و بی‌هوش شد. چون با خود آمد گفت: واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی‌رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم‌الاَسرار عرض باید کرد حال چگونه باشد؟

ترس از خدا
حضرت علی علیه‌السلام مردی را دید که آثار ترس و خوف در سیمایش آشکار است.
از او پرسید: چرا چنین حالی به تو دست داده است؟ مرد جواب داد: من از خدای می‌ترسم.
امام فرمود: بنده خدا! (نمی‌خواهد از خدا بترسی) از گناهانت بترس و نیز به خاطر ظلم‌هایی که درباره بندگان خدا انجام داده‌ای. از عدالت خدا بترس و آنچه را که به صلاح تو نهی کرده است، در آن نافرمانی نکن، آن‌گاه از خدا نترس؛ زیرا او به کسی ظلم نمی‌کند و هیچ‌گاه بدون گناه کسی را کیفر نمی‌دهد.

پرهیز از شوخی بیجا
یکی از طبیبان قدیمی می‌گفت: تابستان بود و بیماران به مطب من می‌آمدند و من آن‌ها را معاینه می‌کردم، نسخه قبلی را می‌گرفتم دوباره نسخه می‌دادم.
یکی از آن بیماران زنی بود، وقتی به او گفتم: نسخه قبلی کجاست؟ گفت: آن را جوشاندم و خوردم. گفتم: کاغذ را جوشاندی و خوردی؟ گفت: بله. گفتم: حیف نانی که شوهرت به تو می‌دهد، زنان دیگر که آنجا بودند به او خندیدند و من برای او مجددا نسخه نوشتم و گفتم: دواهای آن را بگیر، بجوشان و بخور نه خود نسخه را.
وقتی بیماران همه رفتند، آخرین نفر حاج آخوند (پدر مرحوم راشد) آمد، بچه‌اش را دیدم و برایش نسخه‌ای نوشتم. مقداری در حق من دعا کردند، پس از آن گفتند: می‌خواستم خدمت شما عرض کنم که آن کلمه‌ای که به آن زن گفتی و زن‌های دیگر خندیدند، قشنگ نبود و آن زن در میان بقیه زن‌ها شرمسار شد، من ناگهان مثل کسی که از خواب بیدار گردد به خود آمدم و متوجه شدم که چه بسیار از این شوخی‌ها که می‌کنیم و متلک‌ها که می‌گوییم، به خیال خودمان خوشمزگی می‌کنیم و توجه نداریم که در روح طرف چه اثری دارد.

عنایت «امام حسین ع» به کریم سیاه
آیت‌الله سیدمحمدکاظم طباطبایی یزدی مشهور به صاحب عروه (1253 – 1337 ق) برای صله ارحام عازم یزد بود، یک قطعه کفن برای خودش خریده در حرم امیرمؤمنان علیه‌السّلام همه قرآن را بر آن نوشته، سپس در حرم امام حسین علیه‌السّلام زیارت عاشورا را با تربت براطراف آن نوشته بود؛ در این سفر این کفن را با خودش به یزد می‌برد. در شب اول ورودش به یزد، در منزل یکی از دخترانش استراحت می‌کند، حضرت سیدالشهداء علیه‌السّلام به خوابش آمده می‌فرماید:
یکی از دوستان ما فوت کرده، در مزار یزد منتظر کفن است، ما دوست داریم این کفن به او اهداء شود.
بیدار می‌شود و می‌خوابد، دوبار دیگر این رؤیا تکرار می‌شود، لباس پوشیده به قبرستان یزد می‌رود و می‌بیند شخصی به نام «کریم سیاه» فوت کرده، او را غسل داده روی سنگ نهاده منتظر کفن هستند.
تا ایشان می‌رسد، می‌گویند: کفن را آوردند.
مرحوم یزدی از آن‌ها می‌پرسد: شما کی هستید؟ می‌گویند: همان آقایی که به شما امر فرموده کفن بیاورید، به ما نیز امر فرموده که برای تجهیز و دفن ایشان به این جا بیاییم.
مرحوم یزدی می‌پرسد: این شخص کیست؟ می‌گویند: او شخصی به نام «کریم سیاه» است، یک فرد معمولی، ولی عاشق امام حسین علیه‌السّلام بود، در هر کجا مجلسی به نام امام حسین علیه‌السّلام برگزار می‌شد، او بدون هیچ تکلّفی حاضر می‌شد.

