سووشون (قسمت سوم)

24 آبان 1398   soodabeh   مطالب و مقالات, داستان دنباله دار   0 نظر   21 بازدید   |

رمان سووشون سیمین دانشور
سو و شون (قسمت سوم)
نویسنده: سیمین دانشور

زری حمید خان را تا آن وقت در اطاق عقدکنان ندیده بود اما حرف که زد دیدش، خطاب به افسرهای خارجی گفت: «دست مامان جونم خوب است برای مایه کیسه...» و رو به زری گفت: «خانم زهرا خواهش می کنم برایشان ترجمه بفرمایید.»
خواستگار سابقش! اندیشید: «کور خوانده ای. همینکه معلم تاریخ به اسم تماشای خانه عتیقه همه دختر مدرسه های کلاس نهم را به خانه تو کشانید و تو دخترهای مردم را با چشم های هیزت وارسی کردی و به ما حمام و زورخانه تان را نشان دادی و هی گفتی جدم کلانتر بزرگ تالار آینه را ساخته... لطفعلی خان روی آینه را نقاشی کرده... برای هفت پشتم کافی بود و کافی هست... بعد هم مادرت به چه پررویی روز حمام ما به حمام شاپوری آمد و خودش را به نمره ما تحمیل کرد تا بدن لخت مرا با چشم های لوچش بد و خوب بکند. اقبالم بلند بود که یوسف همان وقت از من خواستگاری کرده بود وگرنه احتمال داشت مادر و برادرم گول زندگی گل و گشادت را بخورند.

بعد عقدکنان جشن در باغ و در ایوان جلو عمارت شروع شد. سروها، نخل های زینتی، درخت های نارنج همه چراغانی شده بود. هر درختی به رنگی. درخت های بزرگ با کلوپهای بزرگ و درخت های کوچک با کلوپ های کوچک عین ستاره، آب از دو سمت، در آب نما که پله پله بود سرازیر می شد. وسط هر پله یک چراغ به شکل گل سرخ تعبیه کرده بودند و آب از روی روشنایی های سرخ رنگ می گذشت و به استخر می ریخت. بنه گاه وسیع باغ را برای رقص قالی فرش کرده بودند. زری فکر کرد که حتما سیم کشی چراغانی های آب نما از زیر قالی است.
دور تا دور استخر به ترتیب یک قدح گل مرغی پر از انواع میوه، یک جار سه شاخه و یک سبد گل چیده بودند. شمع های جارها روشن بود و با وزش نسیم یکی از آنها را خاموش می کرد. مستخدمی فورا با مشعل دسته کوتاه روشنش می نمود.
خود حاکم، مرد چهارشانه و بلندبالایی که سبیل و موی سفید داشت، کنار استخر ایستاده بود و به مهمان های تازه وارد خوشامد می گفت. آخر سر یک کلنل انگلیسی که چشم های لوچ داشت دست در دست مدیر مدرسه سابق زری وارد شدند. پشت سر آنها دو تا سرباز هندی یک سبد گل میخک به شکل یک کشتی را روی شکم هایشان گرفته بودند و می آمدند. به حاکم که رسیدند آن را جلو پایش کنار استخر گذاشتند. حاکم متوجه گل نشد، داشت دست خانم انگلیسی را می بوسید. انگار مدیر مدرسه اشاره به گل کرد چرا که حاکم یک بار دیگر با کلنل دست داد و بعد دستش را رو به سربازهای هندی دراز کرد اما آنها پاهایشان را بهم کوفتند. سلام نظامی دادند، عقب گرد کردند و رفتند. دسته موسیقی نظامی مارش می زد. بعد مطرب ها آمدند. «نعمت» قانون می زد و همکار شکم گنده اش تار می زد و پسرک زیر ابرو برداشته ای «گلم، گلم، یار گلابتون» را خواند و رقصید و بعد «عزیزم برگ بیدی، برگ بیدی... » را خواند و بعد ضرب گرفتند و چند تا زن و مرد با لباس های عاریتی قشقایی رقص دستمال و چوب ... کردند. زری همه چیز تقلبی دیده بود اما قشقایی تقلبی به عمرش ندیده بود.
نوبت به مطرب هایی رسید که از تهران مختص جشن عقدکنان دختر حاکم دعوت شده بودند. همه صداها به گوش زری درهم وبرهم بود. حتی از دیدن قابهای شیرینی و ظرف های پر و پیمان آجیل که جابجا روی میزها چیده بودند دلش بهم می خورد. فقط یک آن بصرافت افتاد که لابد اولی را صنف قناد فرستاده و دومی را هم صنف آجیل فروش. کیک پنج طبقه عروس، تحفه سرفرماندهی کل قشون خارجی بود. در آخرین طبقه کیک، عروس و دامادی دست در دست هم ایستاده بودند و یک بیرق انگلیسی هم پشت سرشان بود، همه اش از شیرینی.
بطور کلی آدم خیال می کرد یک فیلم سینمایی را تماشا می کند. مخصوصا با آنهمه افسر خارجی با لباس های پر اقتدار و مدال ها؛ و افسرهای اسکاتلندی با شلیطه های چین دار و چند تا افسر هندی با عمامه ها، آدم اگر گوشواره هایش را از دست نداده بود می توانست سیر تماشا کند.
اول عروس و داماد با هم رقصیدند. دنباله بلند لباس عروس مثل ستاره دنباله دار روی قالی کشیده می شد و سنگ ها و منجوق ها و مرواریدهای لباسش در نور چراغ می درخشید. اما دیگر نه کلاف سبز ابریشم به گردن داشت و نه تور عروسی. تنها گوشواره ها سرجای خود بودند. یک بار کلنل انگلیسی با عروس رقصید و یک بار هم سرجنت زینگر که عروس در بغلش مثل یک ملخک می لغزید. انگار پای عروس را هم چند بار لگد کرد. بعد افسرهای خارجی رفتند سراغ خانم های دیگر. زن های شهر با لباس های رنگارنگ شان در بغل افسرهای غریبه می رقصیدند و مردهای شان روی مبل ها نشسته بودند و آنها را می پاییدند. گفتنی بر سر آتش نشسته اند. شاید هم خوشحال بودند. شاید خون خون شان را می خورد. آدم که توی دل مردم نیست. هر رقصی که تمام می شد افسرها، خانم ها را به جای اول شان می رساندند. انگار خودشان تنها نمی توانستند برگردند. بعضی از افسرها پاها را جفت می کردند و دست زن ها را می بوسیدند و اینگونه که می کردند مردهای آن زن ها مثل فنر از جا می جستند و دوباره می نشستند. انگار کوک شان کرده بودند. تنها کسی که نرقصید «مک ماهون» بود. او فقط عکس برمی داشت.
سرجنت زینگر آمد جلو زری، پاهایش را بهم جفت کرد که درق صدا داد و تعظیم کرد و گفت: «برقصیم...»

ادامه دارد...


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.