رکن الدین مختاری، هیولا یا نوازنده ویولن
نمی دانم اسم پرویز محمود را شنیده اید یا نه؟ او فرزند محمود محمود، استاندار اسبق تهران و نویسنده و محقق معروف بود. دایی اش حسین استوار جزو چند تن نوازنده معدود پیانو بود که من از دوران کودکی با صدای سازش از طریق صفحات 78 دور آشنا بودم.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
پرویز محمود کنسرواتور بروکسل را تمام کرده و به ایران برگشته بود. در هنرستان موسیقی یکی از استادان سرشناس بود و د رمدتی کوتاه توانست مقام رهبری ارکستر تهران را به دست بیاورد. 

ملودی ها و کنسرت های پرویز محمود که اکثراً تم محلی داشت، ساخته های او را از سایر آهنگسازان دهه بیست متمایز می ساخت. در سال 1325 وقتی قوام السلطنه پنج تن از سران برجسته حزب توده را وارد کابینه اش کرد و دکتر فریدون کشاورز به وزارت فرهنگ منصوب شد پرویز محمود را به ریاست هنرستان موسیقی ملی برگزید.

پرویز محمود مغرور و صریح اللهجه که فقط به هنرش که همه زندگیش بود فکر می کرد. انتخاب او به ریاست هنرستان موسیقی هرگز در شیوه زندگی همیشگی «پرویز» اثری نگذاشت حتی گوشه چشمی هم به حزب توده نشان نداد زیرا از سیاست متنفر و بیزار بود.

وقتی سمفونی گلپری جون را تنظیم می کرد از یکی از دوستان خواست که مرا نزد او ببرد. در سالن مدرسه موسیقی او را دیدم که عرق ریزان مشغول تمرین است.

چشمش به به من افتاد ارکستر را به مدت 15 دقیقه مرخص کرد، بعد وارد دفتر کارش شدیم. با لبخند رضایت آمیزی گفت که کار گلپری جون بالا گرفته است و به زودی در تالاری بزرگ و معروف به اجرا درخواهد آمد و اضافه کرد که چه رازی نهفته است در این ترانه ها و آهنگ های محلی شاید تو که بیش از من بین قشرهای مختلف جامعه بوده ای بتوانی به این سوال جواب بدهی؟

گفتم اگر هنر متعلق به مردم است و به خاطر آن خلق می شود و اگر این یک نیاز دائمی است که هنرمند را در خدمت مردم جامعه خودش قرار می دهد پس رازی در کار نیست.

هدف مشخص است و تیری که رها می شود غالباً به هدف اصابت می کند. گفت خواستم بیایی اینجا و سمفونی گلپری جون را هنگام تمرین بشنوی و نظرت را بگویی. من به موفقیت آن خیلی امیدوارم.

و براستی این سمفونی موفق بود. نه در صحنه های داخل کشور که در صحنه های خارجی نیز شنوندگان خوش ذوق و صاحبان سلیقه های متفاوت آن را پسندیدند و پرویز محمود در مدتی کوتاه در کنار نام آوران عالم موسیقی قرار گرفت.

از آن روز به بعد من گاه و بیگاه به دیدار پرویز می رفتم. او می گفت چرا ما پرویز ها نباید کاری صورت بدهیم، یک کار هنری مردمی که جنبه های مادی هم داشته باشد.

آن وقت بنابر پیشنهاد او یک روز ظهر به خانه دایی اش حسین استوار رفتیم و ضمن صرف ناهار قرار گذاشتیم که یک شرکت سهامی تشکیل بدهیم و ده عدد صفحه تولید کینم.

در قرارداد آمده بود که امور هنری به عهده هر سه نفر و انجام امور مالی به عهده حسین استوار و پرویز خطیبی است ضمناً پیش از به بازار آمدن این صفحان هیچ یک از طرفین قرارداد حق ندارد عمل مشابهی انجام دهد و در خدمت شرکت یا فرد دیگری قرار بگیرد.

شش ماه بعد که همه کارها انجام شده بود و قصد داشتیم برای ضبط صفحات به لندن برویم صفحاتی از هندوستان وارد بازار شد که خواننده آن جوانی به نام «مین باشیان» بود.

درحقیقت سرمایه گذار واقعی برای تولید این صفحات حسین استوار بود. وقتی این خبر را به پرویز محمود دادم سخت عصبانی شد و قرار گذاشتیم روز سه شنبه جلسه ای در خانه استوار تشکیل بدهیم. در خانه استوار مدتی من و او به بحث و گفتگو نشستیم و انتظار پرویز را کشیدیم که دیر کرده بود. بعداً معلوم شد که پرویز به علت خون دماغ از هنرستان به بیمارستان پهلوی رفته است. 

