خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
خالدی سبک ترانه سازی را تغییر داد
مهدی خالدی و علی زاهدی از دوران جوانی با هم آشنا و رفیق شده بودند. وقتی آنها وارد عالم هنر شدند هیچکس باور نمی کرد که بتوانند به آسانی رقبای سرسخت و نامداری را که سر راه داشتند کنار بزنند. در مدتی کوتاه مهدی خالدی و علی زاهدی به اتفاق دلکش قلب ها را تسخیر کردند.

ساز دلنشین خالدی و تکنیک جدید او در کار آهنگسازی سبب شده بود که ترانه های دهه بیست بر زبان ها بیفتد؛ خصوصاً که شاعرانی چون رهی معیری و نواب صفا با خالدی و زاهدی همکاری می کردند و این گروه سه نفره در انتخاب اشعار و طرز اجرای آهنگها حساسیت زیادی از خود نشان می داد. 

در نخستین روزهای سال 21 یا 22 مهدی خالدی و علی زاهدی هر دو سرباز بودند، ولی فرماندهان هنردوست امکاناتی به وجود آورده بودند تا این دو هنرمند چیره دست بتوانند وقتشان را برای کارهای هنری صرف کنند.

درحقیقت خدمت سربازی آنها جز به یک شوخی به چیز دیگری شباهت نداشت. خالدی کم حرف، آرام و خنده رو بود و علی زاهدی جدی و پرحرف و صریح اللهجه. آنچه را که خالدی نمی توانست یا نمی خواست بیان کند زاهدی با صراحت می گفت و در واقع مغز متفکر گروه بود. به همین جهت بدیع زاده اسم زاهدی را پیران ویسه گذاشته بود و هرگز با او میانه خوش نداشت.

گویا در سال 1324 که دلکش و خالدی و زاهدی برای ضبط صفحه به هندوستان رفته بودند، بدیع زاده هم که قراردادی با کمپانی داشت همراه آنها بود. علی زاهدی همیشه سعی می کرد تا با بدیع زاده سر به سر بگذارد و عالباً این شوخی ها برای بدیع زاده گران تمام می شد.

ازجمله در قطار بمبئی-کلکته بدیع زاده ترمز خطر را به زاهدی نشان می دهد و از او می پرسد این چیه که زیرش نوشته اند پول؟ پول به معنی کشیدن و زاهدی با لحن جدی جواب می دهد این یک نوع بازی است مثل جک پات اگر دستگیره را محکم بکشی پول می ریزد پایین.

بدیع زاده با آنکه آدم زرنگ و باهوشی بود فریب می خورد و دستگیره خطر را محکم می کشد، قطار فوراً توقف می کند و مأموران به سراغ مسافران می آیند و می پرسند چه کسی دستگیره را کشیده؟

بدیع زاده جلو می رود و می گوید من کشیدم، مأمور می گوید لطفاً صد روپیه مرحمت کنید. بدیع زاده که ناراحت شده بود به زاهدی می گوید مگر تو نگفتی اگر این دستگیره را بکشم پول می ریزد؟ زاهدی با سادگی جواب می دهد دیدی که پول ریخت ولی توی جیب روسای قطار.

در سفر هند موفقیت با گروه خالدی و دلکش بود زیرا ده عدد صفحه ای که پر کرده بودند جزو صفحات پر فروش سال قرار گرفت؛ به خصوص صفحه آمد نوبهار با صدای علی زاهدی و شعر نواب صفا که این ترانه را بعدها دلکش اجرا کرد.

در سالهای 1326 و 1327 من چند ترانه برای دلکش ساختم «مرو مرو- بیا بیا»، «شمع گل و پروانه»، «ما را بس...» و «باغ و چمن» از آن جمله اند. همانطور که قبلاً اشاره کردم گاهی اوقات من و خالدی و زاهدی و دلکش در خانه خالدی جمع می شدیم و ترانه های تازه را تنظیم می کردم.

در اسفند سال 1327 حادثه غم انگیزی رخ داد که بر اثر آن مادرم که مبتلا به رماتیسم قلبی بود درگذشت. ماجرا از این قرار بود که من به علت مبارزه سیاسی در روزنامه با سپهبد رزم آرا رئیس ستاد ارتش وقت تحت تعقیب قرار گرفتم به دستور او مأموران شبانه روز در صدد دستگیری من بودند و من به مدت هفت ماه شب ها را در خانه اقوام و دوستان به سر می بردم ولی گاه و بیگاه برای دیدن مادرم اواخر شب به خانه خودمان سری می زدم یک شب که من در منزل خواهرم بودم مأموران از دیوار خانه همسایه به حیاط خانه ما پریدند تا مرا که خیال می کردند در آن ساعت در خانه هستم دستگیر کنند ولی رختخواب مرا دست نخورده یافتند و با سر و صدایی که مادرم و همسایه ها به راه انداخته بودند در تاریکی شب از آن محل دور شدند.

