خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
چرا مرتضی محجوبی رنجید؟
و اما «مرتضی محجوبی» را سالهای بعد بهتر شناختم. همانطور که قبلاً اشاره کرده ام روزهای جمعه اکثر هنرمندان برای اجرای برنامه به محل فرستنده بی سیم پهلوی می آمدند و این فرصتی بود تا من با آنها آشنایی بیشتری پیدا کنم. محجوبی معمولاً روزهای جمعه پس از اجرای برنامه در رادیو پیانوی تنها به تجریش می رفت در ضلع شرقی میدان تجریش یک دکان کوچک واقع شده بود که شخصی به نام «عشقی» آن را اداره می کرد.

عشقی یکی از بهترین سازندگان آلات موسیقی به خصوص سه تار بود و با مرتضی خان دوستی عمیقی داشت او در همان دکان کوچک زندگی می کرد و در کنج مغازه اش آبگوشت می پخت و محجوبی و دوستانش را با یک دنیا لطف و صفا 
می پذیرفت.

محجوبی اغلب در همین دکان کوچک آهنگهای جاودانی اش را می ساخت و یا تکمیل می کرد. آهنگ هایی چون »نوای نی» و «من بیدل ساقی» و «من از روز ازل دیوانه بودم» با اشعاری از رهی معیری. محجوبی بارها گفته بود که من حاضر نیستم آهنگهایم را کس دیگری به جز «بنان» بخواند. او نه تنها در این موارد دچار وسواس بود بلکه از نظر شعر هم فقط به «رهی» و «نواب صفا» اعتقاد داشت به همین جهت است که اغلب ترانه های محجوبی با اشعاری از رهی و نواب صفا عرضه شده است.

گفتنی است که رهی برای ساختن یک ترانه گاه شش ماه تا یک سال فرصت می خواست زیرا معقتد بود که شاعر همیشه و در هر حال آمادگی ندارد، اگر قرار باشد که آهنگ و ترانه ای ماندنی شود، هم شاعر و هم آهنگساز باید وقت بیشتری را صرف کنند.

محجوبی اگر چه دوستداران زیادی داشت ولی هرگز با همه آنها نمی جوشید و تنهایی را ترجیح می داد. از میان کسانی که بیشتر با او محشور بودند می توان از «لطف الله مجد»، بنان و نواب صفا نام برد. اتفاقاً خود من هم در دوران همکاری با رادیو به وسیله نواب صفا و محمود رجاء رئیس رادیو توانستم به مرتضی محجوبی نزدیک شوم.

به یاد دارم که سالهای 22 یا 23، هنرمندان و کارکنان رادیو جلسات دوهفتگی داشتند به این صورت که هر پانزده روز یک بار گویندگان، نویسندگان، نوازندگان و خوانندگان در خانه یکدیگر جمع می شدند و در این بزم خصوصی هر کس به فراخور حال خود هنرنمایی می کرد. این جلسات معمولاً عصر روز پنجشنبه شروع می شد و گاهی تا صبح روز جمعه ادامه داشت و چون برنامه های رادیو به طور زنده اجرا می شد، رانندگان اداره ساعت به ساعت کسانی را که در بی سیم برنامه داشتند سوار ماشین می کردند و به استودیو می بردند و پس از خاتمه کار مجدداً آنها را به میهمانی برمی گرداندند و برنامه خودمانی همچنان ادامه پیدا می کرد.

دوستان ما عبارت بودند از محمود رجاء، کوکب پرنیان (گوینده)، شکوهی (گوینده)، نواب صفا (شاعر)، مجید وفادار، حسین یاحقی، مهدی غیاثی (نوازنده ضرب)، حسین فوامی، بنان، عبدالعلی وزیری، دلکش، قمرالملوک وزیری، روح بخش، تقی روحانی و عده ای دیگر که این افراد بعضی اوقات کم و یا زیاد می شدند. معمولاً صاحب خانه برای صبح روز جمعه کله پاچه تهیه می کرد و حضرات که بی خوابی فراوانی کشیده بودند هنگام طلوع خورشید این غذای لذیذ را به عنوان صبحانه با اشتهای کامل میل می کردند.

تصادفاً یک بار نوبت این مهمانی به من افتاد و چون روز شنبه به مناسبت یکی از اعیاد تعطیل بود دوستان مدت 48 ساعت در خانه ما بودند. 
به هر حال صحبت از محجوبی بود و این که من نیز کم کم با او دوست و محشور شده بودم محجوبی بسیار مودب و کم حرف و خوش قلب بود. شنیده بودم که هر وقت همکاران و دوستانش به مضیقه مالی دچار می شوند به سراغ او می روند و دست خالی هم بر نمی گردند. یکی از خصوصیات اخلاقی مرتضی خان این بود که به خانه هر کسی نمی رفت و هر غذایی را نمی خورد و هر مشروبی را نمی نوشید.

