خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
گل نراقی، خواننده ناشناس «مرا ببوس!»
همکاری مرضیه با مجید وفادار متأسفانه دوام زیادی نداشت و او در کنار «پرویز یاحقی» و «بیژن ترقی» قرار گرفت و نتیجه کار این مثلث هنری ترانه های دلنشینی است که هنوز هم در ذهن هزاران تن از افراد باذوق نشسته است.

پیش از آنکه به سراغ پرویز یاحقی و بیژن ترقی بروم بهتر است درباره برادران وفادار بنویسم. مجید و حمید وفادار دو نام معروف و دو هنرمند ارزنده بودند که در سالهای بیست و سی شنوندگان رادیو تهران صدای ویولن و تار آنها را در اغلب برنامه ها، به خصوص در برنامه های صبح جمعه می شنیدند.

آنها یک برنامه نیم ساعته داشتند که بدون خواننده قطعاتی اجرا می کردند و به دوستداران موسیقی شور و حالی می بخشیدند. مجید بر خلاف برادرش مردی بود معاشرتی که در محافل خصوصی حاضر می شد و سازش را بی ریا کوک می کرد و می نواخت ولی حمید که جدی تر از مجید بود و در وزارت دارائی شغل مهمی داشت کمتر با کسی می جوشید و من حتی در مجالس خصوصی هنرمندان هم ندیدم که سه تار بزند. بعد از سال 1330، حمید به کلی دست از تار زدن برداشتف بی آنکه نواری یا صفحه ای از او به یادگار مانده باشد.

سبک نواختن این دو برادر با تمام نوازندگان معروف آن روزگار تفاوت زیادی داشت هر دو پنجه ای شیرین و دلچسب داشتند، مجید آهنگساز بود ولی حمید علاقه ای به این کار نداشت.

سالها پیش از جنگ جهانی دوم، در خیابان لاله زار درست مقابل خانه ما کافه ای به نام قرنفل وجود داشت که من و دوستانم بیشتر شب ها به آنجا می رفتیم. مجید و حمید در این کافه ساز می زدند و مشتریان زیادی به خاطر این دو برادر هر شب میز را اشغال می کردند.

وقتی در سال 1322 به رادیو رفتم اولین بار مجید و حمید را در بوفه «بی سیم پهلوی» از نزدیک دیدم و در همان جلسه اول مدتها با هم گپ زدیم. دو هفته بعد در خانه خانم «کوکب پرنیان» یکی از اولین گویندگان زن رادیو من کنار مجید نشسته بودم و او چنان استادانه و پر شور و حال می نواخت که حاضران یعنی اهل فن سکوت کرده و گوش به سازش فرا داده بودند.

بعدها مجید و حمید همکاری با «پروانه» را آغاز کردند. پروانه خواننده ای بود از آذربایجان که صدایی گرم و مطبوع داشت. آهنگ معروف افغانی «آن بام بلند که می بینی بام من است» را او سر زبانها انداخت و برای مدتی جزو نامداران آواز آن زمان بود.

مجید بهترین آهنگهایش را در اختیار پروانه گذاشت از جمله شعر و آهنگ «مرا ببوس» که هیچکس را نگرفت و صدایی به تحسین بلند نشد و آهنگ با آن همه زیبایی و تازگی می رفت تا بپوسد و خاک شود.

مدت ها گذشت همکاری وفادار و پروانه قطع شد اما مجید به دنبال خواننده ای بود که بتواند «مرا ببوس» را دوباره بخواند. او می دانست که آهنگ روی صدای پروانه ننشسته و همین سبب عدم موفقیت آن شده است.

سال 1335 بود، یکی دو سال پس از اعدام افسران وابسته به حزب توده، آهنگ و شعر «مرا ببوس» در ذهن بسیاری از همکاران مجید مانده بود از جمله پرویز یاحقی که آن را به شدت دوست می داشت.

