چگونه روح انگیز، بلبل محله بر سر راه کلنل وزیری قرار گرفت؟
 
در یکی از کوچه های خیابان شاهپور دختر جوانی زندگی می کرد که اسمش «قدرت زمان» بود و گاه و بیگاه در اطاق کوچک خانه آواز خوانندگان قدیمی که بر روی صفحات یک رو ضبط شده بود و او هنگام عبور از کنار قهوه خانه ها شنیده بود زیر لب زمزمه می کرد.

خاطراتی از هنرمندان ( قسمت چهل و نهم)

در اعیاد و جشن های ملی و مذهبی، همسایه ها از قدرت می خواستند تا با خواندن چند شعر بزم آنها را گرم کند. قدرت که جوان و پر شور بود رفته رفته مورد توجه اهل محل قرار گرفت. حالا دیگر در مجالس «ختنه سوران و عروسی» و سایر جشن ها قدرت در صدر مجلس جا داشت و اگرچه دستمزدی نمی گرفت ولی هدایای جالبی به او می دادند.
اوایل سلطنت رضا شاه بود که «کلنل علینقی وزیری» شاگرد ممتاز «درویش خان و آقا حسینقلی» که تازه از اروپا برگشته بود تصمیم به احیای موسیقی ایرانی گرفت و با سبک و روش خاص خود موسیقی ما را به راهی کشاند که امروزه اهل فن معتقدند کلنل وزیری پدر موسیقی جدید ایران است. وزیری در مکتب خود شاگردانی چون ابوالحسن صبا، روح اللاه خالقی، موسی و جواد معروفی را پرورش داد و چون درصدد بود چند قطعه از آهنگ هایش را روی صفحات گرامافون ضبط کند به دنبال خواننده دلخواهش می گشت. تصادفاً در میان آشنایان وزیری مرد جوانی وجود داشت که در همسایگی قدرت زندگی می کرد. بنا بر توصیه این شخص، کلنل وزیری شخصاً به خانه دختر جوان می رود و از او دعوت می کند که در کلاس موسیقی اش شرکت کند.
با آنکه مادر قدرت علاقه چندانی به این کار نداشت معهذا اصرار و حتی التماس دختر موانع را از میان برمی دارد و به این ترتیب قدرت رسماً در کلاس کلنل وزیری تحت تعلیم قرار می گیرد. یک سال بعد صفحاتی با ارکستر «مدرسه عالی موسیقی» به سرپرستی کلنل وزیری و به خوانندگی روح انگیز بیرون می آید و با آنکه سبک موسیقی آن با موسیقی معمول زمان متفاوت است به خاطر صدای دلپذیر خواننده سخت مورد توجه قرار می گیرد. روح انگیز با همین صفحات متولد می شود و نامش در کنار بزرگانی چون «قمرالملوک وزیری» ثبت می شود.
همانطور که بارها نوشته ام در آن زمان به علت نبودن رادیو تلویزیون، مردم فقط از طریق صفحه گرامافون با خوانندگان و نوازندگان در ارتباط بودند و همین که کنسرتی برگزار می شد بلیت های آن به قیمت گزاف به فروش می رسید. در سال 1312 من خود شاهد بودم که در جلوی سالن «گراند هتل» علاقه مندان برای ورود به محل کنسرت قمر سر و دست می شکستند و حاضر بودند بلیت های ده تومانی را تا پنجاه تومان بخرند. عاقبت مأموران پلیس دخالت کردند و کسانی را که قصد داشتند درهای سالن را بشکنند و وارد شوند از اینکار بازداشتند.
آن شب من و اعضای خانواده ام جز کسانی بودیم که نتوانستیم بلیت تهیه کنیم و مأیوس و خسته به خانه برگشتیم. در خانه هر وقت مادرم گرامافون بوقی را به راه می انداخت و صدای روح انگیز در فضا می پیچید، همه بزرگترها درباره او حرف می زدند. جالب این که خاله مادرم در همان کوچه ای زندگی می کرد که روح انگیز در آنجا بزرگ شده بود. می گفت هر وقت به خانه ما می آمد آنقدر می خواند که شنونده را سیراب می کرد. حنجره ای باز و آوایی لطیف و گرم داشت و به «بلبل محله» معروف شده بود.
کافه رستوران جمشید
چند ماه پس از آن کنسرت پرهیاهو، پدرم تصمیم گرفت ما را به کافه رستورانی ببرد که در آن روح انگیز آواز می خواند. به قرار معلوم برای شنیدن آواز روح انگیز، مدیران کافه رستوران مقرراتی هم وضع کرده بودند و در حقیقت قیمت شام دو یا سه برابر شده بود.
وقتی برای اولین بار روح انگیز را دیدم چنان دچار هیجان بودم که بستنی روی میز به کلی آب شد. صدای روح انگیز با آنچه که من در صفحات گرامافون شنیده بودم تفاوت زیادی داشت. آواز صاف و تحریر ساده و روان او به راستی کم نظیر بود. چنان با قدرت و بی دغدغه خاطر می خواند که شنونده را دچار حیرت می کرد. وقتی به خانه برگشتیم من در حال و هوای دیگری بودم. برای من دیدن یک خواننده معروف آرزوی بزرگی به حساب می آمد و آن شب آرزویم برآورده شده بود.
