تار شکسته لطف الله مجد
سالهای 1324 و 1325 در انجمن موسیقی ملی که به همت روح الله خالقی تشکیل شده بود کنسرت هایی برگزار می شد که اکثر هنردوستان در این کنسرت ها شرکت می کردند. عوامل اصلی این کنسرت ها به جز خالقی «رهبر ارکستر» بنا، مهدی خالدی، حسین تهرانی، وزیری تبار و لطف الله مجد بودند.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
مجد جوان و پر شور با پنجه سحرانگیزش تهران را تسخیر کرده بود. پس از یک دوران فترت که دیگر کسی به تار التفاتی نداشت مجد و جلیل شهناز آمدند تا یک بار دیگر این ساز اصیل ایرانی را به مردم بشناسانند. 

سبک خاص مجد د رنواختن تار با سبک هایی که پیش از او متداول بود تفاوت زیادی داشت. او تار زدن را در خانه اش و بدون استاد یاد گرفته بود. مثل بیشتر کسانی که در سالهای پیش از ظهور سلسله پهلوی و حتی اوائل دوران پهلوی زیر فشار افکار مخالف خانواده و مخصوصاً پدر و مادر قرار داشتند.

مجد نیز نواختن تار را با مشقت و سختی آغاز کرد و این استقامت و پایمردی، مرد جوان را که در آمل متولد شده بود در پایتخت و در میان رقیبان سر سخت و مشهور زمان بلند آوازه ساخت.

مجد را غالباً در خیابان لاله زار و استانبول می دیدم که با لباس های شیک و تمیز قدم می زند، گاه همراه رهی معیری و گاهی هم دمخور رضا محجوبی و ابوالحسن ورزی و نواب صفا بود.

وقتی نواب صفا شاعر و ترانه سرای معروف از کرمانشاه به تهران آمد و به همکاری با هیأت تحریریه روزنامه فکاهی توفیق پرداخت، من سردبیر توفیق بودم. یک روز جمعه در خیابان لاله زار من و صفا با مهدی خالدی و علی زاهدی و لطف الله مجد وربرو شدیم آنها قصد داشتند به اتفاق دلکش به خانه یکی از تجار معروف در دزاشیب بروند و از من هم دعوت کردند ولی من عذر و بهانه ای آوردم و جدا شدم.

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دیدم علی زاهدی و یک مرد میانسال به دنبالم می دوند. آن مرد از من می خواست که مهمانش باشم. یادم می آید که بیش از همه، اصرار نواب صفا و لطف الله مجد مرا واداشت تا به این دعوت جواب مثبت بدهم.

همگی با هم به خانه آن شخص رفتیم یکی دو نفر دیگر از هنرمندان مثل «جلیل شهناز» هم آنجا بودند با گروهی از دوستان و همشهریان صاحب خانه که از اهالی اصفهان بود.

در آن ظهر گرم که هوای خنک شمیران آن را شکسته بود با ساز خالدی و مجد و جلیل شهناز حالی کردیم. دلکش که کمی دیرتر آمده بود حدود ساعت ده شب رفت ولی ما تا فردا صبح بیدار ماندیم و فردا صبح من و نواب صفا و مجد به حمام عمومی رفتیم و چرتی زدیم و باز تا غروب با هم بودیم و شب هم در میخانه ای واقع در چهارراه سیدعلی که متعلق به یک مرد یونانی بود نشستیم و به اصطلاح گپ زدیم.

حالا دیگر من و مجد با هم نزدیکتر شده بودیم. او کارمند دخانیات بود ولی به کارش رغبتی نشان نمی داد. دلش می خواست به سازش و به دوستانش و به زندگی مورد علاقه اش بپردازد. آخر شغل دولتی برای هنرمندان مثل قفسی است که برای پرندگان می سازند. روح بزرگ و آزاده یک خواننده یا نوازنده مشتاق فضای بیکران است نه محدوده قفس.

بعضی از روزها که ما به خانه خالدی و زاهدی می رفتیم مجد هم می آمد. در اینجا همکاری شاعر و آهنگساز نتایج خوبی به بار می آورد. قشنگ ترین ترانه های خالدی و نواب صفا ترانه هایی است که در یک روز و با مشورت و همکاری این دو نفر و یا دیگران ساخته شده. ترانه هایی چون «دلی دارم که درمان نمی بیند- سری دارم که سامان نمی بیند و یا ما را ز چه پابند جنون کردی و رفتی...» و غیره.

لطف الله مجد دو آهنگ جالب و شنیدنی دارد که نواب صفا بر روی این آهنگها شعر گذاشته است، ترانه های شد دلم خون ز درد جدایی و دور از رخ تابانش با صدای دلکش.

در سال 1328 هنگامی که من آغاز سال دومین روزنامه «حاجی بابا» را جشن گرفته بودم، اکثر هنرمندان نامدار آن زمان داوطلبانه در این جشن شرکت کردند که یکی از آنها مجد و دیگری داریوش رفیعی بود. در آن شب، در محوطه بار کاباره پارس، مجد چشمش به زنی زیبا افتاد و دل به عشق او بست.