یک شب تابستان در فشم مهمان مردی بودیم که در واقع نه سوادی داشت و نه از هنر بهره ای گرفته بود اما دم و دستگاهی داشت و ظاهراً به هنرمندان احترام می گذاشت به همین جهت خانه اش در ایام تعطیل محل رفت و آمد خوانندگان و نوازندگان سرشناس بود. یک شب جمعه من و اسدالله ملک و مرتضی محجوبی و چند نفر دیگر در خانه این آقا بودیم، محجوبی احساس کسالت می کرد و قصد نداشت شب را با ما باشد، ناگهان یک آمبولانس از در باغ وارد شد و لحظه ای بعد مرد میانسالی را با برانکارد روی ایوان آوردند صاحبخانه او را «حسین یکرنگی» معرفی کرد.

یکرنگی که نقاش بود و طبع شعری هم داشت چند سال قبل از آن از بالای بام سقوط کرده و به علت بریدگی قسمتی از نخاع دچار فلج شده و ناچار بود همیشه بر روی شکم بخوابد بسیار مقاوم و خونسرد به نظر می رسید گونه هایش سرخ و لبهایش پر از خنده بود، در همان لحظات اول به قول جهانگیر جلیلی در کتاب کاروان عشق، مثل شیر و شکر با هم جوشیدیم صاحبدلی بود که مطالعات زیادی داشت و دو دانگ آواز خوش او به دل می نشست.

به زودی محجوبی از رفتن به شهر منصرف شد و بساط شام را آوردند. وقتی سفره پهن شد صاحبخانه با یک بطری ویسکی آمد و خطاب به محجوبی گفت: از خیابان استانبول می گذشتم و این ویسکی را محض گل روی شما و برای خود شما خریده ام. محجوبی تشکر کرد و بطری را گرفت تصادفاً بر سر سفره من و او در کنار هم نشسته بودیم فوراً در بطری را باز کرد و اولین گیلاس را برای من و دومی را برای خودش ریخت، بعد هر دو به سلامتی یکدیگر ویسکی را نوشیدیم لحظه ای گذشت من به چهره محجوبی خیره شدم و او به صورت من نگاه کرد هر دو می خواستیم حرفی بزنیم اما شرم داشتیم بالاخره محجوبی به سخن آمد و زیر گوش من گفت: این مرد مرا دست انداخته، ویسکی اش آب چایی است. گفتم: بله ظاهراً این طور است.

محجوبی بی آنکه به غذا لب بزند از جا بلند شد که برود صاحبخانه و دیگران علت را جویا شدند محجوبی با عصبانیت گفت: من در خانه ام ده ها بطری ویسکی درجه یک دارم این شوخی بی مزه ای است که با من کردید برای چه به جای ویسکی آب چایی به من دادید؟ صاحبخانه قسم و آیه خورد که من قصدی نداشتم این ویسکی را هنگام عبور از خیابان استانبول به قیمت گزاف خریده ام و معلوم شد که افراد فرصت طلب از سادگی آن مرد سوء استفاده کرده و بطری ویسکی را که با آب چایی پر شده بود به اصطلاح به او قالب کرده اند با این حال محجوبی قانع نشده بود و می خواست به شهر برگردد.

اصرار و تقاضای حاضران اثری نبخشید و محجوبی به حالت قهر باغ را ترک گفت و هرگز به آنجا برنگشت محجوبی که مدتها همراه با آواز هنرمندانی چون «بنان، داریوش رفیعی، مرضیه و الهه» پیانو می نواخت همیشه یک کلید که مخصوص کوک کردن پیانو بود در جیب داشت و قبل از نواختن، پیانوی موردنظر را شخصاً کوک می کرد. گوشه هایی که او می نواخت و ریزه کاری هایش با آن همه لطافت و جذابیت حاصل دقت و وسواس و تجربه زیادی بود که داشت، محجوبی اولین کسی بود که بعد از دربار قاجار در دوران کودکی صاحب پیانو شده بود پدرش در سفر فرنگ این پیانو را خریده بود و مرتضی از پنج شش سالگی با این ساز خو گرفت و تا روزی که چشم بر هم گذاشت حتی یک لحظه از آن جدا نشد. محجوبی بیشتر آهنگ هایش را در مایه های سه گاه و دشتی ساخته است و جالب اینکه هیچ یک از این آهنگها به هم شباهت ندارند.

مصراع اول شعر من از روز ازل دیوانه بودم از خود اوست و رهی این مصراع را کامل کرده و به این ترتیب به یک آهنگ جاودانی روح بخشیده است. محجوبی اغلب اوقات به آرامگاه ظهیرالدوله می رفت و بر سر مزار هنرمندانی که در آنجا مدفون هستند می نشست و با درویشی که محافظ آرامگاه بود چای می خورد و گپ می زد و سرانجام یک روز او را هم به آرامگاه ظهیرالدوله بردند و قلب از کار افتاده اش را همراه با پنجه های سحرآمیزش به خاک سپردند. درباره مرتضی محجوبی نواب صفا می گفت: تیزبین، نکته سنج، زودرنج و عصبی، انسان دوست و رفیق باز و بخشنده است آهنگ هایش را مثل بچه هایش دوست می دارد با آنکه هرگز بچه دار نشده ولی به بچه ها عشق می ورزد. در مورد داریوش رفیعی گفته است که: این یک ادیب خوانساری کوچک است که اگر منحرف نشود از ادیب هم جلوتر خواهد رفت.
ادامه دارد...

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.