من، کریم فکور و جمشید شیبانی، مورچه و دانه ارزن!
سال 1325 که من سردبیر روزنامه فکاهی توفیق بودم، محمدعلی توفیق «مدیر روزنامه» جوانی را به من معرفی کرد که بسیار خوشرو و کم حرف و خجالتی بود. این جوان که آن روزها در دانشکده ادبیات درس می خواند به گفته خودش از پیروان مکتب «ابوالقاسم حالت» بود. 
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
آنها که با اشعار فکاهی سرو کار دارند و اشعار حالت را خوانده اند می دانند که او در سرودن شعرهای پر معنی و دو پهلو واقعاً مهارت دارد. حالت که در توفیق به نام »خروس لاری» معروف بود هر هفته سبک تازه ای را ارائه می داد و مضامین جدیدی را به شعر در می آورد.

یکی از جالب ترین کارهای او ساختن «شعر کش دار» بود. شعر کش دار حالت به صورتی بود که خواننده اجباراً می بایستی آن را به همان نحو یعنی کش دار بخواند. اولین بیت کش دار حالت این است:
رفیق من که اهل نور و کجوره
به هر تاری زسی بیلش نشان کبر و غروره

کریم فکور با نام مستعار «فتنه»
به هر حال این جوان تازه وارد که اسمش «کریم فکور» بود مدتها با نویسندگان توفیق همکاری داشت و بعدها که من شخصاً روزنامه حاجی بابا را منتشر کردم به اتفاق «حسن زارع و جمشید وحیدی» به عضویت هیأت تحریریه درآمد و اشعارش را با امضای مستعار «فتنه» منتشر ساخت.

فکور همان اوایل به ساختن ترانه های جدی هم ابراز تمایل می کرد. آشنایی او با حمید قنبری باعث شد تا ترانه های عاشقانه اش را «حمید و ناهید» در رادیو بخوانند.

ناهید سرفراز که سالها با من و قنبری همکاری داشت دختر جوانی بود که صدای گرم و دلنشین او را همه می پسندیدند. شهرت و محبوبیت ناهید باعث شد که من او را برای ایفای نقش اول زن در فیلم «دستکش سفید» انتخاب کنم. در این فیلم قنبری و تفکری و عبدالله محمدی و اکبر مشکین شرکت داشتند. 

ماجرای ضبط صفحه
در مدتی کوتاه ترانه های فکاهی و جدی که من و فکور می ساختیم بر سر زبانها افتاد و به همین جهت کمپانی کلمبیا از ما دعوت کرد تا تعدادی صفحه 78 دور ضبط کنیم و به بازار بفرستیم.

در آن زمان چون در ایران وسیله ضبط صفحه وجود نداشت، وسایل را از انگلستان به ایران می آوردند و همراه وسایل یک مهندس انگلیسی هم می آمد تا کار ضبط صفحات را انجام بدهد.

بر طبق قراردادی که کمپانی کلمبیا با مقامات انگلیسی امضاء کرده بود برای صبط بیش از یک صد صفحه گرامافون فقط یه ماه وقت تعیین کرده بودند. در این سه ماه اکثر هنرمندان، یعنی خوانندگان، نوازندگان شعرا و آهنگسازان به محل ضبط رجوع می کردند و هر کدام اصرار داشتند که کار آنها را جلو بیندازند.

در این گیرودار وسواس بیش از حد مهندس انگلیسی و ایرادهای کوچکی که می گرفت عرصه را بر خوانندگان و نوازندگان تنگ کرده بود و اغلب اتفاق می افتاد که در طول روز یک یا دو آهنگ ضبط می شد.

یک روز که مهندس انگلیسی برای آماده کردن وسایل دست به دست می کرد و با آمد و رفت های مکرر حوصله حسین یاحقی و بنان و مهدی غیاثی «نوازنده ضرب» را تمام کرده بود همه تصمیم گرفتند که به عنوان تلافی مهندس انگلیسی را به قول معروف دست بیاندازند و این وظیفه را به عهده مهدی غیاثی که بسیار شوخ و بذله گو بود گذاشتند.

وقتی مهندس کارها را روبراه کرد و به اطاق ضبط برگشت و از پشت میکروفن پرسید: ردی؟ یعنی آمده اید؟ مهدی غیاثی دهانش را جلوی میکروفن گذاشت و صدای عجیبی درآورد و گفت موسیو.... ریدی.

مهندس سراسیمه به محلی که نوازندگان و خوانندگان بودند آمد و پرسید اینجا چه خبر است؟ یک مرتبه همه زدند زیر خنده و مهندس که بسیار عصبانی شده بود گفت: امروز ضبط تعطیل است.

