قدرت عادت - بخش پنجم

7 مرداد 1399   azizi   مطالب و مقالات, روانشناسی   0 نظر   110 بازدید   |

قدرت عادت- بخش پنجم
قدرت عادت

از زمانی که اولین مقاله اسکوییر در مورد عادتهای یوجین منتشر شد، علم شکل گیری عادت به شدت توسعه یافته و تبدیل به یک رشته تحصیلی مهم شده است.

محققان در دوک، هاروارد، یو سی آل ای، یال، یو اس سی، پرینستون، دانشگاه پنسیلوانیا، و در دانشگاههایی در انگلستان، آلمان، و هلند و همچنین گروهی از دانشمندان که برای شرکت پراکتر اند گمبل، مایکروسافت، گوگل، و صدها شرکت دیگر کار میکردند، بر روی فهمیدن عصب شناسی و روانشناسی عادت ها، قوت و ضعف های آنها و اینکه چرا به وجود می آیند و چگونه میتوانند تغییر کنند، تمرکز کرده اند.

محققان یاد گرفته اند که سرنخها می توانند تقریباً هر چیزی باشند، از یک محرک بصری نظیر تکه آب نبات یا تبلیغ تلویزیونی گرفته تا یک مکان خاص، یک هیجان، ترتیبی از افکار، یا همراهی با افراد به خصوص.

روتین ها می توانند به طرز باور نکردنی پیچیده یا فوق العاده ساده باشند بعضی عادتها نظیر آنهایی که به هیجانها ارتباط می یابند، در کسری از ثانیه اندازه گیری می شوند.

جایزه ها می توانند از غذا یا دارو که باعث احساسهای فیزیکی می شوند تا پاداشهای هیجانی نظیر احساس غروری که از تحسین یا خودستایی به انسان دست میدهد، باشند.

همانند هر آزمایش دیگری، محققان بازتابهایی از اکتشافات اسکوییر با یوجین را دیده اند: عادتها قدرتمند اما ظریف هستند. آنها می توانند خارج از آگاهی ما ظاهر شوند یا اینکه بطور عمدی طراحی شوند.

آنها اغلب بدون اجازه رخ می دهند، ولی می تواند با دستکاری قسمت هایی از آنها تغییر شکل داده شوند. آنها به زندگی، خیلی بیشتر از آنکه متوجه آن شویم شکل می دهند - درحقیقت آنها آنقدر قوی هستند که باعث می شوند مغز ما برای دفع هر چیز دیگری از جمله عقل سلیم به آنها متکی باشد.

برای مثال در یک مجموعه از آزمایش ها، محققان نشنال اینستیتو راجع به سوء مصرف الکل و اعتیاد به الکل، به موشها آموزش دادند تا در پاسخ به سرنخهای خاصی اهرم هایی را فشار دهند تا اینکه این رفتار تبدیل به عادت شد.

همیشه به این موشها با غذا جایزه داده میشد. سپس دانشمندان غذا را به سمی آغشته کردند، تا جایی که این حیوانات به شدت مریض می شدند یا اینکه کف مسیر را به جریان برق وصل میکردند تا وقتی موشها به سمت جایزه شان حرکت میکنند، شوکی به آنها وارد شود.

این موشها میدانستند که غذا و یا قفس خطرناک هستند - هنگامی به آنها قرصهای غذای سمی درون یک کاسه داده می شد یا قطعات برق گرفته کف مسیر را میدیدند، دور میایستادند.

با این حال وقتی سرنخهای قدیمیشان را میدیدند، بدون فکر کردن اهرم را فشار میدادند و غذا را میخوردند، یا اینکه روی مسیر راه میرفتند، حتی اگر استفراغ میکردند یا به خاطر جریان برق میپریدند. این عادت آنچنان نهادینه شده بود که موشها نمیتوانستند جلوی خودشان را بگیرند.

