خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
ثمین باغچه بان نوشت: دلم قبرستانی است به وسعت بیروت!
پانزده ساله بودم که به تماشای نمایش «اشک شیطان» در سالن سیرک رفتم. این سالن را قبلاً به منظور افتتاح یک سیرک دائمی در پایتخت ساخته بودند ولی بعداً به دلیل کسر بودجه از این کار صرفنظر شد و به جای سیرک، هر چند ماه یک بار گروه های مختلف، نمایشی را در آن محل به روی صحنه می بردند.

نمایش اشک شیطان نوشته «علی اصغر گرمسیری» با شرکت خود او و «ملک آرا» و چند تن از هنرپیشگان معروف آن زمان اجرا می شد و جمع کثیری از طرفداران تئاتر با پاکت های تخمه و بسته های خوراکی در سالن نشسته و در سکوت محض به حساس ترین قسمت آن نگاه می کردند.

هنرپیشه ای که نقش رمضان نوکر گرمسیری را بر عهده داشت و به دنبال اجرای فرمان اربابش رفته بود و ارباب مرتباً او را صدا می زد. در این وقت یکی از تماشاگران از آخر سالن کلمات رکیکی ادا کرد و گرمسیری لحظه ای ساکت ماند بعد جلوی صحنه آمد، پایش را به زمین کوبید و فریاد زد: زهرمار بی تربیت!

صدا از کسی در نیامد ولی همه برگشتند و به پشت سر نگاه کردند. پاسبان ها آمدند و مرد را از سالن خارج کردند. نمایش ادامه یافت و آخر شب ما به خانه برگشتیم. آن شب و شب های بعد من به فکر گرمسیری بودم خوشم آمده بود که در مقابل یک تماشاگر بی نزاکت و غیر مسئول در نهایت قدرت ایستاده بود.

آرزو داشتم که او را ببینم ولی انجام این آرزو چندان هم ساده و عملی به نظر نمی رسید. مدت ها گذشت من و مجید محسنی و محسن ظهیرالدینی و چند نفر دیگر از بچه ها گاه و بیگاه در خانه یکدیگر نمایشی ترتیب می دادیم که شباهت کامل به نمایشهای رو حوضی داشت.

یک شب که نمایش در خانه ما اجرا می شد، مجید به من گفت که امشب گرمسیری برای تماشای تئاتر ما خواهد آمد، اول باور نکردم ولی یک ساعت بعد که گرمسیری با چهره خندان و ادب و نزاکت خاص خودش وارد شد و در گوشه حیاط نشست سر از پا نمی شناختم. آخر شب مدتی با هم گپ زدیم معلوم شد خانه اش در خیابان شاه آباد یعنی چند قدمی خانه ما است.

آنقدر قشنگ و شمرده و منطقی حرف می زد که شنونده را مجذوب می کرد. وقتی شنید که من به نمایشنامه نویسی علاقه زیادی دارم به عنوان راهنمایی گفت که باید نمایشنامه های خارجی را که به فارسی ترجمه شده اند بخوانم و چند تا از آنها را هم نام برد که «عاشق گیج» و «طبیب اجباری» اثر مولیر نویسنده معروف فرانسوی جزوشان بود.

از آن شب به بعد من همیشه به تماشای برنامه های نمایشی گرمسیری و دوستانش می رفتم. نمایشنامه «دلباختگان» او را بارها و بارها تماشا کردم و لذت بردم. گرمسیری در این نمایش نقش پسر جوانی را به عهده داشت که سه خواهر به او عشق می ورزیدند.

گرمسیری علاوه بر بازی کردن، آهنگ های نمایش را هم خودش ساخته بود و با ویولن می نواخت و می خواند. صدایش گرم و مطبوع بود با یک لرزش عجیب و ملایم به دل می نشست. 