این را گفت و به محل اقامتش در هتل پلاس برگشت و روز بعد به طرف لندن پرواز کرد. بر اثر این حادثه ضبط صفحه به تأخیر افتاد و من و کرمی و فکور که خودمان را برای اجرای قرارداد آماده کرده بودیم تصمیم گرفتیم که قرارداد را نادیده بگیریم و به سراغ کار خودمان برویم.

از قضا درست در همان زمان کمپانی دیگری به نام «موزیکال کمپانی» به مدیریت «نصرالله عشقی» که دستگاه ضبط جدیدی از لندن وارد کرده بود از من و فکور خواست که اشعاری را برای ضبط در صفحه آماده کنیم.

اما قنبری و شیبانی و مجید محسنی با کمپانی کلمبیا قرارداد داشتند و نمی توانستند با کمپانی دیگری کار کنند و در نتیجه نصرالله عشقی پیشنهاد کرد من شخصاً ترانه های فکاهی خودم را بخوانم.

ترانه هایی مثل «غلام یحیی و خانم دبیر و اسمال سه کله و گردش شمرون» که آن روزها بی نهایت مورد پسند مردم واقع شده بود و اکثراً در کوچه و خیابان آن ها را زیر لب زمزمه می کردند.

روزی که من برای ضبط این صفحات به استودیوی موزیکال کمپانی رفتم حادثه ای رخ داد که باعث تأخیر در ضبط شد. حادثه از این قرار بود که پس از تمرین های مکرر همین که دستگاه ضبط به کار افتاد ناگهان سر و صداهایی از داخل خیابان بهارستان شنیده شد.

از پشت پنجره نگاه کردیم و جمعیت نسبتاً زیادی را دیدیم که به سرکردگی «سید شمس الدین قنات آبادی و بهرام خاقانی» قهرمان معروف بوکس به طرف مجلس شورای ملی می روند.

اینها طرفداران سید ابوالقاسم کاشانی بودند که از خانه او «پامنار» به راه افتاده و برای اعتراض به اعمال دولت وقت «گویا دولت صدرالاشراف» به خانه ملت رو کرده بودند ولی یک گروه سرباز مسلح عرض خیابان را اشغال کرده و قصد داشتند که از نزدیک شدن آنها به مجلس شورای ملی ممانعت کنند.

جماعت و سربازان در چند قدمی یکدیگر توقف کردند و قنات آبادی با افسر فرمانده مشغول صحبت شد اما ظاهراً این مذاکرات نتیجه ای نبخشید چون افسر بلافاصله دستور «دست تفنگ» داد و کمی بعد چند تیر هوایی شلیک شد، مردم و تظاهر کنندگان شروع به عقب نشینی کردند و تعدادی از آن ها با سنگ و چوب به سربازها حمله بردند، مجدداً تیراندازی شروع شد و در این بین تیری به پای راست «بهرام خاقانی» که از طرفداران کاشانی بود خورد.

از طرف دیگر یک تیر هوایی هم «رضا خواجه نوری» همکلاس سابق من و همسایه عشقی را از پای درآورد. نیم ساعت بعد غائله تقریباً تمام شده بود ولی ما ناچار شدیم کار را تعطیل کنیم.

حالا دیگر برای من و فکور مسلم شده بود که اشکالاتی در کار است و به حکم قضا و قدر ما نمی توانیم اشعارمان را در صفحات گرامافون ضبط کنیم.

اما یک ماه بعد ضبط صفحات در موزیکال کمپانی انجام شد و برای کمپانی کلمبیا هم از لندن مهندس دیگری فرستاند و من به جای ده صفحه تعداد بیست صفحه 78 دور ضبط کردم که ده صفحه موزیکال کمپانی تماماً با صدای خودم و ده صفحه کلمبیا با صدای مجید محسنی و حمید قنبری بود.

شب نشینی در باغ انجمن موسیقی ملی
در سال 1326 کریم فکور در باشگاه راه آهن یک مجلس شب نشینی به راه انداخت که عواید آن نسبتاً خوب بود.

کمی بعد جمشید شیبانی و فکور به من پیشنهاد کردند که در باغ انجمن موسیقی ملی «متعلق به روح الله خالقی و یارانش» یک شب نشینی بزرگ برپا کنیم و علاوه بر شام کامل نمایش موزیکال «بنگاه عشق» را هم برای میهمانان به روی صحنه بیاوریم.

ظاهراً فکر بدی نبود چون در آن زمان انجمن موسیقی ملی یکی از بهترین و معروفترین اماکن بود و در کنسرت های ان صدها تن از علاقه مندان شرکت می کردند.

مقدمات کار را شیبانی فراهم کرد و فکور هم به عنوان مسئولان تدارکات چاپ بلیط و پیدا کردن یک سرآشپز قابل و انجام بقیه کارها رفتیم.

