قدرت عادت - بخش چهارم

23 تیر 1399   azizi   مطالب و مقالات, روانشناسی   0 نظر   104 بازدید   |

قدرت عادت - بخش چهارم
قدرت عادت
عادت ها سرنوشت ما نیستند. همانطور که در دو فصل بعدی توضیح خواهیم داد، عادت ها میتوانند نادیده گرفته شده، تغییر داده شده یا جایگزین شوند. ولی دلیل اینکه کشف چرخه عادت اینقدر مهم است، این است که این چرخه یک حقیقت اساسی را آشکار میکند:

هنگامی که عادتی بروز میکند، مغز مشارکت کامل در تصمیم گیری را متوقف میکند و از کار و فعالیت شدید دست میکشد یا اینکه بر روی وظایف دیگری تمرکز میکند. بنابراین این الگو به طور خودکار آشکار میشود، مگر اینکه شما عمداً با عادت مبارزه کنید، مگر اینکه روتینهای جدیدی پیدا کنید.

با این حال صرفاً درک اینکه عادتها چگونه کار میکنند، یعنی یاد گرفتن ساختار چرخه عادت، کنترل آنها را ساده تر میکند. زمانی که شما عادتی را به اجزایش ساده میکنید، میتوانید با چرخ دنده ها ور بروید.

آنا گریبیل، یک دانشمند ام.آی.تی که بسیاری از آزمایشات بیزال گانگالیا را سرپرستی کرده بود به من گفت:
«ما آزمایشهایی انجام داده ایم که در آن به موشها آموزش دادیم در یک مارپیچ آنقدر بدوند تا این کار تبدیل به یک عادت شود. بعد یک روز جایزه را در یک جای قدیمی خواهیم گذاشت و موش را هم میگذاریم و در کمال تعجب عادتهای قدیمی بالفاصله دوباره بروز خواهند یافت. عادتها هیچگاه واقعاً ناپدید نمیشوند. آنها در ساختارهای مغز ما رمزگذاری میشوند.

و این مزیت بزرگی برای ما است، چون خیلی بد است که بعد از هر تعطیلاتی مجبور باشیم دوباره رانندگی یاد بگیریم. مسئله این است که مغز شما نمیتواند فرق بین عادت خوب و بد را تشخیص دهد و بنابراین اگر شما عادت بدی داشته باشید، این عادت همیشه برای سرنخها و پاداشهای مناسب در کمین خواهد بود.

این مورد توضیح میدهد که برای مثال چرا ایجاد عادتهای ورزشی یا تغییر آنچه که میخوریم اینقدر سخت است. هنگامی که به جای دویدن، یک کار عادی مثل نشستن روی مبل یا خوراکی خوردن هنگام عبور از جلوی باجه دونات فروشی را انجام میدهیم، آن الگوها برای همیشه در سر ما باقی میمانند.

اگر چه با همان قانون، اگر یاد بگیریم که روتینهای عصب شناختی جدیدی را ایجاد کنیم که آن رفتارها را تقویت کنند - اگر ما کنترل چرخه عادت را به دست بگیریم - میتوانیم آن تمایلات بد را به پس زمینه برانیم، همانطور که لیزا آلن توانست اینکار را بعد از سفرش به قاهره انجام دهد و مطالعات نشان داده اند هنگامی که فردی الگوی جدیدی را ایجاد میکند، دویدن نرم یا نادیده گرفتن دوناتها مثل هر عادت دیگری خودکار میشود.

بدون چرخه عادتها، مغز ما تحت فشار کارهای ظریف روزانه مغلوب شده و خاموش میشود. افرادی که گانگالیون های پایه ای آنها به خاطر صدمه یا بیماری آسیب دیده است، اغلب از نظر فکری فلج میشوند.

