قدرت عادت - بخش سوم

19 تیر 1399   azizi   مطالب و مقالات, روانشناسی   0 نظر   106 بازدید   |

قدرت عادت - بخش سوم
قدرت عادت

اسکوییر چند تست هوش را ترتیب داد و متوجه شد که یوجین هنوز به عنوان مردی که نمیتوانست سه دهه اخیر را به یاد بیاورد تیزهوش است. علاوه بر آن او هنوز عادت هایی داشت که در زمان جوانی به وجود آمده بودند، برای همین هر زمان که اسکوییر به او یک فنجان آب می‌داد یا به خاطر یک جواب مفصل و با جزئیات از او تعریف میکرد، یوجین تشکر میکرد و در مقابل از اسکوییر تعریف میکرد. هر وقت کسی وارد اتاق میشد، یوجین خودش را به او معرفی میکرد و از او میپرسید که روزش را چگونه گذرانده است.

ولی وقتی اسکوییر از یوجین میخواست که یک سری از اعداد را به خاطر بسپرد یا راهروی خارج از آزمایشگاه را توصیف کند، دکتر متوجه میشد که بیمارش نمیتواند هیچ اطلاعات جدیدی را برای بیش از حدود یک دقیقه نگه دارد.

وقتی کسی به یوجین عکسهای نوه هایش را نشان میداد، او اصلا نمیدانست که آنها کجا هستند. وقتی اسکویی از یوجین میپرسید که بیمار شدنش را به خاطر می آورد، یوجین میگفت که هیچ خاطره ای از بیماری یا ماندن در بیمارستان ندارد.

در واقع یوجین هیچ وقت به یاد نمی آورد که از فراموشی رنج میبرد. تصویر ذهنی او از خودش شامل از دست دادن حافظه نمیشد و چون نمیتوانست این آسیب را به یاد بیاورد، نمیتوانست تصور کند که اشکلاای وجود دارد.

اسکوییر چند ماه بعد از مالقات یوجین، آزمایشهایی ترتیب داد که محدودیتهای حافظه او را میسنجیدند. یوجین و بورلی از پالیا دل ری به سن دیه گو نقل مکان کرده بودند تا به دخترشان نزدیکتر باشند، و اسکوییر برای آزمایشهایش به خانه آنان میرفت.

یک روز اسکوییر از یوجین خواست تا طرحی از نقشه خانهاش بکشد. یوجین نتوانست یک نقشه ابتدایی بکشد که نشان دهد آشپزخانه و اتاق خواب کجا قرار دارند. اسکوییر پرسید: «وقتی که صبح از رختخواب بلند میشوی، چگونه از اتاقت بیرون می آیی؟»

یوجین گفت: «می دانید، واقعیت این است که نمیدانم!»

اسکوییر یادداشتهایی در لپ تاپش نوشت، و هنگامی که این دانشمند تایپ میکرد، حواس یوجین پرت میشد. او به اتاق نگاهی می انداخت و بعد میایستاد، به راهرو میرفت و دری را که به دستشویی راه داشت باز میکرد.

چند دقیقه بعد، سیفون را میکشید، شیر آب را باز میکرد و در حالی که دستهایش را با شلوارش خشک میکرد به اتاق پذیرایی بر میگشت و دوباره روی صندلی کنار اسکوییر مینشست. او با حوصله منتظر سؤال بعدی اسکوییر میشد.

در آن زمان هیچ کس تعجب نمیکرد که چگونه مردی که نمیتوانست نقشه خانهاش را رسم کند، قادر بود بدون هیچ مکثی دستشویی را پیدا کند. ولی این سؤال و سوالات مشابهی نهایتاً منجر به یک سری اکتشافاتی شدند که درک ما از قدرت عادتها را تغییر دادند.

آن سوالات باعث ایجاد یک انقالب علمی شدند که به موجب آن امروزه صدها محقق در تلاش هستند تا برای اولین بار عادتهایی که بر روی زندگی ما تأثیر میگذارند را درک کنند.

