عصمت صفوی به بهانه دندانسازی به رادیو تهران می رفت
سال 1326 با گروهی از هنرپیشگان برای اجرای نمایشنامه «شوهرم را باختم» به اصفهان رفتیم. سفر ما با اتوبوس انجام شد چون میل داشتیم در طول راه با هم باشیم و این همسفر بودن گاه چه شیرین است به خصوص اگر مسافران همه با هم یک دل و یک رنگ باشند.

در این سفر هنرمندانی چون عصمت صفوی، هوشنگ بهشتی، مهدی امینی، ایران قادری و حمید قنبری با من بودند. 
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
خاطره سفر به اصفهان
در طول راه بیش از ده بار راننده را که با ما دوست شده بود واداشتیم تا در مقابل قهوه خانه ها و کافه ها نگه دارد، طوری شده بود که حتی مسافران غریبه هم اعتراض نمی کردند چون تمام روز خنده بود و شوخی و گفتگو با آنها که از طریق تئاتر تهران اعضای گروه را می شناختند.

درباره عصمت صفوی باید بگویم که زنی بود با سواد، صمیمی، مهربان و با شخصیت که دوره اول هنرستان هنرپیشگی را تمام کرده بود و در سازمان برنامه کار می کرد و پست نسبتاً مهمی داشت.

از همان روزهای اول که تئاتر کوچک تهران در باغ سهم الدوله افتتاح یافت خانم صفوی که هنرپیشه ای توانا بود به فروش بلیت در گیشه تئاتر پرداخت و من و او هر روز سر ساعت 4 بعدازظهر با هم برخورد می کردیم و او با اصرار فراوان از من می خواست که مطالب و مقالاتی را که برای درج در روزنامه ها می نویسم در اختیارش بگذارم که تایپ کند.

وقتی نمایشنامه «شوهرم را باختم» را نوشتم و در تئاتر هنر به روی صحنه بردم استقبال تماشاگران آنقدر زیاد بود که از چند شهرستان من جمله اصفهان از ما دعوت کردند و من پس از انجام مقدمات هیأت را در یکی از روزهای ماه دوم پاییز به راه انداختم. قرار بود دو نمایش را در تماشاخانه اصفهان به مدیریت «فرهمند» اجرا کنیم که این تئاتر در واقع برای تماشاخانه سپاهان رقیب بزرگی محسوب می شد.

در تئاتر سپاهان «ارحام صدر و رجایی و مهدی میمزان» بازی می کردند ولی برنامه های تئاتر اصفهان نسبتاً سنگین تر از برنامه های دیگر بود. طبق قرار قبلی، هر یک از دو نمایش ما بایستی سه شب روی صحنه می رفت ولی وقتی به اصفهان رسیدیم و برنامه شروع شد به دلیل استقبال بی سابقه تماشاگران اصفهانی بیست روز در آن شهر ماندیم.

در این مدت بیشتر دوستان و آشنایان ما را به خانه خود و یا اطراف شهر دعوت کردند و در این دعوت ها بود که من با «حسن کسایی» نوازنده معروف نی و «جلیل شهناز» نوازنده تار آشنا شدم.

آن روزها در اصفهان فقط یک ویولونیست زبردست وجود داشت که حرفه ای نبود و به کار تجارت اشتغال داشت. اسمش «منوچهر سلطانی» بود. ساز سلطانی واقعاً شنیدنی بود و من از آن شبها که حالا در عمق زمان محو شده است خاطرات خوشی دارم.

وقتی کسایی و شهناز و سلطانی همنوازی می کردند مجلس در سکوت عمیقی فرو می رفت و زیباترین قسمت این همنوازی قسمتی بود که سازها با هم سوال و جواب می کردند. یک روز جمعه یکی از تجار معتبر شهر به نام «مرتضوی» ما را به باغش در نجف آباد دعوت کرد. در آن روز بسیاری از افراد ناشناس در منزل میزبان ما حاضر بودند.

جلیل شهناز و حسن کسایی و سلطانی هم بودند. از گروه تئاتر فقط من بودم و قنبری و محمود غفاری، یکی از دوستانی که در این سفر ما را همراهی می کرد. پیش از ظهر به باغ رسیدیم. دنیای مرکبات بود به خصوص انارهای درشت و رسیده که روی درخت ها به چشم می خورد ما را مبهوت کرد.

در یک چشم به هم زدن مجلس گرم شد. زیر درخت ها تشک و پشتی گذاشتند و بساط مشروب خوری را با انواع و اقسام مزه ها در سفره چیدند. بیش از ده رقم عرق خانگی مثل لیمو، بیدمشک، سی سیب و غیره آورده بودند.

به رسم اصفهانی ها همیشه یک نفر ساقی سینی مشروب را جلوی میهمانان می گیرد و میهمان گیلاسی برمی دارد و می نوشد، وقتی کله ها گرم شد و سازها به صدا درآمدند من احساس کردم که باغ دور سرم می چرخد.

