داستان کوتاه چاه و لاشه سگداستان کوتاه چاه و لاشه سگ


در زمانهای دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. 
یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد.
آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. 
مرد خردمند به آنان گفت: که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. 
دو باره پیش خردمند رفتند. 
او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند.
روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنابر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: «چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟»
روستاییان گفتند: «نه، تو گفتی فقط آب برداریم نه لاشه سگ را!»
گاهی ما بدون آنکه نجاست کینه و حسد و ریا و نفاق را از دل بیرون کنیم، فقط به عبادت (به ظاهر) مشغولیم عبادتی از روی عادت که سودی در تذهیب و پاکی دلهایمان ندارد و ما را به کمال ایمان نمی رساند.
باید اول ناخالصی ها را از دل بیرون بریزیم سپس به عبادت خدا مشغول شویم، تا صاحب نفسی پاک شویم.


طاعات و عبادات همگی قبول باشه
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.