همان شب مادرم که دچار هول و تکان شدید شده بود خوابید و دیگر از خواب بیدار نشد. وقتی این خبر به من رسید به قدری عصبانی شدم که تصمیم گرفتم رزم آرا را ترور کنم و با این قصد سلاح کمری شوهر خواهرم را برداشتم وقتی به ستاد ارتش رسیدم با خبر شدم که رزم آرا در دفتر کارش نیست. با عجله نزد سرتیپ صفاری رئیس شهربانی که با من دوستی و آشنایی داشت رفتم و جریان را با او در میان گذاشتم. صفاری به هر زبانی بود مرا آرام کرد و وقتی از شهربانی خارج شدم یک راست به خانه خالدی و زاهدی رفتم.

همان روز صفاری رزم آرا را قانع کرده بود که موقتاً از تعقیب من دست بردارد تا بتوانم مراسم تدفین مادرم را انجام بدهم. جالب این که در تمام مدت چه در مراسم تدفین و چه در مراسم یادبود مأموران پلیس و ستاد ارتش که حکم توقیف مرا در دست داشتند به هیچ وجه متعرض من نشدند و من حدود یک ماه توانستم آزادانه به هر کجا که می خواستم بروم و حتی در خانه خودم اقامت کنم.

مسئله من و رزم آرا مقالات طنزآمیری بود که بر علیه او در روزنامه «حاجی بابا» می نوشتم و رزم آرا که مرد کینه جو و بی گذشت بود کینه ام را به دل گرفته بود تا اینکه توسط زاهدی و دلکش حل شد. به این صورت که آنها یک شب در خانه رزم آرا میهمان بودند و زاهدی که با سپهبد خودمانی تر بود ماجرای مرا برای او شرح داد و با اصرار فراوان گفت که امشب تا حکم عدم تعقیب خطیبی را نگیریم از این جا خارج نخواهیم شد و رزم آرا به ناچار تسلیم شد و فردای آن روز خالدی و زاهدی خوشحال و خندان حکم را به من نشان دادند.

رزم آرا شانزدهم اسفند سال بعد در مسجد شاه به دست خلیل طهماسبی از اعضای فداییان اسلام ترور شد. خالدی و زاهدی در دوستی و رفاقت آنقدر پابرجا و یک دل و یک زبان بودند که سرانجام با دو خواهر از یک خانواده سرشناس اراکی ازدواج کردند. خالدی قبلاً با دختر عمویش ازدواج کرده بود و از او یک پسر داشت. چندی بعد علی زاهدی به کمک همسرش تصمیم به ساختن یک هتل بزرگ در دو راهی اراک و کرمانشاه گرفت و این ساختمان با صرف چهار میلیون و نیم تومان ناتمام ماند.

زاهدی از طریق دوستان و آشنایان با نفوذش پنج میلیون تومان از بانک های معروف وام گرفت و شبانه روز وقت صرف کرد تا توانست بنا را تکمیل کند به محض آن که ساختمان هتل تکمیل شد از جانب بنیاد پهلوی در چند کیلومتری آن محل هتل مجللی بنا شد که با توجه به بودجه کلان و طرز اداره کردن هتل و جلب توریست مسلماً زاهدی قادر نبود با آن رقابت کند.

تمام تلاش و کوشش او برای جلوگیری از بنای هتل جدید و یا دست کم فروش هتل خودش به بنیاد پهلوی بی نتیجه ماند و سرانجام مردی که همیشه مظهر استقامت و پایداری بود به هتل هیلتون تهران رفت اطاقی اجاره کرد و نامه ای برای همسرش و برای دوستش مهدی خالدی نوشت و با یک تفنگ شکاری به زندگی خود خاتمه داد. در این نامه ها زاهدی همسر و فرزندانش را به مهدی سپرده بود.

مهدی خالدی تا آخرین روزهای عمر از خانواده علی سرپرستی کرد و هرگز او و صفا و صداقتش را از یاد نبرد. خالدی معتقد بود بعد از روح انگیر بهترین و رساترین صدا صدای دلکش است. در مورد دوستش علی زاهدی همیشه می گفت صدایش مثل ضرب گرفتنش گرم و پرشور است. هیچکس ضربی را نمی تواند مثل علی بخواند.

و به راستی صفحه «شیرین شیرین» با صدای علی زاهدی چنان گل کرده بود که به قیمت گزاف در صفحه فروشی ها به فروش می رسید. اینک مهدی خالدی نیز به علی زاهدی پیوسته است و دلکش با موهای سفید و سینه ای پر از خاطره های تلخ و شیرین به آنها فکر می کند.

اگر چه همکاری دلکش و خالدی سالها پیش قطع شده بود ولی اخیراً این دو نفر هر چند وقت یکبار در خانه تجویدی و یا سایر هنرمندان یکدیگر را ملاقات می کردند. سال گذشته خانمی در نیویورک به من تلفن زد و گفت که از شاگردان خالدی است و نواری با صدای او در دست دارد که استاد با صدای خودش شعر مرا به نام «گریه» در چهارگاه خوانده است قرار بود این خانم یک نسخه از نوار را برای من بفرستد ولی متأسفانه تا امروز به عهد خود وفا نکرده است.
ادامه دارد...

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.