خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
نصرت کریمی و انفجار چاه های نفت آبادان
حسین خیرخواه را من از دوران کودکی می شناختم او ایفاکننده نقش امیر ارسلان نامدار و همچنین بازیگر نقش مشهدی عباد بود. بعدها به گروه نوشین پیوست و در چند نمایشنامه مهم از جمله مردم «میرزا کمال الدین« و ولپن و تاجر ونیزی شرکت داشت.

خیرخواه در جوانی به عضویت حزب توده ایران درآمده بود و نسبت به این حزب تعصب زیادی داشت. وقتی دکتر ارانی و گروه پنجاه و سه نفر در زمان رضا شاه دستگیر و محکوم شدند، خیرخواه و دوستش «حسن خاشع» آزاد بودند؛ چون هنوز مدرکی بر علیه آنها به دست نیامده بود.

در سال 1318 هنگام عروسی محمدرضا شاه با فوزیه که جشن و چراغانی مفصلی برپا شده و کاروان شادی به راه انداخته بودند گویا خیرخواه در محفلی گفته بود «مشدی عباد زن گرفت- خرجی شو از من گرفت» و مأموران شهربانی فوراً به مختاری رئیس شهربانی وقت گزارش داده بودند، خیرخواه دستگیر و به بیجار تبعید شد ولی دو سال بعد با خروج رضا شاه از ایران و تغییر اوضاع به تهران برگشت و فعالیتش را رسماً در حزب توده شروع کرد.

آن روزها به وسیله «اکبر مشکین» که مثل بسیاری از جوانان عضویت حزب توده را قبول کرده بود با بیشتر سران و اعضای حزب مانند دکتر کشاورز، تقی فداکار، دکتر یزدی، شیخ حسین لنکرانی و برادرانش و نیز امان الله قریشی و انور خامه ای آشنا شده بودم و اکثر روزها ناهار را در کلوب مرکزی حزب واقع در خیابان فردوسی همراه با صبحی مهتدی و دیگران صرف می کردم.

علاوه بر این در تئاتر فرهنگ هم که زیر نظر نوشین و یارانش اداره می شد رفت و آمد داشتم، خیرخواه که گاهی هم مطالب طنز برای روزنامه من می نوشت و همسر «توران مهرزاد» بود برای آنکه مرا به عضویت حزب توده درآورد تلاش زیادی کرد ولی من ضمن اینکه از نظر فکری و عقیدتی با خیلی از نکات پیشنهادی حزب موافق بودم و بسیاری از دوستانم عضویت حزب را داشتند، به خاطر بعضی مسائل و عمدتاً از این لحاظ که حضرات به وابستگی به شوروی تظاهر و شاید هم تفاخر می کردند هرگز به عضویت حزب درنیامدم و بعدها هم عضو هیچ حزبی نشدم حتی حزب رستاخیر که قرار بود هر کس به عضویت آن دربیاید.

در خرداد ماه 1325 کارگران شرکت نفت ایران و انگلیس به اشاره حزب توده اعتصاب بزرگی در آبادان به راه انداختند و از تهران خیرخواه مأمور شد که برای اداره اعتصاب زیر پوشش اجرای چند نمایش در صفحات جنوب به اتفاق گروهی از هنرپیشگان به آبادان عزیمت کند.

در آن زمان خسرو هدایت که از مخالفین حزب توده بود معاونت وزارت راه را بر عهده داشت و چون یقین داشت که با ورود خیرخواه و یارانش به آبادان حوادث تازه ای رخ خواهد داد لذا به متصدیان فروش بلیت در راه آهن دستور داد که از فروش بلیت قطار به این گروه خودداری کنند.

وقتی در ایستگاه راه آهن خیرخواه با ممانعت مأموران مواجه شد عکس العمل شدیدی نشان داد و من که همراه آنها بودم تصمیم گرفتم با خسرو هدایت ملاقات و مذاکره کنم.