با غفاری و چند نفر دیگر بلند شدیم و به بهانه هواخوری به انتهای باغ رفتیم و دور از چشم صاحب باغ به جان درخت های انار افتادیم. انارهای رسیده و دانه سیاه را اکثراً آب لمبو می کردیم و برای آن که کسی متوجه نشود پوست خالی و پر از بادش را به زیر خاکها پنهان می کردیم.

در عرض یکی دو ساعت ده ها و بلکه صدها انار به این سرنوشت دچار شد و دو ساعت بعد که ما را به سفره ناهار راهنمایی کردند هیچکدام برای خوردن اشتهایی نداشتیم.

فرداری آن روز در چهار باغ اصفهان با «امیرحسین صدری پور» نویسنده مطبوعات رو به رو شدیم. صدری پور که خودش اصفهانی است ما را به تماشای شهر برد و در این گردش روزانه «یوزباشی» مرد شوخ طبع و بذله گوی معروف را کنار یک مغازه عطاری دیدیم.

یوزباشی که ظاهراً حال و حوصله و دل و دماغی نداشت با صدری پور سلام و علیکی کرد و پرسید اینها کی باشند؟ صدری پور گفت بچه های تهرانند یوزباشی به طغنه گفت که اینها را فردا صبح بفرست برونده سده.

صدری پور از این حرف خندید و دیگر چیزی نگفت سر ناهار از او پرسیدم که منظور یوزباشی چه بود جواب داد در اینجا هر روز صبح زود «نجاست» مستراح ها را بار الاغ می کنند و به عنوان کود به شهر سده می فرستند، یوزباشی با این حرف می خواسته به شما متلک بگوید.

یکی از همسفران ما زندی که عصبانی شده بود گفت: 
این اصفهانی ها خیال می کنند خیلی خوشمزه اند. حالا که اینطور شد خوشمزگی را نشانشان می دهم و ثابت می کنم که ما تهرانی ها دست کمی از آنها نداریم.

چند روز بعد ما سوار اتوبوس شدیم تا به «سی و سه پل» برویم. کرایه اتوبوس در آن زمان فقط ماهی «دهی شاهی» بود. موقع پیاده شدن شاگرد راننده که روی صندلی جلو نشسته بود دستش را دراز می کرد و کرایه مسافران را می گرفت.

زندی که درصدد بود به یک اصفهانی متلک آبداری بگوید وقتی پول را کف دست شاگرد شوفر گذاشت پرسید شما می نشینید و پول می گیرید.

شاگرد راننده با هوش لبخندی زد و جواب داد مگر شما می خوابید و پول می گیرید؟ با شلیک خنده ما، زندی بیش از پیش عصبانی شد، به زمین و زمان بد می گفت و دلش می خواست شاگرد راننده را خفه کند. به هر حال سفر ما به اصفهان یکی از پر شورترین و جالب ترین سفرها بود که با موفقیت به پایان رسید. 

عصمت صفوی
و اما درباره عصمت صفوی خاطره جالبی دارم. صفوی از اولین برنامه رادیویی با من همکاری صمیمانه داشت. بعدها که در برنامه کارگران هفته ای یک بار نمایشنامه اجرا می کردیم، عصمت صفوی با آنکه در سازمان برنامه گرفتاری های زیادی داشت معهذا هر بار به بهانه ای مرخصی می گرفت و به محل فرستنده رادیو می آمد.

تهیه کننده و مسئول برنامه کارگران «عبدالله عاطفی» بود که نزدیک شهر جلوی در سازمان برنامه می ایستاد و صفوی را سوار می کرد. یک روز که صفوی اوضاع را ناجور دیده بود و می دانست با آن همه کار هرگز رئیس با یکی دو ساعت مرخصی او موافقت نخواهد کرد خودش را به دندان درد زد.

خوشبختانه این حیله کارگر افتاد ولی در مراجعت به اداره، آقای رئیس با لحنی مخصوص از او پرسید که خوب خانم، دندانسازی خوش گذشت؟ و بعد اضافه کرد که نمی دانم چرا من صدای شما را از رادیو شنیدم.

شاید هم کسانی هستند که صدایشان با شما شباهت دارد. صفوی این خاطره را شخصاً در رادیو ایران تعریف کرد و گفت که برای شرکت در نمایشنامه های رادیویی که به طور زنده و بدون نوار اجرا می شد هزاران بهانه و دلیل تراشیده است. او واقعاً عاشق تئاتر بود.

در نمایشنامه هایی چون روباه ها، خاقان می رقصد، نادرشاه، بلبل سرگشته، آغامحمد خان قاجار و چوب به دستهای ورزیل شرکت کرد و از سال 1330 به سینما رفت.

بازی او چه روی صحنه و چه بر پرده سینما طبیعی، منطقی و جالب بود. اولین فیلم او «پریچهر» بود و بعد «راز درخت سنجد و غریبه و مه» و بالاخره «گاو» با عزت الله انتظامی.

عصمت صفوی در سال 1354 هنگام بازی در سریال «سمک عیار» دچار ناراحتی قلبی شد و کمی بعد درگذشت.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.