سووشون (قسمت اول)

10 آبان 1398   soodabeh   مطالب و مقالات, داستان دنباله دار   2 نظر   53 بازدید   |

سووشون سیمین دانشورسووشون سیمین دانشور


سووشون (قسمت اول)

نویسنده: سیمین دانشور

آن روز، روز عقد کنان دختر حاکم بود. نانواها با هم شور کرده بودند، و نان سنگکی پخته بودند که نظیرش را تا آن وقت هیچکس ندیده بود. مهمانها دسته دسته به اطاق عقد کنان می آمدند و نان را تماشا می کردند، خانم زهرا و یوسف خان هم نان را از نزدیک دیدند.
یوسف تا چشمش به نان افتاد گفت: «گوساله ها، چطور دست میرغضبشان را می بوسند! چه نعمتی حرام شده و آن هم در چه موقعی...» مهمانهایی که نزدیک زن و شوهر بودند و شنیدند یوسف چه گفت اول از کنارشان عقب نشستند و بعد از اطاق عقدکنان بیرون رفتند.
زری دست یوسف را گرفت و با چشمهایش التماس کرد و گفت: «تو را به خدا یک شب بگذار ته دلم از حرفهایت نلرزد.» و یوسف به روی زنش خندید. همیشه سعی می کرد به روی زنش بخندد. با لبهایی که انگار هم سجاف داشت و هم دالبر، و دندانهایی که روزی روزگاری از سفیدی برق می زد و حالا دیگر از دود قلیان سیاه شده بود.
یوسف رفت و زری همانطور ایستاده بود و به نان نگاه می کرد. خم شد و سفره قلمکار را کنار زد. دو تا لنگه در را بهم چسبانده بودند. دور تا دور سفره سینی های اسفند با گل و بته و نقش لیلی و مجنون قرار داشت و در وسط نان برشته به رنگ گل. خط روی نان با خشخاش پر شده بود: «تقدیمی صنف نانوا به حکمران عدالت گستر.» با زعفران و سیاهدانه نقطه گذاری کرده بودند و دور تا دور نان نوشته بود: «مبارک باد»
زری می اندیشید: «در چه تنوری آن را پخته اند؟ چانه اش را به چه بزرگی برداشته اند؟ چقدر آرد خالص مصرف کرده اند؟ و آن هم به قول یوسف در چه موقعی؟ در موقعی که می شد با همین یک نان یک خانوار را یک شب سیر کرد. در موقعی که نان خریدن از دکانهای نانوایی کار رستم دستان بود. در شهر همین اخیرا چو افتاده بود که حاکم برای زهر چشم گرفتن از صنف نانوا، می خواسته است یک شاطر را در تنور نانوایی بیندازد چون هر کس نان آن نانوایی را خورده، از دل درد مثل مار سر کوفته به پیچ و تاب افتاده مثل وبا زده ها عق زده، می گفتند نانش از بس تلخه قاطی داشته، رنگ مرکب سیاه بوده، اما باز به قول یوسف تقصیر نانواها چه بوده؟ آذوقه شهر را از گندم تا پیاز قشون اجنبی خریده بود و حالا... چطور به آنها که حرف های یوسف را شنیده اند التماس کنم که شتر دیدی ندیدی...
در نخ این خیالها بود که صدایی گفت: «سلام» از نان به خانم حکیم نگاه کرد که با «سرجنت زینگر» کنارش ایستادند. به هر دو دست داد. هر دو فارسی می دانستند اما دست و پا شکسته. خانم حکیم پرسید: «حال دوقلوها چطور می باشد؟» و به سرجنت زینگر توضیح داد که: «هر سه بچه از دست من می باشد.» و سرجنت زینگر گفت: «شک نمی داشتم» و از زری پرسید: «پستانک بچه هنوز می باشد؟» و از بس می باشد، می باشد کرد خودش خسته شد و به انگلیسی توضیحاتی داد که زری از احوالپرسی نفهمید. هر چند در مدرسه انگلیسیها درس خوانده بود و پدر مرحومش بهترین معلم انگلیسی در شهر شمرده می شد.
زری شنیده بود اما تا با چشمهای خودش نمی دید باور نمی کرد، سرجنت زینگر فعلی کسی جز «مستر زینگر» سابق، مامور فروش چرخ خیاطی سینگر نبوده. اقل کم هفده سال می شد که به شیراز آمده بود و هنوز فارسی درستی نمی دانست. هر کس چرخ خیاطی سینگر می خرید خود مستر زینگر با آن قد و بالای غول آسا، مفت و مجانی ده جلسه درس خیاطی به او می داد. با آن هیکل چاق و چله پشت چرخ خیاطی می نشست و گلدوزی یاد دخترهای مردم می داد. تعجب بود که خودش خنده اش نمی گرفت اما دخترهای مردم خوب یاد می گرفتند. زری هم یاد گرفته بود. جنگ که شد زری شنید که مستر زینگر یک شبه لباس افسری پوشیده، یراق و ستاره زده، و حالا می دید و این لباس واقعا به او می آمد.
اندیشید خیلی طاقت می خواهد که آدم هفده سال به دروغ زندگی کند. کارش دروغی، لباسش دروغی، و سر تا پایش دروغی باشد. و در کار دروغی خود چقدر هم مهارت داشت. با چه کلکی مادر زری را واداشت چرخ خیاطی بخرد. مادر زری غیر از مستمری شوهر از مال دنیا نصیبی نداشت. مستر زینگر به او گفته بود که اگر دختری چرخ خیاطی سینگر جهیزیه داشته باشد، دیگر به هیچ چیز احتیاج ندارد. گفته بود حتی مالک چرخ خیاطی سینگر می تواند نان خودش را از همین چرخ خیاطی در بیاورد. گفته بود همه اعیان و اشراف شهر یکی یک چرخ خیاطی سینگر برای جهیزیه دخترانشان خریده اند و دفترچه ای به مادر زری نشان داده بود که اسم و رسم همه آدم های اسم و رسم دار شهر در آن نوشته شده بود.
ادامه دارد...

آموزش گیتار در آموزشگاه موسیقی همراز

0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. مرسی سودابه جان این داستان خیلی زیباست smiley16
  2. نقل قول: marzie.kokabian
    مرسی سودابه جان این داستان خیلی زیباست smiley16

    فدااات بشم عزیزدلم smiley33
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.