ماجرای اختلاف داریوش رفیعی با نواب صفا
در راهروهای فرستنده رادیو تهران، جوانی خوش رو و خوش برخورد با لهجه نسبتاً غلیظ کرمانی هر هفته با ما سلام و علیک می کرد. بسیار مودب و تر و تمیز مبادی آداب بود. تند و سریع راه می رفت و قرار و آرام نداشت. اسمش داریوش بود و نام فامیلش رفیعی.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
یک روز مهدی خالدی او را با من آشنا کرد و معلوم شد پدرش نماینده مجلس است. صدایی گرم و دلنشین داشت و در خوانندگی سبک ادیب خوانساری را دنبال می کرد. همان زمان یکی از ترانه هایش بر سر زبانها بود. ترانه «زهره» که جهانگیر تفضلی در جوانی سروده است.

به هر حال داریوش از همان جلسات اول با من و دوستانم گرم گرفت بطوری که اغلب شب ها را با هم سر می کردیم. بسیار نازک دل و حساس و رئوف بود وقتی می خواند از ته دل می خواند و گاه اشکش سرازیر می شد. همیشه عاشق بود و عاشق پیشگی را دوست داشت.

به خاطر خصوصیات اخلاقی اش، داریوش واقعاً مورد علاقه اکثر مردم خصوصاً خانم ها بود ولی فقط با یک زن زندگی می کرد «نوری». زنی که به نامش آهنگی هم خوانده است. شبی من و داریوش و نواب صفا و یکی و دو نفر دیگر در جوجه کبابی چهار فصل بودیم.

در گرمای تابستان، آن هوای خنک و تمیز و ساز و آواز و باده ناب همه را روی صندلی ها میخکوب کرده بود، ناگهان در گرماگرم مجلس، نوری ساعت را به داریوش نشان داد و گفت: دو ساعت از نیمه شب می گذرد، بلند شو...

داریوش با خونسردی جواب داد: بنشین حالا که خوشیم بگذار باشیم. وانگهی من که نمی توانم رفقایم را تنها بگذارم و با تو بیایم. نوری عصبانی شد و بلند شد ایستاد و داد زد که: یا من، یا رفقایت، انتخاب کن.

داریوش باز هم با خونسردی گفتک من با رفقایم می مانم تو اگر می خواهی بروی برو، این هم سوئیچ ماشین.

نوری بدون اعتنا پای پیاده به راه افتاد که به شهر برود. یکی از حاضران به گمانم «لطف الله مجد» به دنبالش رفت ولی هر چه کرد نتوانست او را برگرداند. آن شب گذشت و داریوش برای مدت یک هفته به سراغ نوری نرفت.

نوری به هر کجا رفت نتوانست داریوش را پیدا کند، همه به او می گفتند داریوش رفیق باز است و همه اوقاتش با دوستانش می گذرد. آن وقت نوری به فکر تحریک حس حسادت داریوش افتاد.

اولین روزی که با پادر میانی «غزال» خواننده «یک حمومی من بسازم» بین نوری و داریوش صلح و صفا برقرار شد، نوری به دروغ گفت: در غیاب تو نواب صفا به دیدن من آمده و از من توقعاتی داشت.

شب بعد حدود ساعت ده شب من در دفتر روزنامه ام مشغول کار بودم. برف سنگینی می بارید. ناگهان حس کردم کسی به شیشه پنجره می زند. پشت پنجره که مشرف به خیابان بود رفتم.

داریوش را دیدم سر و پا برهنه، بدون کت و پالتو و کفش با عجله در را برایش باز کردم. مست مست بود. روی صندلی افتاد، صورت و سر و بدنش خیس بود و جورابهایش گل آلود شده بود، پرسیدم: این چه وضعی است؟ گفت همین جا، سر میدان فردوسی یک آدم مستحق را دیدم که لخت و عور بود و از سرما می لرزید من هم کت و پالتو کفشم را به او بخشیدم.

فوراً از توی کمد خودم برایش پیراهن و شلوار و جوراب آوردم و حرارت بخاری را بیشتر کردم تا بلکه زودتر بدنش خشک شود. موقع خوابیدن که شد پرسید: نواب صفا را ندیدی؟ گفتم نه امروز نیامده شاید فردا بیاید.

گفت باید حتماً او را ببینم، کار واجبی با او دارم.

فردا عصر نواب صفا آمد و با صفا و خوش و بش کرد و بعد از او خواست که با هم به اطاق هیئت تحریریه بروند و حرف بزنند. آنها رفتند و من مشغول صحبت با یکی دو نفر از مراجعین شدم، وقتی آنها رفتند ناگهان صدای داد و فریاد شنیدم و داریوش را دیدم که گریه کنان به دنبال نواب صفاست و از او عذرخواهی می کند.