پیدا کردن مورد مشابه در دنیای انسانها مشکل نیست. برای مثال غذای آماده فست فودرا در نظر بگیرید. منطقی است که وقتی بچه ها شدیداً گرسنه هستند و بعد از یک روز طولانی در حال رانندگی به سمت خانه هستید، همین یک دفعه جلوی مکدونالد یا برگر کینگ توقف کنید.

غذاها قیمت پایینی دارند و مزه خوبی دارند. از اینها که بگذریم مقداری گوشت فراوری شده، سیب زمینی سرخ شده نمکی و نوشابه قند دار میزان نسبتاً کمی برای سالمتی مضر هستند، درست است؟ اینطور نیست که همیشه این کار را بکنیم.

اما عادتها بدون اجازه ظاهر میشوند. مطالعات نشان میدهند که خانواده ها معمولا نمیخواهند غذای حاضری فست فودرا به طور مرتب بخورند. چیزی که اتفاق میافتد این است که الگوی یک بار در ماه به آهستگی به الگوی یک بار در هفته و سپس دو بار در هفته تبدیل میشود چون سرنخها و پاداش، ها عادت را به وجود می آورند.

هنگامی که محققان در دانشگاه تگزاس نورث و یال سعی کردند بفهمند چرا خانواده ها به تدریج میزان مصرف فست فودشان را افزایش میدهند، مجموعه ای از سرنخها و پاداشها را یافتند که بیشتر مشتریان اصلا نمیدانستند رفتارهایشان را تحت تأثیر قرار میداده اند. آنها چرخه عادت را کشف کردند.

برای مثال همه شعبه های مکدونالد یک جور به نظر میرسند. این شرکت سعی میکند معماری مغازه ها و چیزهایی که کارکنان به مشتریان میگویند را استاندارد کند، بنابراین هر چیزی یک سرنخ ثابت و روشی برای تحریک روتینهای غذا خوردن ماست.

غذاها در بعضی رستورانهای زنجیره ای به طور ویژه ای مهندسی میشوند تا پاداشهای فوری بدهند. برای مثال سیب زمینی سرخ کرده ها طوری طراحی میشوند که وقتی به زبانتان میخورند شروع به تجزیه شدن کنند تا اینکه با سرعت هر چه بیشتر مقداری نمک و چربی را به زبانتان منتقل کنند و این امر باعث فعال شدن مراکز لذت شما و قفل شدن مغزتان در این الگو میشود. همه اینها برای محکم کردن چرخه عادت بهترین هستند.

با این وجود، حتی این عادتها ظریف هستند. هنگامی که رستوران فست فودی تعطیل میشود، خانواده هایی که قبلا در آنجا غذا میخوردند، اغلب به جای اینکه به دنبال مکان جایگزینی بگردند، شروع به غذا خوردن در خانه میکنند.

حتی تغییرات کوچکی میتواند باعث خاتمه این الگو شود. ولی از آنجایی که وقتی این چرخه های عادت بزرگ میشوند، ما تشخیصشان نمیدهیم، از توانایی خودمان برای کنترل آنها غافل هستیم. بنابراین ما میتوانیم با مشاهده سرنخها و پاداشها، این روتینها را تغییر دهیم.

زندگی یوجین تا سال 2000، یعنی هفت سال بعد از بیماری او به نوعی تعادل رسید. او گاهی پنج یا شش دفعه در روز چیزی را که میخواست میخورد. همسرش میدانست که تا زمانی که تلویزیون روی کانال هیستوری شبکه تاریخ تنظیم است، یوجین روی صندلی راحتی اش آرام مینشیند و صرف نظر از اینکه تکرار برنامه یا اخبار پخش میشود، آن را تماشا میکند. او نمیتوانست فرق بین آنها را تشخیص دهد.

با این وجود هر چه یوجین پیرتر میشد، عادتهایش بیشتر بر روی زندگی او تأثیر منفی میگذاشتند. او کم تحرک بود، گاهی برای ساعتها تلویزیون تماشا میکرد، چون اصلا از برنامه ها خسته نمیشد. پزشکانش نگران سلامت قلبی او شده بودند.

