فرخ زاد، از شب، بیابان و طوفان تا روی صحنه تلویزیون
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
در مسافرتی که به آلمان کردم سال 1336 فرصتی دست داد تا به اتفاق مصطفی اسکویی به دیدار فرخ زاد بروم. فروغ در یک اطاق کوچک با یک دختر ایرانی دیگر زندگی می کرد و قرار بود در کار دوبلاژ فیلم با اسکویی ها همکاری کند.

من تا آن زمان فروغ فرخ زاد را ندیده بودم ولی با اشعارش که در مطبوعات چاپ می شد آشنایی داشتم. فروغ کمتر در محافل دیده می شد ولی همه جا صحبتش بود از او و برادرش فریدون که من فقط او را یک بار در خیابان دیدم.

جالب است که آن زمان شهر مونیخ هم مثل لس آنجلس شاهد درگیری های لفظی و اظهار لطف های دوستانه چند جوان دانشجو بود که اکثراً در آبجو فروشی ها و کافه قنادی ها جمع می شدند و از هر دری سخن می گفتند. 

از جمله کسانی که در آن سالها دوره کارگردانی تئاتر را می گذارند و اکثراًٌ با اسکویی بحت و گفتگو داشتند یکی هم جوانی بود به نام عباس مغفوریان که بعدها به ایران آمد و به فعالیت هنری پرداخت.

مغفوریان و هم دوره های او ظاهراً با اسکویی که تحصیل کرده مسکو بود موافقتی نداشتند و در این میان داوود رشیدی که او هم هنرجوی تئاتر بود بیش از همه جوش و جلا می زد. 

به هر حال پس از سفر آلمان همیشه خاطره ملاقات با فروغ در ذهنم باقی بود و فریدون فرخ زاد را هم به خاطر نستبی که با فروغ داشت از یاد نمی بردم. دوازده سال بعد هنگامی که من در استودیو پلازا فیلم جنجال پول را با سپهرنیا، گرشا و متوسلانی می ساختم یک روز عباس دستمالچی فیلمبردار با یک جوان شیک پوش مو مشکی به سراغم آمد و گفت این آقا تازه از آلمان آمده و داوطلب هنرپیشگی است.

مدتی به او خیره شدم. لبخندی عجیب داشت و نگاهش نافذ و در عین حال مرموز بود. به نظرم رسید که دماغش کمی ناقص است و به درد دوربین سینمایی نمی خورد.

اسمش را پرسیدم گفت فریدون فرخ زاد هستم. یک مرتبه خاطرات گذشته جلوی چشمانم جان گرفت و به یاد روزی افتادم که او را فقط یک نظر در مونیخ دیده بودم.

فریدون شروع به صحبت کرد و من گوش می دادم:
- خیال نکنید که چون خواهرم فروغ است آمده ام تا از اسم او و شهرت او بهره بردای کنم؟ خیر من خودم جوان تحصیل کرده ای هستم و هزار و یک هنر دارم. از رقص و آواز گرفته تا بازیگری، اگر تصمیم بگیرم در یک لحظه سیلاب اشک از چشمانم سرازیر می شود، چنان می خندم و می خندانم که همه اطرافیان را مبهوت می کنم...

و این کار چند هفته دیگر عملی شد. در میهمانی بزرگی که نصرت الله منتخب مدیر سینمای پلازا در خانه اش واقع در بلوار ناهید داده بود، فرخ زاد با یک ژاکت ترمه ای و شلوار مشکی حاضر شد و با آنکه هیچ یک از حاضران را نمی شناخت در عرض یک ساعت همه را تحت تأثیر قرار داد و اداره مجلس را در اختیار گرفت. بسیار گفت و شنید و خندید و خنداند و خواند و به راستی ما را مبهوت کرد.

چند ماه بعد یک روز در باغ تولید رادیو میدان ارگ فرخ زاد را دیدم خوشحال بود که به عنوان یک کارمند دفتری استخدامش کرده اند اما دلش می خواست که در کارهای هنری دخالت داشته باشد به من گفت که در آلمان، در یک فستیوال آواز شرکت کرده و جایزه ای هم برده است بعد نوار کاستی به دستم داد.

