خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
جایزه صدهزار تومانی احمد دهقان برای سر قوام السلطنه

اسکویی اوایل کار سعی کرده بود که با خواندن پیش پرده از پله های شهرت بالا برود ولی خیلی زود دریافت که برای این کار ساخته نشده است.

اولین شبی که من و اسکویی و مشکین به یکی از رستوران های معروف تهران رفتیم اسکویی اقرار کرد که عاشق یک دختر جوان شده است که اسمش مهین است. بعدها فهمیدیم که مهین خواهرزاده روح بخش خواننده مشهور است که پدر و مادرش با این ازدواج مخالف اند، به یادم آمد که مادر مهین سالها قبل هنگامی که من طفل دبستانی بودم در یک اپرت شرکت کرده و آواز خوانده بود.

اصولاً اعضای خانواده روح بخش اکثراً آواز خوشی داشتند، روح بخش، ملوک خانم مادر مهین و پوران خواهر او، ملوک خانم از همان ابتدای کار کناره گیری کرد ولی دخترش پوران که با عباس شاپوری ازدواج کرده بود بعدها شهرت زیادی به هم زد.

به هر حال اسکویی، مشکین و من تقریباً هر شب با هم بودیم، وقتی تئاتر تمام می شد در سرمای زمستان و در میان برف ها مست و بی خبر از این کافه به آن کافه می رفتیم و آخر شب برای خوابیدن به خانه ما که در خیابان لاله زار بود هجوم می بردیم و چون در آن سالها مادر و خواهرانم در محل دیگری که آفتاب گیر و وسیع بود زندگی می کردند غالباً با مشکل بی نفتی روبه رو می شدیم؛ یک شب در سرمای شدید ماه بهمن ما سه نفر پیت به دست تمام خیابان ها را زیر پا گذاشتیم تا بالاخره توانستیم از یک حلیم پزی در خیابان شاه آباد کمی نفت بگیریم.

مشکین عادت داشت که قبل از خواب چراغ را روشن بگذارد و مدتی سیگار بکشد و مطالعه کند ولی اسکویی که عاشق بود می خواست درد دل کند و تا صبح حرف بزند.

بالاخره یک شب مشکین رو کرد به او و گفت اگر راستی راستی دختره را دوست داری و او هم عاشق توست بهتر است هر دو به یک محضر بروید و ازدواج کنید تا پدر و مادر مهین در مقابل عمل انجام شده واقع شوند.

ده روز بعد خبردار شدیم اسکویی همین کار را کرده و قصد دارد به مشهد برود و نمایشنامه ای را روی صحنه ببرد. من و مشکین و عطاالله زاهد و مهین دیهیم و چند نفر دیگر در این سفر همراه اسکویی بودیم و نمایشی را در سالن شیر و خورشید سرخ به روی صحنه بردیم که خیلی موردتوجه قرار گرفت.

در بازگشت به تهران، دیگر اسکویی را کمتر می دیدیم چون او و همسرش برای اجرای چند برنامه نمایشی هر چند وقت یکبار به یکی از شهرهای ایران سفر می کردند.

یک روز زمستان که من و اکبر مشکین از فرستنده رادیو جاده قدیم شمیران بیرون می آمدیم ماشین استیشن رادیو را که میان برف گیر کرده و خراب شده بود دیدیم و تصمیم گرفتیم با اتوبوس خود را به شهر برسانیم اما در آن فصل سرد معمولاً اتوبوسها به ندرت عبور و مرور می کردند و اگر هم اتوبوسی می آمد مملو از مسافر نشسته و ایستاده بود، ما حدود یک ساعت توی سوز سرما صبر کردیم و چون نتیجه ای نگرفتیم ناچار سوار یک گاری اسبی که چوب حمل می کرد شدیم، نزدیک چهارراه قصر که رسیدیم متوجه شدیم که ماشین سه رنگ شماره یک مخصوص نخست وزیر از کنار ما گذشت ولی چند قدم پایین تر ایستاد و دور زد.

من و مشکین ابتدا اهمیتی ندادیم ولی وقتی اتومبیل آمد و جلوی گاری اسبی توقف کرد، دهقان را دیدم که در کنار سهیلی نسخت وزیر وقت نشسته و به ما خیره شده است. دهقان با ناراحتی گفت: این چه وضعی است؟ چرا سوار گاردی شدید؟

جواب دادم ماشین رادیو خراب شده بود وسیله دیگر هم گیر نمی آمد. 
گفت: خوب حالا بیایید سوار شوید، ما هم شما را به شهر می رسانیم. من و مشکین به هم نگاه کردیم و او با خونسردی گفت من که سوار این ماشین نمی شوم.

