اوایل سال 1342 که نصرت الله معینیان به وزارت راه منصوب شد جهانگیر تفضلی به عنوان سرپرست به وزارت اطلاعات آمد. این اولین بار بود که «اداره کل انتشارات رادیو را وزارت اطلاعات» می نامیدند. 
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
با آمدن تفضلی که از یاران نزدیک علم نخست وزیر بود تغییراتی در سازمان رادیو داده شد و چند نفر از کسانی که تا آن روز با رادیو همکاری نداشتند به دعوت تفضلی عضو شورای نویسندگان شدند. اینها عبارت بودند از نادر نادرپور، ابوالحسن ورزی، مهدی اخوان ثالث.

اولین روزی که تفضلی به محوطه رادیو «میدان ارگ» آمد من در کنار باغچه ایستاده بودم و طرح یک نمایشنامه جدید را می ریختم. ماشین وزیر وارد باغ شد و تفضلی که از کاخ مخصوص بر می گشت با لباس رسمی «ژاکت و کلاه سیلندر» به طرف من آمد.

من از سالها قبل با جهانگیر تفضلی آشنایی قبلی داشتم. او در کلاس ششم ابتدایی معلم زبان فارسی من و مجید محسنی بود و به علاوه پس از شهریور 1320 که روزنامه نبرد منتشر شد، تفضلی را که از اعضای موثر این روزنامه بود گاه و بیگاه می دیدم.

آن روز در کنار باغچه، تفضلی با کمال صراحت گفت که برای یک «رفورم» به رادیو آمده و بیش از دو سه ماه در این سازمان نخواهد بود. آنچه که از جملات او به یادم مانده است تأکیدی است که بر تأثیر وجود «نادرپور و ورزی و اخوان ثالث» در رادیو داشت.

تفضلی که همشهری اخوان بود (هر دو خراسانی بودند) وقتی از او نام می برد احساس غرور می کرد. به او گفتم که متأسفانه تا به حال نه شعری از اخوان ثالث خوانده ام و نه خودش را می شناسم.

گفت اگر به آثارش علاقه مند نباشی به خود او سخت پایبند خواهی شد به شرط آنکه سعی کنی او را بشناسی.

آشنایی با مهدی اخوان ثالث
دو هفته بعد در راهروهای اداره رادیو «اکبر مشکین» را دیدم که با مردی آرام و تقریباً کوتاه قد نشسته است.

گفت بیا برویم گیلاسی بزنیم، اخوان هم با ما می آید. پرسیدم کدام اخوان؟ گفت همان مهدی اخوان ثالث که شعر می گوید و بعد من و او را به هم معرفی کرد. به نظرم آمد آن شاعر معروف خجالتی و کم حرف است. وقتی خواستیم از اداره بیرون برویم مشکین گفت ما دو نفر پول نداریم تو چطور؟

گفتم من هم به اندازه کافی ندارم. شاید بیست یا سی تومان. اخوان به حرف آمد که از سرمان هم زیاد است. ما که به کافه رستوران های درجه یک نمی رویم همین یحیی خان چهار راه گلوبندک بهترین جای دنیاست.

یحیی خان عرق فروش سر چهارراه گلوبندک، در آن دکه کوچک خودمانی روزانه از ده ها بلکه صدها مشتری پذیرایی می کرد، جالب اینکه در این مکان انواع و اقسام افراد رفت و آمد داشتند.

از کارمند و تاجر بازار گرفته تا گردو فروش و لبویی و درویش و هنرپیشه و نوازنده و خواننده. من یکی دو بار با مشکین به این دکه رفته بودم و از شما چه پنهان محیطش را با همه شلوغی و بی بندوباری دوست داشتم.

چون معاشر بودن و گاه گفتگو کردن با تیپ های مختلفی که در آنجا جمع شده بودند این فرصت را به من می داد که مطالب تازه ای برای برنامه های صبح جمعه تدارک ببینم.