هنگامی که یوجین پشت میز نشست، به لپ تاپ اسکوییر نگاه کرد و در حالی که به لپ تاپ اشاره میکرد گفت: «این فوق العاده است. میدانید، موقعی که من در کار الکترونیک بودم، چند تا قفسه شش پایی این چیز را در خودش جا میداد.»

در چند هفته اولی که یوجین و همسرش به خانه جدیدشان نقل مکان کردند، بورلی سعی میکرد هر روز یوجین را بیرون ببرد. دکترها به بورلی گفته بودند که مهم است که یوجین ورزش کند و اگر یوجین برای مدت طولانی در خانه میماند، با پرسیدن مکرر یک سؤال در یک چرخه بی پایان، اعصاب بورلی را به هم میریخت.

بنابراین هر روز صبح و بعد از ظهر بورلی یوجین را برای پیاده روی در اطراف بلوک بیرون میبرد، همیشه هم با هم میرفتند و همیشه هم در طول یک مسیر راه میرفتند.

دکترها به بورلی هشدار داده بودند که لازم است همیشه یوجین را تحت نظر داشته باشد. دکترها میگفتند که اگر او گم شود، دیگر قادر نخواهد بود راه خانهاش را پیدا کند. ولی یک روز صبح در حالی که بورلی در حال لباس پوشیدن بود، یوجین از در جلویی بیرون رفت.

یوجین عادت داشت از این اتاق به آن اتاق برود، برای همین مدتی طول کشید تا بورلی متوجه شود که یوجین آنجا نیست و هنگامی که فهمید به شدت نگران شد، بیرون دوید و با دقت خیابان را نگاه کرد اما نتوانست یوجین را ببیند.

او به خانه همسایه ها رفت و محکم به شیشه پنجره شان زد. خانههای آنها شبیه خانه خودشان بود. آیا این امکان وجود داشت که یوجین گیج شده و داخل رفته باشد؟ بورلی به سمت در دوید و زنگ را زد تا اینکه کسی جواب داد.

یوجین آنجا نبود. بورلی در حالی که اسم یوجین را فریاد میزد، دوباره به خیابان دوید. بورلی گریه اش گرفته بود. اگر یوجین به خیابان پر از اتومبیل رفته باشد چه؟ چطور میتوانست به دیگران بگوید که کجا زندگی میکند؟ بورلی پانزده دقیقه بود که بیرون بود و همه جا را میگشت. او به سمت خانه دوید تا به پلیس زنگ بزند.

وقتی بورلی در را باز کرد، دید که یوجین توی اتاق پذیرایی روبروی تلویزیون نشسته و شبکه هیستوری تاریخ را تماشا میکند. یوجین با دیدن اشکهای بورلی گیج شده بود. او گفت که به خاطر نمی آورد که خانه را ترک کرده باشد، یادش نمی آمد که کجا بوده است و نمیتوانست بفهمد که چرا بورلی اینقدر ناراحت است.

بعد بورلی روی میز مشتی میوه مخروطی درخت کاج، مثل آنهایی که در حیاط یکی از همسایه ها در پایین خیابان بود، دید. او نزدیکتر آمد و به دستهای یوجین نگاه کرد. انگشتان یوجین با شیره گیاه چسبناک شده بودند. آن موقع بورلی فهمید که یوجین تنهایی به پیاده روی رفته است. او خیابان را گشته بود و مقداری سوغاتی میوه درخت کاج جمع کرده و راهش را به خانه پیدا کرده بود.

بزودی پس از آن واقعه یوجین هر روز صبح برای پیاده روی از خانه بیرون میرفت. بورلی سعی کرد جلوی او را بگیرد، ولی بی فایده بود. بورلی به من گفت: «حتی اگر به او میگفتم در خانه بماند، بعد از چند دقیقه یادش نمیماند.