دکترها به بورلی گفتند که رژیم سفت و سختی از غذاهای سالم برای او در نظر بگیرد. بورلی تلاش خودش را میکرد، ولی خیلی سخت میشد چیزهایی را که او میخورد و یا تعداد دفعات غذا خوردن او را عوض کرد. یوجین هیچ وقت تذکرهای بورلی را به خاطر نمی آورد.

حتی اگر یخچال پر از میوه و سبزی بود، یوجین آنقدر میگشت تا گوشت و تخم مرغ پیدا کند. این کار روتین او بود و هر چه یوجین پیرتر میشد، استخوانهایش شکننده تر میشدند. دکترها میگفتند او هنگام پیاده روی میبایست بیشتر مراقب باشد، اما یوجین در ذهن خودش بیست سال جوانتر بود و هیچوقت یادش نمیماند که با دقت راه برود.

اسکوییر به من گفت: «تمام زندگی ام مجذوب حافظه بوده ام. سپس ای پی یوجین را ملاقات کردم و دیدم چقدر زندگی میتواند غنی باشد، حتی اگر شما آن را به خاطر نیاورید. حتی وقتی که خاطرات از بین رفته باشند، مغز این توانایی شگفت انگیز را دارد که خوشحالی را پیدا کند. مشکل میشود این توانایی را متوقف کرد، هر چند که در نهایت این قابلیت به ضرر یوجین کار کرد.»

همانطور که یوجین پیرتر میشد، بورلی سعی میکرد از چیزهایی که در مورد عادتها فهمیده بود استفاده کند تا به یوجین کمک کند برای خودش مشکل درست نکند. او فهمید که میتواند مدار بعضی از الگوها را با قرار دادن سرنخهای جدید کوتاه کند. اگر بورلی گوشت توی یخچال نگه نمیداشت، یوجین صبحانه ناسالم و به دفعات نمیخورد.

وقتی که او سالاد کنار صندلی یوجین میگذاشت، یوجین گاهی مقدار کمی از آن را میخورد و هنگامی که خوردن یک وعده غذایی برای او تبدیل به یک عادت شد، دیگر توی آشپزخانه دنبال خوراکی نمیگشت. رژیم غذایی او به تدریج بهبود یافت.

با همه این تلاشها، سلامتی یوجین همچنان رو به افول بود. یک روز بهاری یوجین مشغول تماشای تلویزیون بود که ناگهان فریاد زد. بورلی دوید و دید که او به سینه اش چنگ میزند. بورلی به آمبولانس تلفن کرد.

در بیمارستان، دکترها یک حمله قلبی خفیف را تشخیص دادند. تا آن زمان درد از بین رفته بود و یوجین در تقلا بود تا از روی صندلی چرخدارش بلند شود. آن شب یوجین مرتب تلاش میکرد تا کابلهای تجهیزاتی را که به او وصل بود از سینه اش جدا کند تا بتواند غلت زده و بخوابد.

زنگهای خطر به صدا در می آمدند و پرستارها توی اتاق میدویدند. آنها سیمها را در جای خود قرار میدادند و به او میگفتند اگر به سر و صدا کردن ادامه دهد او را به تخت میبندند و به این طریق سعی میکردند او را از ور رفتن با سنسورها باز دارند. هیچ کدام از این کارها فایده ای نداشت. به محض اینکه این تهدیدها عنوان میشدند، یوجین آنها را فراموش میکرد.

دختر یوجین به یک پرستار گفت سعی کند تا در مورد تمایل یوجین به بیحرکت ماندن از او تعریف کند و هر بار یوجین را دید، آن را تکرار کند. دختر یوجین، کارول رایز، به من گفت: «می دانید، میخواستیم از غرور او در این مسئله استفاده کنیم. ما به او میگفتیم اوه بابا، با نگهداشتن این چیزها در جای خودشان، شما دارید کار واقعاً مهمی برای علم انجام میدهید.»

