خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
آخرین آرزوی نوشین و خیرخواه
در سالهای 28 و 29 «عبدالکریم عموئی» صاحب تئاتر «تفکری» تغییر نام داد، تئاتر سعدی را در خیابان شاه آباد افتتاح کرد. در این تئاتر تقریباً اکثر بزرگان آن روز یعنی «لرتا، توران مهرزاد، ایران، محمدعلی جعفری، خیرخواه و خاشع» شرکت داشتند.

تئاتر سعدی درواقع پس از تئاترهای فرهنگ و فردوسی سومین محلی بود که با همکاری این هنرمندان شروع به کار می کرد، تئاتر فرهنگ پس از حادثه تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران زیر فشار دولت بسته شد زیرا اکثر هنرپیشگان آن عضو حزب توده بودند و حزب توده بنا به رأی مجلس، غیرقانونی اعلام شده بود.

آنچه که سبب شده بود تا مردم به تئاتر فرهنگ روی بیاورند سوابق نوشین و کارهای جالب او در گذشته بود که نمایش جالب توپاز یا مردم در رأس آنها قرار داشت. نوشین با تاجر ونیزی و ولپن و چند نمایش دیگر توانست همه انظار را متوجه خود کند و مردم را که تا آن روز بیشتر به نمایشنامه های بی محتوا و کم ارزش راغب بودند به تماشای سنگین ترین آثار کلاسیک جهان بکشاند.

در سال 1327 که نوشین عضو کمیته مرکزی حزب توده بود و دادگاه نظامی او را به یک سال و نیم زندان محکوم کرده بود از صحنه کنار رفت ولی تئاتر فرودسی با کمک شاگردان نوشین نمایش های جالبی از جمله «پرنده آبی» را به روی صحنه آورد.

در سال 1329 کمی پس از افتتاح تئاتر فردوسی، یازده تن از زندانیان توده ای که نوشین نیز جزو آنها بود از زندان قصر گریختند و به کمک ستوان قبادی و چند تن دیگر از افسران توده ای به شوروی رفتند.

این کار در حقیقت به دست سپهبد رزم آرا رئیس ستاد ارتش وقت که قد نخست وزیری داشت صورت گرفت زیرا رزم آرا می خواست پیش از تشکیل کابینه، نظر موافق سادچیکف سفیر شوروی را هم جلب کند.

جالب اینکه که صبح روزی که خبر فرار سران حزب توده از زندان منتشر شده بود همسران آنها و نیز عده ای از هنرمندان تئاتر سعدی به مجلس رفتند و مدعی شدند که توده ای ها را دولت سر به نیست کرده و خبر فرارشان دورغ محض است.

به هر حال رزم آرا روی کار آمد و چند ماه بعد ترور شد و پس از مرگش فاش شد که نوشین در مسکو به سر می برد. سالها بعد وقتی محمدعلی جعفری همراه با گروهی از هنرپیشگان به مسکو دعوت شد از میزبانان خود خواست که او را نزد نوشین ببرند و هنگامی که با امتناع آنها روبرو شد شدیداً ایستادگی کرد و گفت که نوشین استاد من است و من تا زمانی که او را ملاقات نکنم از مسکو خارج نخواهم شد.

سرانجام پس از مدتی با تقاضای جعفری موافقت شد و یک روز غروب استاد و شاگرد در مقابل هم قرار گرفتند، جعفری می گفت مدتی به هم خیره شدیم و من جلو دویدم دلم می خواست دستش را ببوسم ولی در مسلک ما این شیوه مردود است.

نوشین مرا در آغوش گرفت و من از شوق گریه ام گرفت چهره اش تکیده بود و آن برقی که همیشه در چشمانش می جهید رو به خاموشی بود، به نظرم رسید که بیمار است، وقتی حالش را پرسیدم گفت: از نظر جسمی حالم خوب است ولی یقین دارم که عاقبت دو چیز مرا خواهد کشت غم دوری از وطن و غم دوری از صحنه.

و اما خیرخواه و دوست دیرینش حسن خاشع شوهر توران مهرزاد، پس از وقایع 28 مرداد در تهران مخفی شدند. خیرخواه در همان ماه های اول خودش را به شکل یک حاجی بازاری گریم کرد و با قطار به جنوب رفت. در جنوب افراد ناشناسی شبانه او را با یک قایق کوچک به آن سوی مرز بردند و از طریق اروپای غربی به آلمان شرقی رفت. 

در تابستان 1333 پس از آزادی از زندان سیاسی مرتضی لنکرانی از من دعوت کرد تا به خانه یکی از دوستان مشترک بروم، لنکرانی گفت که حسن خاشع می خواهد با تو صحبت کند و بهتر است این مسئله کاملاً محرمانه بماند.

شب معهود به خیابان فروردین رفتم، خانه آن دوست دو در داشت. از یک در من وارد شدم و از در دیگری که به راهی دیگر می رفت حسن خاشع آمد. سبیل پرپشتی گذاشته بود و لباسی شبیه به لباس کارگران به تن داشت. نشستیم و ساعت ها گپ زدیم.