من چند بار تعقیبش کردم تا مطمئن شوم که گم نمیشود.»گاهی اوقات یوجین با میوه های درخت کاج یا تکه سنگهایی بر میگشت. یک بار او با یک کیف پول برگشت، یک بار هم با یک توله سگ. یوجین هیچ وقت یادش نمی آمد که این چیزها از کجا آمده اند.

وقتی اسکوییر و دستیارانش راجع به این پیاده رویها شنیدند، کم کم فکر کردند که چیزی در سر یوجین در حال رخ دادن است که هیچ ارتباطی به حافظه خودآگاهش ندارد. آنها آزمایشی را ترتیب دادند.

یکی از دستیاران اسکوییر از خانه یوجین بازدید کرد و از یوجین خواست تا نقشهای از بلوکی که در آن زندگی میکرد را بکشد. یوجین نتوانست این کار را بکند. سپس دستیار از او خواست تا موقعیت خانه شان در آن خیابان را بکشد.

یوجین در حالی که فکر میکرد خطهایی روی کاغذ کشید و بعد فراموش کرد که چه کاری از او خواسته شده است. دستیار از او خواست با دست نشان دهد که کدام در به آشپزخانه راه دارد. یوجین به اطراف اتاق نگاه کرد و گفت که نمیداند. دستیار از یوجین پرسید اگر گرسنه اش بشود چه میکند. یوجین ایستاد و به طرف آشپزخانه رفت، در کابینت را باز کرد و یک شیشه آجیل برداشت.

بعداً در همان هفته، فردی در پیاده رویهای روزانه به یوجین ملحق شد. آنها برای حدود پانزده دقیقه در تمام فصل بهار در کالیفرنیای جنوبی، در حالی که بوی گل کاغذی در همه جا پیچیده بود پیاده روی میکردند. یوجین زیاد حرف نمیزد، ولی همیشه میگفت که از کدام مسیر بروند و به نظر میرسید میداند به کجا میروند.

او هیچوقت آدرس نمیپرسید. هنگامی که آنها به تقاطع نزدیک خانه یوجین میرسیدند، آن فرد از یوجین میپرسید که کجا زندگی میکند. یوجین میگفت: «دقیقاً نمیدانم.»سپس تا پیاده روی جلوی خانهاش میرفت، در جلویی را باز میکرد، وارد اتاق پذیرایی میشد و تلویزیون را روشن میکرد.

برای اسکوییر روشن بود که یوجین در حال جذب اطلاعات جدیدی است. ولی این اطلاعات در کجای مغزش جای میگرفت؟ چگونه فردی که نمیتوانست بگوید آشپزخانه کجاست، میتوانست شیشه آجیل را پیدا کند؟ یا اینکه راهش به خانه را پیدا کند، در حالی که نمیدانست خانه اش کجا قرار دارد؟ اسکوییر نمیدانست که الگوهای جدید چگونه در مغز آسیب دیده یوجین شکل میگرفته اند؟

داخل ساختمانی که در آن قسمت علوم شناختی و مغزی موسسه فناوری ماساچوست قرار دارند، آزمایشگاههایی هست و چیزهایی در این آزمایشگاهها وجود دارد که به چشم یک بازدیدکننده معمولی شبیه مدلهای اسباب بازی وسایل جراحی است.

چاقوهای جراحی و مته های کوچک و اره های مینیاتوری که کمتر از یک چهارم اینچ پهنا دارند و به بازوهای روباتیکی متصل هستند. حتی میزهای جراحی کوچک هستند، گویی برای جراحی کودکان آماده شده اند. اتاقها همیشه در دمای خنک شصت درجه فارنهایت نگه داشته میشوند، چون یک سرمای جزیی در هوا در طول مدت آزمایشهای دقیق و حساس، باعث میشود انگشتان محققان از حرکت باز بماند.

عصبشناسان در این آزمایشگاهها جمجمه موشهای بی هوش شده را میشکافند و سنسورهای کوچکی در آنها کار میگذارند که میتواند کوچکترین تغییرات داخل مغز آنها را ثبت کند. هنگامی که این موشها بیدار میشوند متوجه نمیشوند که تعداد زیادی سیمهای میکروسکوپی با نظم خاصی همانند شبکه های عنکبوتی عصب شناختی در داخل مغز آنها قرار دارد.

