تفکری، قهرمان کمدی کشور
سال 1306 یک گروه تئاتر با شرکت «حسین خیرخواه، اصغر تفکری، کنگرلو و حسن کتاب» و چند نفر دیگر به وجود آمد که اکثراً نمایشنامه های کمدی را به روی صحنه می بردند.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
یکی از شاهکارهای این جمع نمایش «مسافرت حاجی قربان» بود که نقش حاجی را خیرخواه بازی می کرد و نقش کلفت خانه را تفکری به عهده داشت، ماجرا از یک گاراژ در خیابان ناصرخسرو شروع می شد و حاجی که آدمی خسیس و در عین حال وسواسی بود با رفتار و حرکات عجولانه و سر به سر گذاشتن با اهل خانه که همسفرش بودند عرصه را بر همه تنگ می کرد و سرانجام با گم شدن چمدان و بچه کوچک خانواده و پیدا شدن هر دو، از سفر باز می ماند و با ناراحتی و عصبانیت به خانه بر می گردد.

من، تفکری و کنگرلو را اولین بار در باغ ملی تهران دیدم. آن روزها محل فعلی وزارت امور خارجه مقابل شهربانی کل کشور یک باغ پر گل بود که در فصل تابستان رستورانی در آن شروع به کار می کرد و برای سرگرمی مشتریان رستوران عملیات آکروباسی انجام می دادند که سرپرست آن «میراحمد صفوی» بود.

یک سال اواسط تابستان در گوشه دیگری از باغ ملی نمایشی به اجرا گذاشته شد که هنرپیشگان آن تفکری و کنگرلو بودند، نمایش «سه مسافر و یک تختخواب» که سالهای 20 و 21 سارنگ و بهرامی و اکبر دست ورز هم بارها و بارها اجرا کردند و من شخصاً در کافه شهرداری شاهد آن بودم.

تفکری به راستی مرد با استعدادی بود که از نظر چهره و هیکل هیچکس نمی توانست با او برابری کند. در حقیقت بین کمدین های نیم قرن اخیر من نمی توانم نامی درخشان تر از او پیدا کنم.

آنها که در دهه های بیست و سی به تئاترهای تهران می رفتند به یاد دارند که برای سالهای دراز تفکری در تئاتر پارس و تئاتر تفکری یکه تاز میدان بود. او با آنکه تحصیلاتش کامل نبود به کمک استعداد خارق العاده اش پله های شهرت و معروفیت را در مدتی کوتاه پیمود و هنگامی به اوج رسید که متأسفانه به دام اعتیاد افتاده بود.

در سال 1323 تفکری اولین بار با نمایشنامه «دختر شوکلات فروش» روی صحنه تئاتر فرهنگ ظاهر شد. بازیگران این نمایش «توران مهرزاد و حسن خاشع» بودند. اولین شب که تفکری در نقش راننده دختر میلیونر شوکلات فروش قدم بر روی صحنه گذاشت، تماشاگران بی اختیار برایش کف زدند.

حرکاتش به قدری موزون و جالب و نگاه و تغییر چهره اش آنقدر طبیعی و در عین حال خنده آور بود که در همان نقش کوچک چند دقیقه ای درخشید و موقعیت خودش را تثبیت کرد.

اینجاست که گفته «عبدالحسین نوشین» به حقیقت می پیوندد. او می گفت: نقش کوچک وجود ندارد هنرپیشه کوچک وجود دارد. به هر حال وسیله آشنایی من و تفکری را حسن خاشع فراهم کرد.

تفکری که مردی شوخ و بذله گو بود چندی بعد نوشتن مطالب کوتاهی را در روزنامه من شروع کرد که مشتریان پر و پا قرصی داشت، یکی از نوشته های او خاطره ای از دوران جوانی اش بود و این که به عشق دختر همسایه گرفتار شده بود و شب ها برای دیدار او به روی پشت بام می رفت و ساعت ها راز و نیاز می کرد.

تفکری درباره تمام لحظات خوش آن شبها چنان بی ریا و هنرمندانه نوشته بود که خواننده همراه نویسنده، خودش را در آن عوالم می دید. بخش آخر مقاله جالب ترین قسمت آن بود:

«آن شب معشوقه دیر کرده و به روی پشت بام نیامده بود. مدتها از پشت دیوار سرک کشیدم و نتوانستم او را در خیاط خانه اش پیدا کنم. صدای بگو مگویی از توی اطاق به گوشم می رسید. به نظر می آمد که پدر و مادر دختر که از قضایا بو برده بودند دارند به او تحکم می کنند و دختر آرام آرام اشک می ریزد. کنجکاو شده بودم و می خواستم سر از قضایا در بیاورم. خودم را آهسته به بالای خرپشته رساندم(خرپشته طاقی است که روی پله های پشت بام می زنند تا باران و برف به پله ها سرایت نکند) از آن بالا داخل اطاق را می دیدم دختر را و پدر و مادرش را. تکانی خوردم که شاید بهتر و بیشتر ببینم ناگهان صدایی بلند شد و خرپشته که طاقت هیکل سنگین مرا نیاورده بود خراب شد و من در میان خروارها خاک و سنگ به انتهای راهرو سقوط کردم و بر اثر داد و فریاد خانواده ام همسایه ها به کمک شتافتند و مرا از زیر خاک بیرون کشیدند.»

