خزان عشق داستان زندگی رهی معیری
شبی که برای آخرین بار چهره تکیده و چشمهای گود افتاده او را که در برابر طوفان مرگ ایستادگی می کرد، دیدم یکی از تلخ ترین لحظات زندگی من بود. از مدتها پیش «علی تجویدی» به دوستان و نزدیکانش گفته بود که به زودی یک تک خال جدید به زمین می زنم و خواننده خوش صدایی را که کشف کردم در برنامه صبح جمعه رادیو معرفی می کنم.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
به گفته تجویدی این خانم خواننده که ماه ها تحت تعلیم قرار داشت خواهر «مهستی» بود که آن روزها تازه به شهرت رسیده بود. تجویدی معتقد بود که این یکی، بیش از خواهرش گل خواهد کرد اما تنها یک نگرانی داشت و آن هم این بود که ترانه اش هنوز آماده نبود.

رهی معیری شاعر و ترانه سرای نامدار در چنگال بی رحم بیماری سرطان گرفتار بود و از مدتها پیش با دوستان و آشنایان رابطه ای نداشت. حتی افرادی مثل تجویدی نیز کمتر موفق می شدند با رهی تماس بگیرند.

تنها وسیله ارتباطی تلفن بود که شاعر رغبتی به حرف زدن با آن نداشت اما وقتی از دهان تجویدی شنید که قول داده است خواننده جدیدش را دو هفته دیگر از رادیو معرفی کند با وجود آن همه درد و رنج درست سه شب پیش از ضبط، ترانه «آزاده ام» را در اختیار او گذاشت.

رهی از ترانه سرایانی بود که هرگز زمان معینی را برای تحویل شعر تعیین نمی کرد. همیشه می گفت شاعر هر لحظه که اراده کند نمی تواند شعر خوب بسازد. شعر مثل باران است و باید بر سر و روی شاعر ببارد.

گاه اتفاق می افتاده که رهی ترانه ای را دو روزه آماده می کرد و گاه آنقدر وسواس به خرج می داد که ساختن شعر دو یا سه ماه به طول می انجامید. شاید به همین دلیل است که ترانه های رهی اکثراً جاودانی شده اند و هر یک به نوبه خود از مضمونی بکر و تازه برخوردار است.

به هر حال شبی که قرار بود هایده به استودیو رادیو ایران بیاید و همراه با ارکستر بزرگ، «ترانه آزاده ام» را به سرپرستی تجویدی ضبط کند، یکی از اتومبیل های رادیو را به دنبال تجویدی فرستادند و او پس از ماه ها غیبت، هنگامی به اداره آمد که جز نوازندگان و مسئولان ضبط و تجویدی کس دیگری نبود.

حدود ساعت یازده شب وقتی آخرین برنامه «همه روز همین ساعت همین جا» را نوشتم و از اطاق بیرون آمدم تا به خانه بروم جلوی در استودیوی شماره هشت با چند نقر از نوازندگان که مشغول صحبت بودند برخورد کردم و از آنها شنیدم که قرار است خواننده جدید تجویدی اولین آهنگش را ضبط کند.

با وجود خستگی فراوان، حس کنجکاویم تحریک شد که بروم و این خواننده تازه کار را ببینم. وقتی قدم در اطاق فرمان استودیو گذاشتم تجویدی را دیدم که با آن خانم خواننده سر و کله می زند.

مسئول ضبط و یکی دو نفر دیگر هم بودند و من نتوانستم در لحظات اول به حضور رهی در آن محل پی ببرم اما تجویدی پس از سلام وعلیک با انگشت رهی را نشان داد و گفت رهی جان اینجاست.

چشمم که به رهی افتاد دلم لرزید و برای چند لحظه زبانم بند آمد. پوستش کهربایی و صورتش استخوانی بود. آن چشمهای آبی قشنگ که همیشه برق شادی از آن می جهید به شمعی می ماند که در حال خاموش شدن است.