یک روز که اعضاء ارکستر بزرگ رادیو در استودیوی شماره 8 جمع شده بودند و انتظار «روح الله خالقی» را می کشیدند، حسن گل نراقی به دیدار پرویز یاحقی آمد. حسن فرزند یکی از تجار معتبر بازار بود که با اکثر هنرمندان دوستی و رفاقت داشت.

من او را اولین بار سر پل تجریش با «منوچهر همایون پور» دیدم. جوانی بود خوشرو و شوخ و بذله گو با صدایی گرم که غزل خواندنش بین دوستان معروف بود. به هر حال وقتی گل نراقی سراغ یاحقی را می گیرد او را به استودیو راهنمایی می کنند.

در آنجا پرویز یاحقی با ویولن و یکی از نوازندگان با پیانو مشغول نواختن آهنگ مرا ببوس بودند. پرویز که چشمش به گل نراقی می افتد می گوید به این آهنگ گوش بده، گل نراقی یک دو بار به آهنگ گوش می دهد و آن را زیر لب زمزمه می کند و در این ضمن مسئول ضبط برنامه موسیقی که پشت دستگاه نشسته بود.

دستگاه را به راه می اندازد و این قطعه را بی آنکه کسی متوجه شود ضبط می کند. گل نراقی به دنبال کار خودش می رود و مسئول ضبط، نوار ضبط شده را از طریق رئیس وقت رادیو برای معینیان سرپرست انتشارات و رادیو می فرستد.

وقتی معینیان و سایر مسئولان به نوار گوش می دهند تصمیم می گیرند که آن را پخش کنند و ماجرا را با پرویز یاحقی در میان می گذارند. پرویز می گوید اینکار برای گل نراقی گران تمام می شود زیرا او از یک خانواده سرشناس مذهبی است و پدرش با کارهای هنری به شدت مخالف است.

قرار می شود گل نراقی را به اداره رادیو دعوت کنند و موضوع را با خودش در میان بگذارند. گل نراقی می آید و گفته های پرویز یاحقی را تأیید می کند ولی به علت اصرار دوستان قبول می کند و نوار بدون ذکر نام و به نام مستعار «خوانند ناشناس» پخش می شود.

روزی که نوار از رادیو پخش شد تهران یک صدا از آن آهنگ تازه حرف می زد. همه از یکدیگر می پرسیدند که این صدای گرم و دلنشین به چه کسی تعلق دارد ولی تمام این سوالات بی پاسخ مانده بود.

هرکس حدسی می زد حتی در میان کارکنان رادیو هم کسانی وجود داشتند که خبری از نام و نشان این خواننده تازه کار نداشتند. تنها چند تن از دوستان نزدیک گل نراقی از موضوع با خبر بودند.

ولی به خاطر حفظ حیثیت خانوادگی او، دم نمی زدند. روزها و هفته ها گذشت، آهنگ مراببوس بنابر تقاضای مردم روزی چند بار در برنامه های مختلف پخش می شد. شعرش را علاقه مندان از بر کرده بودند و شایع شده بود که این شعر را «سرهنگ مبشری» یکی از اعضای شاخه نظامی حزب توده قبل از اعدام سروده است. در حقیقت شعر جنبه های انقلابی هم داشت و کلمات آن قابل تفسیر بود.

مردم شعر را برای دیگران می خواندند و داستانها می ساختند در حالی که گل نراقی مات و مبهوت مانده بود و نمی دانست چه کند؟ جالب این که شهرت مرا ببوس بسیاری از صاحبان مجلات و روزنامه ها را تشویق کرد تا به هر طریقی که شده این خواننده ناشناس را پیدا کنند و عکس و تفصیلاتش را در اختیار علاقه مندان بگذارند.

یکی از کسانی که بیش از سایرین برای رسیدن به این هدف تلاش می کرد «مجید وامی» سردبیر مجله «روشنفکر» بود، او از دهان یکی دو نفر شنیده بود که جوانی به نام گل نراقی مرا ببوس را خوانده ولی به او دسترسی پیدا نمی کرد.

