خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی

شیرخان، محبوب ترین تیپ رادیوئی
سال 1323 برای من سال پر مشغله ای بود. از یک سو انتشار روزنامه هفتگی «بهرام» و از طرف دیگر تهیه نمایشنامه برای سه تئاتر موجود در پایتخت «تئاتر تهران»، «تئاتر هنر» و «تئاتر کشور» و بالاخره با رادیو تهران تمام اوقات شبانه روزی مرا اشغال کرده بود.

با این حال برای تمرین نمایشنامه «قزل ارسلان» ناچار بودم هر روز عصر به تئاتر کشور بروم. در جلسات تمرین جوانی را به من معرفی کردند که تازه کار ولی خوش سر و زبان و شوخ طبع بود.

می گفت کارمند راه آهن دولتی است و عاشق تئاتر، چون تمام نقش های نمایشنامه بین هنرمندان تقسیم شده بود قرار شد این جوان که اسمش «عبدالله محمدی» بود نقش یکی از دیوها را بازی کند.

بازی کردن با این نقش مستلزم صرف وقت فراوان و داشتن گریم و لباس مخصوص بود، یک دیو می بایستی حداقل دو ساعت قبل از شروع نمایش حاضر می شد و خود را در اختیار گریمور می گذاشت، پس از پایان نمایش نیز کار این بازیگر واقعاً کار حضرت فیل بود چرا که باید برای کندن پشم ها از سرو صورت و بدنش یکی دو ساعت دیگر معطل شود.

آن روزها تهران و شهرستانها حکومت نظامی برقرار بود و از ساعت 12 شب کسی بدون کارت مخصوص اجازه رفت و آمد در شهر را نداشت. اغلب شب ها محمدی با همان گریم دیو عازم خانه اش که در خیابان باب همایون بود می شد. از قضا یک شب مأموران او را متوقف کردند و به کلانتری بردند، در کلانتری محمدی سعی کرد افسر کشیک را قانع کند که این سرو وضع مربوط به نمایشنامه قزل ارسلان است ولی هیچکس حرفش را باور نکرد و او را تا صبح نگه داشتند. 

اواخر پائیز سال 1323 محمدی را برای شرکت در یک نمایش رادیویی که بطور زنده اجرا می شد به بی سیم پهلوی بردم و او نقش خودش را به خوبی ایفا کرد، بعدها در نمایش های هفتگی رادیو نقش های مهمتری را به عهده اش گذاشتم ولی تنها نقشی که او را معروف خاص و عام کرد نقش یک تریاکی بود که تا اواخر عمر در فیلمها و تئاترهای مختلف این نقش را بازی می کرد.

در فیلم کمدی «دستکش سفید» من که در سال 1330 ساختم محمدی با تفکری کمدین معروف و اکبر مشکین و حمید قنبری و «ناهید سرافراز» همبازی بود و نقش مشاور و پیشکار حاج آقا تفکری را به عهده داشت، در یکی از صحنه ها که قرار بود تفکری از بالای دایو به داخل استخر بپرد، به علت عدم آشنائی با فن شنا و ترس و وحشت از خفه شدن از این کار خودداری کرد.

من مسئله را به این صورت حل کردم که حاجی و پیشکارش با هم بالای دایو می روند و پیشکار برای نشان دادن راه و رسم شیرجه رفتن، به داخل استخر می پرد و در آب دست و پا می زند و صحنه تمام می شود اما، محمدی هنگام فیلمبرداری، کمی پیش از سقوط به داخل آب دست تفکری را هم گرفت و هر دو با هم به استخر افتادند که البته عمق آن زیاد نبود و اطرافیان خیلی زود تفکری را نجات دادند و این صحنه یکی از قشنگ ترین صحنه های فیلم دستکش سفید بود که در سال 1330 یکی از پر فروش ترین فیلم ها محسوب می شد و مدتها روی پرده سینماهای تهران و شهرستانها بود.

محمدی بعدها یکی از هنرپیشگان همیشگی برنامه های صبح جمعه «شما و رادیو» شد، گرچه او تمام نقش های محوله را به خوبی اجرا می کرد اما شاهکارش نمایشنامه «آقای رئیس دریادار شده است» بود.

در این نمایشنامه من سعی کرده بودم که مسئله کاغذ بازی یا به اصطلاح قرطاس بازی اداری را موردانتقاد قرار بدهم، داستان از آنجا شروع شد که به رئیس اداره گزارش می دهند که شیر آبدارخانه چکه می کند، ابتدا بر طبق معمول آقای رئیس این موضوع را پشت گوش می اندازد ولی گزارش های بعدی حاکی از این است که چکه کردن شیر کارش بالا گرفته و در واقع آب از آن جاری است، رئیس به کارپردازی می نویسد که نسبت به تعمیر یا تعویض شیر اقدام کنند، کارپردازی دستور رئیس را به حسابداری اداره می فرستد.