بیشتر شبها که از مهمانی برمی گشتیم به اصرار مجد به بار کاباره پارس می رفتیم تا او با معشوقه اش دیداری تازه کند. متأسفانه معشوقه یک زن بار بود و طبعاً به مادیات بیش از معنویات علاقه داشت و به عاشق خود روی خوش نشان نمی داد و چند دقیقه حرف زدن با او برای مجد گران تمام می شد.

مجد که از مال دنیا چیزی نداشت و مثل بسیاری از هنرمندان دیگر آزاده زندگی می کرد و آزاده مرد، هر شب درباره این زن با من و صفا صحبت می کرد و حاضر نبود نصایح ما را بپذیرد.

یک شب که با یوسف کاموسی «نوازنده معروف عود» از تجریش به شهر می آمدیم و مجد و کاموسی سازهایشان را در دست داشتند، مجد تصمیم گرفت که پیش معشوقه برود و با او جداً وارد مذاکره شود.

وقتی وارد بار شدیم انبوه جمعیت و دود سیگار و سر و صدای زیاد مانع از این بود که معشوقه به حرف های مجد گوش بدهد، اما او سعی داشت به هر ترتیبی که شده جملات عاشقانه اش را به گوش آن زن که خونسرد و بی تفاوت به نظر می آمد برساند. زن برای ما آبجو آورد و مجد دستش را گرفت که بنشین.

زن دستش را کشید و ناگهان فریاد زد که چه از جان من می خواهی؟ بعد جعبه ساز مجد را برداشت به زمین کوبید و گفت سازت برای خودت خوب است پول کجاست؟
این را گفت و رفت و شلیک خنده ما و بهت و حیرت مجد، افرادی را که در بار جمع بودند متوجه میز ما کرد.

مجد نشسته بود و به ساز شکسته اش نگاه می کرد گروهی از مشتریان بار زن را سرزنش کردند و عده ای از مجد عذر خواستند و نوازنده معروف بلند شد و خودش هم لگدی نثار تار شکسته اش کرد و فریاد زد لعنتی مرا بگو که دنبال تو آمدم و به هیچ جا نرسیدم. چشمم کور باید به دنبال پول می رفتم.

از آن شب دیگر مجد عوض شده بود، مثل کسی که از یک خواب سنگین پریده باشد به عشقی که نسبت به زن بار داشت می خندید، می گفت مستی چه کارها که دست آدم نمی دهد، خوب شد که سازم را شکست و بیدارم کرد.

مجد در سالهای آخر زندگی زجرهای زیادی را متحمل شد. پسر جوانش به علت بیماری روانی مدتها در بیمارستان بستری بود و پس از بهبودی نسبی به خانه برگشت و از پدرش خواست تا با او در تکمیل اختراعش کمک کند.

اختراع او یک موتور جدید اتومبیل بود که بدون بنزین و فقط با آب حرکت می کرد. مجد کوشید تا به فرزندش پوچ بودن این فرضیه را بقبولاند ولی پسر جوان زیر بار نرفت. ناچار طبقه دوم را خالی کردند و در اختیار همایون گذاشتند و او با پولی که پدرش قرض کرده بود مقداری لوازم خرید و شروع به کار کرد. روزها و روزها صدای حرکت موتور و نصب و اوراق کردن قسمت های حساس آن خواب راحت را از اهالی خانه سلب کرده بود.

سرانجام پس از شش ماه پسر جوان دریافت که این پروژه به نتیجه مثبت نخواهد رسید. آن وقت از پدرش خواست که او را برای ادامه تحصیلات به اروپا بفرستد. این بار هم مجد فداکاری کرد و با دست خالی وسایل حرکت همایون را فرهم آورد و او را به پاریس فرستاد.

در همین گیر و دار یک روز مجد به خونریزی مثانه دچار شد معاینه های بعدی نشان داد که مبتلا به سرطان مثانه شده است. بلافاصله با همت دوستانش در رادیو ترتیب مسافرت او به آمریکا داده شد و او به نیویورک سفر کرد.

پس از یک دوره آزمایشات و دریافت سفارشات پزشکی و داروهای لازم، مجد علیل و ناتوان به تهران بازگشت. آن روزها من آماده سفر بودم و می خواستم به آمریکا بیایم. در باغ اداره رادیو او را دیدم که پریشان حال و عصبانی بود. پرسیدم چه شده است؟

گفت روزنامه کیهان را خواندی؟ نوشته است که همایون م جد در پاریس با یک اسلحه بچگانه اقدام به هواپیما ربایی کرده و دستگیر شده است. گفتم تنها راه چاره فرستادن پرونده پزشکی او به فرانسه است.

وقتی مقامات قضایی این پرونده را ببینند متوجه خواهد شد که همایون سابقه بیماری روحی دارد و آزادش خواهد کرد. خوشبختانه اقدامات سریع مجد و کمک های موثر دوستانش در رادیو و وزارت خارجه باعث شد تا همایون را پس از یک هفته آزاد کنند.

لطف الله مجد این نوازنده پر احساس و دل شکسته هرگز از چنگ آن بیماری نجات پیدا نکرد و در آذر ماه سال 1357 یکی دو ماه پیش از انقلاب پس از بازگشت از سفر دوم به آمریکا، در سن 60 سالگی در گذشت.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.