محسن دولو کاریکاتوریست معروف شاهد قتل احمد دهقان
روزهایی که به مدرسه ابتدایی می رفتم هنگام بازگشت به خانه همکلاسی ام «منوچهر» را می دیدم که با یک گروه چهار پنج نفری از میدان بهارستان عازم لاله زار و استانبول است.
خاطراتی از هنرمندان پرویز خطیبی
«منوچهر حامدی» که متأسفانه خیلی زود و جوان مرد، قدی بلند و موهای بور و صورتی سفید داشت به طوری که در اولین برخورد همه او را یکی از اتباع روس می دانستند و همین باعث شده بود تا منوچهر و یارانش بسیاری از افراد هم سن و سال خودشان را دست بیاندازند و به اصطلاح گیج و گم کنند.

منوچهر گاهی با سرعت غیرقابل تصور روسی حرف می زد اما حتی یک کلمه از صحبت های او معنی و مفهوم نداشت. دوستان همیشگی او چهار نفر بودند، «احمد فرنیا» همکلاس دیگرمان، «جلال، علی زرندی و محسن دولو» که اینها در مدرسه دیگری درس می خواندند.

احمد فرنیا بعدها به رادیو امد و به نام «فراز» به اجرای نقش پرداخت. علی زرندی یا همان شاباجی خانم معروف آموزگار و دبیر و بازرس وزارت فرهنگ و بالاخره مدیر مدرسه شد. جلال در تماشاخانه تهران امور اداری را به عهده گرفت و محسن دولو روزگاری به عنوان پرکارترین کاریکاتوریست یکه تاز میدان شد.

دولو که تقریباً چهره تمام رجال را به صورت کاریکاتور کشیده است در سالهای نوجوانی عشق فراوانی به بازی در تئاتر داشت و همین عشق او را به شرکت سهامی تئاتر هنر کشید و در چند نمایشنامه از جمله «وکیل زبردست» شرکت کرد.

در نمایش وکیل زبردست که ترجمه ای از آثار خارجی است دولو نقش مردی را به عهده داشت که تعداد زیادی گوسفند را که به امانت گرفته بود به نفع خودش فروخته و در دادگاه، در جواب سوالات قاضی صدای گوسفند درمی آورد.

نقش وکیل مدافع ار در وکیل زبردست من اجرا می کردم و «محسن ظهیرالدینی» صاحب اصلی گوسفندان بود که حرفش به جایی نمی رسید.

از آنجا که پس از شهریور 1320 بازار سیاست داغ شده بود و تعداد زیادی روزنامه و مجله در تهران منتشر می شد دولو خیلی زود کار تئاتر را رها کرد و به دنبال کار اصلی اش که همان کشیدن کاریکاتور بود رفت.

در ساختمان گراند هتل واقع در لاله زار، دفتر کار دولو در کنار دفتر مجله تهران مصور بود، جالب اینکه «ناصر فخرآرائی» گراورسازی که روز پانزدهم بهمن 1327 در دانشگاه به شاه تیراندازی کرد نیز همسایه دولو بود.

وقتی به دفتر دولو می رفتی بیشتر مطبوعاتی ها و به خصوص سردبیران و مدیران جراید را می دیدی که دست به دامن او شده اند و دولو از فراوانی کار نمی تواند سرش را بخاراند، با این حال کار کسی را لنگ نمی گذاشت و با کمی تأخیر عکس مورد نظر را به علاقمندان تحویل می داد.

دولو در مورد «ناصر فخر آرائی» ضارب شاه می گفت این جوان همیشه از اوضاع زندگیش شکایت داشت و هر بار که پیش من می آمد به زمین و زمان بد می گفت. یک بار که برق کارگاهش را به علت عدم پرداخت ماهانه قطع کرده بودند تصمیم گرفت برود رئیس اداره برق را بکشد، حتی چند روز قبل از تیراندازی به شاه به من گفت که به زودی یک کار پر سر و صدا انجام خواهم داد و همه را متحیر خواهم کرد.

در خرداد 1329 که «حسن جعفری» وارد دفتر تهران مصور شد و با شلیک گلوله احمد دهقان مدیر مجله را ترور کرد دولو در آنجا حضور داشت و دهقان و «مهندس والا» داشتند در مورد کاریکاتور روی جلد مجله با هم صحبت می کردند، دولو می گوید جعفری خیلی آرام و ساکت وارد شد و از احمد دهقان پرسید به کارمند احتیاج دارید؟

دهقان جواب منفی داد و جعفری در حالیکه اسلحه را بیرون می آورد چند فحش رکیک نثار او کرد و ماشه را کشید. دود خفیفی فضای اطاق را برای چند لحظه پر کرد. دهقان که با یک دست سمت چپ شکمش را چسبیده بود با دست دیگر کازیه پر از کاغذ را بلند کرد و به طرف جعفری انداخت و مهندس والا کوشید تا قاتل را بگیرد.