آن روزها من روزنامه «بهرام» را که صاحب امتیاز آن عبدالرحمن فرامرزی بود منتشر می کردم و مدیران جرائد در ادارات دولتی و سایر موسسات دارای نفوذ بودند در ملاقات با هدایت به او گفتم که عدم فروش بلیت به این عده برخلاف قوانین و مقررات است و چه بسا که حوادثی را به دنبال داشته باشد، خسرو هدایت سرانجام راضی شد و دستور صدور چهل بلیت را داد ولی تا این بلیت ها صادر شود آخرین قطار مسافربری تهران- خرمشهر حرکت کرده بود من به خیرخواه پیشنهاد کردم که به جز چهار نفر من، خیرخواه، توران مهرزاد و همسر انتظامی بقیه را به خانه بفرستد که با قطار فردا صبح عزیمت کنند و من با اتومبیلم این سه نفر را به اولین ایستگاه قطار شهریار برسانم این پیشنهاد پذیرفته شد و خیرخواه با عجله چمدانها را روی باربند ماشین من گذاشت و با سرعت هرچه بیشتر حرکت کردیم ما در کنار جاده خاکی و پر دست انداز شهریار قطار تهران- خرمشهر را می دیدیم و امیدوار بودیم که حتی چند دقیقه قبل از آن به ایستگاه برسیم اما از بخت بد ماشین در یک مرداب کوچک که وسط جاده بود فرو رفت و دیگر بیرون نیامد.

تلاش ما برای خارج کردن اتومبیل از گل بیش از یک ساعت طول کشید در این مدت از دور شاهد توقف ده دقیقه ای قطار و حرکت مجدد آن بودیم کم کم هوا تاریک می شد و در آن ساعت هیچ اتومبیلی در جاده شهریار به چشم نمی خورد.

من به خیرخواه گفتم که از دور چند تا چادر می بینم بهتر است برای آوردن کمک به آن طرف بروم. او ابتدا مخالفت کرد و گفت شب را تا صبح در ماشین می خوابیم ولی وقتی سماجت مرا دید راضی شد و من به طرف سیاه چادری ها دویدم تا خودم را به چادرها رساندم. اول خیال می کردم راه کوتاهی است و حداکثر ظرف ده دقیقه به محل موردنظر می رسیم ولی بیش از چهل دقیقه در آن بیابان خاموش که هر گوشه آن چاهی حفر کرده بودند و پر از مار بود دویدم تا خودم را به چادرها رساندم.

داخل چادر اولی چهار کارگر جوان اهل مشهد نشسته و در انتظار آماده شدن شام نی می زدند و می خواندند وقتی جریان را برای آنها شرح دادم گفتند بهتر است کمی استراحت کنم و حتی لقمه ای غذا بخورم اما من با تشکر از این تعارف صادقانه از آنها خواستم که هرچه زودتر برای بیرون آوردن ماشین از داخل گل همراه من بیایند چون همسفرانم نگران خواهند شد.

سه کارگر جوان با بیل و کلنگ به دنبال من راه افتادند و پس از مدتی به محل واقعه رسیدیم. ساعت حدود نه و نیم بود. کارگرها قوی هیکل و ورزیده بودند. در عرض ده دقیقه ماشین را از داخل آن گودال چسبنده بیرون کشیدند. حالا مشکل دیگری پیش آمده بود. موتور ماشین به علت آلوده شدن به گل، روشن نمی شد و سیم کشی ها درهم ریخته بود و ما چراغ نداشتیم.

کارگرها پیشنهاد کردند که شب را همان جا بیتوته کنیم ولی با وجود خانم ها احساس امنیت نمی کردیم. در این وقت یک کامیون با بار انگور از شهریار می آمد. پشت سر ما ایستاد و راننده به شیوه بسیاری از رانندگان بیابانی آستین ها را بالا زد تا به ما کمک کند. پس از یک ساعت کند و کاو موتور ماشین روشن شد ولی وضع سیم ها به قدری در هم بود که راننده موفق نشد چراغ ها را روشن کند و به ما گفت که شماها جلوی کامیون حرکت کنید و خیلی آهسته با استفاده از نور آن از کنار جاده به طرف شهر بروید، به شهر که برسیم مسئله حل شده است چون می توانید ماشین را در هر نقطه که می خواهید بگذارید و به خانه بروید.