حالا دیگر گل نراقی از ترس به حجره پدرش هم نمی رفت و هر شب که پدرش به خانه بر می گشت به او می گفت حسن نمی دانم چه حسابی است که این روزها همه می ایند و یا تلفن می زنند و با تو کار دارند.

به هر حال گویا خود پرویز یاحقی از طرف دکتر «رحمت مصطفوی» مأمور می شود با گل نراقی مذاکره کند تا بلکه بتواند رضایت او را برای چاپ عکس در مجله جلب کند. تا آنجا که من اطلاع دارم این مذاکرات مدتی طول می کشد تا بالاخره گل نراقی رضایت می دهد و یک روز سه شنبه مردم تهران عکس خواننده مرا ببوس را روی جلد مجله روشنفکر می بینند، در عرض چند ساعت مجله که با تیراژ زیادی بیرون آمده بود نایاب می شود و آن روز و روزهای دیگر چاپ دوم و سوم هم به قیمت گزاف به فروش می رسد. 

وقتی عکس گل نراقی روی جلد چاپ شد و شرحی از قول او و مجید وفادار آهنگساز نوشتند و معلوم شد که سازنده شعر «حیدر رقابی» متخلص به «هاله» است نه سرهنگ مبشری، گفتگو و جنجال های تازه ای درگرفت و حرفهای ضد و نقیض شروع شد.

گروهی معتقد بودند که این رپورتاژ را خود دولت به چاپ رسانده تا سیاسی بودن شعر را خنثی کرده و افکار عمومی را از این حادثه بزرگ شکنجه و اعدام افسران توده ای به موضوع دیگری جلب کند، اما حقیقت این است که آن شعر اگر هم جنبه سیاسی داشت متعلق به آن دوران سال 1335 نبود.

شعر را همانطور که نوشتم برای اولین بار حدود سالهای 26 و 27 پروانه خوانده بود در حالی که سرهنگ مبشری و یارانش در سال 1333 دستگیر شدند.

و اما داستان برخورد پدر گل نراقی با این مسئله نیز داستان جالبی است که من از دهان دوستان شنیدم. ظاهراً مجله روشنفکر را یکی از تجار بازار روی میز حاجی می گذارد و حاجی به عکس روی جلد خیره می شود و بعد با حیرت فراوان می گوید: چقدر شبیه حسن است!

وقتی به او می گویند خود حسن است حاجی با ناباوری مجله را ورق می زند و سری تکان می دهد و ساکت می ماند. شب به خانه می رود ولی حسن را نمی بیند. شب های دیگر هم حسن به پدرش رو نشان نمی دهد تا بالاخره یک شب دم در خانه پدر و پسر سینه به سینه می شوند.

حاجی می پرسد کجایی پیدایت نیست؟ حسن می گوید گرفتارم و حاجی می گوید می دانم، خبرش را دارم... گل نراقی خودش را جمع و جور می کند و بعد از شام حاجی رو می کند و به حسن می گوید آن شعری را که توی رادیو خواندی برای من هم بخوان ببینم چه جور شعری است؟

گل نراقی پس از مرا ببوس هرگز حاضر نشد شعر دیگر بخواند چون یقین داشت که آهنگ بعدی به قدرت این آهنگ نخواهد بود و چه بسا کار اولی را هم خراب کند. با این حال او در یک فیلم فارسی از زبان یک دانشجوی دانشگاه که دل و قلوه فروشی می کند خوانده است:
دل دارم، قلوه دارم، جگر و...

گل نراقی در تهران زندگی می کرد و در اسفند ماه 1368 در مجلس یادبود قوامی در یک لوحه یادبود که دوستان هنرمند برای من فرستاده اند این طور نوشته است:
پرویز جان، در خانقاه یادی از تو کردیم، گفتم چند جمله برایت بنویسم امیدورام هر کجا هستی خوش و خرم باشی.
روی ماهت را می بوسم...

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
1
-1
2
3 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.