آنها در انجام کارهای سادهای نظیر باز کردن پنجره یا تصمیم گیری در مورد اینکه چه چیزی بخورند، مشکل دارند. آنها توانایی نادیده گرفتن جزییات بی اهمیت را از دست میدهند - برای مثال یافته یک تحقیق نشان داد که بیماران با گانگالیون های پایه ای صدمه دیده نمیتوانند حالتهای صورت نظیر ترس یا انزجار را تشخیص دهند، چون هیچ وقت مطمئن نیستند که روی کدام قسمت صورت تمرکز کنند.

ما بدون گانگالیون های پایه ای مان، دسترسی به صدها عادتی که هر روز به آنها احتیاج داریم را از دست میدهیم. آیا امروز صبح برای تصمیم گیری در مورد اینکه اول بند کفش راست یا چپتان را ببندید مکث کردید؟ آیا برای تصمیمگیری در مورد اینکه قبل یا بعد از دوش گرفتن مسواک بزنید مشکل داشتید؟

البته که مشکلی نداشتید. این تصمیمها از روی عادت و بدون تلاش و زحمت گرفته میشوند. تا زمانی که گانگالیون های پایه ای ما دست نخورده باقی بمانند و سرنخها ثابت باشند، رفتارها بدون فکر کردن اتفاق میافتند. هر چند که وقتی به تعطیلات میروید، ممکن است به شکلهای متفاوتی لباس بپوشید یا دندانهایتان را در زمانی متفاوت با صبح عادی و روتین مسواک بزنید، بدون اینکه متوجه آن باشید.

با این حال وابستگی مغز به کارهای عادی خودکار میتواند خطرناک باشد. عادتها به همان اندازه که مفید هستند میتوانند مضر باشند.
برای مثال یوجین را در نظر بگیرید. عادتها بعد از دست دادن حافظه اش، زندگی را به او برگرداندند. سپس آنها دوباره همه چیز را از او گرفتند.

هر چه اسکوییر زمان بیشتر و بیشتری را با یوجین میگذراند، قانع میشد که بیمارش در حال یادگیری عادتهای جدیدی است. تصاویر مغز یوجین نشان میدادند که گانگالیون های پایه ای او از صدمهای که بر اثر التهاب ویروسی مغز وارد آمده رهایی یافته است.

این دانشمند در این فکر بود که آیا ممکن است یوجین حتی با صدمه شدید مغزی هنوز بتواند از چرخه سرنخ-روتین-پاداش استفاده کند؟ آیا این فرایند قدیمی عصب شناختی میتواند توضیح دهد که چگونه یوجین قادر است اطراف بلوک پیاده روی کند و شیشه آجیل را در آشپزخانه پیدا کند؟

برای آزمایش این موضوع که آیا یوجین در حال کسب عادتهای جدیدی بود یا خیر، اسکوییر آزمایشی را ترتیب داد. او شانزده شیئ متفاوت - تکه هایی از اسباب بازیهای پلاستیکی با رنگ روشن - را برداشت و آنها را به مقواهای مستطیل شکلی چسباند. سپس آنها را به هشت جفت تقسیم کرد:

گزینه آ و گزینه ب. در هر جفت یک تکه مقوا که به طور اتفاقی انتخاب شده بود، برچسبی داشت که در پایین آن چسبانده شده بود و روی آن نوشته شده بود: «صحیح.»

یوجین پشت میزی نشسته بود و به او یک جفت از این اشیاء را داده بودند و از او خواستند که یکی را انتخاب کند. سپس به او گفتند گزینه ای را که انتخاب کرده برگرداند تا ببیند آیا در زیر آن برچسب «صحیح»وجود دارد یا خیر. این یک روش رایج برای اندازه گیری حافظه است.

از آنجایی که فقط شانزده شیئ وجود دارند و همیشه به همان شکل هشت جفتی ارائه میشوند، اغلب افراد بعد از چند دور به خاطر میسپرند که کدام موارد «صحیح»هستند. میمونها میتوانند بعد از هشت تا ده روز همه موارد «صحیح»را به خاطر بسپارند.

