از حال بد حال خوب - بخش اول

3 اردیبهشت 1399   azizi   مطالب و مقالات, روانشناسی   0 نظر   30 بازدید   |

کتاب از حال بد به حال خوب حاضر درباره روشی انقلابی و در عین حال بی نیاز از دارو برای درمان افسردگی است که «شناخت درمانی» نامیده می شود. کلمه «شناخت» به مفهوم اندیشه یا درک است. 

کتاب از حال بد به حال خوبکتاب از حال بد به حال خوب


شناخت درمانی مبتنی بر نظریه ساده ای است که می گوید به جای حوادث بیرونی افکار و طرز تلقی های شماست که روحيه شما را شکل می دهد. حتما متوجه شده اید که در هنگام ناراحتی، از خود و از جهان برداشت بدبینانه می کنید.

در حالت افسردگی ممکن است بگویید: «بی فایده است، من بازنده هستم، دیگر رنگ شادی را نخواهم دید.» در نگرانی و هراس احتمالا این فکر به ذهنتان می رسد که: «اگر کنترلم را از دست بدهم و سقوط کنم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به هنگام بحث با همسرتان ممكن است به خود بگویید: چه خودخواه، چه از خود راضی.

با آنکه افکار منفی به تنهایی اغلب اشتباه و غیر منطقی هستند، به گونه ای فریبکارانه واقع بینانه به نظر می رسند؛ به طوری که گمان می کنید وضع به همان بدی است که به نظر می رسد. شناخت درمانی می تواند شما را از شر این قبیل روحیات ناخوشایند نجات دهد و طرز تلقی مثبت تر و واقع بینانه تری در شما ایجاد کند.
 
با آنکه شناخت درمانی در زمان نخستین انتشار روانشناسی افسردگی تا حدود زیاد ناشناخته بود، امروزه این روش در زمره یکی از مرسوم ترین شیوه های درمانی در سطح جهان قرار گرفته است.

پژوهش های گسترده ای که به کمک مؤسسه ملی سلامت فكرها در دانشگاهها و مراکز درمانی سرتاسر آمریکا صورت گرفته ثابت کرده است که شناخت درمانی به اندازه و به همان سرعت استفاده از داروهای ضدافسردگی به درمان افسردگی کمک می کند.

از اینها جالبتر، پژوهشهای اخیر نشان می دهد که شناخت درمانی در مقایسه با دارودرمانی تأثیرات پایدارتری روی بیماران بر جای می گذارد. با این حساب شناخت درمانی نه تنها تأثير فوری دارد و افسردگی را به سرعت برطرف می کند، بلکه با کاستن از فشارهای عصبی و ایجاد امیدواری به آینده شما را در موقعیتی قرار می دهد تا باقیمانده سالهای عمر خود را بهتر بگذرانید. 

کتاب درمان افسردگی را از آن جهت نوشتم که از تأثیر شگرف درمانی این روشها روی بیماران شگفت زده شده بودم. از این رو تصمیم گرفتم تجربیاتم را در این زمینه با اشخاص هرچه بیشتری در میان بگذارم.

با این حال مطمئن نبودم که کتاب، مستقل از دارودرمانی به درمان بیماران افسرده کمک کند. با نگارش کتاب روانشناسی افسردگی می خواستم از آن به عنوان مکمل درمان استفاده کرده باشم.

قصد داشتم برای هریک از بیمارانم فصل هایی از کتاب را برای مطالعه در فواصل جلسات درمانی مشخص سازم. اما هنوز دیری از انتشار کتاب نگذشته بود که نامه های متعدد خوانندگان کتاب را دریافت کردم که از روی لطف تجربیات حاصل از مطالعه کتاب روانشناسی افسردگی را با من مطرح کرده بودند.

یادم هست کسی از اکلاهما طی نامه ای با اشاره به مبارزه ناموفق چند دهه ای خود با افسردگی نوشته بود خدا به شما اجر دهد. بعد از خواندن کتاب شما، برای نخستین بار در بیست سال گذشته توانستم سال نو را با روحیه خوب جشن بگیرم.

بسیاری از خوانندگان کتاب خواسته بودند که از کاربرد شیوه جدید برای برخورد با مسائل روزمره زندگی و از جمله آنها کمی عزت نفس، اضطراب، هراس و مسایل مربوط به روابط اشخاص با یکدیگر حرف بزنم. از همه این عزیزان ممنون و به آنها مدیون هستم. تحت تأثیر آنها بود که کتاب حاضر را نوشتم. امیدوارم این کتاب هم بتواند به آنچه منظور از نگاشتن آن است دست بیاید.
 