این همان آوازهایی بود که در آن فستیوال خوانده بود. اولین آهنگ «شب بود بیابان بود» روز جمعه از برنامه شما و رادیو با صدای فریدون فرخ زاد پخش شد و مورد توجه شنوندگان قرار گرفت.

جمعه بعد فرخ زاد دومین آهنگش را خواند و بعد دیگر پیدایش نشد. یک ماه بعد خبر رسید که او موفق شده است که در تلویزیون ملی ایران برنامه ای زیر عنوان «دو ساعت با فریدون فرخ زاد» اجرا کند.

برنامه تلویزیونی فرخ زاد در واقع یک برنامه کاملاً متفاوت بود و بینندگان تا آن زمان با اجرا کننده ای آنچنان مسلط و بی پروا رو به رو نشده بودند. استقبال بینندگان تلویزیون از برنامه جدید فرخ زاد سبب شد تا مسئولان تلویزیون یک برنامه هفتگی در اختیارش بگذارند.

فرخ زاد می رفت تا در مدتی کوتاه به اوج برسد اما ناگهان حادثه ای رخ داد و تلویزیون ملی ایران برنامه فرخ زاد را قطع کرد. دو هفته بعد به تمان استودیوهای فیلمبرداری بخشنامه شد که آقای فریدون فرخ زاد مبلغ هفده هزار و... تومان به سازمان بدهکار است لطفاً چنانچه دستمزدی از شما طلب دارد از پرداختن آن به نامبرده خودداری نمایید.

قطع برنامه تلویزیونی فرخ زاد سبب بروز شایعات زیادی شد. در شهر همه از این ماجرا حرف می زدند و هر کس حدسی می زد ولی دلیل اصلی قطع این برنامه این بود که فریدون فرخ زاد در آخرین برنامه اش دست خانم سوسن خواننده معروف را بوسیده بود. در واقع کسی انتظار نداشت یک مرد جوان در برابر صدها هزار چشم اینطور گستاخانه عمل کند و عفت و عصمت عمومی را در انظار جریحه دار نماید!!...

فرخ زاد به کار اداری اش برگشت در حالیکه هر روز زیر رگبار سوالات دوستان و آشنایان قرار می گرفت پاسخ او در برابر این سوال که چرا دست خانم سوسن را بوسیدی این بود که خیال می کردم ما هم متمدن شده ایم.

با وجود این چند هفته بعد فریدون مجدداً به تلویزیون احضار شد و با ناباوری از مسئولان شنید که می تواند برنامه اش را ادامه بدهد می گفتند دستور مستقیم از دربار رسیده بود.

در برنامه های تلویزیونی فرخ زاد مردم باز هم کارهای غیرمتعارف او را دیدند و تحسین و تمجیدش کردند. او بسیاری از خوانندگان بلند آوازه امروز را برای اولین بار در برنامه اش شرکت داد و همیشه سعی کرد تا سخنانش ساده و صریح و بی پیرایه باشد.

وقتی در سال 1356 من قصد داشتم ایران را ترک کنم و به آمریکا بیایم، برنامه های شما و رادیو به دو قسمت تقسیم شد به این ترتیب که کادر همیشگی و کادر تازه ای که فرخ زاد تشکیل داده بود یک هفته در میان برنامه اجرا می کردند.

در کادر فرخ زاد حسن خیاطباشی، بهمن مفید و زرندی «شاباجی خانم» شرکت داشتند. 
مدتها گذشت و من از فرخ زاد خبری نداشتم. یک روز در نیویورک یکی از دوستان مشترک من و فرخ زاد «جلیلی بشارتی» گفت که فریدون از مرز خارج کرده و به زودی به نیویورک خواهد آمد.

سرانجام یک شب من و فرخ زاد پس از سالها با یکدیگر رو به رو شدیم. همراه او جوانی بود به نام سعید محمدی که هر دو از ایران به اتفاق یک سگ کوچک سیاه «بلاکی» فرار کرده بودند و از ماجرای فرارشان داستانها می گفتند.

فرخ زاد در نیویورک یکی دوبار به روی صحنه رفت و برای همکاران سیاسی خودش حرف زد و آواز خواند. روزهای اول شعارهایش بر ضد همه بود. او به کسانی که با او هم عقیده نبودند شدیداً می تاخت.