پرسیدم چه خبر شده داریوش گفتم دستم بشکند یک سیلی به گوش صفا زدم، ترا به خدا مرا بزنید که مستحقم. من نباید دستم را روی رفیق نازنینم دراز می کردم... ای وای بر من... ای وای بر من.

با آنها حرف زدم و دستشان را توی دست هم گذاشتم داریوش می گفت اشتباه من این بود که اول ماجرا را با تو در میان نگذاشتم اصلاً خودم هم می دانستم که صفا نامرد نیست اما چه کنم که جوشی شدم و کاری را که نباید بکنم کردم.

آن شب همه در کافه جمشید جمع شدیم و به سلامتی داریوش و صفا نوشیدیم. صفا شعری ساخت که مصراع اولش را به یاد دارم: امشب مرا از روی محبت کتک زدی.... 

داریوش به تمام هنرمندان به خصوص «محجوبی، بنان، لطف الله مجد، خالدی و بدیع زاده» علاقه فراوان داشت و به آنها احترام می گذاشت. وقتی پای درد دلش می نشستی از دوران نوجوانی اش می گفت و از عشق های آن روزگار.

خودش تعریف می کرد که اولین عشقم یک دختر کرمانی بود که هر دو همدیگر را می پرستیدیم ولی بین خانواده ما و دختر اختلافاتی وجود داشت که وصلت ما را غیر ممکن کرده بود.

من هر شب بالای درخت کهنی که مشرف به پنجره خانه معشوقه بود می رفتم و با صدای بلند آواز می خواندم. چند بار به شهربانی شکایت بردند ولی چون پدرم مرحوم «رفیعی» نماینده بم وکیل مجلس بود زورشان به ما نمی رسید.

آن روزها هفده هجده ساله بودم و یک روز با دختر قرار گذاشتم که هر دو فرار کنیم و به شهر دیگری برویم. دختر ظاهراً قبول کرد ولی روز موعود، من با یک چمدان کوچک ساعتها جلوی در گاراژ انتظار کشیدم و از معشوقه خبری نشد.

دیگر حتی نخواستم از او چیزی بپرسم. تصمیم گرفتم فراموشش کنم ولی این کار آسانی نبود تا اینکه افراد خانواده ام به تهران نقل مکان کردند. تهران با همه شکوه و عظمتش و با تمام تازگی هایش مرا بلعید. آن عشق کودکانه و آن بی قراری ها را به کلی فراموش کردم و خیلی زود عشقی داغ تر و پرشورتر به سراغم آمد.

کمی بعد دوستان زیادی پیدا کردم و از طریق بدیع زاده به رادیو تهران معرفی شدم اصلاً باورم نمی شد که من هم بتوانم روزی مثل سایر خوانندگان در رادیو برنامه مستقلی داشته باشم. مدتها با مرضیه و الهه کار کردم و از راهنمایی های استادانی چون ادیب خوانساری و بدیع زاده، سودها بردم.

داریوش رفیعی یکی از معدود خوانندگانی بود که هرگز به خاطر پول به مجالس نمی رفت، خودش جوانی ثروتمند و با نام و نشان بود و در دست و دلبازی و ولخرجی شهرت فراوانی داشت.

یک روز که اتومبیل نداشتم ماشین کروکی آخرین مدل داریوش را برای چند ساعت گرفتم ولی ده روز طول کشید تا توانستم او را پیدا کنم و اتومبیلش را به دستش بسپارم.

صدایش آنچنان گرم و پر سوز بود که سخت به دلها می نشست و ترانه های معروفش «زهره رختخواب مرا مستانه بنداز» هنوز که هنوز است ورد زبان هاست. متأسفانه داریوش به دام اعتیاد افتاد، افراط در شب زنده داری ها، اصرار و ابرام دوستان و به هر حال سرنوشت و یا هر چیز دیگر که می خواهید اسمش را بگذارید جوانه های عمر او را خیلی زود پرپر کرد.

ده ها بار کوشید تا ترک اعتیاد کند ولی هر بار به خاطر دوستی که گیلاسی از عرق را به طرفش دراز کرده و یا او را به پای بساط دعوت می کرد مجدداً از نو شروع کرد. گاهی که او را در حالت ترک اعتیاد می دیدم با خنده می گفت دارم درسهایم را دوره می کنم. یک بار دیگر از آبجو شروع کرده ام.

مرگ داریوش رفیع مرگی غم انگیز و پر سر و صدا بود. روزی که تهران از این ماجرا با خبر شد صدها اتومبیل سواری به طرف ارامگاه ظهیرالدوله شمیران به راه افتادند. محوطه گورستان برای آن همه آدم بهت زده و غمگین جا نداشت، ناچار گروهی در خیابان های اطراف ایستادند.

دوستانش «بیژن ترقی، پرویز یاحقی و پروین غفاری» دائم در حال رفت و آمد بودند. می گفتند «انجمن اخوان صفا» حاضر نبود اجازه دفن داریوش را در گورستان صادر کند زیرا مدتها پیش شهرداری به خاطر حفظ سلامت ساکنان محل این کار را منع کرده بود.