خیلی ها می پرسند: «آیا هنوز هم به این روش معتقدید؟ آیا شیوه های درمانی شما بعد از نگارش کتاب روانشناسی افسردگی تغییر نکرده اند؟» با آنکه بسیاری از مطالب کتاب حاضر جدید و بدیع هستند، نقطه نظرها و شیوه های ارائه شده در کتاب روانشناسی افسردگی، همچنان بر اعتبار خود باقی هستند. روزی نیست که در کلینیک به تحسین کاربرد این روشها در امر درمان ننشینم. 

با این حال، از زمان نگارش کتاب روانشناسی افسردگی تا به امروز پیشرفت های جالب توجه فراوانی به دست آمده است. به این نتیجه رسیده ام که شیوه درمانی جدید می تواند به درمان انواع مختلفی از ناراحتی های روزانه زندگی ما کمک کند.

ناراحتی هایی که از جمله آنها می توانم به احساس عدم امنیت روانی و حقارت، تنبلی، احساس تقصير، فشارهای روانی، ناکامی، ئومیدی و رنجش اشاره کنم. مطالعه گسترده و خانه به خانه هزاران خانوار که به همت «مؤسسه ملی سلامت فکر» صورت گرفته نشان میدهد که تقریبا ۲۰ میلیون آمریکایی از ناراحتی های مزمن عصبی، ترس های روانی و یا به عبارتی «فوبيا» رنج می برند.

ممکن است شما هم از قرارگرفتن در بلندی بترسید، از صحبت در میان جمع مضطرب شوید و در مجالس و برنامه های اجتماعی عصبی گردید و از محیطهای باز و از بسیاری از چیزهای دیگر بترسید. در کتاب حاضر به علت این نگرانیهای غیر منطقی پی می برید و می آموزید که بدون داروهای آرام بخش خوآور با این ناراحتی های خود برخورد کنید. 

پیشرفت دیگر، استفاده از شیوه درمانی جدید برای حل مسایل روابط اجتماعی است. گاه شناخت درمانی به دلیل خودمحوری بیش از اندازه و توجه بیش از حد به خشنودی و موفقیت شخصی مورد انتقاد قرار گرفته است. رشد شخصی بی اشکال است و با این حال، راه نزدیک تر شدن به سایرین، آنگونه که بتوانید اختلاف خود را حل کرده، با دیگران صمیمیت بیشتری برقرار سازید، به همین اندازه مهم و ضروری است.
 
در ده سال گذشته مطالعات گسترده ای درباره علل مسایل زناشویی و روابط میان اشخاص و درمان آنها انجام داده و به این نتیجه رسیده ام که برخی از طرز تلقی ها، اشخاص را به دایره بی انتهای سرزنش، خصومت، ترس و , احساس تنهایی سوق می دهد. با خواندن این کتاب می توانید احساسات خود را مؤثرتر بازگو کرده، افکار و احساسات دیگران را بهتر بشنوید و درک کنید. قرار بر این است که با اشخاصی که برای شما اهمیت دارند، رابطه صمیمانه تری برقرار سازید. 

در بخش های مختلف کتاب از شما خواسته ام که مانند مراجعین آزمونهای هفتگی متعددی را به منظور ارزیابی خویش انجام دهید. با انجام این تمرینات از چگونگی پیشرفت خود آگاه می شوید. در عین حال از شما خواسته ام که نظرتان را درباره طرز فکر، احساس و اعمالی که در موقعیت های مختلف دیگران را عصبی، غمگین، نومید با نگران می سازد، بازگو کنید.

آنگاه برای برقراری ارتباطهای بهتر با دیگران پیشنهادهایی ارائه کرده ام. انجام این تمرین ها، اگر می خواهید با خواندن این کتاب تغییرات ملموس و حقیقی در زندگی شما به وجود آید، بسیار مهم و حیاتی هستند. بعضی ها در انجام این تمرینات کوتاهی می کنند.

ممکن است به خود بگویید نیازی به این تمرین ندارم. کافیست که کتاب را بخوانم و از نقطه نظرهای نویسنده مطلع گردم. از شما مؤكدا می خواهم که در برابر این اغوا مقاومت کنید. بسیاری از کسانی که روانشناسی افسردگی را خوانده اند به اهمیت این تمرینات تأکید کرده اند.

آنها معتقد بودند تا قلم و کاغذ برنداشتند و تمرینات را انجام ندادند، تغییر محسوسی در روحیه شان پدیدار نشد. با عنایت به این نظرات خوانندگان کتاب سعی کرده ام که تمرینات ارائه شده تا حد امکان ساده و عملی باشند.

با آنکه در مقایسه با سایر نویسندگان و روان درمانگرها از شما انتظارات بیشتری دارم، باید بگویم که پاداش و فایده آنچه می گویم بسیار زیاد است. می خواهم از عزت نفس بیشتری برخوردار شوید، کارسازتر باشید و صمیمیت بیشتر سالهای باقیمانده عمر خود را در شادی و شادمانی بگذرانید. 