یک شب به اتفاق فرامرز پارسی به خانه فریدون فرخ زاد رفتیم. خانه اش با خانه ما فاصله زیادی نداشت. فریدون را دیدم که پیشبند را به کمر بسته و مشغول آشپزی است.

خورش سبزی او واقعاً تعریفی بود. تا سعید سفره را بچیند شام حاضر شد. بعد از شام فرخ زاد دیوان شمس تبریزی را برداشت و شروع به خواندن کرد. شبی سرد بود از آن شبها که در نیویورک زمین و زمان یخ می بندد.

آخر شب با فریدون و سعید و سگشان «بلاکی» بیرون آمدیم، سعید قصد داشت سگ را بگرداند تا قضای حاجت کند. در آن سوز و سرما بیش از یک ساعت گشتیم ولی بلاکی تکلیف صاحبانش را روشن نمی کرد. در این بین سعید پشت درخت های خیابان رفت و برگشت و من خطاب به سگ گفتم بلاکی سعید کارش را کرد حالا برگرد منزل.

جالب این که اغلب اوقات بین فریدون و سعید بر سر بازی تخته نرد دعوا می شد و چنان به هم می پریدند که خیال می کردی همان لحظه از هم جدا خواهند شد. ولی دعواها فقط بر سر بازی تخته بود و این دو نفر در سایر مسائل با همدیگر توافق کامل داشتند. اقامت یک ساله فرخ زاد در نیویورک باعث شد که من در وجود او انسان دیگری را کشف کنم.

بیش از آن، چه در رادیو و چه در جاهای دیگر به او روی خوش نشان نداده بودم در واقع فرخ زاد دشمنان زیادی داشت و رفتار و گفتارش به خصوص صراحت لهجه ای که داشت از او یک غول ساخته بود.

از داستان ازدواج و طلاق او مردم هزاران شایعه ساخته بودند که معلوم نبود کدام درست و کدام نادرست است. در نیویورک «دسامبر 1983» برای من و خانواده ام بزرگترین فاجعه رخ داد.

تنها پسرم «فرزین» که پس از هفت سال دوری از من و مادرش می خواست از اسپانیا به نیویورک بیاید، درست 9 روز پیش از حرکت در یک تصادف از دست رفت. ما همه بهت زده و غمگین نشسته بودیم و به تسلیت های دوستان گوش می کردیم.

اواسط شب وقتی خانه خالی شد، فرخ زاد از در رسید، با دیوان شمس و چهره ای اندوهگین و کلماتی که می توانست برای ما داغ دیدگان آرامش بخش باشد، می نشست، می گفت، شعر می خواند و شور و حالی به پا می کرد.

گاهی تا نزدیک سپیده دم با ما بود. از خودش می گفت. از فروغ که او هم در جوانی برا اثر حادثه اتومبیل درگذشته بود. 
آن روزها و شب ها را ما در کنار فریدون گذراندیم و من در این گیرودار شخصیت دیگر او را کشف کردم.

خودش هم در کتاب شعرش «من و آن من دیگر» به این مسئله اشاراتی دارد. پیش از آن خیال می کردم که فرخ زاد یک آرتیست واقعی است و خوب بلد است که به موقع اشک بریزد، ولی در فاجعه مرگ فرزندم بارها و بارها اشک های واقعی او را دیدم و احساسش را در چشمهایش خواندم.

بعدها که به لس آنجلس آمد و برای کمک به کودکان اسیر ایرانی در عراق اعاناتی جمع کرد شنیدم که متهم به سوءاستقاده شده است. چند روزنامه و یک تلویزیون که مجری آن حالا به ایران عودت داده شده زخمها بر او زدند و کاری کردند که بار و بنه اش را بست و عازم فرانسه شد.

گفتند پلیس بین المللی در تعقیب اوست و قرار است تحت الحفظ به آمریکا برگردد ولی روزنامه کیهان چاپ لندن در شماره 245 مورخ پنجشنبه 17 فروردین 1368 از قول دکتر «برنارد ژاژارد» رئیس کمیته بین المللی دفاع از حقوق کودکان نوشت که: 

سازمان ایرانی حمایت کودکان اسیر ایرانی در عراق می بایست بیست و هشت هزار و پانصد دلار هدایای ایرانیان مقیم لس آنجلس را در فوریه 1989 وسیله هنرمند ایرانی آقای فریدون فرخ زاد به کمیته ما تقدیم کردند.