این آزمایشگاهها تبدیل به مرکز زلزله برای ایجاد یک تحول ساکت و بی سر و صدا در علم شکل گیری عادتها شده اند و این آزمایشهای روشنگر در اینجا شرح میدهند که چگونه یوجین - مثل من و شما و هر کس دیگری - عادتهایی را که برای گذران هر روز زندگی ضروری هستند کسب کرده است.

موشها در این آزمایشها، باعث روشن شدن آن پیچیدگی شده اند که هر زمان ما مشغول کارهای معمولی نظیر مسواک زدن دندانهایمان یا برگرداندن اتومبیل از راه ورودی هستیم، در داخل سرمان رخ میدهند. همچنین این آزمایشها به اسکوییر کمک کرد توضیح دهد که یوجین چگونه میتواند عادتهای جدیدی را یاد بگیرد.

هنگامی که محققان ام.آی.تی در دهه 1990شروع به کار بر روی عادتها کردند - تقریباً همان زمانی که یوجین با بروز تب دچار بیماری شد - آنها راجع به یک برآمدگی بافت عصبی بنام گانگالیون های پایه ای کنجکاو بودند.

اگر مغز انسان را همانند پیازی تصور کنید که متشکل از لایه ای بر روی لایه های سلولی است و بعد لایه های خارجی قرار دارند، لایه هایی که از همه به جمجمه نزدیکترند، به طور کلی از دید تکاملی، قسمتهایی هستند که اخیراً اضافه شده اند.

وقتی شما یک حرف غیر معمول میزنید یا به لطیفه یک دوست میخندید، قسمتهای خارجی مغزتان کار میکند. این همان جایی است که پیچیده ترین افکار در آنها رخ میدهد.

در قسمت عمیقتر مغز و نزدیکتر به ساقه مغز- جایی که مغز و ستون فقرات به هم میرسند - ساختارهای قدیمیتر و ابتدایی تر قرار دارند. این قسمتها رفتارهای خودکار ما نظیر نفس کشیدن و بلعیدن یا واکنش غیر منتظره ای که وقتی کسی از پشت بوته ای جلوی ما میپرد بروز میدهیم را تنظیم میکنند.

به سمت مرکز جمجمه، توده ای بافت وجود دارد، شبیه چیزی که ممکن است داخل سر یک ماهی، خزنده یا یک پستاندار پیدا کنید. این همان گانگالیون های پایه ای است، یک قسمت بیضوی از سلولها که برای سالها دانشمندان آن را به خوبی نمیشناختند، فقط گمانهایی برده بودند مبنی بر این که این قسمت در بیماریهایی نظیر پارکینسون نقش دارد.

در اوایل دهه 1990، برای محققان ام.آی.تی این سؤال پیش آمد که آیا ممکن است گانگالیون های پایه ای در عادتها نیز نقش مهمی داشته باشد. آنها متوجه شدند که حیواناتی که گانگالیون های پایه ای آنها صدمه دیده است، ناگهان در هنگام کارهایی نظیر یاد گرفتن اینکه چگونه از میان مارپیچها بدوند و یا به خاطر آوردن اینکه چگونه ظروف غذا را باز کنند دچار مشکل میشوند.

این محققان تصمیم گرفتند با به کار گیری فناوریهای میکرو، آزمایش کنند و این فناوری به آنها این امکان را میداد تا با جزئیات خیلی ظریفی مشاهده کنند که وقتی این موشها بسیاری از این کارهای معمولی و روتین را انجام میدهند، چه اتفاقی در سرشان میافتد. در عمل جراحی، هر موش چیزی داشت که شبیه یک فرمان کوچک هواپیما بود و تعداد زیادی سیم ریز که در جمجمه اش قرار داده شده بود. سپس حیوان درون یک مارپیچ تی شکل قرار داده میشد که در یک انتهای آن شکلات قرار داشت.

