خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
هدایت به انجوی شیرازی نوشت: یاهو، ما رفتیم خودمان را بترکانیم

اکبر مشکین را به وسیله «مصطفی اسکوئی» شناختم. مشکین فارغ التحصیل دوره دوم هنرستان هنرپیشگی و شاگرد کلاس تئاتر نوشین بود. او ویولن و پیانو را به خوبی می نواخت و مدتی برای ادامه تحصیل به بیروت رفته بود.

مشکین به خواند کتاب عشق و علاقه زیادی داشت و اکثر آثار مهم خارجی و نوشته های نویسندگان داخلی را خوانده بود. با صادق هدایت دوست بود و در واقع از مریدانش به حساب می آمد، اوقات بیکاری اش را معمولاً با دوستان می گذرانید و از محضر بزرگانی چون «ذبیح بهروز، علی بهزاد مینیاتوریست، دکتر پرویز خانلری، حسن قائمیان، نویسنده و مترجم و رحمت الهی» استفاده می برد.

حساس و زودرنج و مهربان بود. وقتی پای استدلال به میان می آمد همه را مغلوب می کرد. بسیار محکم و شیرین حرف می زد و مثل هدایت برای زندگی مادی اهمیتی قائل نبود. یک بار برای مدتی کوتاه ازدواج کرد ولی به زودی از همسرش دوستانه جدا شد، می گفت: «زندگی آزاد یا به قبول بعضی ها بی بند و بار و بی مسئولیت را ترجیح می دهم».

به هر حال آشنایی من با مشکین موقعی شروع شد که در سه تماشاخانه معروف آن زمان «تئاتر تهران، تئاتر فرهنگ، تئاتر هنر» سه نمایشنامه روی صحنه داشتم، اکثر شبها یا من به خانه مشکین می رفتم یا او به خانه ما می آمد، روزها هم در کافه قنادی فردوسی می نشستیم، قنادی فردوسی محل رفت و آمد و پاتوق هنرمندان و نویسندگان از جمله صادق هدایت و دوستانش بود.

من به وسیله مشکین با هدایت آشنا شدم و هدایت با آن همه دیر آشنایی به قول جهانگیر جلیلی در کتاب کاروان عشقريال مرا به سادگی پذیرفت و در اولین ملاقات مثل شیر و شکر با هم جوشیدیم.

همان روز من، حسن قائمیان، صبحی مهتدی قصه گوی معروف رادیو، یزدانبخش قهرمان شاعر و داماد ملک الشعرای بهار را هم شناختم. اینها هر روز به قنادی فردوسی می آمدند و ساعت ها سر میزی می نشستند و گپ می زدند. هنگام غروب هدایت و چند نفر دیگر به بار کوچکی که در خیابان فردوسی بود و به وسیله یک دختر فرانسوی اداره می شد می رفتند و شطرنج بازی می کردند.

آن روزها هنوز دوران جنگ بین المللی دوم بود و در تهران و سایر شهرها حکومت نظامی اعلام کرده بودند و رفت و آمد در شهر از ساعت 12 شب به بعد بدون جواز عبور امکان نداشت. یک شب که دیر جنبیده بودیم چیزی به ساعت 12 شب باقی نمانده بود. با مشکین، هدایت، قائمیان و رحمت الهی به طرف دروازه دولت به راه افتادیم.

خانه پدری هدایت، اول خیابان امجدیه بود وقتی به سر خیابان رسیدیم تقریباً دو دقیقه به ساعت 12 باقی مانده بود قرار بود به جز من و مشکین که کار عبور شب داشتیم، سایرین شب را در خانه هدایت به صبح برسانند. ناگهان یک جیپ ارتشی در کنار ما ایستاد و یک سرگرد و سرباز از داخل آن بیرون آمده و به ما ایست دادند.

ما ایستادیم و سرگرد پرسید کجا می روید؟ من اشاره به هدایت کردم و گفتم خانه این آقا همین چند قدمی است، آن دو نفر هم میهمان ایشان هستند، من و این آقا هم کارت عبور داریم. من به نام مدیر روزنامه بهرام و مشکین به نام مدیر داخلی. افسر گفت چون ساعت از 12 گذشته باید این آقایان را به کلانتری ببرم. اصرار و ابرام من به جایی نرسید و افسر دو پایش را در یک کفش کرده بود که هدایت و قائمیان و الهی را به کلانتری ببرد و تا صبح نگه دارد.

هدایت که دید افسر به هیچ صراطی مستقیم نیست با همان خونسردی و سادگی همیشگی گفت یا هو... بزن بریم! افسر به این تصور که هدایت قصد مسخره کردن او را دارد رفت جلو سیلی محکمی به گوش هدایت زد به طوری که عینک او به داخل جوی آب افتاد، مشکین که این منظره را تماشا می کرد یک مرتبه خونش به جوش آمد و به افسر حمله کرد و با یک مشت محکم او را به داخل جوی پر از لجن انداخت، ناگهان سربازها به جان مشکین افتادند و او را با قنداق تفنگ کتک مفصلی زدند.

بعد همگی را سوار جیپ کرده و به کلانتری شماره 2 بهارستان بردند، به محض ورود به کلانتری من خودم را به افسر نگهبان معرفی کردم و از او خواستم تا به رئیس کلانتری سرهنگ پایدار تلفن بزند، افسر به خانه سرهنگ تلفن زد و او را که تازه خوابیده بود بیدار کرد بیست دقیقه بعد سرهنگ پایدار در کلانتری بود.