تفکری هر وقت به یاد آن شب می افتاد خنده اش می گرفت و بعد ساکت می شد و آه می کشید، می گفت پس از آن حادثه دیگر معشوقه را ندیدم تا یک شب که از تئاتر بیرون می آمدم او و همسرش را دیدم که سوار درشکه می شدند، آخرین نگاه دخترک در مغزم تصویری فراموش نشدنی باقی گذاشته است.

پیش از آنکه تئاتر فرهنگ به مدیریت علی جعفری تغییر نام بدهد و تئاتر پارس به وجود آید من چند نمایشنامه اختصاصی برای تفکری نوشتم که یکی پس از دیگری به روی صحنه رفت و شهرت فراوانی به دست آورد. 

نمایشنامه های «اولتیماتوم، مسافرت به کره مریخ، علی بابا و چهل دزد بغداد، قسمت» هرکدام ماه ها روی صحنه ماندند و مردم از شهرهای دور و نزدیک به تماشای آنها آمدند. حالا دیگر تفکری شهره خاص و عام شده بود و مردم به او لقب قهرمان کمدی کشور را داده بودند.

وقتی تفکری با اتومبیل آخرین سیستم وارد لاله زار می شد و جلوی تئاتر توقف می کرد مردم می ایستادند و برایش کف می زدند. با آن هیکل سنگین و شکم بزرگی که داشت چنان جلد و چالاک از پله های تئاتر بالا می رفت که همه را دچار حیرت می کرد.

یک شب پیش پرده هایی را که ساخته بودم پسندید و هوس کرد آن را بخواند. پیش پرده «وکیل دولت» چنان سر و صدایی به راه انداخت که تفکری شخصاً ترانه «گلپری جون» را روی یک رنگ معروف در بیات ترک ساخت و به من داد تا اصلاح کنم.

با اجرای این پیش پرده، ناگهان شعر و آهنگ آن در سراسر مملکت بر سر زبان ها افتاد، بعد از ترانه «خانم دبیر» کمتر اتفاق افتاده بود که تصنیف فکاهی تا این حد قبول عامه پیدا کند، گلپری جون صدها بار در جزوه های کوچک چاپ شد و در خیابان لاله زار و در اکثر شهرستانهای ایران به فروش رسید.

جالب ترین کار تفکری در نمایش «مسافرت به کره مریخ» بود که به اتفاق «تهرانچی» دوست همسفرش داخل یک موشک چرخدار می شد و وقتی موشک را به وسط صحنه هول می دادند با ژست و قیافه مخصوص از آن پیاده می شد و به اصطلاح قدم در کره ای ناشناخته می گذاشت.

در نمایش «قسمت» جلوی صحنه تئاتر حوضی پر از آب درست کرده بودند که تفکری پس از کشتن دشمن لباسش را درمی آورد و به وسط حوض آب می پرید و بر اثر این حرکت مقداری آب روی سر و صورت تماشاگران ردیف اول لژ پاشیده می شد.

اولین فیلم سینمایی تفکری «شکارچی خانگی» بود که موفقیتی نداشت ولی با روی پرده آمدن «دستکش سفید» که نویسنده و کارگردان آن من بودم حیثیت و اعتبار از دست رفته اش مجدداً به دست آمد.

دستکش سفید یکی از پر فروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران است. دیگر فیلم های تفکری عمدتاً در استودیو عصر طلایی تهیه شده که در اکثر این فیلم ها عبدالله محمدی نیز در کنارش دیده می شود.

علاوه بر سینما، تفکری از سال 1335 در نمایشنامه های رادیویی هم شرکت می کرد و این همکاری تا سال 1339 ادامه یافت. آن روزها من اجازه بازگشت به رادیو را نداشتم و در مهرماه سال 1340 هنگامی که به رادیو برگشتم تفکری متأسفانه درگذشته بود.