دستمال سفید و تمیزی در دستش بود که آن را به روی گونه اش گذاشته بود. آخر رهی به سرطان فک مبتلا شده بود و تغییر چهره او کاملاً به چشم می خورد. کت و شلوار تابستانی با پیراهن یقه باز به تن داشت و یک جفت گیوه سفید و زیبای کرمانشاهی به پایش کرده بود.

رهی بی اغراق یکی از شیک پوش ترین و خوش سیماترین مردان عصرش به حساب می آمد. نظافت و نزاکت و ادب او زبانزد خاص و عام بود. خنده رویی و شوخ طبعی و رفیق بازی و هنرپروری و به خصوص عاری بودنش از هرگونه حسادت و کینه او را محبوب جامعه و معشوق زنان و دختران جوان کرده بود.

وقتی با آن قد بلند و کت و شلوار اطو کشیده و نگاه نافذ در خیابان استانبول ظاهر می شد سرها برای دیدنش به عقب برمی گشت و همه او را به هم نشان می دادند. اگرچه رهی از دوران جوانی شهرت داشت ولی ترانه دلنشین «خزان عشق» او که بدیع زاده آهنگش را ساخته و خوانده بود در سراسر ایران غوغایی به پا کرد.

همه تصور می کردند که این شعر داستان زندگی خود شاعر است در حالیکه چنین نبود و رهی خزان عشق را برای زیباترین زن آن سالها ساخته بود که از شوهر نویسنده اش جدا شد و با نویسنده دیگری که دوست همسرش بود ازدواج کرد.

نه تنها خزان عشق که بسیاری از ترانه های او از جمله «به کنارم بنشین» با آهنگی از خالدی هنوز که هنوز است مورد پسند و قبول قشرهای مختلف جامعه واقع می شود و جوان تر ها که به اصطلاح به «مدرنیسم» رو کرده اند از اشعار نغز و سنگین و پر معنی رهی لذت می رند. جالب است که من با ترانه خزان عشق رهی را می شناختم و همیشه آرزو می کردم که او را از نزدیک ببینم.

شعر کشدار ابوالقاسم حالت
اواخر سال 1320 که احمد دهقان امتیاز مجله «تهران مصور» را از شخصی به نام عباس نعمت خرید در صدد برآمد تا هیئت تحریری تشکیل بدهد و به همین جهت گروهی از شعرا و نویسندگان را به خانه اش دعوت کرد تا در مورد انتشار روزنامه تصمیم بگیرند.

یکی از دعوت شدگان من بودم و چون در تماشاخانه تهران رفت و آمد داشتم، دهقان از من هم خواست که در جلسه نویسندگان تهران مصور شرکت کنم. شب معهود به خانه دهقان رفتم.

در میان انبوهی از حاضران ابوالقاسم حالت را که در توفیق همکارم بود شناختم. با یکی دو نفر دیگر «غلامرضا روحانی و احمد گلچین معانی» که اینها همه عضو هیئت تحریریه توفیق بودند.

دهقان حاضران را یکی یکی معرفی کرد و گفت این «شجاع ملایری» است، این محمد باقر رحیمی اردبیلی است و این هم رهی معیری. بی اختیار نگاهم به نگاه رهی دوخته شد و او لبخندی زد و سری تکان داد پرسیدم شما همان کسی هستید که خزان عشق را ساخته اید؟ صدای خنده اش بلندتر شد و جواب داد بله چطور مگه؟ گفتم صفحه گرامافونش را خریده ام ولی از بس زده ام به خش خش افتاده است.

آن شب بحث و گفتگوی ما به درازا کشید. عده ای از شعرا اشعاری را که برای چاپ در اولین شماره تهران مصور سروده بودند خواندند. ابوالقاسم حالت شعری ساخته بود با این مضمون: رضا شاه در آفریقا ستاده نظر می کند جانب کشور ما.