دو سال بعد که هنرستان هنرپیشگی از طرف سازمان پرورش افکار باز شد گرمسیری را به سمت استادی در این هنرستان به کار گرفتند. ریاست هنرستان را «سید علی نصر» و نظامت آن را «عنایت الله شیبانی» پدر «جمشید شیبانی» به عهده داشتند و استادان علاوه بر گرمسیری عبارت بودند از «فضل الله بایگان و معزالدیوان فکری و رفیع حالتی و نعمت مصری» و چند تن دیگر...

وقتی تئاتر دائمی در تهران در محل کوچکی واقع در باغ علاءالدوله شروع به کار کرد حالتی و بایگان و گرمسیری و فکری از جانب نصر مأمور شدند که ماهی یک برنامه آماده کنند تا نمایشنامه ها هر هفته تغییر کند زیرا در آغاز، تئاتر مشتریان هر شبه نداشت و برای جلب تماشاگران لازم بود که هر هفته نمایشنامه تازه ای به روی صحنه برود.

از گرمسیری در تئاتر تهران نمایشنامه های جالبی دیدم. نمایشنامه های «مهر گیاه، دلباختگان و انتقام ارواح، اشک شیطان، محمد علی بیک، همه برای پول و لج و لج بازی» جزو موفق ترین نمایش های دهه بیست بود و به خصوص بازی گرمسیری در نمایشنامه محمدعلی بیک خزانه دار شاه صفی که متهم به دزدی می شود فراموش نشدنی است.

در تیر ماه 1332 که من به دعوت کمیته اصلی فستیوال جوانان عازم بخارست پایتخت رومانی شدم گرمسیری هم با ما بود. علت شرکت او در این فستیوال عشق و علاقه فراوان به دیدن و دانستن بیشتر بود که همیشه در وجودش نهفته بود.

در بخارست به علت این که هتل من و محل اقامت گرمسیری و سایر شرکت کنندگان ایرانی در دو نقطه مختلف شهر قرار داشت کمتر می توانستم او را ببینم ولی در میهمانی های رسمی و بازدیدهای دسته جمعی اغلب من و او و ثمین باغچه بان و همسرش «اولین باغچه بان» با هم بودیم.

ثمین باغچه بان فرزند «جبار باغچه بان» موسس مدرسه کر و لال ها و یکی از خادمان به نام فرهنگ ایران است که سالیان دراز در کنسرواتورهای آنکارا و استانبول و بلژیک درس خوانده و آهنگساز کمپوزیتور برجسته ای به شمار می آمد.

نویسنده و مترجم زبردست و تیزهوشی هم بود، اکثر داستانهای «عزیز نسین» طنزنویس معروف ترک را او به زبان ساده و با حفظ اصالت موضوع و کلام به فارسی برگردانده است.

وقتی اوضاع لبنان بحرانی شد و بیروت شهر زیبایی که روزگاری ثمین در آن به تحصیل اشتغال داشت در آتش نا امنی و برادرکشی می سوخت او در یک مقاله مفصل شرح موثری از روزگاران خوش «پاریس دوم» نوشت که اشک خوانندگان را سرازیر کرد، عنوان مقاله این بود: دلم قبرستانی است به وسعت بیروت.

بعد از فستیوال بخارست وقتی به شوروی رفتیم من احترام و اهمیتی را که برای هنرمندان قائل بودند به چشم می دیدم، گرمسیری و باغچه بان نیز همچون همکاران روسی خود از این احترام و اهمیت برخوردار بودند.

در خانه هنرمندان سالمند و در بالشوی تئاتر و در سیرک مسکو مقدم ما را گرامی می داشتند و من در این سفر توانستم ثمین را آنطور که باید و شاید بشناسم. او هنرمندی آزاده و نیک نفس و آرام بود که نگاهش از پشت عینک ذره بینی حکایت ها داشت.

روزی که از ما خواستند در رادیو مسکو به زبان فارسی سخنرانی کنیم ثمین باغچه بان کلمات زیبایی را بر زبان آورد و گفت: هنرمندان در هر منطقه جهان که باشند صدای قلب یکدیگر را می شنوند. 

