سووشون سیمین دانشور

سووشون (قسمت هفتم)
نویسنده: سیمین دانشور
 
خسرو به تالار آمد. مینا دستهایش را بهم زد و گفت: «داداش خودمه. سوار اسبم می کند. مگر نه داداش؟» تقریبا هیچ کلمه ای را درست ادا نمی کرد. سین ها را شین، کاف و گاف را «ت» و «را» را لام تلفظ می کرد. و مرجان که ربع ساعت از او کوچکتر بود مقلد و وردست خواهرش بود. مرجان پای خسرو را در بغل گرفت: «اول تو باهاش بازی کن بعد من خوب؟»

خسرو بشتاب دستی به سر و گوش دوقلوها کشید و گفت: «من حالا باید بروم مدرسه.» سر میز نشست مینا رومیزی را کشید سمار یله شد نزدیک بود بیفتد. خانم فاطمه گرفتش. ماشاءالله جن را دیوانه می کنند.» یکی یک حبه قند داد دستشان. خسرو دست برد به طرف قندان قند: «مادر اجازه می دهی؟ امروز عصر سحر را نعل می کنند.» و پنج تا قند از قندان برداشت. آن را هم در جیب گذاشت.

چای را از عمه اش گرفت. دو تا قند دیگر هم برداشت. آن را هم در جیب گذاشت. عمه پرسید: «چای تلخ می خوری؟ گفت: بله. مدرسه ام دیر می شود.» خانم فاطمه یک قند دیگر به او داد: «اقل کم دیشلمه بخور.» خندید و گفت: «خان کاکا یک گونی قند و بیست بسته چای رعیتش را برده داده به سید مطیع الدین شنیده ام پشت سرش نماز هم می خواند. آدمی که به عمرش نمی دانست قبله از کدام سمت است.»

خسرو گفت: «عمه جان، من سید مطیع الدین را دیده ام، آن روز که با غلام رفتیم بازار وکیل. دهنه و زین اسب برای سحر بخریم دیدیمش، سوار الاغ سفیدی بود و دستش را از عبا در آورده، همینطور هوا نگه داشته بود... اینطور...» دستش را به تقلید سید در هوا، دور از خود نگاه داشت و روی صندلی تکان تکان خورد انگار روی الاغ نشسته، و ادامه داد: «مردم که رد می شدند همینطور دستش را ماچ می کردند و می رفتند. من و غلام هم دستش را ماچ کردیم، برای من دستش را پایین آورد، قدم نمی رسید.»

در باغ را زدند. دل زری توریخت. لابد گوشواره ها را از خانه حاکم آورده بودند. اما صبح به آن زودی؟ تازه آفتاب زده بود. به ایوان آمد. غلام را دید که از در طویله در انتهای باغ با پیراهن و زیرشلواری بیرون آمد. کلاه نمدیش سرش بود. مثل همیشه. غلام کچل بود. در را باز کرد. ابوالقاسم خان مثل شاخ شمشاد تو آمد. زری اندیشید: «نکند آنقدر دیر بفرستند که یوسف بیدار شده باشد... عجب خوش باورم! کشک چی؟ پشم چی؟ گوشواره چی؟»

به تالار برگشت و منتظر نشست. خان کاکا وارد شد خواهرش گفت: «حلال زاده ای. ذکر خیرت را می کردم.»
ابوالقاسم خان چشم هایش را بهم زد و گفت: «لابد می گفتی با این دوندگی که می کند حتما وکیل می شود. وکیل می شوم. کلنل و قنسول را دیده ام. حاکم هم قول داده. فقط سید لگد میندازد. یک روز سر منبر تعریفم را می کند و روز دیگر می زند زیر حرفهای خودش.»
خانم فاطمه گفت: «لابد قند و چای تحفه دهن سوزی نبوده!»

خان کاکا تشر زد: «همشیره حواست کجاست؟ کدام قند و چای؟» و اشاره به خسرو کرد. عمه آرام گفت: «خواهر بزرگتر همه تان هستم و حق دارم دلالتتان بکنم. راهی که می روی درست نیست. خسرو هم غریبه نیست.»

خان کاکا چشمهایش را بهم زد و خشمگین گفت: «پس راه برادر سوگلی ات یوسف درست است؟ که از یک دست از دولت کوپن قند و شکر و قماش می گیرد و از دست دیگر تحویل دهاتیها می دهد؟ خوب آدم نادان، صرفه تو در این معامله چیست؟ هر وقت ده می رود برای دهاتیها دوا می برد. به خدا اگر تمام دواهای دنیا را تو این دهات بریزند، درد این دهاتیها دوا نمی شود.»

خسرو پا شد. خداحافظی کرد. خان کاکا پرسید: «حالا کجاست.»
زری که داشت چای تازه دم می کرد جواب داد: «بیدار شده، الان خدمتتان می رسد.»
 
ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.