علی سهیلی پرسید چرا؟ مشکین گفت من این گاری اسبی را به آن ماشین ترجیح می دهم. دهقان که سخت ناراحت شده بود از من سوال کرد تو با من می آیی یا نه؟ گفتم نه. 
دهقان دیگر چیزی نگفت و سهیلی به راننده دستور حرکت داد اما کمی پایین تر از چهارراه قصر یک ماشین سواری کرایه پیدا کردیم و خودمان را به شهر رساندیم.

همان شب وقتی به تئاتر تهران رفتم دهقان که سخت دلخور شده بود گله کرد و گفت تو آبروی مرا پیش سهیلی بردی بین راه او به من گفت تعجب می کنم تو چطور با این توده ای ها کار می کنی؟ و من برای او توضیح دادم که تو توده ای نیستی ولی با بسیاری از اعضاء حزب توده دوستی. حتی به او گفتم که با مجله تهران مصور که دشمن شماره یک توده ای هاست همکاری می کنی.

به دهقان گفتم من از این شخص و کابینه اش خوشم نمی آید. گفت اشتباه می کنی این مرد یک تنه جلوی انگلسی ها و روس ها ایستاده حتی آمریکایی ها را بازی می دهد.

آن شب گذشت و چند هفته بعد دهقان در تهران مصور کاریکاتوری از سهیلی کشید که او را در حال ورق بازی با روس و انگلیس نشان می داد، در حالیکه به آمریکایی ها چشمک می زد. معلوم شد میانه دهقان و سهیلی به هم خورده و دهقان با تمام قوا، سعی دارد کابینه سهیلی را ساقط کند. از قضا این امر خیلی زود اتفاق افتاد و سهیلی جای خودش را به «ساعد مراغه ای» وزیر خارجه کابینه داد. 

علی سهیلی یکی از نخست وزیران دوران جنگ بود که دوست صمیمی احمد دهقان مدیر مجله تهران مصور و صاحب تئاتر تهران محسوب می شد، من او را اولین بار در دفتر دهقان دیدم، مردی بود بلند بالا و قوی هیکل با نگاه نافذ و لحنی ساده و بی پیرایه، اما با هوش و زیرک به نظر می رسید، در آن زمان کشور ما به وسیله متفقین اشغال شده بود و هر کابینه ای که روی کار می آمد پس از چند ماه مجبور به استعفا می شد زیرا علاوه بر مشکلات داخلی، خارجی ها هم با دخالت ها و درخواست های غیر معقول خود، مزید بر علت شده بودند.

دهقان در واقع یکی از مشاوران نزدیک و مورداعتماد سهیلی بود و این دو نفر اکثر اوقات با هم ملاقات و رفت و آمد می کردند و همین مسئله خشم دشمنان، به خصوص حزب توده را برمی انگیخت و سهیلی را در مطبوعات به باد انتقاد می گرفتند حتی او را نوکر انگلیس می خواندند و به همین جهت من هم نظر خوبی نسبت به او نداشتم.

احمد دهقان با تأسیس هنرستان هنرپیشگی که ریاست آن را «سید علی نصر» بر عهده داشت، به عنوان ناظم هنرستان نامش بر سر زبانها افتاد، دهقان که از علاقه‌مندان تئاتر بود ظاهراً همکاری نزدیکی با گروه تئاتر اخوان داشت.

این گروه را نصر و منشی باشی بهرامی و فضل الله بایگان به اتفاق چند تن دیگر پایه گذاری کرده بودند که هر چند ماه یکبار در یکی از سالن ها نمایشی ترتیب می دادند، وقتی اولین تئاتر دائمی تهران در یک سالن کوچک در باغ سهم الدوله شروع به کار کرد سید علی نصر، احمد دهقان را برای اداره کردن آن در نظر گرفت.

کمی بعد دهقان امتیاز روزنامه «تهران مصور» را از شخصی به نام عباس نعمت خرید و از من که در آن زمان عضو هیأت تحریریه روزنامه توفیق بودم دعوت کرد تا به نویسندگان تهران مصور ملحق شوم.