کمی پیش از مراجعت از اتحاد جماهیر شوروی رادیو مسکو خبر داد که در ایران حوادث مهمی رخ داده و حکومت دکتر مصدق ساقط شده است و سرلشکر زاهدی که از طرف شاه مأمور تشکیل کابینه شده بسیاری از چپی ها و طرفداران دکتر مصدق را دستگیر و به زندان انداخته است. 

این مطلب به آن معنی بود که اگر پای من به ایران برسد توقیف خواهم شد، به خصوص که سه روز بعد تلگرافی از تهران برای من رسید به این مضمون که به فلانی بگویید تا اطلاع ثانوی از بازگشت به ایران خودداری کند.

شب در هتل مسکوآ بزرگترین و مجلل ترین هتل مسکو، من و گرمسیری و باغچه بان جلسه ای تشکیل دادیم آنها معتقد بودند که ورود من به ایران خطرناک است و بهتر است برای مدتی که از چند ماه تجاوز نخواهد کرد در مسکو بمانم.

اول امتناع کردم و یادآور شدم که همسر و دختر یک ساله و نیمه ام در تهران هستند و من نمی توانم آنها را تنها بگذارم ام وقتی میهمان دار من قضیه را با مسئولان در میان گذاشت گفت که موافقت شده است که همسر و فرزندت را از راه اروپای غربی به مسکو بیاورند که البته این کار را به عهده شاخه نظامی حزب توده می گذاشتند.

آن شب گذشت و من پس از چند روز چک و چانه زدن با دوستان موافقت کردم که بمانم. اما شبی که قرار بود کشتی ترکمنستان نود نفر از ایرانیان را از باکو به بندر پهلوی ببرد من ناگهان احساس تنهایی کردم و پیش از آنکه لنگر کشتی را بکشند سوار شدم کاپیتان کشتی گفت برای شما اطاقی نداریم ولی یکی از مسافرین «دکتر قاسمی» قبول کرد که تخت خوابش را به من بدهد و خودش روی زمین بخوابد. و حالا دنباله مطلب را از کتاب «خاطرات زندان» که در سال 1333 منتشر کرده ام نقل می کنم:

کشتی ما که نام آن ترکمنستان بود روز سه شنبه هفدهم شهریور 32 از باکو حرکت کرد و قرار بود پس از بیست ساعت راهپیمایی وارد بندر پهلوی شود ولی به علت نامساعد بودن هوا دو روز در میان دریای خزر جایی که عمق آن از سایر نقاط دریا کمتر بود لنگر انداخت تا کم کم طوفان و کولاک آرام گرفت و روز سوم یعنی ساعت یازده صبح جمعه بیستم شهریور پشت دیوارهای ضخیم موج شکن بندر پهلوی توقف کرده و به وسیله بی سیم ورود خود را به مأموران ایرانی اطلاع داد.

یک ساعت بعد یک کشتی موتوری کوچک در حالیکه سرگرد نادر بهزادی رئیس شهربانی بندر پهلوی و عده ای از مأموران گمرک سوار آن بودند به طرف کشتی ترکمنستان آمد و سرنشینان آن به وسیله کارکنان کشتی شوروی به اطاق پذیرایی کشتی ها هدایت شدند.

تصادفاً در میان اولین دسته ای که باید سوار کشتی ایران شود نام من هم خوانده شد و مأموران با ادب و احترام ما را به داخل قایق موتوری هدایت کردند، هنوز سوار قایق نشده بودیم که یکی از کارکنان قایق با اشاره چشم و ابرو به ما حالی کرد که از کشتی شوروی پیاده نشویم زیرا توقیف خواهیم شد، با این وجود ما مصمم بودیم که پیاده شویم و همین کار را هم کردیم.

در موقع سوار شدن یک مأمور اسامی را می خواند عکس های گذرنامه ها را با خود اشخاص تطبیق می کرد و بعد پاسپورت را به دست صاحبش می داد و می گفت بفرمایی.