حسابداری که بودجه لازم را در اختیار نداشته قضیه را به حسابداری اداره می فرستد. حسابداری که بودجه لازم را در اختیار نداشته قضیه را به وزارت دارائی احاله می کند و در این گیرو دار، شیرخان مستخدم محمدی مرتباً برای رئیس خبر می آورد که نیمی از آبدارخانه را آب گرفته و احتمال دارد آب به نقاط دیگر هم جاری شود.

رئیس به کارپردازی فشار می آورد و کارپردازی به رئیس حسابداری و رئیس حسابداری به وزارت دارائی تا بالاخره پس از چندین ماه معطلی بودجه تعمیر شیر تأمین می شود و این روزی است که تمام ساختمان اداره منجمله اطاق آقای رئیس را آب فراگرفته و کارمندان به تجای پشت میز، روی میز چندک زده اند و شیرخان که مجبور است در اطاقها رفت و آمد کند مایو پوشیده، وقتی رئیس به اداره می آید و اوضاع را تماشا می کند خطاب به شیرخان می گوید برو رئیس کارپردازی را صدا کن ولی شیرخان جواب می دهد که قربان، برای رفت و آمد در اطاقها بنده احتیاج به یک قایق دارم.

رئیس عصبانی می شود و فریاد می زند به تو دستور می دهم، من رئیس اداره ام و شیرخان خنده جالب و طولانی اش را سر می دهد که قربان، کدام رئیس؟ شما عجالتاً دریادار هستید، در ضمن رئیس کارپردازی را یک ساعت پیش آب برد.

در سال 1327 به اتفاق محمدی و دکتر کوشان مدیر و موسس «پارس فیلم» به سفر شمال رفته بودیم. موقع مراجعت با اتوبوس ما پشت سر محمدی قرار داشتیم و او روی صندلی جلو، در کنار یک مرد ظاهرالصلاح بد اخم و بداخلاق نشسته بود.

بین راه محمدی اشاره کرد که بطری ودکا را به او بدهیم. من آقا را که کاملاً مراقب ما و سایر مسافرین بود نشان دادم و به او فهماندم که با وجود آقا نوشیدن مشروب در اتوبوس تقریباً غیر ممکن است اما محمدی بطری را یواشکی گرفت و در جیبش گذاشت، چند لحظه بعد اتوبوس به یک منطقه با صفا رسید، محمدی با انگشت نقطه ای را نشان داد و با صدای بلند گفت: نگاه کنید... آهو... آهو... بسیاری از مسافرین اتوبوس از جمله آن مرد سرشان را به طرف پنجره کج کردند و محمدی با استفاده از فرصت، بطری را از جیب بغل بیرون آورد و سر کشید، این کار در طول راه چندین مرتبه تکرار شد، بالاخره آقا سرش را بیخ گوش محمدی گذاشت و گفت: پسر جان، کارت را بچسب، آنقدر هم آهو آهو نکن.

عبدالله محمدی در اکثر آثار من به نحوی شرکت داشته است. فیلم سینمایی «حاکم یک روزه» در واقع شاهکار او محسوب می شد. در این فیلم که داستان عوض شدن حاکم با یک دهقان ساده لوح را بازگو می کند محمدی در دو نقش ظاهر شد، نقش حاکم و نقش دهقان که کاملاً شبیه حاکم بود.

قسمت هایی از این فیلم را در منظریه تهیه کردیم و آخرین قسمت آن که آبتنی حاکم در فضای باز بود تصادفاً به اواخر ماه سوم پاییز موکول شد، عده ای از همکاران عقیده داشتند که بایستی این صحنه را حذف کنیم چون آبتنی کردن در فصل ممکن است محمدی را به سینه پهلو دچار کند.

ولی خود او ایستادگی کرد و حاضر شد که در هوای سرد در مقابل دوربین فیلمبرداری آبتنی کند. وقتی فیلمبرداری شروع شده به دلایل فنی مجبور شدیم این صحنه را چندین بار تکرار کنیم، دیگر آب گرم تمام شده بود و محمدی مجبور بود با آب سرد خودش را بشوید و همین کار را هم کرد اما فردا صبح دچار سرماخوردگی شدید شد و مدت یک هفته در خانه به استراحت پرداخت.

بعدها محمدی در کنار اصغر تفکری کمدین معروف دهه بیست در چند فیلم کمدی شرکت کرد که یکی از آنها «مشدی عباد» بود، آن روزها مردم به تفکری لقب قهرمان کمدی کشور را داده بودند و تمام تهیه کنندگان درصدد بودند تا از وجود این دو نفر در فیلم ها استفاده کنند.

همانطور که نوشتم محمدی کارمند بنگاه راه آهن دولتی ایران بود و چند سال قبل از مرگش به ریاست قطار منصوب شد. در آخرین سفر که به بندر شاه می رفت بین راه احساس کسالت می کند و دوستان توصیه می کنند که به داخل کوپه برود و بخوابد.

