حمید قنبری با یک شعر نیمه کاره پشت میکروفن رادیو!

همانطور که قبلاً اشاره کردم دهه بیست دوران تئاتر و همچنین قطعات فکاهی بود که به نام پیش پرده در تئاترهای پایتخت و شهرستانها خوانده می شد. این سبک پیش پرده خوانی را من و مجید محسنی آغاز کردیم.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
شعر «دیشب تو لاله زار» که با استقبال مردم روبه رو شد اولین پیش پرده ای بود که پس از حوادث شهریور و آزادی بیان و قلم مسائل انتقادی روز را مطرح می کرد.

پیش از آن کسانی مثل «احمد منزوی» و «حسین تجرد» ترانه های صرفاً فکاهی می ساختند که موضوع آنها درباره زن و شوهر، مستأجر و موجر و مطالبی نظیر آن بود.

در حالیکه «دیشب تو لاله زار» انتقاد شدیدی بود از برقراری حکومت نظامی که مقررات منع عبور و مررو در شب زندگی مردم را فلج می کرد. وقتی ترانه های فکاهی و سیاسی توجه عموم را جلب کرد و تئاترهای پایتخت پی بردند که بدون این پیش پرده ها نمی توانند تماشاگران خود را راضی کنند.

احمد دهقان مدیر تماشاخانه تهران تصمیم گرفت که دایره را وسیع تر کند و با اجرای دائمی پیش پرده جمعیت بیشتری را به سالن نمایش بکشاند. به همین منطور بود که ابتدا «جمشید شیبانی» و بعد «حمید قنبری» را به خواندن پیش پرده های سیاسی-فکاهی تشویق کرد.

ترانه های شیبانی مثل ترانه «رئیس اداره و وکیل مجلس» به اندازه کافی سرو صدا بلند کرده بود و مجید محسنی با شعر «دعانویس» پرده از چهره افراد سالوس و عوام فریب برداشته بود. مردم از شهرهای دور و نزدیک برای دیدن تئاتر و به خصوص شنیدن اشعار فکاهی-سیاسی به تهران می آمدند.

تصنیف ها بلافاصله پس از اجرا در تماشاخانه با رادیو به صورت جزوه های کوچک منتشر می شد و خریداران و مشتاقان فراوانی داشت. در این گیر و دار «حمید قنبری» فارغ التحصیل دوره دوم هنرستان هنرپیشگی قدم در میدان گذاشت.

قنبری که پیش از آن مدتی به اتفاق «ناهید سرفراز» اشعار جدی در رادیو تهران را اجرا می کرد حالا آمده بود تا با رقبای خود، محسنی و شیبانی دست و پنجه نرم کند.

اولین پیش پرده ای که برای قنبری ساختم اسکیتینگ رینگ بود که آن روزها زن و مرد و پیر و جوان بازی می کردند. بعد قنبری پیش پرده «چاقوکش» اثر ابوالقاسم حالت را خواند و با این ترانه موفقیتش مستحکم شد.

حالا دیگر ما یک برنامه هفتگی داشتیم که هر جمعه ساعت یک و پانزده دقیقه بعدازظهر اجرا می شد و عنوان آن «قطعات فکاهی» بود. هر جمعه صبح من با اتومبیل فورد کوچکی که داشتم از شمیران به بی سیم پهلوی «محل فرستنده رادیو» می رفتم بی آنکه قبلاً در زمینه اشعاری که باید آن روز خوانده شود تصمیمی گرفته باشم.

معمولاً این کار در فاصله بین خانه و بی سیم انجام می شد ولی گاه اتفاق می افتاد که موضوع خاصی در نظر نداشتم و تازه پس از رسیدن به بی سیم از قنبری و اعضای ارکستر که منتظر من بودند می پرسیدم که در چه موردی شعر بسازم؟

خلاصه آن که اکثر اوقات تا ساعت یازده و حتی دوازده از شعر و آهنگ خبری نبود و همین که عقربه های ساعت به وقت معهود نزدیک می شد من آهنگی را در نظر می گرفتم و برای ساختن شعر روی نیمکت های باغ می نشستم.

در تمام مدتی که من مشغول ساختن شعر بودم اعضای ارکستر آهنگ را با قنبری تمرین می کردند تا بالاخره شعر آماده می شد اما معمولاً قنبری برای تمرین شعر و آهنگ فرصت زیادی نداشت و پس از یکی دوبار خواندن همگی با عجله فراوان از پله ها بالا می رفتیم تا خودمان را به اطاق پخش برسانیم. 