آن شب با مشکین و اخوان ثالث ساعتها نشستیم و گپ زدیم. اخوان با همان لهجه شیرین «مشهدی» شعرهایش را خواند و مرا تحت تأثیر قرار داد. فکر نمی کردم آن مرد آرام و کم حرف تا این حد پرمایه و با ذوق باشد.

تسلط او به زبان مادری از واژه هایی که به کار می برد کاملاً آشکار بود. وقتی از «ملک الشعرای بهار» حرف می زد، انگار که از پیر و مولایش می گوید. فردوسی طوسی را می خواند و تفسیر می کرد و وقتی به شعر خودش می رسید ابراز شرمساری می کرد که ما چه می گوییم و آنها چه گفته اند.

تکیه کلامش «چه و چه ها و عزیز جان» بود. بی ریا، صریح اللهجه و بی قید و بند بود. مثل اکثر شاعران از دردهای زندگی می نالید و از اینکه بگوید وضع مالی اش تعریفی ندارد امتناعی نداشت.

آن شب فهمیدم که با «احمد سروش و بیژن مفید» هم رفاقت دارد. می گفت این سروش خودش را دست کم می گیرد. در حالیکه در بعضی موارد می توان او را از «احمد کسروی» هم بالاتر دانست.

از قضا چند روز بعد با اخوان و احمد سروش به محلی در خیابان فرح آباد رفتیم. در این محل یک مرد ارمنی زندگی می کرد که عرق ناب و شراب خانگی داشت.

اخوان با این مرد انس و الفتی به هم زده بود. گاه و بیگاه که بی پول بود و از همه جا ناامید به در خانه او می رفت. درباره این مرد ارمنی و خانه محقرش که محل کسب او نیز بود اخوان ثالث شعر جالبی سروده است.

چند خطی از احمد سروش
حالا که از احمد سروش سخن به میان آمد بد نیست از او هم بنویسم. سروش یکی از باذوق ترین و پرشورترین نویسندگان بود که هرگز تا آن حدود و درجه که استحقاقش را داشت معروف نشد.

او مردی بود ساده دل، حساس، قانع و درویش صفت که از پرکارترین نویسندگان رادیو ایران به حسب می آمد. معروف بود که وقتی حقوقش را می گیرد در مدتی کوتاه تمامی آن را با دوستانش خرج می کند و روز دوم یا سوم برج از صندوقدار «مساعده» می گیرد.

آنقدر مطیع و حرف شنو بود که پیشنهاد رفقا برای رفتن به هر نقطه ای در هر ساعتی را می پذیرفت، شاید به همین دلیل بود که یک شب نیمه شب با مشکین به شمال آمد تا در یکی از ویلاهای دریاکنار مرا ببیند و دو روز آخر هفته را با هم بگذرانیم.

ماجرای جالبی از بخشش سروش!
یکی از جالب ترین کارهای سروش این بود که اواخر شب در حال مستی تمام موجودی خودش را به افراد مستحق می بخشید. می گویند یک شب با اخوان ثالث از فرح آباد ژاله سوار تاکسی می شود و نشانی اش را می دهد، بین راه راننده تاکسی شروع به درد دل می کند و از گرانی سرسام آور و کمی درآمدش حرف می زند و آنقدر می گوید تا سروش را به گریه می اندازد.

موقع پیاده شدن سروش دسته چکش را درمی آورد و یک «چک صد هزار تومانی» برای راننده می کشد. راننده که باورش نمی شد از سروش بارها و بارها تشکر می کند و خیلی آهسته از اخوان می پرسد که این آقای محترم کیست؟ اخوان ثالث می گوید او پسر کازرونی تاجر معروف است.

راننده تاکسی اصرار می کند که کرایه تاکسی را سروش و اخوان مهمان او باشند ولی سروش قبول نمی کند و کرایه را می پردازد. دو روز بعد مأمور حفاظت از جلوی در رادیو به سروش زنگ می زند که یک راننده تاکسی در اینجا منتظر شماست.

