غلامحسین مفید تهمتن زمان خود بود
صبح آن روز در آرایشگاه نیک او را دیده بودم که روی صندلی مخصوص نشسته بود و با آرایشگر گفتگو می کرد. صحبت از رستم و سهراب بود و اینکه امشب اولین شب نمایش رستم و سهراب است و گروهی از رجال و روزنامه نگاران به تماشاخانه تهران دعوت شده اند. 
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
حقیقت این است که تا آن روز از نزدیک با آن مرد که کسی جز «نصرت الله محتشم» نبود آشنا نشده بودم و فقط یکی دوبار در راهروی هنرستان هنرپیشگی با او برخورد داشتم.

قبلاً از «سارنگ بهرامی» شنیده بودم که محتشم یکی از هنرمندان قدیمی است که حالا در وزرات کشور سمت مهمی دارد و یک بار هم فرماندار سمنان و دامغان بوده است.

من هرگز محتشم را روی صحنه ندیده بودم و این اولین بار بود که محتشم پس از یک دوران بلند گوشه گیری به دعوت سید علی نصر و احمد دهقان مجدداً روی صحنه تئاتر می رفت و برای من که وصفش را شنیده بودم فرصتی بود تا با سبک کارش آشنا شوم. 

همان شب اول به تماشای «رستم و سهراب» رفتم. سالن تئاتر تهران «گراند هتل سابق» جای سون انداختن نداشت. زنان و مردان شیک پوش که در آن زمان مشتریان دائمی تماشاخانه بودند برای شروع نمایش انتظار می کشیدند. نمایش را غلامعلی فکری «معز دیوان» تنظیم و کارگردانی کرده بود.

ابتدا قرار بود خود فکری در نقش سهراب ظاهر شود و گویا این کار را قبلاً تجربه کرده بود ولی موفقیتی به دنبال نداشت. در نتیجه محتشم آمده بود تا با اندام متناسب و صدای پر جذبه اش در نقش «سهراب» ظاهر شود و آن تراژدی بزرگ را زنده کند. در کنار محتشم مردی بلند قد با بازوانی قوی و سینه ستبر و چشمانی نافذ نقش رستم را به عهده داشت که من از سالها پیش او را می شناختم. 

غلامحسین مفید در نمایش رستم و سهراب
غلامحسین مفید معلم ورزش بود و در ناحیه شرقی تهران شهرت و معروفیت داشت. من زمانی که دانش آموز بودم او را دیدم. در خیابان نایب السلطنه که بعدها به «گوته» تغییر نام داده شد در یک حیاط کوچک تر و تمیز زندگی می کرد. خانه خواهر بزرگ من کمی بالاتر از خانه مفید واقع شده بود.

در یک کوچه بن بست مقابل خانه پدری دکتر علی اکبر سیاسی که یک برادر مجنون داشت و بچه های کوچه سر به سرش می گذاشتند اما غلامحسین مفید مثل یک عقاب همه جا بالای سر مزاحمین حاضر می شد و سیاسی بیچاره را از دست بچه ها نجات می داد. خواهرزاده ام منصور می گفت:

هر وقت اهل محل شکایت از همسایه ها و یا کسبه دارند به در خانه «غلامحسین خان» می روند و او مثل یک ریش سفید در نهایت بی طرفی قضایا را حل و فصل می کند و همه هم دوستش دارند.

جالب این که مفید اسم یکی یکی بچه ها را بلد بود و وقتی از راه می رسید با همه آنهایی که در کوچه ولو بودند به زبان خودشان حرف می زد و جویای حال و احوال خودشان و پدر و مادرشان می شد.

از زبان خواهرزاده ام شنیدم که مفید گاهی اوقات با دسته جات و گروه های نمایشی همکاری می کند ولی من هرگز نتوانسته بودم بازی او را تماشا کنم تا شبی که در تماشاخانه تهران «رستم و سهراب» به روی صحنه آمد.

