خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی

صادق بهرامی هنرپیشه جدی و عصبی
همانطور که نوشتم صادقی بهرامی را سالها پیش در نمایش یوسف و زلیخا دیده بودم که نقش کودکی یوسف را بازی می کرد. عموی بهرامی منشی باشی بهرامی از پایه گذاران کمدی اخوان بود و صادق از همان دوران کودکی به کار هنرپیشگی علاقه مند شد.

سال 1319 در هنرستان هنرپیشگی بهرامی را همراه سارنگ دیدم، بسیار ساده دل و بی ریا و در عین حال مذهبی بود. در وزرات دارائی شغل مهمی داشت و هرکس که او را می شناخت از جدیت و پشتکار و صداقتش حرف می زد.

سارنگ و بهرامی دو یار جدا نشدنی بودند. آن روزها صادق هنوز ازدواج نکرده بود ولی زنی را دوست می داشت که بعدها همسرش شد. در سالهای 21 و 22 سارنگ و بهرامی در تماشاخانه تهران نقش های مهمی را ایفا کردند و احمد دهقانی مدتی مسئولیت برنامه های نمایشی را که جمعه شب ها از رادیو پخش می شد به او سپرد.

بهرامی مردی بود خوش قلب و بسیار عصبی، برای دفاع از حق و حقانیت شدیداً ایستادگی می کرد و تا حرفش را به کرسی نمی نشاند آرام نمی گرفت. در سال 1335 وقتی معینیان به انتشارات و رادیو آمد بهرامی و عده دیگری از هنرمندان سرشناس را به کار دعوت کرد که «نصرت الله محتشم» و اصغر تفکری از آن جمله اند.

آن روزها هنوز من اجازه بازگشت به رادیو را نداشتم و بهرامی به اتفاق گروه هنرمندان شما و رادیو، با نوشته هایی از مهدی سهیلی و «اسماعیل پورسعید» این برنامه را کارگردانی می کرد.

بهرامی اولین کسی بود که هر روز قبل از وقت اداری به اداره رادیو می آمد و آخرین کسی بود که از آنجا خارج می شد. او سحرگاه به مسجد ارک که مجاور ساختمان رادیو بود می رفت و پس از برگزاری مراسم نماز و خواندن قرآن به محل کارش وارد می شد.

در سالهای 35 و 36 که روابط دیپلماتیک ایران شوروی رو به وخامت گذاشته بود بهرامی در یک سری برنامه های کمدی- تبلیغاتی که جنبه ضدکمونیستی داشت شرکت کرد که اجرای این برنامه ها در آن موقعیت خطر بر شهرتش افزود.

بهرامی به هنرمندان واقعی، در هر سن و سالی که بودند احترام می گذاشت. بارها شنیده بودم که درباره سارنگ، محتشم، مشکین و «رامین فرزاد» حرف می زد و اصرار عجیبی دارد که من در داستان های شب از وجود هنرمندان جوان مثل «قاسم گلی» و «کریمپور» و چند تن دیگر استفاده کنم.

جالب این که بهرامی با همه خشکی و جدی بودنش در مقام رفاقت نرم و یکدل و با صفا بود، دروغ نمی گفت و اجازه نمی داد کسی از دوستانش در حضور او غیبت کند. درویش صفت و خاکی بود، هرچه می دادند می خورد و هر جا که قرار بود بنشیند می نشست.

با آن که از خانواده بزرگ و معروفی بود ولی هرگز از مال دنیا چیزی نداشت. عشق او همسرش و پسرش غلامحسین و کارش بود. وقتی انقلاب شد و در کار رادیو تغییراتی دادند بهرامی خانه نشین شد و همین خانه نشینی موجبات مرگ او را فراهم کرد.

چند سال قبل که «محسن فرید» تازه از ایران آمده بود تعریف می کرد و می گفت که بهرامی به اختلال حواس دچار شده. در واقع مرگ همسر بهرامی برای او سخت و ناگوار بود و همه می دانستند که صادق بعد از زنش عمر زیادی نخواهد کرد.

از بهرامی خاطرات شیرین زیادی دارم که یکی دو خاطره جالب را در اینجا نقل می کنم.

اوائل بهار سال 1321، من و سارنگ و بهرامی به همراه چند تن از دوستان به یک رستوران واقع در میدان بهجت آباد رفتیم. آن روز تئاتر تهران نمایش جناب خان را دو سیانس به روی صحنه می آوردند که بهرامی و سارنگ نقش های مهم آن را به عهده داشتند.

سیانس اول ساعت چهار و دومی هشت بعدازظهر بود و معمولاً هنرپیشگان می بایستی ساعت 3 بعد از ظهر در سالن گراند هتل حاضر باشند. وقتی دستور غذا دادیم بهرامی اظهار تمایل کرد که خورش قورمه سبزی بخورد. پیشخدمت غذاها را آورد و روی میز چید و قبل از اینکه دیگران مشغول خوردن بشوند بهرامی یک تکه نان برداشت و توی کاسه خورش کرد، ناگهان ظرف خورش روی شلوار کاملاً نو بهرامی ریخت و قشقرقی به پا شد.