در آن غروب تابستان من به مطالعه روزنامه مشغول شدم و استوار پیانو نشست و قطعه ای در که در ماهور ساخته بود نواخت، ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد و استوار شخصاً در را باز کرد.

مردی با موهای سفید و سر طاس و کت و شلوار سفید چوچونچه وارد اطاق شد. استوار مرا به او معرفی کرد ولی از او اسمی نبرد. مرد نشست و با یک مجله خودش را باد زد. معلوم بود که از سالها پیش یکدیگر را می شناسند.

حتی خود استوار هم ظاهراً روزگاری افسر شهربانی بوده است چون به خودی خود صحبت ها به شهربانی کشید و بعد به موزیک ختم شد. تازه وارد بلند شد و ویولنی را که روی پیانو قرار داشت برداشت و کوک کرد. از طرز کارش پیدا بود که کارکشته است.

پیش از آن که آرشه را بردارد و مشغول شود به استوار گفت خیلی وقت است به طور جدی دست به ساز نزده ام. این قطعه ای که می خواهم بزنم در ماهور است. اگر وقت کردی سر و سامانش بده. آن وقت شروع به نواختن کرد.

اصلاً باورم نمیشد که یک نوازنده ناشناس تا این حد استادانه ویولون بزند. پس چرا من او را نمی شناسم؟ لحظات غریبی بود در همان گیرو دار در باز شد و پرویز محمود آمد. آرام بی صدا در کنار من نشست.

قطعه ماهور که تمام شد استوار پرویز را به نوازنده معرفی کرد. مرد گفت بله می شناسم ولی کار ما با کار اینها زمین تا آسمان تفاوت دارد و بعد ویولن را سر جایش گذاشت. استکان چایی را که برایش آورده بودند نوشید و خداحافظی کرد.

استوار تا دم در بدرقه اش کرد و در مراجعت به من گفت شناختی؟ گفتم نه گفت «رکن الدین مختاری» بود تازگی ها از زندان مرخص شده قرار است در دربار کاری به او بدهند.

تعجب کردم و گفتم این شخص، این هیولا که می گویند آن همه آدم به دستور او کشته شده چطور می تواند ساز به این قشنگی بزند؟ یا هنرمند نیست و یا اینکه بی جهت از او یک هیولا ساخته اند. پرویز محمود خندید و گفت تعجبی ندارد.

می دانی که «یزیدبن معاویه» هم شاعر خوبی بوده، ناصرالدین شاه قاجار شعر می سروده و نقاشی می کرده. استوار اضافه کرد که انجام وظیفه چیز دیگری است و ذوق و هنر داشتن چیز دیگر. البته زیاد جور در نمی آید.

یک انسان حساس و با ذوق که ساز می زند نمی تواند قاتل سفاکی باشد. دیدیم که در محکمه هم نتوانستند ثابت کنند و او را فقط به چند سال زندان محکوم کردند. رکن الدین خان رئیس شهربانی رضاشاه بود و خودت بهتر می دانی که برای حفظ نظم و مراعات قانون باید سختگیری کرد. 

ناگهان یادم آمد که من رکن الدین مختاری را دو بار دیگر هم دیده ام. یک بار با لباس شهربانی و بار دیگر با لباس سورمه ای رسمی در جشن ازدواج خواهرزاده ام «مسعود نکویی» بار اول که مخاری را دیدم سال 1315 در مقال در جنوبی کاخ سلطنتی بود.

در آن روز محمدرضا شاه «ولیعهد آن زمان» که تحصیلاتش را در سوئیس به پایان رسانده بود به ایران بر می گشت. پیشاهنگان پسر و دختر در دو طرف خیابان سپه تا میدان باغ شاه صف کشیده بودند و قرار بود مقدم ولیعهد را گلباران کنند.

نزدیک ساعت 2 بعدازظهر مسئولان پیشاهنگی همراه رئیس تشریفات دربار و یکی دو صاحب منصب پلیس «مختاری و ادیب السلطنه» آمدند که دو نفر پیشاهنگ را برای تقدیم دسته گل مخصوص به ولیعهد انتخاب کنند.

در اولین نگاه من و عباسه افهمی انتخاب شدیم زیرا لباسهایمان شیک تر و قیمتی تر بود! بعد به ما آموختند که چگونه وارد کاخ بشویم و چطور دسته گل ها را تقدیم کنیم.