بعضی ها به من می گویند «انگار حرف مرا می زنید. مانده ام که چگونه توصیف شما از افسردگی و اضطراب تا این اندازه دقیق است، حتما در زندگی خود افسردگی را به همین شدت و به شکلی که می گویید تجربه کرده اید.» و بعضی ها هم با جسارت بیشتر می خواهند بدانند که آیا هرگز از افسردگی رنج برده ام. اجازه بدهید به تجربه مربوط به زمان تولد پسرم دیوید اریک اشاره کنم.

دیوید ساعت ۶ بعداز ظهر روز ۱۳ اکتبر ۱۹۷۶ به دنیا آمد. با آنکه زایمان طبیعی انجام گرفت مسلم بود که کودک در زمینه تنفسی با دشواری روبروست. در مقایسه با سایر نوزادها چهره آبی تری داشت و به سختی نفس می کشید.

ظاهرا هوای کافی به ششهایش نمی رسید. پزشک متخصص نوزادان اطمینان داد که مشکل دیوید آنقدرها جدی نیست. با این حال برای محکم کاری او را به بخش مراقبتهای ویژه از کودکان نارس فرستادند تا تحت مراقبت های مخصوص قرار گیرد. به من گفتند که ظاهرا اکسیژن کافی به خون او نمی رسد.

بسیار وحشت کردم و با خود گفتم: «خدای من، برای سلولهای مغزی اش به اکسیژن احتیاج دارد. اگر مغزش آسیب ببیند چه اتفاقی می افتد؟ مبادا کندذهن شود.» در حالی که در راهروهای بیمارستان راه می رفتم، افکار وحشتناک تمام فکر و ذهنم را اشغال کرده بود.

با خود می گفتم که حتما باید او را به پرورشگاههای مخصوص کودکان عقب مانده ذهنی منتقل کنم تا همه عمرش را آنجا بگذراند. شب با انبوه افكار نگران کننده به صبح رسید، احساس کردم که اعصابم به کلی مختل شده است.

تا اینکه از خودم پرسیدم: «چرا توصیه هایی که به بیماران می دهی را خودت رعایت نمی کنی؟ مگر نه این است که همیشه افکار مخدوش و تحریف شده، و نه افکار واقع بینانه، اشخاص را نگران می کنند؟

چرا افکار منفی ات را نمی نویسی و فکری منطقی برایشان نمی کنی؟» آنگاه به خود گفتم: «نه بیفایده است، مشکل من حقیقی است، تخیلی نیست. در این شرایط از قلم و کاغذ چه کاری ساخته است؟» و بالاخره تصمیم گرفتم که این شیوه را امتحان کنم و از نتیجه اش آگاه گردم. 

نخستین فکری که به سرم زد و آن را یادداشت کردم این بود، «ممکن است به خاطر داشتن پسر عقب مانده ذهنی تحقیر شوم.» باید با کمال شرمندگی بگویم که ذهنم را تا اندازهای غرور داشتن پسر باهوش و با استعداد پر کرده بود.

اما این فکری بود که در سر داشتم. دامی است که اغلب ما در آن گرفتار می شویم. طوری برنامه ریزی شده ایم که خیال می کنیم اگر در مسابقات ورزشی یا در نمرات درسی یا در شغلی که داریم به مقام اول برسیم، به جای آنکه در زمره متوسطها یا معمولی ها قرار گیریم در جمع متشخص ها می رویم.

فرزندان ما هم که به مرور رشد می کنند این باور را در خود پرورش می دهند و در نتیجه عزت نفس آنها با میزان ذوق، استعداد، موفقیت یا شهرت آنها مرتبط می گردد. 
وقتی اندیشه منفی خود را نوشتم و به آن فکر کردم به شدت اشتباه آن پی بردم و جای این خطای شناختی را با این اندیشه عوض کردم:

«بعید است مرا با توجه به استعداد فرزندم ارزیابی کنند. به احتمال زیاد من با توجه به کارهای خودم ارزیابی می شوم. احساس آنها در قبال من بیشتر با طرز برخورد و احساسی که نسبت به آنها دارم در ارتباط است و ارتباطی به موفقیت های خود من و نیز موفقیت های فرزندم ندارد.»

هرچه بیشتر فکر کردم روشن تر شد که احساسات من در زمينه خوشبختی و علاقه من در قبال فرزندم با هوش و استعداد و رشته شغلی او بی ارتباط است. با این طرز تلقی جدید احساس بهتری پیدا کردم.

به این نتیجه رسیدم که حتی اگر پسرم در حد متوسط و حتی کمتر از آن قرار گیرد نباید از شدت خشنودی من در زندگی بکاهد. فهمیدم که می توانم از با او بودن و از کمک به او برای رشدکردن لذت ببرم.