وقتی نمایش شروع شد، سالن یکپارچه سکوت بود. «سهراب» جوان از تهمینه مادرش می پرسید که من از کدام تبارم. تهمینه که بازیگر نقش او «ایران قادری» بود امانت پدر را به دستش می سپرد و سهراب می رفت تا پدر را جستجو کند.

اما همانطور که در شاهنامه فردوسی آمده است رستم و سهراب زمانی به هم می رسند که هر دو به خون هم تشنه اند، بی آنکه بدانند که هستند و چه می کنند به جنگ تن به تن می پردازند و سرانجام سهراب با همه دلاوریهایش مغلوب تجربه و کاراندیشی رستم می شود و به دست پدر به قتل می رسد.

صحنه کشتن سهراب به دست رستم به قدری جالب و ماهرانه بازی شد که وقتی مفید در نقش رستم سینه پسرش را شکافت، عده ای از زنها و مردهای تماشاچی با صدای بلند شروع به گریه کردند.

با نمایش رستم و سهراب نام غلامحسین مفید بیش از پیش بر سر زبانها افتاد و نمایش بارها و بارها تکرار شد. تا آنجا که من به یاد دارم صحنه تئاتر در سالهای اخیر چند تن از معلمان ورزش را به شهرت و معروفیت رسانده است.

اولین معلم ورزشی که روی صحنه رفت «میراحمد صفوی» بود که نقش «پلیس وظیفه شناس» را به عهده داشت. صفوی که قدی کوتاه و اندامی ورزیده داشت متأسفانه دوران کوتاهی به کار هنرپیشگی پرداخت اما دخترش «پرنده صفوی» به سینما راه پیدا کرد و من در یکی از فیلم هایم از هنر او استفاده کردم.

پس از صفوی، حسین ملک و غلامحسین مفید و بالاخره ناصر علی مصفا به روی صحنه آمدند. حسین ملک که او نیز اندامی بلند و کشیده داشت اگر چه در نقش رستم ظاهر نشد ولی با تأسیس تماشاخانه هنر که یک شرکت سهامی بود.

«مثل کمپانی آرتیست های متحده آمریکا» ناگهان نامش بر سر زبانها افتاد زیرا در نمایشنامه «مشهدی عباد» نقش «رستم بیک» پدر دختر را ایفا کرده بود و بعدها در «آرشین مالالان و شیخ صنعان» نیز از وجود ملک استفاده شد. معمولاً برای ایفای نقش هایی که او قبلاً بازی کرده بود کس دیگری را انتخاب نمی کردند چون می ترسیدند که نمایش با عدم موفقیت روبه رو شود.

غلامحسین مفید اگرچه عضو ثابت تماشاخانه تهران بود اما به علت موقعیت فیزیکی و بلندی و گیرایی صدا اجباراً می بایستی در نمایشنامه های تاریخی و اساطیری ظاهر می شد که چون تعداد این نمایشنامه ها نسبت به انواع دیگر کمتر بود مفید رفته رفته کناره گرفت و به کارهای دیگر مشغول شد.

غلامحسین مفید به توصیه همکارانش در آغاز کار تئاتر تهران چند نقش کمدی را به عهده گرفت ولی بازی فراموش نشدنی او در رستم و سهراب سبب شد تا از اجرای نقش های نامناسب خودداری کند. در سالهای آخر، پیش از اینکه به آمریکا عزیمت کند از فرزند هنرمندش بیژن مفید سراغش را گرفتم و او هر بار تأیید می کرد که حال پدرش خوب است.

آخرین دیدار با غلامحسین مفید
سرانجام یکی از روزهای آخر اسفند 1356 پس از سالها با غلامحسین مفید روبه رو شدم. این برخورد اتفاقی بود. من به اداره ثبت قلهک رفته بودم تا اسناد و مدارکی را که لازم داشتم بگیرم.