ما همه نقاط ضعف فراوان داریم ولی ای کاش نقاط مثبتی هم در کار باشد که بتواند نقطه های ضعف ما را بپوشاند.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

1 نظر


  1. خاطرات عجیب یک زن هنرمند
    مشهورترین چهره جهانی در هنر اجرا (Performance Art) که لقب «مادر هنر پرفورمنس» را یدک می‌کشد، چند سال پیش در شبکه‌های مجازی خیلی دیده شد؛ با ویدیوی یکی از پروژه‌های هنری او که در آن دو صندلی دو طرف یک میز کوچک قرار داده و افراد داوطلب می‌توانستند روی صندلی دوم و در سکوت، با نگاه این هنرمند روبه‌رو شوند.

    به گزارش ایسنا، علت اصلی استقبال از این ویدیوی احساسی اما، حضور بدون هماهنگی زوج هنری و دوست قدیمی‌اش روی صندلی دوم و در نتیجه رد و بدل شدن نگاه‌های پرمعنا و سرازیر شدن اشک‌های دو هنرمند بود.

    «مارینا آبراموویچ» - هنرمند صربستانی - «پرفورمنس آرت»، کتاب زندگینامه‌اش را که «عبور از دیوارها» نام دارد، با کمک «جیمز کاپلان»‌ نویسنده‌ به چاپ رسانده و در آن با صداقتی مثال‌زدنی زندگی و فعالیت‌های هنری خود را روایت کرده است.

    «گاردین» در یکی از جدیدترین گزارش‌هایش،‌ بخش‌هایی از این کتاب زندگینامه‌ای و نقدی بر آن را منتشر کرده که آن را با هم می‌خوانیم:
    وقتی «مارینا آبراموویچ» ۱۴ ساله بود، پدرش او را پیش «فیلو فیلیپوویچ» هنرمندی صربستانی برد تا نقاشی آموزش بینند. اما این یک دیدار معمولی نبود. «فیلیپوویچ» بوم نقاشی را کف اتاقی که استودیوی هنری‌اش بود، قرار داد و روی آن با چسب، ماسه و رنگ‌های قرمز، زرد و سیاه پوشاند. «فیلیپوویچ» سپس روی آن بنزین ریخت، یک کبریت زد! و ایستاد و نتیجه را مشاهده کرد. او سپس به دخترک گفت: «این یک غروب است.» و سریع اتاق را ترک کرد.

    این تجربه روی «آبراموویچ» تأثیر عمیقی گذاشت. او در کتاب زندگینامه‌ای خود که صمیمانه و کمی عجیب به نگارش درآمده، نوشت: «این اتفاق به من یاد داد، فرآیند مهم‌تر از نتیجه است. هنر ممکن است از هر یا هیچ چیزی ساخته شود.» او مدتی نقاشی را ادامه داد اما خیلی طول نکشید که فهمید مدیوم حقیقی او چیست.

    در سال ۱۹۷۳ که اواسط دهه سوم زندگی‌اش بود، او پروژه هنری به نام «ریتم ۱۰» را در جشنواره ادینبورگ اجرا کرد که در آن ۱۰ چاقو را به سرعت هر چه تمام‌تر بین انگشتانش فرو می‌کرد. او کارش را تمام کرد، کاغذی که دستش را روی آن گذاشته بود، پوشیده از خون شده بود. بدنش می‌لرزید، اما نه از درد، بلکه انگار برق او را گرفته بود. برای او آن لحظه، لحظه دگردیسی بود؛ «مخاطب و من یکی شده بودیم. یک ترکیب واحد... من تبدیل به مارینایی شدم که تا آن زمان نمی‌شناختم.»

    از آن زمان چهار دهه گذشته و حالا «آبراموویچ» که مشهورترین هنرمند هنر اجرایی جهان است، «مارینا» را به خوبی می‌شناسد.
    زنی که حال بیش از ۶۰ سال سن دارد، با تنهایی به نوعی متفاوت‌تر از ۴۰ سالگی روبه‌رو می‌شود.

    او می‌گوید: «کار یک برده است، اما حتی هنر هم نمی‌تواند آب رفتن دائمی آینده را دفع کند.»
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.