جعفری از جایش تکان نخورد و همانطور اسلحه به دست باقی ماند. همسایه ها که صدای تیراندازی را شنیده بودند سراسیمه به داخل اطاق ریختند و تلفن ها برای خبر کردن آمبولانس به راه افتاد.

من همچنان کنار میز تحریرم ایستاده بودم و قدرت حرکت نداشتم. اولین پلیس که وارد دفتر شد اسلحه را از دست جعفری گرفت و پس از بازرسی بدنی او را خارج کرد. بعد آمبولانس آمد و احمد دهقان را که روی صندلی افتاده و به طرف جلو خم شده بود به بیمارستان 501 ارتش برد.

تمام این حوادث بیش از هفت یا هشت دقیقه بیشتر طول نکشید و به محض اینکه ضارب و مضروب را از اطاق خارج کردند تازه من به خودم آمدم و با صدای بلند شروع به گریه کردم.

نمایندگی دولو در مجلس شورای ملی
دولو که مردی شوخ و بذله گو است بیشتر اوقاتش را با دوستان می گذراندو تا به امروز ازدواج نکرده است از خودش که می پرسند می گوید حالا دیگر خیلی دیر شده است.

وقتی «هویدا» در شرکت نفت بود و مجله تلاش را منتشر می کرد دولو با او سر و کار داشت و کشیدن کاریکاتورهای مجله را به عهده گرفته بود.

در انتخابات «آزاد زنان و آزاد مردان» دولو که مجله فکاهی «کاریکاتور» را انتشار می داد از ورامین انتخاب شد و به مجلس شورای ملی رفت. یکی از همکارانش در مجله کاریکاتور تعریف می کرد که دولو تصمیم گرفت هیأت تحریریه مجله اش را به یک رستوران ببرد و شام بدهد.

از قضا آن شب توانستیم در یک هتل گران قیمت غذا صرف کنیم ولی آخر شب به اصرار یکی از دوستان گذارمان به یک دکان عرق فروشی در چهارراه سید علی افتاد. در این دکه، هر شب افراد مختلف جمع می شدند که اکثراً کارمند دولت بودند و چند نفر از کاسب های محل هم در کنار آنها قرار داشتند.

آن شب وقتی ما در دکان «ادوارد» نشستیم و دستور «ودکا و سوپ سیرابی» دادیم یکی از کاسب کارها از آن طرف رستوان خطاب به دولو گفت آقا جون مگر شما وکیل مجلس نیستید؟ دولو در پاسخ او گفت نخیر، بنده کاریکاتورم. که البته منظورش این بود که من مدیر مجله کاریکاتور هستم.

محسن دولو یک دنیا خاطره داشت و هر وقت پای درد و دلش می نشستی حرف های جالبی می زد، مثلاً می گفت سعی می کنم کاریکاتور رجال را طوری بکشم که با واقعیت تطبیق کند و نه تنها صورت ظاهر بلکه خلق و خوی آنها هم در این تصویر ها به چشم بخورد اما از آنجا که کاریکاتور در کشور ما یک پدید نوظهور است، رجال و سیاستمداران این مسئله را یک توهین نسبت به خودشان می دانند و بسیار اتفاق افتاده است که مدیران جرایدی را که اقدام به چاپ کاریکاتور رجال می کنند همین رجال و وزرا، زیر سوال کشیده اند که منظورتان از کج و کوله کشیدن عکس ما چیست؟

جالب است که در بعضی موارد خود آقای وزیر یا وکیل اعتراضی ندارد ولی خانم ایشان به عنوان وکیل مدافع در مقام اعتراض بر می آید و برای روزنامه نویس و کاریکاتوریست خط و نشان می کشد. تنها کسی که گویا از کشیدن کاریکاتور شوهرش گله نداشته خانم «علی سهیلی» نخست وزیر اسبق است که فرانسوی و به قول معروف چشم و گوشش از این مسائل پر بود.

در میان سایر رجال «هویدا» نیز به علت آشنایی با مطبوعات خارجی و اصولاً اقامت طولانی در اروپا از این روش شکایتی نمی کرد اما «حسنعلی منصور» نخست وزیر اسبق و «مهندس ریاضی» رئیس مجله و «اسدالله علم» مایل نبوند کاریکاتورشان در مطبوعات چاپ شود.

آخرین بار که در ایران جشن سالگرد رادیو شرکت کردم، محسن دولو و عده ای از دوستان مطبوعاتی را دیدم که در کنار هویدا ایستاده اند و برای همدیگر جوک تعریف می کنند.

آن شب یک آقا که مست و لایعقل شده بود و صدای خنده هویدا و دوستانش را شنیده بود آمد جلو و پس از سلام و علیک با دولو دستش را روی شانه هویدا گذاشت و شروع کرد به تعریف کردن جوک های مبتذل، هیچکس نمی دانست این آقا کیست و چه سمتی دارد. همه خیال می کردند که او هم از بستگان مطبوعاتی و یا از میهمانان صاحب نام است وقتی مزاحمت های او بیشتر و بیشتر شد و با اشاره یکی از حاضران، متصدیان جشن او را از آن محل دور کردند معلوم شد «گارسن» هتل ونک است که در نوشیدن مشروب افراط کرده است.