سالها بعد، هنگام نوجوانی «روح انگیز» را در کافه رستوران «جمشید» دیدم. کافه رستوران جمشید در خیابان فردوسی شمالی مقابل سفارت انگلیس واقع شده بود و صاحب آن نیک مردی بود به نام «ارباب بهرام فروردین» که رستوران به نحو جالبی اداره می کرد. طوری بود که هم مشتری و هم کارگر و هم نوازنده و خواننده راضی بودند. به خاطر دوستی فیمابین «ارباب بهرام» و مشتری هایی که از سالیان دراز در آن محل رفت و آمد داشتند هرگز حادثه سویی در کافه جمشید اتفاق نیفتاده بود در حالیکه مشتری ها را غالباً تیپ های مختلف جامعه تشکیل می دادند. یک تاجر بازار، یک خانواده ارتشی، یک کارمند یا یک گردو فروش و یک فروشنده میدان تره بار در این کافه رستوران احساس آرامش می کرد. ارباب بهرام که مردی متمول بود و چشمداشت مالی به کارش نداشت و به قول خودش فقط به خاطر دل خودش از صبح تا پاسی از شب گذشته روی پا می ایستاد و زحمت می کشید از دوستداران و علاقمندان صمیمی روح انگیز بود و به همین جهت بزرگترین رقم دستمزد را به او و نوازنده اش «کمالی» می پرداخت. روح انگیز هم متقابلاً کافه جمشید را خانه خودش می دانست و با جان و دل می خواند.
یک شب تابستان که عده زیادی در حیاط کافه جمشید نشسته بودند، پیش از شروع برنامه، بین دو نفر از جاهل ها «مصطفی زاغی» و «کریم درویش» بگو مگو درگرفت. ظاهراً این دو نفر از هفته ها پیش بر سر مسائل خاص کینه و عداوت یکدیگر را به دل گرفته بودند و حالا هر یک به دنبال فرصتی می گشت تا با حریف تسویه حساب کند. وفتی روح انگیز بر روی صحنه رفت همه ساکت شدند اما مصطفی و کریم همچنان از دو سمت حیاط به همدیگر یکی زیاد می زندند، ناگهان «کریم درویش» از روی صندلی بلند شد و خطاب به روح ا نگیز گفت روح انگیز، خفه شو تا من حساب این آقا را برسم.
از شنیدن این حرف طرفداران روح انگیز خونشان به جوش آمد و ناگهان شلیک بطری های خابی مشروب به گوش می رسید تا سرانجام با دخالت پلیس غائله ختم شد و روح انگیز مجدداً شروع به خواندن کرد.
بد نیست بدانید که همین کریم درویش یکی دو ماه بعد به دست همین مصطفی زاغی در محل دیگری به قتل رسید.
جنگ جدال آن شب و شکستن بطری و بشقاب و غیره این مسئله را ثابت کرد که روح انگیز بین تمام طبقات محبوب است. وقتی برای اجرای برنامه به رادیو می آمد دربان و کارمند و رئیس به او احترم می گذاشتند. در سالهای آخر، روح انگیز با «استاد سرخوش» کار می کرد ولی در کافه جمشید همکارش کمالی بود که تا آخرین لحظات هرگز از روح انگیز جدا نشد.
چند سال پیش از آنکه کافه جمشید تعطیل شود، ارباب بهرام به روح انگیز پیشنهاد کرد که در خانه اش بنشیند و همان دستمزدی را که همیشه می گیرد دریافت کند ولی روح انگیز راضی نشد و تا زمانی که کافه جمشید وجود داشت به روی صحنه می رفت و آواز می خواند.
یک شب که با گروهی از نویسندگان «حاجی بابا» به کافه جمشید رفته بودیم «یدالله خان» را دیدیم که تک و تنها در کنجی نشسته و مشروب می خورد. یدالله خان پدر دوست قدیمی من «سیف الله» بود که همسر و پننج فرزند داشت ولی از قرار معلوم عاشق و شیفته روح انگیز شده بود و می خواست او را به عقد و ازدواج خودش دربیاورد اما روح انگیز مقاومت می کرد. سرانجام یک روز باخبر شدیم که یدالله خان با روح انگیز ازدواج کرده و این موضوع خانواده او، به خصوص پسرهایش را سخت عصبانی کرده است. از جانب سیف الله من مأمور شدم تا با روح انگیز صحبت کنم. روح انگیز قسم و آیه می خورد که از اول هم نظری به یدالله خان نداشته ولی اصرار و التماس بیش از حد او باعث شده تا تن به این ازدواج بدهد. روح انگیز از من می خواست که فرزندان یدالله خان را قانع کنم و نگذارم مزاحم زندگی او بشوند.
من بارها با سیف الله و پدرش در این مورد حرف زدم ولی متأسفانه صحبت های من به نتیجه مطلوب نرسید. یک روز در اداره رادیو، روح انگیز جلوی مرا گرفت و در حالی که به شدت گریه می کرد گفت ترا به خدا کاری بکن که این مرد مرا طلاق بدهد. دیروز یکی از پسرهایش به در خانه من آمده و مقداری نفت به در پاشیده و آن را آتش زده است. من به خاطر یدالله خان به پلیس مراجعه نکردم ولی می ترسم وضع از این هم بدتر شود.
یدالله خان را دیدم و قضیه را با او درمیان گذاشتم گفت طلاقش نمی دهم ولی دیگر به سراغش نمی روم و خرجش را هم می پردازم.... و انصافاً به قولی که داده بود وفا کرد همه جا گفته بود که از روح انگیز جدا شده ام و روزی که سکته کرد و درگذشت روح انگیز برایش مجلس ختم برپا کرد و با آنکه هنوز همسرش بود اقدام برای به دست آوردن میراث یدالله خان به عمل نیاورد.
بی شک نام روح انگیز در تاریخ موسیقی ایران برای همیشه به ثبت خواهد رسید. در عظمت نام و اهمیت هنر او همین کافی است که «دلکش» که خود روزگاری از بزرگان آواز ایران بود گفته است من دنباله رو روح انگیز هستم و همیشه آرزوم می کردم که بتوانم مثل او بخوانم.
ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

پیام سیستم
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.