وقتی اتومبیل روباز ولیعهد وارد کاخ سلطنتی شد ما با دسته گلهایی که با سیم های نقره ای بسته شده بود انتظار می کشیدیم. عکاسها تعدادی عکس برداشتند که یکی از آنها در سالنامه پارس چاپ شد.

آن وقت ما را وارد باغ کردند. دو طرف باغ سربازان گارد ایستاده بودند و کمی بالاتر سمت چپ، رضا شاه و علی اصغر حکمت وزیر معارف و نخست وزیر و گروهی از وزیران و درباریان دیده می شدند.

بالاتر، نزدیک به پله های ساختمان ولیعهد همراه خانم صدیقه دولت آبادی و دکتر مودب نفیسی و مختاری و ادیب السلطنه گرم گفتگو بودند. ما از برابر رضا شاه به حال احترام گذشتیم.

راستش وقتی چشمم به چشمهای رضا شاه افتاد قلبم به طپش افتاد و پاهایم کمی سست شد. رضا شاه که متوجه شده بود با صدای بلند گفت ببرید خدمت والاحضرت و ما در حال احترام پاها را به هم کوبیدم و اطاعت امر کردیم.

بار دومی که مختاری را دیدم شب عروسی خواهرزاده ام مسعود نکویی بود علی اکبر نکویی پدر مسعود از ثروتمندان سرشناس روزگار خود بود و در عروسی تنها پسرش بسیاری از رجال و نمایندگان مجلس شرکت داشتند.

یکی از نمایندگان مجلس که نامش را بیشتر از دیگران می شنیدم «ارباب کیخسرو شاهرخ» بود. در آن شب ارباب هم آمده بود و مدتی با مختاری رئیس شهربانی و سایرین گفتگو کرد.

مختاری بعد از یک ساعت خداحافظی کرد و رفت و کمی پس از آن برای ارباب کیخسرو پیغام آوردند که رئیس مجلس شورای ملی «محتشم السلطنه اسفندیاری» شما را برای یک کار ضروری و فوری احضار کرده است.

شاهرخ رئیس کمیسیون تدارکات مجلس بود ارباب هم ناچار از صاحب مجلس عذر خواست و به اتفاق راننده اش از محل جشن خارج شد. این باغ بعدهد به وسیله مسعود نکویی به بنگاه حمایت کودکان واگذار گردید.

فردا عصر، من در ایستگاه تجریش یک شماره روزنامه اطلاعات خریدم و در صفحه اول آن خبری را خواندم که موجب حیرت و در عین حال ناراحتی ام شد. اطلاعات خبر درگذشت ارباب کیخسرو شاهرخ را به علت سکته به این شرح چاپ کرده بود:

شب گذشته ارباب کیخسرو شاهرخ نماینده مجلس در یک مجلس عروسی دعوت داشت پس از خروج از محل مهمانی بنا به گفته راننده اش احساس ناراحتی می کند و تصمیم می گیرد که در خیابان پهلوی قدم بزند.

نیم ساعت بعد که راننده از تأخیر ارباب نگران می شود و به جستجوی او می پردازد، جسد وی را در حالی که در داخل جوی آب افتاده می بیند و فوراً موضوع را به اطلاع پلیس می رساند. گفته می شود که علت مرگ سکته قلبی بوده است.

اما پس از حوادث شهریور و خروج رضا شاه از ایران فرزند ارباب کیخسرو «بهرام شاهرخ» که مدتی هم مدیر کل انتشارات و رادیو بود اعلام کرد که پدرش به دست عمال مخاری به قتل رسیده است.

زیرا در آن روزها وی «بهرام شاهرخ» گوینده رادیو برلین بوده و رضا شاه را مورد حملات سخت خود قرار می داده است. چند بار شاه به ارباب کیخسرو می گوید جلوی پسرت را بگیر ولی ارباب با کمال صداقت جواب می دهد که هیچگونه رابطه ای با پسرم ندارم و او به حرف و دستور من عمل نمی کند.

درباره رکن الدین مختاری بسیاری از هنرمندان و اساتید اهل فن اظهار نظرهایی کرده اند که اظهار نظر استاد روح الله خالقی از همه جالب تر است:
«ای کاش مختار به دنبال هنرش و سازش می رفت و در فکر به دست آوردن مقام نبود تا ما امروز بتوانیم از شخصیت هنری این نوازنده چیره دست پیش از اینها بگوییم.»
ادامه دارد... 

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.