محمدی در کوپه می خوابد و دیگر بیدار نمی شود. پزشک قانونی پس از معاینه جسد مرگ را بر اثر مسمومیت تشخیص داد و قرار شد جنازه محمدی از میدان راه آهن تا گورستان امامزاده عبدالله تشییع شود.

روز بعد هزاران تن از مردم تهران در میدان راه آهن جمع شدند، جمعیت به قدری زیاد بود که محوطه به کلی سیاه شده بود، مردم جنازه را تا میدان خراسان به روی دست حمل کردند و از آنجا با آمبولانس به گورستان برده شد.

پیش از آن یک چنین شور و هیجانی فقط در مرگ «مهوش» خواننده و رقاصه مشهور دیده شده بود. در مرگ مهوش به راستی تهران به حرکت درآمد جاده حضرت عبدالعظیم به کلی مسدود شد و ساعتهای متوالی اتومبیل ها از حرکت بازایستادند.

مراسم تشییع جنازه محمدی نیز دست کمی از تشییع جنازه مهوش نداشت، محمدی علاوه بر اینکه یک هنرمند سرشناس و محبوب رادیو- تئاتر و سینما بود، به علت مردمداری و حسن خلق دوستان زیادی برای خودش دست و پا کرده بود، چند روز بعد در سالن تماشاخانه تهران مجلس یادبودی ترتیب دادیم که در این مراسم دوستان و همکاران محمدی سخنانی گفتند. مهندس «عبدالله والا» اولین سخنران بود و در میان خزن و سکوت حاضران این شعر را خواند:
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

گرمسیری هنرمند معروف گفت: 
وقتی از شبستان تاریک و سرد هنر شمعی خاموش می شود فضا سردتر و روشنایی کمتر می شود. 

من نیز ضمن سخنانی یادآوری کردم که محمدی یکی از عشاق واقعی کارهای هنری بود و دلبستگی بیش از حد، او را وامی داشت تا در این راه فداکاری کند. او هنرمندی خوش خلق و آرام و باهوش و با انضباط بود و با تمام همکارانش تفاهم کامل داشت. 

آخرین خاطره ای که از او دارم به تهیه چند فیلم مربوط می شود. در «محکوم به ازدواج» ما احتیاج به یک شتر داشتیم و من از محمدی خواستم که تهیه شتر را به عهده بگیرد.

محمدی به میدان بار فروشها رفت و از «طیب حاج رضائی» خواست که در اینکار کمکش کند، فردا ظهر در تپه های جاده ونک سر و کله یک قطار شتر پیدا شد در حالی که محمدی سوار بر اولین شتر شده بود و از دور دست تکان می داد.

در فیلم کمدی «خانه شیاطین» محمدی و قاسم قره داغی نقش دو آشپز را به عهده داشتند که باید قابلمه های پر از غذا را به محلی ببرند و تحویل بدهند. در یکی از کوچه های ولنجک شمیران فیلمبرداری شروع شد، محمدی و قره داغی به در باغی رفتند که سگی در آن به شدت پارس می کرد ظاهراً آشپزها آدرس را اشتباه آمده بودند و حالا در به در دنبال آدرس می گشتند.

در همین لحظات که دوربین مشغول کار بود سگ عظیم الجثه ای از لای در آن باغ بیرون پرید و به محمدی و قره داغی حمله کرد، آنها از ترس جان شروع به دویدن کردند سگ هم که دست بردار نبود با سرعت می دوید، سرانجام در خم کوچه سگ به محمدی رسید و پیش بند سفید او را به دندان گرفت و محمدی از ترس پیش بندش را باز کرد و پا به فرار گذاشت در حالیکه فریاد می زد: جلوی این سگ را بگیرید...

اما کسی قادر نبود جلوی سگ را بگیرد خوشبختانه صاحب سگ با اتومبیلش سر رسید و سگ را که سخت عصبانی شده بود آرام کرد و همراه خودش برد. سالها پیش محمدی دختر کوچکی داشت و برای او یک عروسک گرانبها خریده بود. وقتی دختر بزرگ شد یک روز ما را به خانه اش دعوت کرد تا آش جو بخوریم، تصادفاً من چشمم به عروسک افتاد و از محمدی پرسیدم:
علت این که این عروسک مثل روز اولش نو مانده چیست؟ 

خنده ای کرد و گفت علتش این است که من در تمام این مدت هرگز این عروسک را به دست دخترم نداده ام تا با آن بازی کند. و بعد که حیرت و تعجب مرا دید اضافه کرد که بله من در تمام مدت این سالها عروسک را توی این ویترین شیشه ای گذاشته بودم و هر وقت دخترم هوس می کرد با آن بازی کند جلوی قفسه شیشه ای می نشست و از دور با عروسکش نرد عشق می باخت.
پرسیدم حالا که دخترت بزرگ شده چی؟
گفت: حالا هم بدون اجازه من حق دست زدن به آن را ندارد.
مرگ نابهنگامش در سال 1345 اتفاق افتاد، 50 سال بیشتر نداشت.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.