پیشنهاد راننده جوانمرد را با کمال میل پذیرفتم و پس از تشکر از سه کارگر جوان که حاضر نبودند دستمزدی بگیرند به راه افتادیم. راننده با نور بالا و خیلی آهسته و بااحتیاط حرکت می کرد و گاهی با صدای بلند به من دستور می داد که به چپ برو و یا به راست برگرد. تمام وجود من چشم شده بود، پستی ها و بلندی ها را بی آنکه بدانم چه می کنم رد می کردم و مشتاقانه به طرف شهر می راندم تا بالاخره پس از سه ساعت به شهر رسیدیم و یک راست به خانه خیرخواه بازارچه قوام الدوله رفتیم. خوشبختانه کبابی زیر بازارچه هنور باز بود و نان و کباب و ریحان مفصلی خوردیم و به خواب رفتیم.

فردا صبح مجدداً مسافرین جنوب به طرف ایستگاه راه آهن حرکت کردند و خیرخواه اصرار زیادی کرد که من هم با آنها بروم. با آنکه مسئله انتشار روزنامه و گرمای هوا مطرح بود قرار شد فقط برای چند روز به آبادان بروم و به تنهایی برگردم. وقتی به آبادان رسیدیم اعضای برجسته حزب توده که درواقع مسئولان کمیته آبادان بودند به پیشواز ما آمدند و کمی بعد ما را به یک خانه بزرگ مجهز بردند که اکبر مشکین و نصرت کریمی و چند تن دیگر از هنرپیشگان قبل از ما به آنجا رفته بودند.

آن روزها کریمی پیش پرده «حاجی ربابه» را که از ساخته های من بود خوانده و حسابی گل کرده بود. خیرخواه پیشنهاد کرد که پیش پرده ای سیاسی- کمدی درباره رفتار انگلیس ها با کارگران ساخته شود. درنتیجه شعر و آهنگ آماده شد و فردا شب کریمی این پیش پرده را که برگردانش «اگر صاحب تویی می خوام نباشی» بود خواند.

کارگرها که می دیدند کسی از دل آنها حرف می زند با ابراز احساسات شدید سالن شرکت نفت را به اصطلاح روی سرشان گذاشتند، به طوری که دکتر فلاح رئیس روابط عمومی شرکت نفت دست به دامن خیرخواه و من شد و گفت اگر فردا شب هم این شعر را تکرار کنید این کارگرها پالایشگاه را به آتش خواهد کشید.

روز بعد درمقابل درب اصلی شرکت نفت ایران و انگلیس میتینگ عظیمی برپا شد که در آن هزاران تن کارگر شرکت کرده و دست به اعتصاب نشسته زدند. 
در این میتینگ خیرخواه خطاب به کارگران گفت این دستمزد روزانه که شرکت به شما پرداخت می کند خوراک یک سگ انگلیسی است. فریاد کارگران در میدان پیچید و مردان و زنان به رسم جنوبی ها هلهله کردند.

آفتاب ماه خرداد با آن شعله سوزان و جهنمی بیداد می کرد و ما همه عطش داشتیم. کمی بعد یکی از دوستان مقدار زیادی یخ به محل میتینگ آورد و ما شروع به خوردن یخ کردیم. همان شب یک بار دیگر نمایش «روسپی» در سالن باشگاه شرکت نفت تجدید شد و نصرت کریمی پیش پرده صاحب را خواند.

من احساس می کردم که حوادثی در شرف وقوع است و دولت وقت در همان یکی دو روز چند تن از سران اعتصاب را دستگیر کرده بود با آن که اشتیاق زیادی داشتم تا در محل و در کنار دوستانم بمانم اما مسئله انتشار روزنامه وادارم کرد که ساعت دو بعد از ظهر روز بعد به اهواز برگردم و از آنجا به وسیله قطار به تهران عزیمت کنم. خیرخواه و دیگران دو هفته بعد برگشتند ظاهراً اعتصاب پیروز شده بود و کارگران موفق به دریافت اضافه دستمزد شده بودند.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.