در طول سال هایی که دلو به کشیدن کاریکاتور اشتغال داشت با توجه به حرفه اش هرگز به گروه و دسته و جمعیتی متمایل نشد نه چپ بود و نه راست به همین جهت دوستانش با عقاید سیاسی مختلف در کنارش با مسالمت زندگی می کردند.

شاید همین خصیصه بود که توانست دولو را به وکالت برساند. همچنین در شرایطی که امتیاز روزنامه توفیق لغو شده بود و روزنامه من، حاجی بابا از مرداد 32 در توقیف به سر می برد کاریکاتور توانست به عنوان تنها مجله فکاهی «البته غیر سیاسی» مدتی طولانی منتشر شود.

به یاد داردم همان زمان برای تجدید امتیاز حاجی بابا به وزارت کشور مراجعه کردم و اسناد و مدارک لازم را ارائه دادم، تمام اسناد را بررسی کردند و نظر موافق دادند و سرانجام گفتند که حالا بایستی صلاحیت شما مورد قبول مقامات امنیتی قرار گیرد که این شرط آخر در واقع به قول علما «تعلیق به محال» بود.

ماجرای دکتر حسین فاطمی
به هر حال دولو در سال 1330 در تپه های قیطریه یک ویلای کوچک بنا کرد و این ویلا را آن سال تابستان به «دکتر حسین فاطمی» که سمت معاونت نخست وزیر را داشت اجاره داد.

چهارشنبه شب ها، دکتر فاطمی یاران نزدیکش را به شام دعوت می کرد، همگی تا پاسی از شب می نشستند و می گفتند و با شوخی های جالب و نقل خاطرات گذشته وقت می گذرانیدند.

فاطمی آن روزها هنوز ازدواج نکرده بود و در آن خانه ییلاقی تنها به سر می برد. یک روز صبح محسن دولو سراسیمه و رنگ پریده به سراغ من آمد و مجله ای که در دستش بود نشانم داد و گفت تماشا کن چه کاری دستمان داده اند.

مجله را که متعلق به یکی از منسوبان خودم بود شناختم. روی جلد آن عکس بزرگی از فاطمی چاپ شده و سر کلیشه روزنامه های حاجی بابا و خبر و دو سه روزنامه دیگر که از طرفداران حکومت مصدق بودند در گوشه و کنار به چشم می خورد.

عنوان درشت صفحه اول مجله این بود دکتر فاطمی و یاران نزدیکش در خانه ییلاقی محسن دولو مشغول توطئه بر علیه حکومت ملی دکتر مصدق هستند. در داخل مجله، یک صفحه تمام به این مسئله اختصاص داشت و نام ینکپور نائینی «مدیر روزنامه خبر» و من و چند نفر دیگر از مدیران جراید به عنوان توطئه گر آمده بود.

به دولو که تصور می کرد بلافاصله مأموران شهربانی به سراغش خواهند آمد اطمینان دادم که این موضوع دروغ محض است و در خانه دکتر فاطمی شبهای پنجشنبه به هیچ وجه صحبت سیاسی نمی شود وانگهی توطئه بر علیه یک دولت به این سادگی ها که این آقا نوشته است نیست.

قضیه از این قرار بود که در اوایل اردیبهشت 1330 هنگامی که کابینه دکتر مصدق روی کار آمد و دکتر حسین فاطمی مدیر روزنامه «باختر امروز» به معاونت نخست وزیر منصوب شد، دولت سعی کرد تا به وسایلی مشکلات روزاانه مردم را حل و فصل کند.

اولین مشکل مسئله نان بود که گروهی از سردمداران که دارای دکانهای نانوایی متعدد بودند که با تبانی دولت های قبلی توانستند برای افتتاح دکان های نانوایی جدید دریافت «جواز» را شرط قرار بدهند تا افراد معمولی نتوانند در مناطق مختلف دکان نانوایی باز کنند و این کار در حوزه قدرت خودشان باقی بماند اما دکتر فاطمی که به تمام رموز این کار واقف بود به م حض آنکه قدم در کاخ گلستان گذاشت دستور داد تا جواز نانوایی ها لغو شود و هر کسی در هر کجا که می خواهد دکان نانوایی باز کند.

این مسئله برای افراد سودجو یا در واقع «مافیای نان و غله» خوشایند نبود، یک روز مدیر همین مجله که اتهام توطئه بر علت دولت را به فاطمی و یارانش زده بود به دفتر دکتر فاطمی آمد و در حضور من از او خواست که مجدداً مسئله جواز را مطرح کند و در مقابل یکصد هزار تومان از سردمداران بگیرد.

دکتر فاطمی با خونسردی زنگ اخبار را فشار داد و به مستخدمی که وارد شده بود گفت دم این آقا را بگیرید و از نخست وزیری بیرون بیاندازید.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.