تصنیف خانم دبیر

جالب ترین خاطره ای که از آن روزها دارم این است که یکی از همین جمعه ها هنگامی که من سرگرم ساختن شعر «خانم دبیر» بودم مستخدم آمد و خبر داد که بیش از پنج دقیقه به شروع برنامه نمانده و باید قنبری و اعضای ارکستر هرچه زودتر خودشان را به پشت میکروفن برسانند.

قنبری به سراغ من آمد که توی اتومبیلم نشسته بودم. آمد که چه کنیم؟ من قسمت اول شعر را آماده بود به دستش دادم و گفتم تا شما بروید و شروع کنید من بند دوم شعر را می رسانم.

قنبری و نوازندگان به طرف پله ها دویدند و من با عجله به نوشتن بقیه اشعار پرداختم. از روی ساعت درست پنج دقیقه گذشته بود که شعر نیمه کاره را تکمیل کرده و با قدم های بلند خودم را به اطاق پخش رساندم.

قنبری که رنگ و رویش را به کلی باخته بود از دیدن من خوشحال شد و من بند دوم شعر را با خط درشت و حروف خوانا نوشته بودم جلوی او گذاشتم. این عمل موقعی انجام شد که قنبری بند اول شعر را خوانده بود و ارکستر در حال جواب دادن بود.

هر لحظه منتظر بودم که قنبری به علت عدم آشنایی با کلمات دسته گلی به آب بدهد ولی خوشبختانه اینطور نشد و او با کمال مهارت بند دوم را خواند و عجیب اینکه تصنیف «ای خانم دبیر» در مدت کوتاه بر سر زبانها افتاد

«اگر ای خانم دبیر، ای خانم دبیر نکنی روفوزه م- خودم یک کت و دامن، یک کت و دامن از برات می دوزم»

نوازندگی صدری در رادیو

حالا صحبت از اعضای ارکستر شد بد نیست خاطره دیگری بنویسم. در میان اعضای ارکستر ما یک نوازنده تار به نام «صدری» بود که متأسفانه سازش زیاد دلنواز نبود.

این آقا اصرار غریبی داشت که در رادیو تهران ساز سلو بزند ولی انجام این کار به هیچ وجه مقدور نبود زیرا سولیست های رادیو افرادی چون «صبا و محجوبی و مجد و نی داود» بودند.

هر روز جمعه که ما به بی سیم می رفتیم صدری با لهجه شیرین اصفهانی از من می پرسید که ساز سلو زدن من چه شد؟ آنقدر این سوال تکرار شده بود و به قدری صدری برای نواختن ساز در رادیو پافشاری می کرد که بالاخره یک روز موضوع را با «محمود رجاء» رئیس رادیو در میان گذاشتم.

قرار شد صدری را تا تارش به داخل استودیو بفرسیتم و از اطاق فرمان نوار دیگری را پخش کنیم تا شاید از شرش آسوده شویم. یک روز که «رجاء و تقی روحانی» و من و قنبری حاضر بودیم، این شوخی صورت تحقق پیدا کرد و ما صدری را با سازش به داخل استودیو فرستادیم.

طبق معمول چراغ قرمز روشن شد و صدری شروع به نواختن کرد. در تمام مدتی که او ساز می نواخت از رادیو نوار موسیقی غربی پخش می شد. نیم ساعت بعد صدری خوشحال و راضی از اطاق بیرون آمد و پرسید چطور بود؟

ما همه از پنجه سحرآمیزش تعریف کردیم و او رفت. بعد از رفتن صدری قنبری گفت حالا این بابا می رود و از همه آشنایانش سوال می کند و آنها اظهار بی اطلاعی می کنند.

در این صورت جنجال غریبی به پا می شود و پیرمرد از ما می رنجد. در حقیقت شوخی عجیب ما با صدری ممکن بود به قیمت رنجش شدید و قطع همکاری او با ما تمام شود مخصوصاً که در آن روزگار رادیو تهران بودجه ای نداشت و قطع همکاری او با ما تمام شود مخصوصاً که در آن روزگار رادیو تهران بودجه ای نداشت و دستمزدی به صدری و همکارانش پرداخت نمی شد.