مناجات حضرت موسی
حضرت موسی در کوه طور در مناجات خود گفت: یا اله العالمین (ای خدای جهانیان)
جواب آمد: لبیک (تو را پذیرفتم)
سپس عرض کرد: یا اله المطیعین (ای خدای اطاعت کنندگان)
جواب آمد: لبیک
موسی ادامه داد: یا اله العاصین (ای خدای گنهکاران)
این بار شنید: لبیک، لبیک، لبیک...
 موسی پرسید: حکمتش چیست که این‌بار، سه بار شنیدم که فرمودی؛ لبیک؟!
خطاب شد: عارفان به معرفت خود، نیکوکاران به کار نیک خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند ولی گنهکاران من، جز به فضل من پناهی ندارند!
به من بگو موسی ...اگر از من ناامید شوند، به چه کسی پناه ببرند؟

ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﻰ 
ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ ﻗﺼﺺ ﺍﻟﻌﻠﻤﺎﺀ ﻧﻘﻞ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ: ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎ ﺭﻓﺖ ﻋﺎﻟﻤﻰ ﺍﺯ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺭﻭﻯ ﺭﺷﻚ ﻭ ﺣﺴﺪ ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻗﺒﺮ، ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﻰﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳﺮﺭﺷﺘﻪﺍﻯ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﻮﺍﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮﺍﻟﺪّﻳﻦ ﻃﻮﺳﻰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭ ﻛﻨﻰ ﻛﻪ ﺑﺠﺎﻯ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﻳﺪ! 
خواﺟﻪ ﻧﺼﻴﺮ ﻛﻪ ﺣﻴﻠﻪ ﻭ ﺗﺮﻓﻨﺪ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺩﺭﺑﺎﺭ ﺭﺍ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻮﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ، ﺍﻣﺎ ﺳﺆﺍﻝ ﻧﻜﻴﺮ ﻭ ﻣﻨﻜﺮ ﺑﺮﺍﻯ ﻫﻤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺳﺆﺍﻝ ﻣﻰﺷﻮﺩ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻟﺎﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻮﻳﺪ! 
ﭘﺲ ﻫﻠﺎﻛﻮﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺁﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻛﺮﺩ!!!

جامه سرخ
آورده‌اند که: پادشاهی عادل در سرزمین چین حکومت می‌کرد تا این که بر اثر بیماری حس شنوایی خود را از دست داد. پس در نزد وزیران سخت بگریست. آنان برای آرامش پادشاه گفتند: اگر حس شنوایی رفت، خدا به شما عمر زیاد می‌دهد.

پادشاه گفت: شما را غلط است. من بر آن گریه می‌کنم که اگر مظلومی برای دادخواهی آید آواز او را نشنوم. پس بفرمود تا در همه سرزمین ندا سردهند: هیچ‌کس جامه سرخ نپوشد جز مظلوم، چون لباس او را ببینم بفهمم که او مظلوم است و به یاری اش بشتابم.

غم دنیا خوردن
ﺯﻳﺘﻮﻥ ﮐﻠﻴﻢ، ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺩﺭﻳﺎ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ، ﭼﺮﺍ ﻏﻤﮕﻴﻨﯽ؟ ﺍﮔﺮ ﺛﺮﻭﺕ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭ ﺑﺮ ﮐﺸﺘﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﮐﺸﺘﯽ ﺗﻮ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻣﺸﺮﻑ ﺑﺮ ﻗﺘﻞ ﻣﯽ‌ﺷﺪﯼ، ﺁﻳﺎ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻮ، ﻧﺠﺎﺕ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻣﻮﺍﻟﺖ ﻧﺒﻮﺩ؟ 
ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﯼ...
ﺯﻳﺘﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﻗﺘﻞ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮ ﺗﻮ ﭼﻴﺮﻩ ﻣﯽ‌ﺷﺪ، ﺁﻳﺎ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻮ ﻧﺠﺎﺕ ﺍﺯ ﻭﯼ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺣﮑﻮﻣﺘﺖ ﻧﺒﻮﺩ؟ 
ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﯼ...
ﺯﻳﺘﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﺴﺘﯽ. ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻦ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻳﺎفت.


2
2
0
2 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.