خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
گناه قمر: خواندن مرغ سحر
همانطور که قبلاً هم نوشتم آن روزها به علت نبودن سرگرمی مثل رادیو و تلویزیون، مردم اکثراً به خرید صفحات گرامافون و یا رفتن به کنسرت ها و نمایش هایی که سالی چند بار اجرا می شد علاقه نشان می دادند.

مثلاً در سالن گراند هتل کنسرتی با شرکت قمرالملوک وزیری داده شد که قیمت بلیط آن در بازار سیاه تا سی و چهل تومان رسید؛ توجه داشته باشد که در سالهای پیش از شهریور پول واقعاً ارزش داشت و یک کارمند عالی رتبه حقوقش در ماه پنجاه یا شصت تومان بود.

آن شب من قمرالملوک را برای اولین بار دیدم. وقتی پرده کنار رفت، قمر در یک ماه مصنوعی نشسته بود و اعضای ارکستر در قسمت پائین بودند. این دکور جالب که در آن موقع بسیار موردتوجه قرار گرفت کار «تالبرگ» هنرمند آلمانی بود که بنا به دعوت نکوئی به ایران آمد و صحنه گردان را برای او ساخت. لطف صحنه گردان در این بود که چهار دکور بعدی را جلو می کشیدند به این ترتیب فواصل برنامه ها خیلی کوتاه می شد و تماشاگران احساس خستگی نمی کردند.

به هر حال آن شب کنسرت قمر خیلی گل کرد و گویا این برنامه یک بار دیگر هم تجدید شد من دیگر قمر را ندیدم تا شبی که به اتفاق اعضای خانواده ام به رستوران قصر شیرین واقع در خیابان نادری رفتیم. تا آن روز سابقه نداشت که قمر در کافه رستوران آواز بخواند اما ظاهراً احتیاجات مالی، او را به این کار واداشته بود زیرا قمرالملوک وزیری بی نهایت دست و دلباز و بخشنده بود.

معروف است که وقتی شب ها در کافه رستوران جمشید آواز می خواند تمام پولهایش را صرف خرید گوشت برای سگهای گرسنه خیابان منوچهری می کرد. «موسی خانی نی داوود» می گفت: من و برادرم مرتضی خان به اتفاق قمر برای اجرای یک کنسرت به رشت و پهلوی رفتیم با آنکه بهای بلیط از پنج تا بیست تومان بود معهذا هنگام بازگشت به تهران، نه ما و نه قمر دیناری پول نداشتیم چون بین راه قمرالملوک درآمد حاصله از کنسرت را به زنهایی که در شالیزارها برنج می کاشتند بخشیده بود و اما آشنایی من با قمرالملوم وزیری از سال 1323 شروع شد.

در آن سال من برنامه ای در رادیو تهران اجرا می کردم که عنوانش «قطعات فکاهی» بود زمان پخش این برنامه روزهای جمعه ساعت یک و پانزده دقیقه بعدازظهر یعنی درست پس از تمام شدن برنامه قمر و نی داوود بود. وقتی قمر و نی داوود از استودیو بیرون می آمدند من و قنبری و اعضای ارکستر داخل می شدیم و طبعاً با هم سلام و علیک می کردیم.

قمر آنقدر مهربان و خوشرو بود و آنقدر خودمانی و به اصطلاح خاکی رفتار می کرد که همه را مجذوب می کرد و طبعاً من هم جزو کسانی بودم که به سوی قمر کشیده می شدم. چند ماه پس از آشنایی من و قمر، عروسی خواهرم پیش آمد و من یک روز در همان راه پله های استودیوی رادیو از قمرالملوک خواستم که در مجلس جشنی که در خانه ما برپا می شد شرکت کند.

قمر با خوشروئی دعوت مرا پذیرفت و روز معهود به اتفاق مرتضی خان نی داوود به خانه ما آمد. پیش از آن بسیاری از کسانی که می دانستند قمر در مجالس عروسی شرکت نمی کند به مادرم گفته بودند که در شب عروسی انتظار او را نکشد ولی همان افراد وقتی چشمشان به قمرالملوک افتاد سخت دچار حیرت شدند، قمر آن شب ساعتها هنرنمایی کرد و به مادرم گفت: پسر شما مثل اولاد من است خوشحالم که دعوتش را قبول کردم.