به هر حال سه روز بعد من و قنبری در دفتر کار رئیس رادیو بودیم که صدری آمد. من و قنبری از شرم و خجالت خودمان را به نحوی مشغول کردیم. فکر می کردیم صدری به محض دیدن ما بنای داد و فریاد را می گذارد و از این که چنین شوخی بزرگی با او کرده ایم گله می کند ولی برخلاف انتظار ما صدری با لبخند دوستانه آمد جلو و بعد از سلام و علیک گفت که نمی دانید چه غوغایی شده. از روزی که در رادیو سلو زده ام هر کس رد می شود به من تبریک می گوید همه از ساز من خوششان آمده!...

ماجرای اتومبیل فوردد و شب نشینی کاخ گلستان

و اما اتومبیل کوچکی که در طول سه سال صاحبش بودم ماجراها آفرید. از همان اول بیشتر اوقات وسط خیابان خاموش می شد و من ناچار می شدم یک آدم وارد را صدا بزنم تا کمکم کند.

آن ماشین فورد اولین اتومبیلی بود که خریده بودم و عجیب آنکه بدون استاد و معلم با همان اتومبیل رانندگی در خیابانها را تمرین کردم و مدتها بدون گواهینامه بودم تا بالاخره موفق به دریافت آن شدم.

در سالهای 1324 و 1325 هیچیک از کارکنان رادیو اتومبیل نداشت و من تنها کسی بودم که با اتومبیل فورد خودم وارد باغ «میدان ارگ» می شدم. معمولاً کمی از ظهر گذشته دوستانی را که سر راهم اقامت داشتند سوار می کردم و به مقصد می رساندم.

یکی از این دوستان «صبحی» قصه گوی معروف رادیو بود که در خیابان شیخ هادی می نشست. یک روز تابستان که من و قنبری بهترین لباسهایمان را پوشیده بودیم تا به یک مجلس میهمانی برویم صبحی را سوار کردم و به راه افتادم.

هنوز چند قدم نرفته وسط میدان ارگ اتومبیل خاموش شد، هر چه استارت و هندل زدیم فایده ای نبخشید. راه بند آمده بود و ماشین ها پشت سرمان بوق می زدند.

ناچار صبحی و قنبری پیاده شدند و شروع به هل دادن ماشین کردند تا اول خیابان باب همایون این هل دادن ادامه داشت و سرانجام به همت یک شاگرد راننده اتوبوس، ماشین روشن شد و ما سوار شدیم در حالیکه پیراهن سفید آهاری مان از فرط عرق کردن چرک شده بود و آستین کت من و قنبری لکه های درشت روغن موتور را به خود گرفته بود.

صبحی از خستگی نفس نفس می زد و حال و رمق حسابی نداشت ما هم مجبور شدیم برای تعویض لباس به خانه برگردیم. آخرین خاطره ای که از حمید قنبری دارم مربوط به شب نشینی کاخ گلستان است.

انجمن حمایت از زندانیان برای کمک به زندانیان خردسال مجلس جنشنی ترتیب داده بود و قرار شد قنیری در لباس یک بچه زندانی شعری را که من ساخته بودم بخواند.

برای آنکه پیش از اجرای شعر از وضع کودکان و نوجوانان زندانی با خبر شویم یک روز ما را به دارالتأدیب یا زندان بچه ها بردند. ده ها پسر ریز و درشت با شنیدن اسم ما دورمان جمع شدند و هر کدام اصرار داشتند تا داستان شیرین کاری هایشان را بازگو کنند.

در میان اطفال بزهکار یک پسر 14 ساله بود که قنبری را خوب می شناخت و به او گفت آقای قنبری من یک روز در خیابان استانبول عینک شما را از جیبتان زدم.

قنبری گفت هرگز تا به حال کسی نتوانسته چیزی از من بزند. موقع خداحافظی بچه ها تا دم در با ما آمدند و همان پسر بچه رو کرد به قنبری و گفت آقای قنبری عینکتان پیش من است. قنبری ناگهان متوجه شد و دید که عینک آفتابیش را زده اند.

پسرک عینک را دو دستی تقدیم قنبری کرد و شلیک خنده کودکان بزهکار من و قنبری را وادار کرد که هر چه زودتر از آن محل بیرون برویم.


ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
-1
1
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.