همه او را به باد انتقاد گرفتند که این چه هوسی بود که کردی و بهرامی سخت عصبانی شده بود که حالا با این شلوار چرب و چیلی چطور روی صحنه بروم؟ من او را دلداری دادم و گفتم در کوچه رفاهی اطوکشی را می شناسم که می تواند شلوار را نیم ساعته تمیز کند و اطو بکشد. فوراً بهرامی را سوار اتومبیل کردم و به اتفاق سارنگ به مغازه اطوکشی رفتیم، بهرامی پشت پاراوان رفت و شلوارش را درآورد و اطوکش پیر با نهایت خوشروئی مشغول تمیز کردن آن شد، خوشبختانه کل چربی به خوبی پاک شده بود و با یک اطو کشیدن کار شلور فیصله پیدا می کرد اما اطوکش بیچاره که سالها در کارش تجربه داشت به علت عجله زیاد اطوی داغ روی شلوار گذاشت و یک مرتبه قسمتی از زانوی شلوار سوخت و از آن جدا شد.

بهرامی که انتظار این پیشامد را نداشت برای چند دقیقه خشکش زد و بعد فریاد کشید که حالا من با چه لباسی روی سن بروم؟ این تنها کت و شلواری است که آبرومند است و تازه آن را خریده بودم. از شما چه پنهان خنده های سارنگ و من هم بیشتر مزید بر علت شده بود و چیزی نمانده بود که سکته کند، بالاخره چاره ای ندیدیم جز این که قضیه را به اطلاع احمد دهقان مدیر تئاتر تهران برسانیم.

دهقان فوراً به مغازه پیرایش که یکی از معتبرترین فروشگاههای لباس در لاله زار بود تلفن زد و بهرامی را با ماشین به آنجا بردیم جالب این که هیچکدام از کت و شلوارها به تن بهرانی نمی خورد چون او کوتاه قد و خپله بود. به هر حال با فعالیت خیاط ها در طول یک ساعت کت و شلواری برای بهرامی آماده شد او توانست درست پنج دقیقه قبل از شروع نمایش به پشت صحنه برود.

در نمایش جناب خان که ترجمه ای از مولیر نویسنده فرانسوی است بهرامی نقش آدم پولدار و تازه به دوران رسیده ای را ایفا می کرد که مایل بود همه چیزش را به رخ دیگران بکشد. سارنگ در نقش نوکر و مباشر وفادار، سعی می کرد تا اربابش را راهنمایی کند.

در صحنه ای که جناب خان روبدوشامبر تازه ای را پوشیده بود یک شب بهرامی به نوکرش سارنگ گفت: پسر پیرجامه منو دیدی؟ سارنگ جواب مثبت داد. این دفعه بهرامی اضافه کرد که با منگوله اش بازی کردی؟ که ناگهان سارنگ به شدت خندید و خود بهرامی هم تحت تأثیر خنده سارنگ به خنده افتاد و این مسئله چند دقیقه ای طول کشید. مردم با صدای بلند می خندیدند و بهرامی و سارنگ قدرت بازی کردن نداشتند. بالاخره احمد دهقان به پیشت صحنه دوید و دستور داد پرده را بکشند.

بهرامی که مردی شوخ و بذله گو بود در مورد کم حافظه بودن خودش داستانها می گفت از جمله این که وقتی برای اولین بار در حوالی شاه دشت خانه خریدیم من و زنم و پسرم غلامحسین به آنجا اسباب کشی کردیم مدتی برق نداشتیم و از چراغ نفتی استفاده می کردیم.

یک شب که من وسط اتاق نشسته بودم و نمایشنامه های رادیویی را مطالعه می کردم زنم از آشپزخانه با صدای بلند گفت که صادق چراغ را بگذار توی طاقچه می خواهم سفره را بیندازم شام بخوریم.

من که شش دانگ حواسم توی نمایشنامه بود و در ضمن مشغول سرفه کردن بودم بلند شدم چراغ را برداشتم و به طرف طاقچه رفتم ولی به جای آنکه آب دهانم را روی باغچه بیندازم و چراغ را توی طاقچه بگذارم، چراغ را انداختم توی باغچه و تف کردم توی طاقچه.

در نمایش نادرشاه افشار که هنرپیشه فقید «پرویز اعظمی» نقش مقابل بهرامی را داشت رضاقلی میرزا پسر نادر هنگامی که می خواست شمشیرش را از نیام بیرون بکشد به اشتباه لبه شمشیرش به بهرامی اصابت کرد و چند تا از دندانهای جلوی او را شکست، با وجود این بهرامی که خونریزی شدیدی داشت مقاومت کرد تا آخر پرده را کشیدند و او را به درمانگاه منتقل کردند. 

در نمایش کمدی «امیرارسلان» که یکی از اولین نوشته های من برای صحنه بود، بهرامی نقش الماس خان داروغه را بازی می کرد و اکبر دست ورز غلام سیاه امیرارسلان که همیشه همراه اربابش بود در صحنه ای که امیرارسلان، الماس خان را با شمشیر می کشد یک شب دست ورز بالای سر بهرامی نشست و خطاب به امیرارسلان گفت قربان اجازه میدی بادش را خالی کنم؟

این جمله بهرامی را به خنده انداخت و در حالیکه که نقش مرده را ایفا می کرد شکمش از شدت خنده شروع به بالا و پائین رفتن کرد. تماشاگران که متوجه قضیه شده بودند کف زدند و احمد دهقان به خاطر همین بی احتیاطی همه هنرپیشگان را جریمه کرد.

بهرامی فعالیت سینمایی زیادی نداشت ولی در سالهای آخر عمر در فیلمی از «ابراهیم گلستان» شرکت جست که نامش «اسرار دره جنی» بود. من این فیلم را ندیده ام و اطلاعی ندارم که آیا روی پرده سینما آمده است یا نه؟ بهرامی هنگام مرگ 76 سال داشت.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.