اواخر شب بود و قمر و نی داوود قصد رفتن داشتند مادرم در فکر بود که به هنرمندی مثل قمر چقدر دستمزد باید پرداخت کند؟ و بالاخره به این نتیجه رسید که یک اسکناس هزار تومانی در پاکت بگذارد و به دستش بدهد. وقتی مادرم قمر را تا دم درب بدرقه کرد و پاکت را به او داد قمر نگاهی به پول انداخت و گفت: ممکن است به جای هزار تومانی اسکناس خرد به من بدهید؟ فوراٌ اسکناس هزار تومانی را خرد کردند آن وقت قمر در حالی که لبخند بر لب داشت به طرف رقاصه ای که وسط حیاط روی تخت حوض می رقصید رفت و تمام پولها را روی سر او شاباش کرد. بعدها به من گفت نمی خواستم دست آن خانم محترمه را منظورش به مادرم بود برگردانم در ضمن مایل نبودم در ازای کاری که برای تو کرده بودم پولی دریافت کنم بنابراین راهی جز این نداشتم که پول را بگیرم و بر روی رقاصه بریزم. 

این حادثه سبب شد که من بیش از پیش مرید قمر و طرفدار پر و پا قرص او باشم در سالهای آخر عمر قمر در یک حیاط کوچک واقع در فرح آباد ژاله زندگی می کرد و خانه اش اکثراً پاتوق طرفداران بی شمارش بود. من و دو سه تن از دوستان شاعر و نویسنده ام هر شب جمعه به خانه قمر می رفتیم این دوستان «رضا ثابتی» شاعر و «جلال میزبان» هستند که رضا را پس از سالها در نیویورک دیدم و اکنون در تورنتوکاناد زندگی می کند اما از میزبان که نویسنده خواندنیها بود خبری ندارم. یک شب موقعی که من می خواستم با کبریت سیگارم را روشن کنم قمر به عنوان نصیحت به من گفت که پس از آتش زدن سیگار بلافاصله دود را وارد ریه ات نکن چون همیشه اولین پک با دود گوگرد است.

در مورد زندگی قمر و مردانی که با او ازدواج کرده بودند شایعات زیادی بر سر زبان ها است اما خاطره ای که هم اکنون می نویسم از زبان موسی خان نی داوود شنیده ام. نی داوود می گفت: در ایام جوانی قمر، از جمله عشاق سینه چاک او یکی هم یک مرد عیسوی بود که همه او را به نام «مسیو اصغر» می شناختند. مسیو اصغر که گویا به قمر پیشنهاد ازدواج داده بود ابتدا حاضر نبود که تن به آداب و رسوم مسلمانان بدهد ولی بالاخر ناچار شد که به خاطر عشق قمر مسلمان شود و بعد هم در یک بیمارستان اقدم به عمل ختنه کند.

پس از انجام عمل، ظاهراً به علت قصور پزشک زخم مسیو اصغر ماه ها التیام پیدا نکرده بود و مسیو اصغر از یک طرف از فراق معشوقه و از طرف دیگر از درد رنج می برد، این داستان یعنی ختنه شدن مسیو اصغر به زودی در شهر تهران پیچید و مردم از چهار گوشه شهر روز به چهار راه عزیز خان محل اقامت مسیو اصغر می رفتند و از او عیادت می کردند.

نی داوود همچنین تعریف می کرد که یک شب در خانه تیمورتاش وزیر دربار مقتدر رضا شاه دعوت داشتیم جمعی از رجال و شخصیت های معروف در آن مجلس حضور داشتند و اواسط شب ناگهان رضا شاه که تازه تاجگذاری کرده بود وارد مجلس شد و ما که انتظار نداشتیم با شاه روبرو شویم تا حدودی دستپاچه شدیم شاه که متوجه این مسئله شده بود در حالی که شنل آبی را از دوش خود بر می داشت با صدای پر آهنگش خطاب به من و برادرم مرتضی گفت: ادامه بدهید و ما دستور شاه را اطاعت کردیم جالب این است که آن شب بی آنکه قصد خاصی داشته باشیم ترانه «مرغ سحر» را نواختیم.