نویسندگان و شاعران عبارت بودند از حسینقلی مستعان، رهی معیری، شجاع ملایری، ابوالقاسم حالت و چند نفر دیگر. تهران مصور که موضوع ضدکمونیستی داشت و با حزب توده و همه عوامل آن می جنگید به زودی تیراژ زیادی پیدا کرد و به خصوص چون در دوران جنگ جهانی دوم و به هنگام اشغال خاک ایران از جانب متفقین، مقالات و کاریکاتورهای تندی بر علیه روس و انگلیس چاپ می کرد موردتوجه قرار گرفته بود.

با آن که علی سهیلی نخست وزیر وقت از دوستان نزدیک دهقان بود ولی تا آنجا که به یاد دارم تهران مصور در طول سالهای 21 و 22 بیش از ده بار به درخواست سفرای انگلیس و روس توقیف شد. احمد دهقان پس از افتتاح تئاتر کوچک تهران فقط سه بار روی صحنه ظاهر شد، ابتدا در نمایشنامه موزیکال «بنگاه عشق» دوم در نمایش «محلل» که نقش یک آخود ریاکار را به عهده داشت و من هم در همان نمایشنامه برای اولین بار نقش جوان ژیگولو را بازی می کردم و بالاخره نمایش رستم و سهراب که دهقان در این نمایش به لباس فردوسی درآمده بود.

احمد دهقان وقتی در دوره پانزدهم هم از خلخال به وکالت انتخاب شد بنای مخالفت با احمد قوام «قوام السلطنه» را گذاشت، محمد مسعود مدیر روزنامه «مرد امروز» هم در آن زمان از مخالفان سرسخت قوام به حساب می آمد و یک روز بالای صفحه اول روزنامه اش با حروف درشت نوشت: «هرکس سر قوام را برای من بیاورد صد هزار تومان به او جایزه می دهم»

مرد امروز از طرف دولت توقیف شد و محمد مسعود که تحت تعقیب قرار گرفته بود مخفی شد اما مرد امروز همچنان به طریق چاپ دستی «استنسیل» چاپ و منتشر می شد.

تمام کوشش های پلیس برای دستگیری مسعود بی نتیجه ماند و سرانجام پس از سقوط دولت قوام روزنامه از توقیف خارج شد و مسعود در اولین شماره نوشت که در این مدت در خانه احمد دهقان بوده و به کمک او مرد امروز را چاپ و منتشر کرده است.

در تئاتر تهران یا تماشاخانه تهران هم یک شب اتفاق جالبی رخ داد، آن شب نمایش «فاجعه رمضان» روی صحنه بود، فاجعه رمضان داستان قطامه است که عبدالرحمن ابن ملجم عاشق خود را به قتل حضرت علی(ع) وامی دارد.

در یکی از صحنه ها که یزیدبن معاویه بازی داشت یکی از درباریان او را امیرالمومنین خطاب کرد و این مسئله تماشاچی متعصبی را که در ردیف جلو نشسته بود به شدت عصبانی کرد به طوری که از جا پرید و به جلوی صحنه رفت و شروع به فحش دادن کرد.

بازیگران حیرت زده سرجای خودشان ایستاده بودند نمی دانستند چه بکنند تا بالاخره به دستور کارگردان «رفیع حالتی» پرده را کشیدند، با این حال هنوز تماشاگر متعصب که نمی دانست لقب امیرالمومنین فقط اختصاص به حضرت علی ندارد و تمام خلفا را امیرالمومنین خطاب می کردند همچنان فحش می داد و تلاش متصدیان سالن تئاتر برای ساکت کردن او به جایی نمی رسید.

بالاخره احمد دهقان که در آن وقت وکیل مجلس شورای ملی و مدیر تئاتر تهران بود شخصاً به سالن آمد و با زبان خوش سعی کرد مرد عصبانی را آرام کند ولی مرد، ناگهان سیلی محکمی به گوش دهقان زد.

مأموران پلیس که تازه سر رسیده بودند وارد معرکه شدند و مرد را کشان کشان به خارج از سالن بردند تا پس از تهیه صورت مجلس او را به کلانتری جلب کنند ولی دهقان مانع شد و گفت او گناهی ندارد چون نمی داند که امیرالمومنین لقب اختصاصی حضرت علی نیست. احمد دهقان در خرداد 1329 به دست حسن جعفری ترور شد.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.