رهی که مردی صریح اللهجه بود به عنوان تذکر به حالت گفت که مصراع اول شعر درست ساخته نشده و شعر در واقع کمی «کشدار» شده است. همه خندیدند و همین کلمه کشدار سبب شد که حالت هفته بعد شعری در توفیق به نام شعر کشدار چاپ کند. شعر کشدار حالت اینطور شروع می شود:

رفیق من حسن سوسو که اهل نوو کو جوره
به هر موئی ز سی بیلش نشان کبر و غروره

اولین شماره تهران مصور که منتشر شد اشعاری از رهی، حالت و من در آن درج شده بود. حالا دیگر من رهی را هفته ای یک بار در جلسه نویسندگان تهران مصور می دیدم و گاه هم در خیابان لاله زار یا استانبول با هم برخورد می کردیم.

رهی از قطع شعری که به تهران مصور داده بودم و مربوط به اسکی بازی در آبعلی بود فوق العاده خوشش آمده بود و مرا تشویق می کرد که دیوان شعرای طنزگو به خصوص عبید زاکانی را بارها و بارها مرور کنم. شعی که مورد پسند رهی واقع شده بود این بود:

جمعه در آبعلی ای دوست اسکی ها شکست
پا به روی اسکی و اسکی به روی پا شکست
روژ مهر لوژ آبی رنگ ما را سرخ کرد
اسکی مینو به ضرب اسکی مینا شکست

یکی از دوستان مشترک من و رهی می گفت او روزانه ده ها نامه عاشقانه دریافت می کند ولی به هیچیک از آنها پاسخی نمی دهد. نمی دانم از جنس لطیف چه دیده است که حاضر به ازدواج نیست.

نجات رهی از دام اعتیاد
یک روز در دفتر تهران مصور رهی از استقامتش در برابر مشکلات حرف می زد. می گفت در دوران جوانی غفلتاً به دام افیون افتادم و کارم به جایی رسیده بود که هر روز ساعتها وقتم را صرف کشیدن تریاک می کردم.

خوشبختانه خیلی زود به صرافت افتادم که خودم را نجات بدهم ولی بعضی ها معتقد بودند که تریاک ترک کردند ندارد و عواقب آن مرگ است. بی آنکه به حرف آن گروه توجهی داشته باشم یک ترازو و یک گلوله کاموا خریدم.

هر روز که مستخدمه منزل منقل پر از آتش را جلویم می گذاشت مقدار مصرفی را در ترازو وزن می کردم. در یک سو تریاک و در سوی دیگر گلوله کاموا قرار داشت. برای کم کردن مقدار تریاک روزانه قسمتی از کاموا را می بریدم تا سرانجام پس از ماه ها تریاک مصرفی من به یک ماش رسید.

دیگر کشیدن یا نکشیدن این مقدار تریاک برای من فرقی نمی کرد. آخرین روز که یک روز برقی زمستان بود زیر کرسی لمیده بودم و از پشت پنجره به افتادن تکه های سفید برف نگاه می کردم. مستخدمه منقل را روی کرسی گذاشت و رفته بود. یک ساعت بعدخوابم برد بی آنکه لب به وافور زده باشم.

رهی تا آخرین روز زندگیش نه تنها به مواد مخدر روی خوش نشان نداد بلکه سیگار هم نکشید. سالم و شاداب و سرحال به نظر می رسید. پس از کناره گیری «داود پیرنیا» از کارف این رهی بود که با عشق فراوان برنامه گلها را اداره می کرد.

آن روزها می دیدم که چطور تمام اوقاتش را در دفتر کارش می گذراند. مثل اینکه در خانه اش و در میان اعضای خانواده اش زندگی می کند. می خندید و شوخی می کرد و گلهای جاویدان را آبیاری می کرد. گلهایی که امروز زینت بخش آرشیو خصوصی بسیاری از هموطنان ما است. 

این یکی از زیباترین و پرشورترین غزلهای رهی است که من غالباً زیر لب زمزمه می کنم:
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با آئینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی

«رهی معیری» نه تنها در سرودن اشعار جدی مهارت داشت بلکه اشعار فکاهی را نیز در نهایت ذوق و استعداد و با کلام شیرین و محکم می ساخت. اشعار او با امضای مستعار «ب.م. شاه پریون» در روزنامه فکاهی امید و به امضای «ب-م-زاغچه» در باباشمل به چاپ می رسید.

ادامه دارد... 

منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.