مرغ سحر که آهنگش از مرتضی و من و اشعارش از ملک الشعرای بهار است در واقع ترانه ای از استاد بهار برای مخالفت با رضا شاه سروده است، بهار در دوره چهارم مجلس جزو طرفداران رضا خان سردار سپه بود اما پس از به قدرت رسیدن او احساس کرد که شاه حکومت دیکتاتوری به وجود آورده است بنابراین راهی جز مخالفت نبود و چه راهی بهتر و موثرتر از سرودن شعر بر روی آهنگی که در آن روزگار زبان به زبان و سینه به سینه حفظ شد و امروز هنوز یکی از برجسته ترین و قشنگ ترین ترانه هاست.

وقتی هنرنمایی قمر تمام شد رضا شاه کمی با رجال حاضر در مجلس گفت و گو کرد بعد هم به سراغ ما آمد و قمر و مرتضی و مرا مورد محبت قرار داد و رفت پس از رفتن او تیمورتاش با چهره ای برافروخته به مرتضی اعتراض کرد که چرا این آهنگ را اجرا کرده است و قمر الملوک فوراً جواب داد که این پیشنهاد من بوده و گناهی متوجه برادران نی داوود نیست.

به این ترتیب قمر ما را از یک مخمصه بزرگ نجات داد وگرنه ممکن بود تیمورتاش من و برادرم را به زندان بیاندازد. چند ماه پس از آن شب بود که ترانه مرغ سحر بر سر زبانها افتاد و عجیب اینکه به خاطر شخصیت قمر شهربانی مختاری درصدد جمع آوری صفحه برنیامد و صفحه مرغ سحر به تعداد زیاد و به قیمت گزاف به فروش رسید.

قمر در روزهای آخر عمر بسیار نحیف و ضعیف شده بود. آخرین بار که او را دیدم در خانه کوچکش روی یک تشک نشسته بود خانمی که همدم و هم خانه او بود اظهار نگرانی می کرد و می گفت: اصلاً چیزی نمی خورد اعتیاد کاری با او کرده که گفتنی نیست و بعد اضافه کرد که با این بگیر و ببند خدا پدر وزیر بهداری را بیامرزد که برای خانم قمرالملوک سهمیه مرفین معلوم کرده است و هر دو هفته یک بار من می روم و سهمیه اش را می گیرم.

دیگر نتوانستم به خانه قمر بروم تا روزی که شنیدم چشم از جهان فروبسته است. دوستان و علاقه مندانش جنازه او را با انجام تشریفات لازم در گورستان ظهیرالدوله دفن کردند. قمر در حقیقت سالیان دراز یکه تاز میدان هنر بود و به گمان من هنوز هم کسی نتوانسته است خودش را به پای او برساند.

درباره موسی خان نی داوود برادر کوچکتر مرتضی خان باید این نکته را یادآوری کنم ایشان همیشه همراه و همکار برادر بوده و در تنظیم آهنگها او را یاری داده است. به گفته نی داوود پس از بهار شادروان پژمان بختیاری نزدیک ترین همکار آنها بوده و اشعار زیبای «موسم گل، دوره حسن و ماه من شاه من» و بسیاری از ترانه های دیگر از اوست.

حدود یک سال پیش یکی از دوستان نی داوود به ایران رفت و در مراجعت ویولن موردعلاقه استاد را همراه خود آورد. این یکی از بهترین و قیمتی ترین و شاید بتوان گفت کمیاب ترین ویولن هاست که نی داوود قبل از ترک تهران آن را در محلی به امانت گذاشته بود اگرچه استاد به علت ضعف و بیماری قادر نیست مثل گذشته ساز بزند اما هنوز وقتی آرشه بر سیم ویولن مورد علاقه اش می کشد عاشقان موسیقی را مبهوت می کند.
ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
2
2
0
2 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.