خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
چگونه با موسیقی آشنا شدم
و اما گذشته از گرامافون چه شد که موسیقی به صورت زنده به خانه ما راه یافت؟ و چه شد که پدر و مادرم که هر دو روشنفکر و تجدد طلب بودند ولی به دلیل معاشرت با افراد متعصب آن زمان به ناچار می بایستی صورت ظاهر را حفظ کنند به این فکر افتادند که دختر بزرگتر را که عاشق موسیقی بود نزد معلم خصوصی ببرند تا او نواختن تار را بیاموزد؟
می دانید که در گذشته به علت نبودن وسایل تفریح عمومی و درگیر بودن زنان خانه با مسائل مختلف، خانواده ها اکثراً میهمانی های بزرگ می داند که در این مجالس یک دسته مطرب زنانه برای خانم ها و یک دسته مطرب مردانه هم برای آقایان هنرنمایی می کرد. این مجالس گاه یک دو شب ادامه داشت و خانم های متمول و اعیان در این مدت چندین بار لباس عوض می کردند. به همین دلیل بود که هر خانمی هنگام ورود به مجلس ضیافت کلفت و یا کنیز سیاهی را که حامل یک بقچه زر دوزی شده بود همراه خود می آورد و کنیزک دائم مراقب اشارات خانم بود تا امرش را اطاعت کند.
در یکی از این مجالس میهمانی بود که مادرم از رفتار زشت و ناخوشایند رقاصه ها و نوازندگان پیش پدرم شکایت برد و قسم خورد که دیگر آنها را به خانه اش راه ندهد و مقابل این سوال پدر که پرسیده بود: پس مجالس میهمانی را چطور برگزار می کنید؟ جواب داد: دخترم را وامی دارم تار مشق کند.

اولین روز مشق تار....
روزی که «بدرالملوک» را به خانه ما آوردند تا به خواهرم مشق تار بدهد برای من روز جالبی بود چون می خواستم از نزدیک این ساز را که ظاهرش به نظرم مضحک می‌آمد ببینم و لمس کنم. بارها دیده بودم که تار را روی زانو می گذارند و می نوازند و بعضی وقت ها هم سیم تار و یا پوست آن پاره می شود که باعث دردسر است.

نزدیک ظهر بود که بدرالملوک آمد با آنکه خانه اش با خانه ما فاصله زیادی نداشت اما با درشکه آمده بود چون نمی توانست تارش را با خودش حمل کند. سر سفره ناهار من فقط به تار بدرالملوک که توی بقچه بندی بزرگ جایش داده بود خیره شده بودم و نفهمیدم چه می خورم. بعد از ناهار خواهرم و بدرالملوک که به اطاق زاویه رفتند و درها را بستند من از پشت در صدای کوک کردن ساز را می شنیدم و از پشت شیشه سرک می کشیدم تا بالاخره مادرم واسطه شد و بدرالملوک اجازه داد که من هم به اطاق زاویه بروم به شرط اینکه پسر خوبی باشم و شیطنت نکنم.

طرز مشق دادن بدرالملوک که البته نت نمی دانست به این صورت بود که خودش زحمه ای به ساز می زد و بعد از شاگردش می خواست که همان آهنگ کوتاه را تکرار کند. نوبت به خواهرم که می رسید خارج می زد و من خنده ام می گرفت ولی به خودم فشار می آوردم که عکس العملی نشان ندهم. به هر حال اولین جلسه تار ساعتی طول کشید و وقتی بدرالملوک رفت خواهرم شروع به تمرین کرد که این تمرین کردن ها برای مدتی اهالی خانه را عذاب می داد. از شما چه پنهان یک روز که جز آشپزباشی کسی در خانه نبود صندلی گذاشتم و تار را که بالای گنجه مخفی کرده بودند پائین آوردم و تا توانستم به شیوه بدرالملوک نواختم به طوری که کوک سیم ها در رفت و من چندین هفته از حضور در اطاق زاویه و نظارت بر مشق تار خواهرم محروم شدم.

چند ماه بعد دومین خواهرم که در امتحانات ششم متوسطه با نمرات خوب قبول شده بود از مادرم خواست که به او اجازه بدهد نواختن ویولن را نزد استادی که البته زن خواهد بود شروع کند. مادر پس از مشورت با پدرم از «توران خانم» که معلم سر خانه عده ای دخترهای محل بود تقاضا کرد برای تعلیم ویولن به خواهرم هفته ای دو بار به خانه ما بیاید. با ورود توران خانم به خانه هر روز و هر شب صدای ناهنجار تار و ناله ویولن بلند بود اهل منزل نمی دانستند که با این نوازندگان مبتدی سمج چه معامله ای بکنند. رفته رفته خواهری که تار می زد دستش راه افتاد بطوری که بعضی از شبها برای ما قطعاتی می نواخت که بیشتر در دستگاه ماهور بود و اطرافیان که به اصطلاح ته صدایی داشتند او را همراهی می کردند که این مسئله به جای خودش برای من وسیله تفریح شده بود.

هفت هشت ماه بعد یک روز شنیدم که خواهرم به مادرمان می گفت: توران خانم می گویند که من دیگر چیزی در چنته ندارم تا به تو یاد بدهم بهتر است تو از برادرم درس بگیری که استاد ماهری است مادر گفت: ولی پدرت اجازه نمی دهد که تو پیش استاد مرد ویولن مشق کنی، با این حال درباره این آقا تحقیق می کنم اگر مرد چشم و دل پاکی بود ترا به دستش می سپارم.

تحقیقات به مدت یک هفته ادامه داشت. کسانی که استاد ویولن یعنی برادر توران خانم را می شناختند یک دل و یک زبان می گفتند که او پاک ترین و نجیب ترین استاد است. ده روز بعد این استاد به خانه ما آمد. اسمش «حسین یاحقی» بود. حسین یاحقی معلمی جدی و دلسوز بود و با تمام وجودش به نوآموزان مشق ویولن می داد.

هر وقت او به خانه ما می آمد من بازیگوشی را کنار می گذاشتم و در کنج اطاق می نشستم و به او و خواهرم خیره می شدم. بعدها که بزرگ شدم و یاحقی را بیشتر شناختم به یادم آمد که اظهار نظر افراد در مورد این مرد و این که او را پاک ترین استاد می شناختند کاملاً درست بوده است مخصوصاً که یاحقی پس از قریب سه سال سر و کله زدن با خواهرم، او را نزد «استاد صبا» فرستاد و این ثابت می کند که نامبرده نه تنها نسبت به صبا حسادت نمی کند بلکه او را از خیلی جهات از خودش بالاتر می دانست.

جالب است که حسین یاحقی به این دلیل که همیشه تکیه کلامش «یاحق» بود به یاحقی مشهور شده و در واقع این نام فامیل را دوستان و آشنایانش برای او انتخاب کرده بودند. به هر حال صمیمیت و صداقت یاحقی و علاقه ای که نسبت به پیشرفت شاگردانش نشان می داد سبب می شد که یکی دیگر از خواهرها به مشق ویولن بپردازد که این یکی به علت مشغله زیاد و عشق و علاقه فراوان به درس و مدرسه پس از یکی دو سال آموختن ویولن را کنار گذاشت. در عوض من تا توانستم از جلسات درس ویولن استفاده کردم و در مدت زمانی که یاحقی به خانه رفت و آمد داشت با دستگاه ها و گوشه های موسیقی ایرانی تا حدودی آشنا شدم.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی

آموزش سنتور در آموزشگاه موسیقی همراز
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.