قدرت عادت


این مارپیچ طوری طراحی شده بود که هر موش پشت یک دیواره قرار میگرفت که وقتی صدای کلیک بلندی می آمد باز میشد. در ابتدا وقتی که موش صدای کلیک را میشنید و میدید که دیواره ناپدید شده است. معمولا به سمت بالا و پایین آن راه را میگشت و گوشه ها را بو میکشید و به دیوارها ناخن میکشید.

به نظر میرسید که بوی شکلات را میفهمد ولی نمیتواند بفهمد چگونه باید جای آن را پیدا کند. هنگامی که موش به بالای مارپیچ تی شکل میرسید، اغلب به سمت راست، دور از شکلات میرفت و سپس به سمت چپ میرفت و گاهی بدون هیچ دلیل مشخصی توقف میکرد.

اکثر حیوانات بالاخره جایزه را پیدا میکردند، اما هیچ الگوی قابل تشخیصی در مسیرهای پر پیچ و خمی که آنها طی میکردند وجود نداشت. به نظر میرسید که هر موشی برای تفریح و بدون فکر کردن راه میرود.

با اینحال تحقیق های انجام شده بر روی سر موشها چیز دیگری میگفتند. هنگامی که موشی در مارپیچ راه میرفت، مغزش و به ویژه گانگالیون های پایه ای اش به شدت کار میکرد.

هر بار که یک موش هوا را بو میکشید یا به دیوار ناخن میکشید، در مغزش فعالیت خیلی زیادی انجام میشد، گویی هر بوی جدید، نور و صدا را تجزیه و تحلیل میکرد. این موش هر بار که مسیر پیچیدهای را طی میکرد اطلاعاتی را پردازش میکرد.

دانشمندان آزمایش خود را دوباره و دوباره تکرار کردند و هر بار دقت میکردند که چگونه فعالیت مغزی هر موش هنگامی که از یک مسیر صدها بار عبور میکند عوض میشود. یک مجموعه تغییرات به آهستگی ظاهر شدند.

موشها در گوشه ها می ایستادند و بو میکشیدند و در جهت اشتباه ادامه مسیر میدادند. در عوض آنها در طول مارپیچ سریعتر و سریعتر حرکت میکردند و در مغزشان اتفاق غیر منتظرهای رخ میداد: هنگامی که موشی یاد میگرفت چگونه در مارپیچ حرکت کند، فعالیت مغزی اش کاهش می یافت. هنگامی که مسیر برای موشها مشخص تر میشد آنها کمتر و کمتر فکر میکردند.

گویی در چند نوبت اول که موش مسیر را کشف میکرد، مغزش مجبور بود با قدرت تمام کار کند تا تمام اطلاعات جدید را بفهمد. ولی بعد از چند روز دویدن در یک مسیر، موش نیازی به ناخن کشیدن به دیوار یا بو کشیدن هوا نمیدید و بنابراین فعالیت مغزی مرتبط با ناخن کشیدن یا بوییدن متوقف میشد.

دیگر نیازی نداشت که انتخاب کند که به کدام جهت بپیچد و در نتیجه مراکز تصمیم گیری مغز از فعالیت باز می ایستادند. تنها کاری که موش میبایست انجام دهد این بود که سریعترین مسیر رسیدن به شکلات را پیدا کند.

در عرض یک هفته حتی ساختارهای مغزی مرتبط با حافظه از کار باز ایستادند. اینکه چگونه از داخل مارپیچ بدود به اندازهای برای موش نهادینه شده بود که به ندرت لازم بود فکر کند.

ولی این نهادینه شدن - مستقیم بدو، به سمت چپ خم شو، شکلات را بخور- همانطور که آزمایشها نشان میدادند متکی بر گانگالیون های پایه ای بودند. به نظر میرسید که این ساختار ریز قدیمی عصب شناختی، هنگامی که موش سریعتر و سریعتر میدود و مغزش کمتر و کمتر کار میکند، همه چیز را تنظیم میکند.