مرک تفکری شایعات فراوانی را موجب شد. عده ای علت مرگ را چاقی زیاد و سکته آنی قلمداد کردند در حالیکه چنین نبود تفکری هم مثل بسیاری از هنرمندان قربانی اعتیاد شد. روزهایی که به اوج شهرت رسیده بود دوستان و نزدیکانش او را با افیون آشنا کردند و این هنرمند حساس را به سراشیبی که می خواستند کشاندند.

پیش از او گرگین زاده و داریوش رفیعی و یکی دو نفر دیگر جان خود را تسلیم شیطان سفید کرده بودند و این بار این تفکری کمدین معروف و به قولی قهرمان کمدی ایران بود که می بایستی در چنگال اعتیاد اسیر شود.

با توجه به اینکه تفکری از نظر مالی به مرحله ای رسیده بود که نیازی به کار کردن نداشت و این که دشمنان دوست نما دوره اش کرده تا بهره ببرند، تفکری پس از تأسیس تئاتر تفکری در محل سابق تئاتر فردوسی تقریباً کنار نشست و کمتر در نمایشها ظاهر شد.

بعد از مدتی تئاتر فردوسی را طبق قراردادی به اجاره داد و خودش مجدداً به تئاتر پارس که به مدیریت «هوشنگ منظوری» اداره می شد برگشت اعتیاد ضربه مخوفش را وارد کرده بود و قهرمان کمدی کشور گاهی روی صحنه خوابش می برد اما عجیب آنکه درست در لحظه ای که باید جملات خودش را ادا کند بیدار می شد و این موضوع مدتها ادامه داشت تا بالاخره یک شب که از پا افتاد، دوستان واقعی توصیه کردند که در بیمارستان بستری شود و ترک اعتیاد کند، پس از خروج از بیمارستان مدتی تفکری با دوستان معتادش قطع رابطه کرد اما معلون نشد چرا و چگونه برای بار دوم به دام افتاد.

آخرین با که از بیمارستان خارج شد دکتر معالج به او گفته بود که اگر مواد مخدر مصرف کند مرگش حتمی است و او اینبار به کوکائین پناه برد. اواخر پرده اول نمایش احساس کرد که قلبش ناراحت است. خودش می دانست که با خودش چه کرده است، سعی کرد هر سه پرده را تمام کند بعد به بیمارستان برود.

پرده دوم را به سختی به پایان برد. همکارانش که در صحنه با او همبازی بودند می گفتند رنگش سیاه شده بود و نفس های کوتاه می کشید. در فاصله بین پرده دوم و سوم تفکری به حال اغماء افتاد و کارکنان تئاتر او را به بیمارستان رساندند.

پرده سوم اجرا نشد و بلیت تماشاگران را برای شب بعد امضاء کردند. قهرمان در بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. پزشکان کوشیدند تا بلکه نجاتش بدهند اما دیر شده بود. قبلش ضیعف تر و ضعیف تر می شد. برادرش عباس و اعضای خانواده اش در راهرو انتظار می کشیدند.

بالاخره دکتر بیرون آمد و خبر ناگواری را که هیچکس مایل به شنیدن آن نبود داد. تفکری قهرمان کمدی کشور زندگی را وداع گفته است. به روایتی هنگام مرگ فقط 49 سال داشت.

از تفکری خاطرات شیرینی دارم که گفتنی است. وقتی فیلم دستکش سفید را تهیه می کردیم و با او به اتفاق پیشکارش محمدی زیر پنجره معشوقه آمده بود تا برایش ویولن بزند البته به کمک گرامافون و صفحه مردم محل چنان ازدحامی پیدا کردند که برای چند ساعت قادر به انجام کاری نبودیم.

در «کلاس درس اکابر» اکبر مشکین معلم بود و تفکری شاگرد. معلم به شاگرد می گفت بنویس نون و تفکری با حالتی خنده آور می پرسید: سنگک یا تافتون؟ فیلمبرداری از این صحنه یک روز تمام طول کشید زیرا هر وقت که تفکری شروع به حرف زدن می کرد اعضای گروه و فیلمبردار و حتی خود هنرپیشه ها آنقدر می خندیدند که ادامه کار عملی نبود.

یک شب که من و تفکری و عبدالله محمدی و علی جعفری مدیر تئاتر فرهنگ گرفتار مأموران حکومت نظامی شدیم در کلانتری علی جعفری شروع به داد و فریاد کرد و به افسر نگهبان گفت که اگر ما را رها نکنی قیافه ات را روی صحنه می آورم.

افسر عصبانی شد و دستور داد جعفری را به زندان ببرند ولی خوشمزگی های تفکری و حرکات جالبش موضوع را به سادگی حل کرد و افسر رضایت داد و همگی به خانه هایشان رفتند. 

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.