سووشون سیمین دانشور
سووشون (قسمت ششم)
نویسنده: سیمین دانشور

به خانه که آمدند زری روی تختخواب نشست. فقط کفشهایش را در آورد. یوسف شلوارش را روی تخت صاف می کرد که سرچوب لباس بزند. لباس خوابش را که پوشید به اطاق مجاور رفت که درش به اطاق زن و شوهر باز می شد. زری از همانجا که نشسته بود می دیدش. پای تخت دوقلوها ایستاده بود و تماشایشان می کرد و بعد جلوتر رفت و زری نمی دیدش. اما می دانست که دارد زیر سرشان را صاف می کند. دسته کلید زری را که وسط متکایشان گذاشته اند بر می دارد. می دانست می بوسدشان و می دانست که خواهد گفت: «عروسکهای ملوسم...» و بعد صدای در را شنید. می دانست که یوسف به اطاق خسرو رفته... می دانست روی او را هم خواهد پوشاند، پیشانیش را خواهد بوسید و خواهد گفت: «پسرم، اگر من نتوانستم تو خواهی توانست. از تخم چشمم عزیزتری، یک روز که نمی بینمت مثل مرغ سرکنده ام.» و یا کلماتی از این قبیل.
یوسف به اطاق خوابشان آمد. زری از روی تخت جم نخورده بود. یوسف پرسید: «مگر خیال خوابیدن نداری؟» و دسته کلید را به او داد و خندید و گفت: «عجب این وروجکها مضحکند. عروسکهای ملوس.» و کنار زنش نشست و گفت: «لابد می خواهی دکمه های پشتت را باز کنم. معذرت می خواهم یادم نبود.» زری بی اینکه پشت به او بکند گفت: «مک ماهون عجب قصه قشنگی برایشان نوشته بود».
یوسف پرسید: «همه اش را فهمیدی؟»
زری گفت: «بله دیگر به لهجه ایرلندیش عادت کرده ام.»
یوسف گفت: «می دانی امروز مینا به من چه گفت؟ وقتی به هوا انداختمش و در بغلم گرفتمش پرسید: «بابا مادر دو تا ستاره داده به تو؟ تو چشات می بینمشان.»
زری خندید و گفت: «بچه راست می گوید. ته چشمهایت دو تا ستاره برق می زند. چشمهای تو... ماشاالله، عین زمرد...» و حرف خود را تمام نکرد. یوسف رفت پشت سر زنش و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش و گفت: «واویلا اینهمه دکمه برای چیست؟» و ادامه داد: «سرشب حرفهایی به مک ماهون زدم که اگر به گوش زینگر برسد حسابم پاک است.»، به مک ماهون گفتم: بله جانم، مردم این شهر شاعر متولد می شوند اما شماها شعرشان را کشته اید. گفتم پهلوانهایشان را اخته کرده اید. حتی امکان مبارزه هم باقی نگذاشته اید که لااقل حماسه ای بگویند و رجزی بخوانند... گفتم سرزمینی ساخته اید خالی از قهرمان، گفتم شهر را کرده اید عین گورستان، پرجنب و جوشترین محله اش محله مردستان است.» 
زری گفت: «نپرسید محله مردستان کجاست؟»
یوسف گفت: «چرا پرسید، گفتم همان محله ای است که ساکنانش بیشتر زنهای فلک زده ای هستند که با سرخاب و سفیدابی که به صورتشان می مالند معاش می کنند و شما سربازهای هندی را می فرستید سراغشان. خودتان که کار و بارتان سکه است. گفتم شما شعر را کشته اید، عوضش درشکه چیها و دلالها چند تا کلمه انگلیسی یاد گرفته اند. مک ماهون گفت اینها را به من نگو. دل من یکی، از این جنگ، خون خون است.» دست پیش آورد و موهای زنش را نوازش کرد. زری برگشت و دست انداخت گردن شوهر و اشکش سرازیر شد. یوسف با تعجب پرسید: «از دست من گریه می کنی؟ من نمی توانم مثل همه مردم باشم. نمی توانم رعیتم را گرسنه ببینم. نباید سرزمینی خالی خالی از مرد باشد».
زری گریه کنان گفت: «هرکاری می خواهند بکنند اما جنگ را به لانه من نیاورند. به من چه مربوط است، اما آنها جنگ را به خانه من هم می کشانند... ».
یوسف صورت زن را در دو دست گرفت و روی اشکها را بوسید و گفت «پاشو صورتت را بشور. حالا موقع این حرفها نیست. شده ای عین صورتک روی خشت. به خدای احد واحد خودت از این صورتکها که می سازی هزاربار قشنگتری. پاشو جانم...
پنجشنبه صبح، تاریک و روشن بود که زری پا شد پاورچین پاورچین از اطاق بیرون آمد سر و صورتش را که صفا داد به تالار آمد. سر میز صبحانه خواهر شوهر، خانم فاطمه پشت سماور که می جوشید نشسته بود. دوقلوها، مینا و مرجان مثل دو تا گنجشک جیرجیر می کردند و دور میز صبحانه می پلکیدند. برای بدنیا آوردن آنها و برادرشان خسرو بود که زری نذر کرده بود هر شب جمعه برای زندانیها و دیوانه های دارالمجانین نان و خرما ببرد. 
عمه خانم چای ریخت و جلویش گذاشت و پرسید: «خوب، چه خبرها بود؟ 
زری گفت: «جای شما سبز؛ اما باز میان دو دولت نزاع افتاد.» 
عمه گفت: «خان کاکای خودم را می شناسم، یوسف را هم می شناسم، ابوالقاسم خان صاف نیست. از وقتی هم که به خیال وکالت افتاده ناصاف تر شده.»
زری گفت: «از من قول گرفت که امروز عصر هرطور شده، جشن فرنگیها بروم نمی دانم تکلیف نذرم چه می شود؟»
عمه گفت: «تو دلت شور نذرت را نزند از حاجی محمد رضای رنگرز خواهش می کنم با غلام بروند دارالمجانین، خودم هم با حسین آقای عطار می روم زندان. سکینه هم آمده، تنور را بسته، خمیر هم ور آمده. نمازم را که خواندم سرزدم به نظرم دارد نان می بندد تو برو خواهر، نمی خواهم میان برادرها دعوا بیفتد.»

ادامه دارد...
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.