با این حال یاحقی و ترقی مخصوصاً پروین غفاری توانستند مقامات دولتی را قانع کنند و جنازه داریوش را با ساعت ها تأخیر در کنار مزار «قمرالملوک وزیری» به خاک بسپارند.

سال 1337 سالی که داریوش به بیماری کزاز درگذشت من در منزل ییلاقی یکی از دوستان واقع در نیاوران قسمتی از فیلم دشمن زن با شرکت ملک مطیعی و ویدا قهرمانی را فیلمبرداری می کردم.

صاحب خانه که مرد صاحب نامی بود گفت سه شبانه روز است که داریوش خانه ما است ولی بسیار نگرانم چون در این سرمای زمستان خوراکی جز سیگار و آب یخ ندارد.

بعد مرا به اطاقی که داریوش خوابیده بود راهنمایی کرد. یک موجود استخوانی، با پوست زرد و دماغ تیغ کشیده توی رختخواب افتاده بود و به سختی نفس می کشید. کنار دستش سه بسته سیگار وینستون، یک جعبه مقوایی و چند بسته کبریت و یک کاسه آب یخ به چشم می خورد.

انگار نفس نمی کشید صاحبخانه گفت تمام شب را بیدار بوده و اگر صدایش نکنی تا فردا می خوابد. گفتم بهتر است صدایش کنیم چون مدت هاست که او را ندیده ام وانگهی باید مجبورش کنیم چیزی بخورد.

وقتی بیدار شد از دیدن من اظهار خوشحالی کرد و بلافاصله سیگارش را آتش زد. گفتم با خودت بد می کنی. سری تکان داد و در جواب گفت دیگر تمام شده ترا به خدا اگر مرا دوست داری دعا کن هرچه زودتر بمیرم.

بعداظهر که فیلمبرداری تمام شد به اصرار من چند لقمه ای غذا خورد و شروع به صحبت کردن کرد. لحظه به لحظه کاسه آب یخ را برمی داشت و سر می کشید. می گفت جگرم آتش گرفته است پرسیدم چه می کنی و کجا هستی؟

جواب داد مدتی است از همه دوستان کناره گرفته ام و در بیمارستان اهری سر پل تجریش بستری هستم. و بعد اضافه کرد که این بستری شدن به معنی ترک اعتیاد نیست چون من واقعاً نمی توانم دست از اعتیاد بردارم. آنجا در حقیقت مثل خانه من است و مقررات بیمارستان مانع از آن است که اشخاص وقت و بی وقت به سراغم بیایند.

کمی از شب گذشته بود که داریوش را سوار ماشین کردم و به طرف بیمارستان اهری به راه افتادم جلوی در بیمارستان پیاده شد در آن سوز و سرما یقه اش باز و کتش بسیار نازک بود.

وقتی از روی کنجکاوی پرسیدم چرا لباس کلفت تر نمی پوشی خندید و گفت من که گفتم دارم آتش می گیرم، می سوزم و دود می شوم. آن وقت مرا بوسید طبق معمول موهای نرمش را با دستهایم لمس کردم و او که همیشه تند و سریع راه می رفت، آرام آرام مثل یک سایه دور شد و به داخل بیمارستان رفت. دیگر او را ندیدم تا دو هفته بعد که بیژن ترقی خبر مرگش را داد.

چند سال پس از مرگ داریوش، روزی عده ای زن و مرد به گورستان ظهیرالدوله می روند تا بر مزار این خواننده ناکام فاتحه بخوانند، وقتی در می زنند (از مدتها پیش گورستان ظهیرالدوله که یک قبرستان خصوصی و متعلق به اخوان صفا است محصور شده و شب ها در ورودی آن را می بندند) درویشی که مراقب و مقیم گورستان است در را باز می کند و می پرسید چه فرمایشی دارید؟

یکی از خانم ها می گوید آمده ایم سراغ داریوش رفیعی... درویش خیلی جدی می گوید همین چند دقیقه پیش با آقای صبحی رفتند سر پل تجریش برگردند و هنگامی که حیرت و تعجب حاضران را می بیند در را باز می کند و آنها را به کنار قبر داریوش می برد.

تصادفاً در سالهای اقامتم در ایران قصه زندگی داریوش رفیعی را همانطور که از خودش شنیده بودم به صورت داستان شب نوشتم که به وسیله «مهدی علی محمدی» اجرا شد و مورد استقبال شنوندگان رادیو قرار گرفت اما خواهرش به پخش این داستان اعتراض کرد و نزدیک بود که آخرین قسمت داستان پخش نشود ولی با فعالیت شدید مدیر کل وقت رادیو و پافشاری من که منجر به گفت و گو با خواهر داریوش شد داستان را بطور کامل پخش کردند.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.