به جمع آوری سکه علاقه‌مند بودم. می خواستم دوران بازنشستگی از روان درمانی را به آن سرگرم شوم. همیشه به جمع آوری سکه علاقه‌مند بودم. در آن زمان دخترم پنج ساله و بسیار باهوش و مستقل بود. برای خود علایق و سرگرمی های به خصوصی داشت و به سکه ها هم اصلا علاقه‌مند نبود. فکر اینکه با پسرم به تماشای نمایشگاههای سکه خواهیم رفت و از تماشای انواع سکه ها لذت خواهیم برد مرا غرق در شادی کرده بود. 

حالا، ساعت 3 صبح بود. به فکرم رسید که به بیمارستان برگردم و پسر نوزادم را تماشا کنم و همین کار را هم کردم. چون خود من از جمله کارکنان بیمارستان بودم، پرستارها از روی لطف به من اجازه دادند که پسرم را ببینم.

هنوز به همان رنگ قبلی زیر چادر اکسیژن بود؛ گریه می کرد، ترسیده بود، دست و پایش را تکان می داد و آرام می گرفت. نمی دانید چقدر دلم می خواست او را لمس کنم.

دستکش های مخصوص جراحان را پوشیدم و دستم را زیر چادر اکسیژن بردم و چون دست بر پیشانی اش گذاشتم غرق در لذت شدم. چقدر پسرم را دوست داشتم. به نظرم رسید که آرام می‌گیرد، انگار حالا راحت تر نفس می‌کشید.

به منزل که رسیدم به بخش مراقبتهای ویژه زنگ زدم و از حال پسرم پرسیدم. پرستار به من اطلاع داد که بلافاصله بعد از آنکه بیمارستان را ترک کردم تنفس پسرم به حالت طبیعی در آمده و رنگ پوستش هم صورتی شده است.

آنطور که به من گفت به دستور پزشک بخش حالا باید به بخش معمولی مخصوص نگهداری از نوزادان و به نزد مادرش باز می گشت. سرانجام معلوم شد که اشكال تنفسی هیچ آسیبی به مغز او نزده است.

اندیشه منفی من کاملا غیرواقع بینانه بود. اما این بحران به من کمک کرد تا فرزندم را آنطور که هست دوست داشته باشم، فهمیدم که نباید ارتباطی میان دوست داشتن من و اندازه هوش و استعداد او وجود داشته باشد. حالا، احساس لذتی که از او همه روزه تشعشع می کند، پاداشی است که نصیب من می شود. 

با توجه به ماجرایی که نقل کردم مشخص است که همه ما در مواقعی مأیوس و نومید می شویم. اینها احساساتی همگانی و از جمله خصوصیات انسان بودن هستند. با خواندن این کتاب با روشهای متعددی آشنا می شوید که تاکنون به صدها هزار انسان کمک کرده است تا از شر روحیات بد و ناسالم خلاص شوند و به احساس لذت و شادی و عزت نفس و صمیمیت بیشتر برسند.

اما تغییر احساس تنها یکی از هدفهای ماست. هدف دیگر خودپذیری است. می خواهم شما خود را به عنوان یک انسان نه لزوما بی کم و کاست، بلکه با عیب و ایراد قبول کنید. می خواهم در عین حال که نقاط قوت خود را می شناسید، بدون احساس خجالت با نقاط ضعف خود آشنا شوید.

یکی از اصول مهم شناخت درمانی قضیه ای به ظاهر مهمل است و آن اینکه نقطه ضعف های شما می تواند نقاط قوت شما گردد. نواقص شما می تواند، اگر آنها را بپذیرید و بر آنها گردن نهید، تبدیل به بزرگترین سرمایه های شما شود.

ترس و نومیدی که هنگام تولد دیوید اریک تجربه کردم به من فرصتی داده تا او را بدون قید و شرط دوست بدارم و با شما درباره او صحبت کنم. شاید من و شما هم بتوانیم اتصال معنی دارتری ایجاد کنیم زیرا شما هم به این نتیجه می رسید که من یک همه چیزدان نیستم که جواب همه مسایل را بدانم؛ بلکه من هم مانند شما از پوست و گوشت و استخوان درست شده ام.

من هم اغلب مثل سایرین ناراحت می شوم و اضطراب و یأس و رنجش بر من حاکم می شود. معتقدم که اگر این احساسات را با شما در میان بگذارم به هم نزدیکتر می شویم. به عبارت دیگر، این نواقص و اشکالات است که به ما فرصت توجه و مراقبت می دهد.

به همین دلیل است که می گویم اشکالات و نواقص ما می تواند منبع قدرت و قوت باشد. امیدوارم، با خواندن این کتاب به این مهم نایل شوید و از زندگی خود لذت ببرید. 

کتاب: از حال بد حال خوب
تالیف: دکتر دیوید برنز 
برگردان: مهدی قراچه داغی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.