پیدا کردن سرآشپز بسیار آسان بود چون بین دوستان ما جوانی بود به نام «حسین» که خودش و پدرش در سفارت آمریکا کار می کردند.

مهارت حسین در طبخ غذاهای ایرانی و فرنگی و مخصوصاً تهیه دسرهای جواجور به قدری بود که تمام شرکت کنندگان در جشن اولین سال تولد دخترم «سال 1331» او را بهترین سرآشپز دنیا لقب دادند.

حسین قول داد که مسئله شام را شخصاً زیر نظر بگیرد ولی چون فرصت نداشت من و فکور قبول کردیم که تمام مایحتاج را طبق صورتی که او می خواهد بخریم و تحویل بدهیم.

یادم می آید یک روز به شب نشینی مانده ما دو نفر هرچه گوشت فیله در خیابان استانبول بود خریدیم و انبار کردیم. پیش از آن در کافه قنادی فردوسی «صادق هدایت» به ما گفته بود که مواظب باشید با این همه خرت و پرت که می خرید مثل مورچه و دانه ارزن نشوید و دانه ارزن شما را به طرف پایین قل ندهد!

منظور هدایت این بود که خرید اجناسی مثل گوشت و نان و سبزی و پیاز و غیره کار ما نیست و درست هم می گفت اما در آن لحظات ما غرق کار خودمان بودیم و نمی دانستیم چه می کنیم.

به هر حال بلیط ها تقریباً به فروش رسید و نمایشنامه موزیکال هم آماده اجرا بود و به نظر می رسید که پانصد نفر میهمان در باغ انجمن موسیقی ملی شب خوبی را خواهند گذراند.

از غروب آن روز سرآشپز و دستیارانش شروع به چیدن میزها کردند. تعداد زیادی میز و صندلی اجاره کرده بودیم با مقداری بشقاب و قاشق و چنگال و سایر لوازم که کرایه همین اشیاء سر به جهنم می زد.

شب که شد مدعوین آمدند. خانم ها و آقایان شیک پوش واقعاً به جشن آنشب ما رونق خاصی بخشیده بودند اما متأسفانه بسیاری از دوستان و آشنایان به عناوین مختلف با زبان چرب و نرم توانستند بدون کارت ورودی در جشن ما شرکت کنند.

درنتیجه جماعت پانصد نفری ما به هفتصد نفر رسید با این حال هیچگونه اشکالی به وجود نیامد چون شام به اندازه کافی داشتیم و جالب این که مشروب هم به عهده خودمان بود. حضرات تا توانستند خوردند و نوشیدند و مست کردند.

وقتی جمشید شیبانی روی صحنه رفت و اعلام کرد نمایش موزیکال «بنگاه عشق» را اجرا خواهیم کرد کسی روی خوش نشان نداد. نمایش که شروع شد «این نمایش زنده و همراه با ارکستر بود» زن ها و مردهای مست شروع به سر و صدا کردند و نمایش را نیمه کاره گذاشتند.

ارکستر مجبور شد موزیک و رقص بزند تا خانم ها و آقایان برقصند. روی میزها تعداد زیادی بطری خالی مشروب به چشم می خورد و آقایانی که افراط کرده بودند در گوشه و کنار باغ زیر درختها چرت می زدند و یا روی میز دراز کشیده بودند.

ساعتها طول کشید تا مجلس به شکل عادی درآمد چون با مشاهده آن مناظر ناچار شدیم «بار» را تعطیل کنیم.

ساعت دو بعد از نیمه شب ما بودیم و دریایی از مشکلات. ظرف ها صندلی های کرایه ای می بایستی جمع و جور می شد و باغ را که دوستان به صورت زباله دانی درآورده بودند باید تمیز می کردیم و تحویل می دادیم.

حدود ساعت پنج صبح حسین آقا سرآشپز آمد و گفت مقدار زیادی غذا و همچنین گوشت فیله خام باقی مانده که باید فکری به حالشان بکنیم.

گفتم غذاهای پخته و گوشتهای فیله را بین کارگرانت تقسیم کن گفت این کار را قبلاً کرده ام ولی هنوز هم مقدار زیادی فیله موجود است.

ناچار فیله ها را بین خودمان سه نفر تقسیم کردیم. فیله هایی که معلوم نبود چه کسی باید بپزد و چه کسی باید بخورد. آخر آن روزها من و فکوری و شیبانی متأهل نبودیم.

جالب ترین قسمت کار، حسابرسی روز بود ما نه تنها از این شب نشینی سودی نبرده بودیم بلکه بابت بشقاب های شکسته و کارد و چنگال های مفقود شده مقداری هم بدهکاری داشتیم!...

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.