بر طبق معمول متصدیان امور مرا به دنبال نخود سیاه فرستاند و من ناچار بودم یکی دو ساعتی را در محوطه ورودی اداره ثبت بگذرانم. آنقدر خسته و خواب آلود بودم که حد نداشت.

شب پیش آخرین نوشته هایم را تکمیل کرده بودم و قرار بود چند روز بعد به نیویورک بروم. در این فکر بودم که برای سفر چه اشیایی را باید با خود ببرم. با آن همه کتاب و نوار و نمایشنامه که در طول چهل سال نوشته ام چه باید بکنم؟ بی اختیار به یاد سالهای اولی افتادم که با عشق و علاقه فراوان می خواندم و می نوشتم. 

نمایش طبیب اجباری «مولیر» ترجمه ذکاءالملک فروغی در واقع سرمشق کارم شده بود. من این نمایشنامه ها را بارها و بارها خواندم و هر بار سعی می کردم تا شخصیت های آن را بهتر بشناسم.

حتی وقتی به کالج آمریکایی می رفتم همراه دوست «مجید محسنی» و «علی رضایی» و چند تن دیگر این نمایشنامه را به روی صحنه بردم که دکتر رضازاده شفق طی سخنانی ما را مورد تشویق قرار داد و یکی دو روزنامه درباره آن مطلب نوشتند.

بی اختیار چهر های آشنای تئاتر و دوستان هنرپیشه ام جلوی چشمانم مجسم شدند. سارنگ، بهرامی، تفکری، عبدالله محمدی، مشکین،... که اکثراً از دست رفته بودند.

آنقدر غرق در تخیلات تلخ و شیرین خودم بودم که به اطرافم و به کسانی که رفت و آمد می کردند توجهی نداشتم. ناگهان از بالای پله ها مردی را دیدم که عصا زنان پایین می آید، در یک نظر فکر کردم با کسی روبه رو شده ام که شباهت زیادی با غلامحسین مفید دارد.

چشمهایش همان بود که دیده بودم اما شور و حال و جذبه همیشگی را نداشت. اندامش لاغر و قدش کمی خمیده بود. نه یک بار که چندین بار نگاهش کردم. او هم متوجه من شده بود و شاید پس از گذشت سالها در زوایای ذهنش به دنبال نام من می گشت هر بار که می خواستم باور کنم که او مفید است حرکت دشوارش بر روی پله ها به تردید دچارم می کرد.

بالاخره جرأت کردم رفتم جلو و سری تکان دادم. لبهایش از هم باز شد. با یک تبسم دوستانه هر دو همدیگر را شناختیم. گفتم در شناختن شما دچار تردید شده بودم. گفت من هم همینطور، آخر هر دو عوض شده ایم.

من مدتی است که بیمار و اخیراً عمل جراحی سختی داشتم که اگر ورزش های دوران جوانی نبود حالا از دست رفته بودم. بعد مدتی با هم گپ زدیم. به او گفتم عازم آمریکا هستم. پرسید چرا؟ گفتم که افراد خانواده ام مقیم نیویورک هستند و من از تنهایی به ستوه آمده ام و به دلایلی دیگر رغبتی به کار کردن در رادیو و تلویزیون ندارم.

وقتی از هم جدا شدیم مدتی از پشت سر به راه رفتنش که به کمک عصا بود نگاه کردم. به یاد روزهایی افتادم که روی صحنه تئاتر فریاد می کشید: تهمتن منم، نام من رستم است و صدای گرم و پر جذبه اش سالن را به سکوت وامی داشت.

می گویند آدم ها می میرند و بدن ها خاک می شود اما تنها صداست که می ماند. 
به گمان من غلامحسین مفید یکی از هنرمندانی است که همیشه می توان صدای پر طنینش را شنید، زیرا نه تنها از نظر جسمی که از لحاظ اخلاقی هم «تهمتن» زمان خود بود.

ادامه دارد... 
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.