خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
آیا سارنگ واقعاً خودکشی کرد؟
سارنگ یکی از بهترین شاگردان سال اول هنرستان هنرپیشگی بود که پس از اخذ دیپلم در تئاتر تهران استخدام شده بود. پدرش سید احمد خان، تعزیه خوان دروان ناصرالدین شاه بود که آواز خوش داشت و در زمان خود بسیار معروف بود.

سارنگ با صدای بم و رسا، اغلب نقش سلاطین و فرماندهان و خلفا را بازی می کرد؛ ازجمله نقش یزیدبن معاویه در نمایش فاجعه رمضان و نقش «شاه صفی» که در واقع شاهکارش بود.

سارنگ و صادق بهرامی دو دوست قدیمی و جدا نشدنی بودند، بهرامی عضو وزارات دارائی بود و سارنگ در شهرداری خدمت می کرد. این دو نفر که عشق و علاقه فراوانی به کار تئاتر داشتند در دوران نوجوانی بازیگری تئاتر را در روی تخت حوضخانه دوستان شروع کردند.

بعدها بهرامی به وسیله عمویش منشی باشی بهرامی که یکی از بنیانگذاران «کمدی اخوان» بود. برای ایفای نقش یوسف در کودکی انتخاب شد و من این نمایش را در سالن سیرک تهران دیدم، پس از آن بهرامی و سارنگ و «اکبر دست ورز» که او هم علاقه‌مند به بازیگری بود.

در سالن کافه شهرداری نمایشنامه کمدی «سه مسافر و یک تختخواب» را به روی صحنه آوردند و بعد که تئاتر دائمی تهران شروع به کار کرد سارنگ و بهرامی رفته رفته مشهور شدند. سارنگ جوانی شوخ و بذله گو بود.

زیاد مطالعه می کرد و اکثر نمایشنامه های خارجی را که به فارسی ترجمه شده بود می خواند و همیشه آرزو داشت ویلهلم تل اثر شیلر را بازی کند. او طبع شعر هم داشت و گاه به خاطر دل خودش اشعاری می ساخت و برای من می خواند، حتی چند بار من و او غزل اشتراکی ساختیم که در توفیق سالهای 21 و 22 چاپ شد.

سارنگ علاوه بر نقش های جدی، نقش های کمدی را هم خوب ایفا می کرد، مثلاً در نمایش «دردسر تلفن» کسی باورش نمی شد که این کسی که نقش حمالباشی را اجرا می کند همان هنرپیشه ای است که چندی قبل در نقش شاه صفی به روی صحنه آمده است.

سارنگ همچنین یک نمایشنامه تک پرده ای به نام «بدگمان» نوشته بود که خودش می گفت سوژه آن را از زندگی با همسر اولم که بسیار بدخیال بود گرفته ام. او مردی بود صریح اللهجه، خوش صحبت و رفیق باز.

اولین شبی که در هنرستان هنرپیشگی مرا با مجید محسنی دید اصرار کرد که با هم برای صرف شام به رستوران کرامت برویم. وقتی به رستوران رفتیم سارنگ دستور غذا و مشروب داد و آخر سر که موقع پرداخت صورتحساب شد رو کرد به من و گفت من اصلاً پول ندارم، پول غذا و مشروب را بده برویم.

به او گفتم که به اندازه کافی پول همراهم نیست، گفت اشکالی ندارد، من اینجا می نشینم برو از منزل پول بیاور. خوشبختانه از رستوران تا خانه ما راهی نبود. رفتم و خیلی زود برگشتم. وقتی داشتم صورتحساب را می پرداختم سارنگ به مدیر کافه گفت این را فقط به خودت می گویم، من قلم استخوانی را که توی خورش قیمه شما بود یک ماه پیش امضاء کردم، امشب همان استخوان توی خورش من بود!

یک روز دیگر، من و سارنگ با اتومبیل آخرین سیستمی که تازه خریده بودم از جاده پهلوی به تجریش می رفتیم. بین راه سارنگ دستور توقف داد و من ایستادم، بلافاصله از ماشین پیاده شد و پای دیوار یک ساختمان نوساز ایستاد و مشغول قضای حاجت شد.

در این وقت صاحبخانه که یک سرهنگ دوم ارتش بود روی بالکن آمد و وقتی سارنگ را در آن حالت دید فریاد زد چه می کنی؟ سارنگ گفت می بینی که دارم ادرار می کنم. سرهنگ که بیشتر عصبانی شده بود گفت: پای دیوار خانه من؟ اگر مردی صبر کن تا بیایم پائین و حقت را کف دستت بگذارم.

سارنگ با صدای بلند خندید و داد زد هیچ غلطی نمی توانی بکنی، سرهنگ به اطاق برگشت تا پائین بیاید سارنگ با سرعت خودش را به ماشین رساند و سوار شد و گفت زود باش روشن کن بریم، جالب این که من هرچه استارت زدم آن ماشین نو آخرین سیستم روشن نشد.