یوجین هر چند دفعه هم آزمایش را انجام میداد نمیتوانست موارد «صحیح»را به خاطر بیاورد. او این آزمایش را برای ماهها هفته ای دو بار انجام داد و هر روز به چهل جفت از اشیاء نگاه میکرد.

بعد از چند هفته، در ابتدای آزمایش، محققی از او پرسید: «میدانی چرا امروز اینجا هستی؟»یوجین گفت: «فکر نمیکنم بدانم.» «-من میخواهم اشیایی رو به تو نشان بدهم. میدانی چرا؟»

یوجین اصلا نمیتوانست جلسات قبلی را به خاطر بیاورد: «آیا قرار است من آنها را برای شما توصیف کنم یا بگویم که به چه دردی میخورند؟»

همانطور که هفته ها میگذشتند عملکرد یوجین بهتر میشد. بعد از بیست و هشت روز آموزش، 
یوجین در 95درصد موارد گزینه درست را میگفت. بعد از یک آزمایش، یوجین در حالی که از موفقیت خودش گیج شده بود، به محقق نگاه کرد و پرسید:

«من چطور این کار را انجام میدهم؟» «-به من بگو الان در سرت چه میگذرد؟ آیا به خودت میگویی یادم می آید این یکی را دیده ام؟»

یوجین گفت: «نه.»و در حالی که به سرش اشاره میکرد گفت: «آن تقریباً اینجا یا جای دیگری است و دستم خودش به سمت آن شیئ میرود.»

با این حال این موضوع برای اسکوییر کاملا با عقل جور در می آمد. یک کار روتین وجود داشت: او یک شیئ را انتخاب میکرد و نگاه میکرد تا ببیند آیا زیر آن برچسبی وجود دارد یا خیر، حتی اگر اصلا دلیلی نداشت، میل شدیدی داشت به اینکه مقوا را برگرداند.

بعد از آن یک پاداش وجود داشت: رضایتی که بعد از پیدا کردن برچسب و اعلام «صحیح»به او دست میداد. در نهایت یک چرخه عادت بوجود آمد.

اسکوییر برای اینکه مطمئن شود این الگو واقعاً یک عادت است، یک آزمایش دیگر را ترتیب داد. او هر شانزده شیئ را برداشت و همه را هم زمان روبروی یوجین قرار داد و از یوجین خواست تا اشیای «صحیح» را روی هم قرار دهد.

یوجین اصلا نمیدانست از کجا شروع کند و پرسید: «محض رضای خدا! چطور باید این را به خاطر بیاورم؟.»یوجین دستش را به سمت یک شیئ دراز کرد و میخواست آن را برگرداند. مسئول آزمایش جلوی او را گرفت و گفت: «نه!»کاری که از یوجین خواسته شده بود این بود که او اشیاء را روی هم قرار دهد. چرا او سعی داشت آنها را برگرداند؟

یوجین گفت: «فکر میکنم این فقط یک عادت است.»

یوجین نتوانست این کار را انجام دهد. وقتی اشیاء خارج از زمینه چرخه عادت به او ارائه میشدند، مفهومی برای او نداشتند. این همان مدرکی بود که اسکوییر به آن نیاز داشت.

آزمایشها نشان میدادند که یوجین این توانایی را دارد که عادتهای جدیدی کسب کند، حتی زمانی که این عادتها در ارتباط با وظایف یا اشیایی بودند که او بیشتر از چند ثانیه نمیتوانست آنها را به خاطر بیاورد.

این توضیحی بود برای اینکه چگونه یوجین میتوانست هر روز صبح به پیادهروی برود. سرنخها - درختهای مشخصی در تقاطعها یا محل قرارگیری صندوقهای پست بخصوصی - هر دفعه که او بیرون میرفت یک جور بودند، بنابراین اگرچه او نمیتوانست خانه اش را تشخیص بدهد، عادتهایش همیشه او را به سمت در جلویی راهنمایی کرده و بر میگرداندند.