گانگالیون های پایه ای برای یادآوری الگوها و عمل کردن بر طبق آنها مهم بودند. به عبارت دیگر، حتی هنگامی که بقیه مغز به خواب میرفت، گانگالیون های پایه ای عادتها را ذخیره میکردند.

برای اینکه این ظرفیت را در عمل ببینید این نمودار را در نظر بگیرید که فعالیت داخل جمجمه موش، هنگامی که برای اولین بار با مارپیچ روبرو میشود را نشان میدهد. در ابتدا در کل زمان آزمایش اول، مغز به شدت کار میکند.

قدرت عادت


بعد از یک هفته، هنگامی که مسیر برای موش آشنا میشود و حرکت سریع تبدیل به یک عادت میشود، وقتی موش از مارپیچ عبور میکند، مغزش آرام میگیرد.

قدرت عادت


این فرایند - که در آن مغز ترتیبی از فعالیتها را با یک روال خودکار انجام میدهد - به نام تکه تکه کردن شناخته میشود و زیربنای شکل گیری عادتها است. اگر نگوییم صدها، تعداد زیادی از این تکه های رفتاری وجود دارند که ما هر روز به آنها نیاز داریم. بعضی از آنها ساده هستند:
شما قبل از اینکه مسواک را وارد دهانتان کنید، خمیر دندان روی آن میگذارید. بعضی مثل لباس پوشیدن یا درست کردن نهار بچه ها کمی پیچیده تر هستند. 

بقیه آنقدر پیچیده هستند که واقعاً فوق العاده و قابل توجه است که مقدار کوچکی از بافتی که میلیونها سال پیش تکامل یافته است اصلا نمیتواند آنها را تبدیل به عادت کند. کار برگرداندن اتومبیلتان از راه ورودی را در نظر بگیرید خارج کردن اتومبیل از پارکینگ.

وقتی شما برای اولین بار یاد گرفتید رانندگی کنید، برگرداندن اتومبیل از راه ورودی مستلزم مقدار زیادی تمرکز بود و دلیل خوبی برای این امر وجود دارد:
این کار شامل باز کردن در گاراژ، باز کردن قفل در اتومبیل، تنظیم صندلیها، قرار دادن کلید در استارت، چرخاندن آن، تکان دادن آینه های جانبی و آینه پشت و بررسی موانع سر راه، گذاشتن پایتان بر روی ترمز، عوض کردن دنده، برداشتن پایتان از روی ترمز، تخمین زدن فاصله بین گاراژ و خیابان در حالی که مستقیم حرکت میکنید و بررسی اتومبیلهایی که در حال آمدن هستند، محاسبه اینکه چگونه تصاویر منعکس شده در آینهها، فاصله واقعی بین سپر اتومبیل، سطلهای زباله و حصارها را نشان میدهند در حالی که فشار ملایمی به پدال گاز و ترمز وارد میکنید و به احتمال زیاد در همان زمان از مسافرتان خواهش میکنید که با رادیو ور نرود، میشود.

با این حال هم اکنون هر بار که شما اتومبیلتان را به سمت خیابان میبرید، تمام این کارها را انجام میدهید، در حالی که به ندرت در مورد این کارها فکر میکنید. این کار بصورت روتین و عادی و از روی عادت انجام میشود.

میلیونها نفر هر روز این رقص باله (منظور بیرون بردن اتومبیل از منزل) را بدون فکر کردن انجام میدهند، چون به محض اینکه ما کلید اتومبیل را بیرون می آوریم، گانگالیون های پایه ای ما تأثیر میگذارند و عادتهایی که ما در رابطه با بیرون آوردن اتومبیل به خیابان ذخیره کرده ایم، را شناسایی میکنند.

هنگامی که عادتی کم کم به وجود می آید، ماده خاکستری ما آزاد است تا خودش را آرام کند یا به دنبال افکار دیگری باشد و به همین دلیل است که ظرفیت مغزی کافی داریم برای اینکه بفهمیم جیمی ظرف نهارش را داخل جا گذاشته است. 