سرهنگ آمد یقه سارنگ را گرفت و با چوب دستی شروع به کتک زدن او کرد، من فریاد زدم آقا چه کار می کنید این سارنگ است و سرهنگ هوار کشید که غلط کرده کجایش سرهنگ است؟ گفتم سارنگ هنرپیشه تئاتر را می گویم.

آقای سرهنگ گفت: گور پدر هرچه مطرب است، آنقدر می زنمش تا با زبانش دیوار خانه ما را تمیز کند. خلاصه با خواهش و تمنا توانستم سارنگ را از چنگ سرهنگ نجات بدهم، اینبار به محض آنکه استارت زدم ماشین روشن شد.

یک شب سارنگ در جامعه باربد «تئاتر باربد» لاله زار نقش هارون الرشید را بازی می کرد و لباس عربی به تن داشت. بین پرده اول و دوم هوس کرد که سری به عرق فروشی یحیی خان بزند. عرق فروشی با تئاتر فاصله زیادی نداشت، سارنگ با همان لباس عربی و عمامه و ریش مصنوعی به مغازه یحیی خان رفت ولی او که از مدتها پیش مبلغی از سارنگ طلبکار بود با خونسردی گفت فایده ندارد، تا حسابت را تسویه نکنی از عرق خبری نیست.

سارنگ قسم و آیه خورد که همین امشب قرار است از صندوق تئاتر مبلغی به عنوان مساعده بگیرد و آخر شب به طور قطع حسابش را تسویه خواهد کرد. یحیی خان با اکراه لیوان را پر کرد و به دست سارنگ داد، سارنگ لیوان عرق را لاجرعه سر کشید در این وقت چشمش به یکی از مشتری ها افتاد که با او سلام و تعارف می کرد.

سارنگ پس از سلام و علیک رو کرد به یحیی خان و گفت: یحیی جان، از حسین آقا پول نگیری ها، بنویس پای من یک مرتبه یحیی خان از کوره در رفت و فریاد کشید که بابا سارنگ تو چند تا پا داری؟ مگر هزار پایی که می گویی بنویس پای من!

و اما همانطور که اشاره شد سارنگ در نمایش لیلی و مجنون رل ابن سلام رقیب مجنون را بر عهده داشت، این نمایش کمدی را «غلامعلی فکری» نوشته بود و نقش لیلی را «تامارا» رقاصه معروف آن زمان بازی می کرد.

روزها که من و سارنگ با هم بودیم من جملات تازه ای به او یاد می دادم که روی صحنه بگوید و باعث خنده بیشتر تماشاگران شود، اینبار با توجه به توری که لیلی جلوی صورتش می انداخت و شباهت زیادی با مگس پران اسب های درشگه داشت به سارنگ گفتم امشب وقتی با لیلی عشق بازی می کنی به او بگو عزیزم، چرا مگس پران جلوی صورتت آویزان کردی؟ و سارنگ هم شب این جمله را روی صحنه تکرار کرد، ناگهان خانم تامارا از بلند شد و سیلی محکمی به گوش سارنگ زد.

سارنگ که واقعاً دردش گرفته بود آمد جلوی صحنه و خطاب به من که در بالکن نشسته بودم گفت ببین چه کارهایی دست من میدی؟ و مردم متوجه بالکن شدند، احمد دهقان مدیر تئاتر تهران آمد که چه خبر است؟ این چه افتضاحی است؟ و پرده را کشیدند.

سارنگ در دوران جوانی با دختر عمویش ازدواج کرده بود، حاصل این ازدواج پسری بود به نام خسرو که سارنگ فوق العاده به او علاقه داشت. از آنجا که سارنگ مردی بود اهل دل و اهل ذوق، غالباً وقتش را با دوستان می گذرانید و شب ها خیلی دیر به خانه بر می گشت.

همسرش از این موضوع به خصوص مشروب خوردن او گله فراوان داشت اما هرگز زورش به سارنگ نمی رسید. یک شب که من و سارنگ خیلی دیر به خانه او رفتیم تا استراحت کنیم، همسر سارنگ گفت که اگر این وضع ادامه پیدا کند تقاضای طلاق خواهد کرد.

صبح روز بعد، هنگام خروج از منزل، سارنگ یادداشتی به این مضمون نوشت که اینجانب هوشنگ سارنگ به جان فرزند خسرو قسم می خورم که دیگر لب به مشروب نزنم، بعد این نامه را به دیوار اطاق مقابل در ورودی کوبید و هر دو از خانه بیرون آمدیم.

شب بعد تصادفاً باز هم من و سارنگ با هم بودیم و سارنگ بر خلاف قولی که داده بود کاملاً مست و سر حال بود. از او خواستم که خودش به تنهایی به منزل برود ولی آنقدر اصرار کرد که نتوانستم امتناع کنم وقتی وارد خانه شدیم همسر سارنگ گفت خجالت بکش باز که مستی، پس این نامه چه بود که نوشتی و به دیوار زدی؟

سارنگ با همان حالت مستی جلو رفت و نگاهی به کاغذ انداخت و گفت کدام پدر سوخته این نامه را نوشته؟ بعد دست برد و نامه را از دیوار کند و پاره کرد. جالب اینکه فردا صبح مجدداً نامه دیگری به همان مضمون نوشت و به دیوار نصب کرد.