همچنین این توضیحی بود برای اینکه چرا یوجین سه یا چهار بار در روز صبحانه میخورد، حتی اگر گرسنه نبود. تا زمانی که سرنخ درست حاضر بود - مثل رادیوی او یا نور صبحگاهی از پنجره - او به طور خودکار کارهایی را که گانگالیون های پایه ای اش به او دیکته میکردند انجام میداد.

نکته دیگر آنکه تعداد خیلی زیادی عادتهای دیگری در زندگی یوجین وجود داشتند که هیچ کس متوجه آنها نشده بود، مگر زمانی که شروع به جستجوی آنها کردند. برای مثال دختر یوجین اغلب برای سر زدن به خانه او می آمد.

او در اتاق نشیمن کمی با پدرش صحبت میکرد، سپس به آشپزخانه میرفت تا مادرش را ببیند و سپس در حالی که دستش را برای خداحافظی تکان میداد خانه را ترک میکرد و بیرون میرفت.

زمانی که دختر یوجین میرفت، یوجین مکالمه اش با دخترش را از یاد میبرد و عصبانی میشد - چرا او بدون حرف زدن داشت میرفت؟ - و بعد فراموش میکرد که چرا خودش ناراحت بوده است.

ولی عادت هیجانی شروع شده بود و به همین دلیل عصبانیتش ادامه مییافت و شدت می یافت و این فراتر از آن بود که یوجین بتواند درکش کند و خودش را به شکلی نشان میداد.

بورلی به من گفت: «گاهی اوقات او روی میز میکوبید و یا ناسزا میگفت و اگر دلیلش را از او میپرسیدی میگفت: «نمیدانم ولی عصبانی هستم.»او به ماشین لگد میزد یا به هر کسی که وارد اتاق میشد نیش و کنایه میزد. سپس بعد از چند دقیقه لبخند میزد و در مورد آب و هوا صحبت میکرد. بورلی میگفت: «مثل این بود که وقتی عصبانیتش شروع میشد، میبایست تمامش کند.» 

آزمایش جدید اسکوییر چیز دیگری را نیز نشان میداد: آن عادتها به طور تعجب آوری ظریف بودند. اگر سرنخ یوجین به میزان خیلی کمی عوض میشد، عادتهایش از هم جدا میشدند.

برای مثال چند دفعه او دور بلوک پیاده روی کرد و چیزی متفاوت بود - شهر در حال انجام تعمیرات خیابانی بود یا اینکه طوفان باد شاخه ها را به پیاده رو پرت کرده بود - یوجین گم میشد و فرقی نمیکرد که او چقدر به خانه نزدیک است، تا اینکه یک همسایه مهربان راه خانه اش را به او نشان میداد.

اگر دختر یوجین ده ثانیه قبل از بیرون رفتن با او صحبت میکرد، عادت عصبانیتش اصلا دیده نمیشد. آزمایشهای اسکوییر با یوجین، با اثبات اینکه یادگیری و انتخابهای ناخوداگاه بدون اینکه چیزی در مورد درس یا تصمیم گیری به خاطر بیاوریم امکانپذیر هستند، یک بار و برای همیشه در فهم و درک جامعه علمی از اینکه مغز چگونه کار میکند، انقلابی بوجود آوردند.

جالب است بدانیم کار اسکوییر با پاول یوجین محدود به عادتها نیست و نسبت به موضوعاتی نظیر حافظه فضایی و تاثیرات آماده سازی بر روی مغز به ما آگاهیهایی میدهد. 

اندازه حافظه و منطق، ریشه و اساس نحوه رفتار ما هستند. ممکن است ما تجاربی که عادتهای ما را به وجود میآورند را به خاطر نیاوریم، ولی زمانی که آنها در مغزمان ذخیره میشوند، اغلب بدون اینکه خودمان بفهمیم بر نحوه عملکرد ما تأثیر میگذارند.

کتاب : ‌‌قدرت عادت
نوشته : چارلز داهیگ 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.