خاشع می خواست بداند که کتاب «فستیوال بخارست و سفر شوروی» را من زیر فشار عمال دولت نوشته ام یا آن که محتویات آن ماحصل دیده های من در سفر به اتحاد شوروی است. به او اطمینان دادم که کتاب را در زندان و به دور از چشم مأموران دولت نوشته ام و معتقدم در شوروی، برخلاف آنچه که ادعا می شود هنوز هم نابسامانی هائی وجود دارد و این بهشت کمونیسم همچون طبل میان تهی است که شنیدن آوازش از دور خوش است.

خاشع گفت که انتقاد تو از آنچه که دیده ای مهم نیست مهم این است که در شرایط فعلی این مسئله به سود دولت تمام می شود. ای کاش انتشار کتاب را به تأخیر می انداختی. به او جواب دادم مطالبی که در این کتاب نوشته ام به نظر خودم آنقدر برای روشن شدن ذهن جوانان لازم و ضروری است که نمی توانم انتشارش را به تأخیر بیندازم.

تقریباً نیمی از هواداران حزب توده و اتحاد شوروی که در این سفر با من همراه بودند هنگام مراجعت به ایران از حزب و طرفداران آن کناره گرفتند. خاشع با چهره ای خسته و نگاهی که مملو از نارضائی بود از من جدا شد و من دیگر هرگز او را ندیدم.

اخیراً شنیدم که او در آلمان شرقی بدورد حیات گفته است. من خاشع را از سالها پیش می شناختم از مدرسه سیروس که مبصر صف بود و بعد که با خیرخواه و معزدیوان فکری و سایرین در تئاترهای موسمی شرکت می کرد.

نقش های جالب او در نمایشنامه «عاشق گیج» مولیر و «دختر شکلات فروش» با توران مهرزاد و تفکری فراموش نشدنی است. من و او و خیرخواه تقریباً هر روز یکدیگر را در آرایشگاه نیک می دیدیم، این آرایشگاه پاتوق افراد ناشناس و رجال و هنرمندان بود.

خیرخواه که پس از فرار از ایران در آلمان شرقی سکونت کرده بود و به تدریس زبان فارسی اشتغال داشت در سال های تبعید به زندان افتاد، شایع شده بود که او به خاطر فرار دادن فرزند دکتر مرتضی یزدی از دیوار معروف برلین، از جانب پلیس بازداشت و تسلیم دادگاه شده است، دادگاه خیرخواه را به 7 سال زندان محکوم کرد ولی پس از یک سال و نیم مورد عفو قرار گرفت و از زندان آزاد شد.

کمی پس از آزادی او خواهرزاده اش اکبر گرجستانی به آلمان شرقی رفت و توانست با دائی خود ملاقات کند، گرجستانی وضع او را در تبعید اینطور توصیف می کرد:
در یک آپارتمان کوچک با زندگی بخور و نمیر زندگی می کرد و تقریباً با هیچکس رفت و آمدی نداشت، به بیماری قلبی مبتلا شده بود و خودش عقیده داشت که یک سال و نیم سکونت در زندان نسبتاً تاریک و نمور کمونیست ها سبب شده است تا بیماری قلبی اش تشدید شود. شاید هم به این دلیل آزادش کرده بودند که نمی خواستند در زندان بمیرد. مردی مثل خیرخواه که همیشه چشمانش برق می زد و لبانش می خندید، چنان مأیوس و پژمرده بود که می گفت: اکبر جان، گمان نمی کنم از این چهار دیواری جان سالم به در ببرم و آن وقت چنان مشتاقانه و به دفعات از حال و احوال فامیل و دوستانش می پرسید که مرا مستأصل می کرد. در اخرین روز، آخرین کلامی که از او شنیدم این بود: اکبر جان سعی کن به هر وضعی که شده جنازه مرا به ایران حمل کنی، من آرزو دارم که در خاک خودمان دفن شوم.

اما این آرزوی خیرخواه هرگز عملی نشد، وقتی مرد و کسانش خواستند با کسب اجازه از مقامات مربوطه جسدش را به ایران برگردانند، آن مقامات زیر بار نرفتند و گفتند که ما نمی توانیم اجازه بدهیم که برای یک کمونیست گنبد و بارگاه بسازید تا توده ای ها در کنارش سینه بزنند.

بد نیست بدانید که وقتی نوشین و عده ای دیگر از سران حزب توده را در دادگاه نظامی محاکمه می کردند، «صادق هدایت» نزد سپهبد رزم آرا رئیس ستاد ارتش وقت رفت تا از نوشین وساطت کند. رزم آرا شوهر خواهر هدایت بود اما صادق هرگز و تحت هیچ شرایطی به دیدار او نمی رفت.

آنچه که این نویسنده وارسته و آزاده را به ملاقات با شوهر خواهرش واداشت احترام و اهمیتی بود که برای نوشین و هنرش قائل بود. عبدالحسین نوشین که خود من نیز مدتی از شاگردانش بوده ام انسانی پاک و صاحب دانش و فضیلت بود که در ماه های آخر عمر حزب توده در جلسات کمیته مرکزی حزب شرکت نمی کرد اما در عین حال مایل نبود که با کناره گیری خود لطمه ای به دوستان هم مسلکش بزند. به هر حال نتیجه وساطت صادق هدایت این بود که اکثر سران حزب توده به زندان های طویل المدت محکوم شدند ولی نوشین حکم محکومیتش به یک سال و نیم تقلیل پیدا کرد.

ادامه دارد...

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.