در این مدت افسر که نامش سرگرد مفخم بود گزارش بالا بلندی تدارک دیده بود تا به دادگاه نظامی بفرستد به موجب قوانین حکومت نظامی هر کس با مأموران گلاویز شود شدیداً مجازات می شود، این مجازات گاهی به اعدام متهم منتهی می شود. سرهنگ پایدار که از دوستان من بود پرسید چه خبر شده؟ و من جریان را برایش شرح دادم.

پایدار به طرف سرگرد رفت و او را به کناری کشید و گفت هیچ میدانی چه کرده ای؟ کسی که توی گوشش زدی صادق هدایت نویسنده معروف، برادر کوچک سپهبد هدایت وزیر جنگ و برادر زن سپهبد رزم آرا رئیس ستاد ارتش است، افسر که این حرف را شنید به رعشه افتاد غافل از اینکه هدایت هرگز در هیچ مورد به برادر و شوهر خواهرش مراجعه نمی کرد و همانطور که قبلاً نوشتم فقط یک بار به خاطر نوشین به دیدار رزم آرا رفت.

به هر حال سرگرد مفخم که از ترس و وحشت حاضر شده بود دست هدایت را ببوسد از همگی و به خصوص صادق هدایت عذرخواهی کرد و به دستور سرهنگ پایدار ما را با جیپ کلانتری به خانه رساندند.

جالب این که چند سال پس از خودکشی هدایت یک شب با جمعی از دوستان در کافه رستوران پرنده آبی واقع در میدان فردوسی نشسته بودیم همین آقای سرگرد را دیدم که سرخوش از باده ناب، در مدح هدایت داد سخن می داد. چیزی نداشتم که به او بگویم فقط نگاهش کردم و سرم را پائین انداختم.

هدایت به گمان من یک انسان کامل بود با اندیشه ای پاک و رفتاری شایسته که با این صفات به جامعه ای که در آن زندگی می کرد تعلق نداشت. او که زبان فرانسه را به خوبی می دانست و زبان اوستائی را در هندوستان آموخته بود سالهای اولی که حزب توده ایران تأسیس شد در روزنامه «رهبر» ارگان رسمی حزب مقالاتی می نوشت اما خیلی زود دریافت که راه سران توده از راهی که او می رود جداست و خودش را کنار کشید.

هدایت هرگز عضویت حزب توده را قبول نکرد در نوشته های هدایت، نکاتی به چشم می خورد که ارزش و اهمیت آن را امروز درک می کنیم. به عنوان مثال در کتاب «حاجی آقا» 1324 خورشیدی هدایت مذهبیون قشری و افراد ظاهر الصلاح را با طنز جالب و کوبنده اش کاملاً رسوا کرده بود. او تحت هیچ شرایطی با رمال و دعانویس و روحانی نما و متجدد دروغین کنار نمی آمد.

رفتارش و به خصوص حرف زدنش طوری بود که شنونده تصور می کرد دارد شوخی می کند. روزگاری مد شده بود که بعضی از جوانان جویای نام، عینک دسته شاخی می زندند و کیف سامسونیت دست می گرفتند و خودشان را نویسنده متفکر و حتی فیلسوف می نامیدند، بعضی ها هم ادای خود هدایت را درمی آوردند. صادق هدایت به این گروه لقب نویسنده داده بود، اما با اهل ذوق و نویسندگان و شاعرانی که مایه ای داشتند همراهی و همفکری می کرد.

وقتی در سال 1327 من به عنوان سردبیر روزنامه «علی بابا» متعلق به «محسن هنریار» را منتشر کردم، هدایت اولین سرمقاله را تحت عنوان «هرکی دره ما دالونیم- هر کی خره ما پالونیم» بدون امضاء نوشت که چاپ شد و موردتوجه زیاد قرار گرفت.

در مورد خودکشی هدایت اگرچه مطالب زیادی منتشر شده است اما بد نیست به چند نکته کوتاه اشاره کنم. هدایت اصولاً انسان تنهایی بود. در میان دوستانش کمتر کسی پیدا می شد که بتواند اوقات بیکاری و تنهایی اش را پر کند، او از یکنواختی زندگی به ستوه آمده بود و تکیه کلامش این بود که من تبدیل به کارخانه مدفوع سازی شده ام.

وقتی دوست صمیمی اش دکتر شهید نورائی در گذشت، هدایت بیش از پیش افسرده و ناامید شده گاه و بیگاه از دهانش می پرید و می گفت: بد نیست یک جوری خودمان را بترکانیم.

یک شب که با هم از مقابل درب سفارت انگلیس می گذشتیم مدتی ایستاد و به جریان آب که با شدت از زیر پل می گذشت خیره شد و بعد گفت اگر آدم از پشت توی این جوی آب بخوابد و رگ گردنش را بزند اصلاً چیزی نمی فهمد.

سرانجام در فروردین ماه 1330 هدایت عازم پاریس شد و در پانسونی که سالها در آن زندگی کرده بود اتاقی گرفت. «انجوی شیرازی» می گفت: هنگام سوار شدن در هواپیما بوسیله یکی از دوستان کارتی برای من فرستاد و روی آن نوشت: یا هو، ما رفتیم خودمان را بترکانیم.

بعدها معلوم شد که شب سی ام فروردین هدایت در اتاقش شیر گاز را باز گذاشته و بعد از سوزاندن آخرین نوشته هایش روی یک ملحفه دراز کشیده و به خواب ابدی فرو رفته است. خبر مرگ او را من ساعت 8 بعد از ظهر همان روز از رادیو شنیدم.

ادامه دارد...

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبیر
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.