سروش که اصولاً چیزی از آن شب به یادش نمانده بود می گوید من تاکسی خبر نکرده ام. مأمور می گوید راننده تاکسی می خواهد با شما صحبت کند. سروش جلوی در می رود و چشمش به راننده می افتد و سلام می کند. راننده با لحن تمسخرآمیز می گوید خوب پسر کازرونی، این چه دسته گلی بود که به آب دادی؟ من رفتم بانک چک ترا نقد کنم گفتند حسابش بسته شده، سروش می خندد.

او همیشه در مقابل حوادث غیر مترقبه می خندید. راننده عصبانی می شود و سروش می گوید پدر جان، من دیدم تو از زمین و آسمان گله داری و از بدبختی و بیچارگی می نالی، خواستم یک شب تا صبح خوشحال باشی که حتماً بودی. آیا کار بدی کردم؟

فوت احمد سروش
متأسفانه سروش به علت بیماری قلبی یک روز هنگام انجام وظیفه در راهروهای اداره رادیو مبتلا به سکته قلبی شد و بلافاصله درگذشت. نیم ساعت پیش از مرگش با من از بدهی هایی که داشت حرف می زد و می گفت اگر تا فردا کرایه خانه ام را نپردازم صاحب خانه قبض های مرا به اجرا می گذارد.

ماجرای زندان رفتن اخوان ثالث
و اما اخوان ثالث همانطور که در یکی از اشعارش اشاره کرده مدتی «حدود هفت ماه» به زندان رفت. ماجرا از این قرار بود که در همسایگی خانه اخوان یک مرد قصاب با همسر جوانش زندگی می کرد.

این زن جوان به خاطر عشقی که به شعر و شاعری داشت گاهی اوقات با اخوان ثالث گپ می زد و اخوان اشعار تازه اش را برای او می خواند. کم کم همسایه ها و شاید هم دشمنان اخوان این مسئله را بزرگ کردند و همه جا پیچید که اخوان عاشق زن همسایه شده است.

شوهر زن، همان مرد قصاب که گمان می کرد اخوان از مال دنیا بهره کافی دارد تصمیم گرفت از این موضوع داستانی بسازد و اخوان را تحت فشار قرار دهد. خود اخوان روزی به من گفت که مردک تقاضای بیست هزار تومان دارد. من دو هزار تومان هم ندارم که به او بدهم.

پس از ماه ها مزاحمت سرانجام پرونده به دادگاه رفت. گویا آن زن به تحریک شوهرش در بازپرسی اظهار کرده بود که اخوان به من نظر داشت ولی من در مقابل او ایستادگی می کردم.

دادگاه حکم به محکومیت اخوان ثالث داد. به قول سروش و مشکین بدخواهان به وجد و سرور آمدند اما دوستان تلاش کردند تا شاید حکم صادره را به نحوی معلق نگه دارند.

با وجود تمام تلاش ها و کوشش ها، اواخر تابستان اخوان را به زندان بردند و تا اوایل بهار در بند ماند. در زندان طبع بلند شاعر شکوفا شد و ثمره آن مجموعه «پاییز در زندان» بود که در یکی از شعرهایش گفته است من این زندان به جرم مرد بودن می کشم، آری...

فوت اخوان ثالث
اخوان ثالث در آخرین روزهای زندگی سفری به آلمان کرد و در آنجا در میان صدها تن از طرفداران و مشتاقان خود حرف زد و شعر خواند. در مراجعت با مرگ دکتر «پرویز ناتل خانلری» ضربه ای هولناک بر او وارد شد و درست یک هفته پس از خانلری به سکته قلبی درگذشت.

تشییع جنازه اخوان، آنطور که شاهدان عینی می گویند کم نظیر و با شکوه بود. اصولاً این روزها مردم ایران به قدر و ارزش هنرمندان بیشتر پس برده اند و هرگاه که شاعری، خواننده ای و یا موسیقیدانی می میرد، برای مشایعت جنازه اش از یکدیگر سبقت می گیرند.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
-1
1
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.