اینکار شب های بعد هم تکرار شد تا بالاخره همسر سارنگ تقاضای طلاق کرد. چند سال بعد سارنگ با همسر دومش فخری زندگی تازه ای تشکیل داد ولی همین مشکل یعنی عرق خوردن او جنجالها آفرید. 

یک شب که سارنگ برای هزارمین بار به فخری قول داده بود که لب به مشروب نزد باز هم مست و لایعقل به خانه بر می گردد. همسرش می گوید مگر قسم نخوردی که لب به مشروب نزنی؟ سارنگ می گوید حالا هم لب به عرق نزدم با قیف خوردم.

سارنگ از سال 1335 که معینیان تصدی انتشارات و رادیو را بر عهده گرفت به رادیو آمد و در نمایشنامه های زیادی شرکت جست. همچنین در برنامه صبح شما و رادیو نیز سارنگ همراه با همکارانش نقش های کمدی و جدی ایفا می کرد.

او از معدود هنرپیشگانی بود که وقتی روی صحنه تئاتر ظاهر می شد قدرت بازی و آهنگ صدایش تماشاگران را روی صندلی ها میخکوب می کرد. شاهکارهای سارنگ یکی و دو تا نیست، در نمایشنامه هایی چون شاه صفی، ابن ملجم، بدگمان، توپاز، رستم و سهراب، اتللو، میشل استروگوف و دردسر تلفن به اوج شهرت رسید.

در سینما سارنگ موفقیت زیادی به دست نیاورد، نخستین فیلم او «گلنسا» بود و من نیز در فیلم های «دختر همسایه» و «گربه وحشی» نقش هایی به او واگذار کردم.
در سالهای آخر زندگی متأسفانه این هنرمند نامی به دام اعتیاد افتاد، تا آنجا که همسرش از او جدا شد و سارنگ اجباراً در یکی از مسافرخانه های خیابان ناصر خسرو اقامت کرد.

اغلب روزها من او را می دیدم که با سر و وضعی آشفته به رادیو می آید و برای دریافت مقرری به دایره صندوق مراجعه می کند. آخرین روزی که او را دیدم گفت: شعری در هجو سعدی سروده ام، از پیش شنیده بودم که او گاه و بیگاه حرف های ناجور می زند.

از حالش پرسیدم اظهار رضایت کرد و پس از دریافت پول از صندوقدار وزارت اطلاعات داروبخش با عجله خارج شد. فردا شب روزنامه ها در ستون حوادث نوشتند که هوشنگ سارنگ هنرپیشه معروف در یکی از مسافرخانه های ناصر خسرو و با ضربات چاقو خودکشی کرده است.

برای من که سارنگ را حدود 25 سال می شناختم و اکثراً شب و روز خود را با او سر کرده بودم باور کردن این خبر مشکل بود. سارنگ بر خلاف شایعات منتشره هنگام مرگ نیازی به پول نداشت زیرا علاوه بر حقوق بازنشستگی که از شهرداری دریافت می کرد رادیو ایران نیز دستمزدش را مرتباً می پرداخت.

من اطمینان داشتم که سارنگ دست به خودکشی نمی زند چون می دانستم که عاشق زندگی است و از همه مهمتر اینکه همیشه از کسانی که دست به خودکشی زده بودند انتقاد می کرد. 

دو سال پس از مرگ سارنگ یک شب در یک مجلس میهمانی باقر پیرنیا استاندار اسبق خراسان را دیدم و ماجرای مرگ سارنگ را مطرح کردم پیرنیا که همسر خواهرزاده فخری آخرین همسر سارنگ بود گفت: سارنگ دست به خودکشی نزده بود او را کشتند. ظاهراً کار قاچاقچی ها است که گویا سارنگ تهدیدشان کرده بود. مدیر مسافرخانه شهادت داده است که هنگام عصر دو نفر غریبه به اطاق سارنگ رفته و خیلی زود برگشته اند. علاوه بر این مأموران آگاهی اظهار کرده اند که طرز وارد آمدن ضربات چاقو ثابت می کند که فرد یا افراد دیگر مقتول را مورد حمله قرار داده اند، در غیر اینصورت سارنگ بایستی چپ دست باشد که نبود.

از پیرنیا پرسیدم پس چرا همان روزها اقدامی نکردید تا بلکه بتوانید قاتل یا قاتلین را دستگیر کنید؟ جواب داد ترجیح دادیم سکوت کنیم تا آبروی سارنگ محفوظ بماند. آخر شایع کرده بودند که سارنگ شب ها کنار پیاده روها تار می زند و پول جمع می کند این دروغ محض است، سارنگ احتیاج مادی نداشت ولی احتمالاً در ماه های آخر عمر به اختلال مشاعر دچار شده بود. 

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.