دانشمندان میگویند عادتها به این دلیل به وجود می آیند که مغز مرتب به دنبال راههایی است تا سعی و تلاش را کم کرده و در انرژی مصرفی صرفه جویی کند. اگر تمام کارها به خود مغز واگذار شوند، مغز سعی میکند تقریباً هر کار روتین و معمولی را به شکل یک عادت در آورد، چون عادتها به ذهن ما اجازه میدهند اغلب اوقات تجزیه و تحلیلها را کاهش دهد.

این غریزه صرفه جویی، مزیت بزرگی است. یک مغز کارآمد به فضای کمتری نیاز دارد که باعث میشود مغز کوچکتر باشد و در نتیجه باعث میشود تولد نوزاد آسانتر شده و در نهایت مرگ و میر مادر و نوزاد کمتر شود.

همچنین یک مغز کارآمدتر به ما این امکان را میدهد تا فکر کردن مداوم در مورد رفتارهای ابتدایی نظیر پیاده روی و انتخاب اینکه چه چیزی بخوریم را کنار بگذاریم و در نتیجه آن ما میتوانیم انرژی ذهنی خود را صرف اختراع نیزه، سیستمهای آبیاری و نهایتاً هواپیما و بازیهای ویدئویی کنیم.

ولی حفظ کردن انرژی ذهنی، شمشیر دو لبه است، چون اگر نیروی مغز ما در زمان نامناسبی پایین بیاید، نمیتوانیم متوجه چیزهای مهم نظیر مخفی شدن شکارچی پشت بوته ها یا اتومبیلی که با سرعت در حال حرکت است بشویم.

بنابراین گانگالیون های پایه ای ما سیستم هوشمندی تعبیه کرده اند تا مشخص کنند چه موقع عادتها کنترل اوضاع را به دست بگیرند. این چیزی است که هر زمان یک تکه رفتاری شروع شده یا پایان مییابد، رخ میدهد.

برای اینکه ببینید این سیستم چگونه کار میکند، دوباره با دقت به نمودار عادت عصب شناختی موش نگاه کنید. توجه کنید که در ابتدای مارپیچ، هنگامی که موش قبل از اینکه دیواره شروع به حرکت کند، صدای کلیک را میشنود و در پایان، هنگامی که شکلات را مییابد، فعالیت مغزی جهش مییابد.

این جهشها روشی هستند که توسط آنها مغز تعیین میکند چه موقع کنترل یک عادت را به دست بگیرد و چه موقع از عادتی استفاده کند. مثال برای یک موش مشکل است که از پشت دیواره تشخیص دهد داخل یک مارپیچ آشناست یا درون یک کابینت که بیرون آن گرب های کمین کرده است.

مغز برای رسیدگی به این عدم قطعیت، در ابتدا که یک عادت به دنبال چیزی مثل یک سرنخ میگردد تا نشان دهد از کدام الگو باید استفاده کند، انرژی زیادی را صرف میکند.

اگر موش از پشت دیواره صدای کلیک بشنود، میداند که باید از عادت مارپیچ استفاده کند و اگر صدای میو بشنود، الگوی متفاوتی را انتخاب میکند و در پایان این فعالیت، هنگامی که جایزه ظاهر میشود، مغز خودش را بیدار میکند و مطمئن میشود هر چیزی همانطور که انتظار میرفته پیش آمده است.

این فرایند درون مغز ما یک چرخه سه مرحله ای است. اول یک سرنخ وجود دارد، عاملی که به مغز شما میگوید در حالت خودکار قرار بگیرد و از کدام عادت استفاده کند. بعد از آن روتین است که میتواند فیزیکی، ذهنی یا احساسی باشد. در نهایت پاداشی قرار دارد که به مغزتان کمک میکند تا بفهمد آیا چرخه خاصی ارزش آن را دارد که برای آینده به خاطر سپرده شود یا خیر.

کتاب: ‌‌قدرت عادت
نوشته: چارلز داهیگ
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.