پرستارها به یوجین محبت میکردند و یوجین خیلی این کار را دوست داشت. بعد از چند روز هر کاری از او میخواستند انجام میداد. یک هفته بعد یوجین به خانه برگشت.

سپس در پاییز 2008هنگام راه رفتن در اتاق پذیرایی، پای یوجین به یک برآمدگی نزدیک شومینه گیر کرد و افتاد و ران پایش شکست. در بیمارستان، اسکوییر و گروهش نگران بودند که یوجین به شدت وحشت کند، چون او اصلا یادش نمی آمد که کجا بوده است. بنابراین کنار تخت او یادداشتهایی گذاشتند که توضیح میداد چه اتفاقی افتاده است و عکس فرزندانش را نیز روی دیوار چسباندند. بچه ها و همسر یوجین هر روز به او سر میزدند.

با این وجود، یوجین هیچ وقت نگران نشد. او هیچگاه نپرسید که چرا توی بیمارستان است. اسکوییر گفت: «به نظر میرسید که او با همه بلاتکلیفی که در آن موقعیت وجود داشت، کنار آمده بود. پانزده سال از زمانی که حافظه اش را از دست داده بود میگذشت. انگار بخشی از مغز او میدانست چیزهایی وجود دارد که او هیچوقت نمیتواند آنها را درک کند و مشکلی با این قضیه نداشت.»

بورلی هر روز به بیمارستان می آمد. او میگفت: «من زمان زیادی را با او صحبت میکردم. به او میگفتم که دوستش دارم و در مورد بچه هایمان و زندگی خوبی که داشتیم با او صحبت میکردم. به عکسها اشاره میکردم و میگفتم که چه قدر همه او را دوست دارند.

پنجاه و هفت سال بود که ما با هم ازدواج کرده بودیم و چهل و دو سال آن یک ازدواج واقعی و عادی و طبیعی بود. این کار بعضی وقتها خیلی سخت بود، چون من خیلی دلم میخواست شوهرم همان شوهر سابق باشد. ولی حداقل میدانستم که او خوشحال است.»

چند هفته بعد دختر یوجین به ملاقات پدرش آمد. موقعی که او رسید، یوجین از او پرسید: «برنامه چیست؟»دختر یوجین با ویلچر او را به فضای چمن بیمارستان برد. یوجین گفت: «هوای خوبی است، اینطور نیست؟»

دخترش در مورد بچه های خودش صحبت کرد و بچه ها با یک سگ بازی میکردند. دخترش فکر میکرد احتمالا بزودی یوجین میتواند به خانه بیاید. خورشید داشت پایین میرفت. او داشت آماده میشد تا یوجین را به داخل ببرد.

یوجین به دخترش نگاه کرد و گفت: «من شانس آورده ام که دختری مثل تو دارم.»دخترش غافلگیر شده بود. او نمیتوانست آخرین باری که پدرش چنین حرف خوشایندی زده بود را به خاطر بیاورد. او به پدرش گفت: «من هم خوش شانسم که تو پدر من هستی.»یوجین گفت: «خدای من، چه روز قشنگی است. نظرت راجع به هوا چیست؟»

آن شب در ساعت یک صبح، تلفن بورلی زنگ خورد. دکتر به بورلی گفت که یوجین حمله قلبی شدیدی کرده و کارکنان هر کاری که ممکن بوده کرده اند، اما نتوانسته اند نجاتش دهند. او مرده بود. بعد از مرگ او یادش توسط محققان گرامی داشته شد و تصاویر مغزش در صدها آزمایشگاه و مدرسه پزشکی مورد مطالعه قرار گرفت.

بورلی به من گفت: «می دانم که اگر میدانست چقدر به علم کمک کرده واقعاً احساس غرور میکرد. او یک بار، کمی بعد از آن که ازدواج کردیم به من گفت دلش میخواهد کار مهمی در زندگیش بکند، کاری که واقعاً مهم باشد و او این کار را کرد. فقط هیچ کدام از آن کارها را یادش نمی آمد.»

کتاب: ‌‌قدرت عادت
نوشته: چارلز داهیگ 
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.