در حالیکه چمدان ها را به زحمت پیاده می کردیم از کشتی موتوری پیاده شده و قدم در سالن گمرک گذاشتیم وضع غیر عادی و سکوت نگاه های عجیب و غریب مأموران گمرک و وجود مأموران مسلح آن هم بیش از حد لزوم در اولین لحظه توجه ما را جلب کرده بود و می دانستم که برخلاف بعضی پیش بینی ها، همه مسافران اعم از زن یا مرد توقیف خواهند شد. کم کم سایر همراهان از جمله باغچه بان و گرمسیری دسته دسته وارد سالن گمرک شدند.

انجام تشریفات گمرکی دو یا سه ساعت طول کشید، پس از آن ما را سوار اتوبوس هایی که جلوی گمرک حاضر بود کردند و تحت الحفظ به یک باغ وسیع که عمارت بزرگی وسط آن قرار داشت بردند. اینجا ژاندارمری بندر پهلوی بود. 

اول در چمدان را باز کردیم مقدار زیادی اشیاء لوکس و سوغات و هدیه که از اروپا آورده بودیم چشم حاضران را خیره کرد. مأمور سویلی که حاضر بود اشیاء مورد سوءظن یعنی در واقع تمام موجودی چمدان ها را خالی کرد و در اطاق ریخت. بطوری که چند ساعت بعد آن گوشه از اطاق به صورت انبار اشیاء لوکس درآمده بود. 

در این اثنا سرهنگ «نصیر زند» فرمانده نیروی دریایی وارد شد مرا به او معرفی کردند دست ها را به کمر زد و گفت: کعبه آمال را دیدی و چون مرا در مقابل خود خونسرد دید به طرف اطاقی که سایرین در انتظار نشسته بودند رفت. به دکترها، مهندسین، قضات دادگستری که جزو هیأت اعزامی به فستیوال بخارست بودند می گفت پدر سوخته ها رفتید مسکو که مملکت را به روسها بفروشید؟ 

وقتی به گرمسیری رسید از او پرسید چه کاره ای؟ و هنگامی که گرمسیری در جواب او گفت آرتیست سری تکان داد و گفت: مطربی؟ خوب جای دوست کجاست؟ 
مراسم تخلیه چمدان ها یا به قول برو بچه ها رفع سوءظن تا سپیده صبح طول کشید. در این مدت مردها را به راهروی عمارت هدایت کرده و سر و سبیل آنها را ماشین می کردند و برای شوخی و مسخرگی سر عده ای را به قول خودشان چمنی می زدند دو تا ماشین از چپ و دوتا ماشین از راست.

فردا صبح ما را سوار کامیون کرده و به اتفاق سربازان مسلح به تهران فرستادند، در زندان موقت شهربانی تعداد زیادی پاسبان به من و ثمین و باغچه بان و دکتر آیدین جراح پلاستیک حمله کردند و آنقدر ما را کتک زدند که پیراهن من غرق خون شده بود.

صبح یک سرپاسبان به دستور افسر زندان ستوان فرهادپور صورت های ما را با دوده و نفت سیاه کرد و عکاس پیر زندان آمد از ما و پلیس هایی که پشت سرمان ایستاده بودند عکس گرفت. چند ماه بعد ثمین باغچه بان آزاد شد و من دیگر او را ندیدم اما گرمسیری را که مدیر روابط عمومی روغن نباتی قو شده بود اغلب ملاقات می کردم. او هم از جمله دوستانی است که در لوحه یادبود اسفند 1368 برای من نوشته است:

«پرویز عزیزم دلم برات یک ذره شده بسیار مشتاق روزی هستم که موانع مفقود و وسیله ای موجود شود که دوبارهاز محضر و از اشعار نابت مستفیض گردم. گرمسیری»
الان که این سطور را می نویسم روزهای خوش گذشته را به یاد می آورم و می بینم که بسیاری از دوستان هنرمندم دیگر در قید حیات نیستند، با این حال آرزو می کنم آن گروه که باقی مانده اند همیشه سالم و تندرست باشند و روزگاری دیدار مجدد میسر شود.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.