فریدون رهنما جوانمرد تنهای سینمای ایران
پیش از آنکه خودش را ببینم درباره فیلم کوتاهش «سیاوش در تخت جمشید» زیاد شنیده بودم. می گفتند فیلمی است متفاوت که سینمای ایران را از چهارچوب همیشگی اش خارج کرده و به مرزهای فلسفه و شعر برده است.
این فیلم در واقع پایه ای بود برای یک سینمای تجربی در ایران که در زمان نمایش، سال 1345 با مخالفت های زیادی روبه رو شد زیرا منافع سرمایه گذاران فیلم های بازاری را به خطر می انداخت. رهنما قبل از شروع به فیلمسازی در ایران، دو کتاب شعر در فرانسه منتشر کرد. اشعار او به زبان فرانسه جزو زیباترین و ناشناخته ترین ساخته های ادبی امروز است. همچنین کتاب «واقعیت گرایی فیلم» او که در ایران به چاپ رسید یکی از با ارزش ترین کتاب های سینمایی به شمار می آید.

خاطراتی از هنرمندان (قسمت پنجاه و هشتم)

سال 1350 که رادیو و تلویزیون در هم ادغام شد من برای اولین بار رهنما را در محل تلویزیون سابق دیدم. او که تا بالای پله ها رفته بود برگشت و با گرمی و صمیمیت فراوان دستم را فشرد و گفت از فیروزه درباره شما زیاد شنیدم و مایل بودم که همدیگر را ببینیم. قول دادم که به سراغش بروم اما متأسفانه فرصتی وجود نداشت. دخترم فیروزه که در اداره پژوهش و تحقیقات تلویزیون با او کار می کرد هر بار که از کارهای تازه رهنما می گفت اشتیاق مرا برای دیدار با مردی که ساده و بی تکلف بود و تمایلی به مشهور شدن نداشت زیادتر می کرد.
فریدون رهنما برعکس پدرش «زین العابدین رهنما» که چهره ای سرشناس بود، جز با گروهی از روشنفکران که طرفدار عقایدش بودند با هیچکس حشر و نشر و رفت و آمد نداشت و آنها که او را می شناختند لقب «جوانمرد تنها» را برایش انتخاب کرده بودند.
رهنما فارغ التحصیل انستیتوی فیلمولوژی دانشگاه سورین فرانسه بود و با زبان و ادبیات فرانسه مثل زبان و ادبیات ایران آشنایی کامل داشت.
آنچه که سبب شد تا من و رهنما یکدیگر را بهتر و بیشتر بشناسیم ماجرای تهیه سریال تلویزیونی «هر دم بیل» بود که قبلاً به صورت داستان شب از رادیو پخش شده و مورد پسند شنوندگان قرار گرفته بود.
«ایرج زهری» یکی از همکاران رادیویی ما که با فریدون رهنما هم کار می کرد پیشنهاد کرد که هردم بیل را به صورت سریال تلویزیونی دربیاورم. برای انجام این مقصود پیش از هر چیز لازم بود که مسئولان امر در تلویزیون ملی متن آماده شده را بررسی و اظهار نظر کنند. با توجه به اینکه رادیو و تلویزیون یک دستگاه واحد بود و سیاست های آن را مدیر عامل، «رضا قطبی» تعیین می کرد و نیز با توجه بانکه مسئول و نویسنده مهمترین برنامه رادیویی «شما و رادیو» بودم و بررسی مجدد و اظهار نظر درباره یک نمایش که از رادیو پخش شده وجود دو دستگی و عدم حسن تفاهم بین کارکنان رادیو و تلویزیون را ثابت می کرد.
با این حال ایرج زهری که قبلاً متن داستان را خوانده بود اطمینان داشت که مسئولان با اجرای این سریال در تلویزیون موافقت خواهند کرد. دو هفته بعد زهری متن داستان را با نظر موافقی که داده بود روی میز رهنما گذاشت و رهنما دستور داد آن را به قسمت های دیگر تلویزیون بفرستند تا تمام کارهای مقدماتی انجام شود.
کارهای مقدماتی یک سریال تلویزیونی، پس از تصویب داستان عبارت بود از بررسی و تخصیص بودجه به وسیله اداره حسابداری، تنظیم امور فنی و ساخت دکور و احیاناً دوخت لباس های مورد نظر و بالاخره تعیین کارگردانی فنی«کسی که دوربین ها را هدایت می کند» و تعیین وقت فیلمبرداری در داخل استودیو که تمام این کارها مجموعاً بیش از یک ماه به طول نمی انجامد اما در مورد هردم بیل که نویسنده و کارگردان آن من بودم «منظورم یک نویسنده قدیمی رادیو است» تمام ادارت و دوایر مربوط تا آنجا که توانستند اهمال به خرج دادند و آخر سر هم اینطور نظر دادند که چون بودجه سال جاری تمام شده است این سریال احتمالاً در سال آینده ساخته خواهد شد.

با شنیدن آن خبر که در واقع اب پاکی روی دست من ریخته بود عصبانی و آشفته حال به سراغ فریدون رهنما رفتم. در همان ساختمان تلویزیون ثابت، در اطاق دفتر کوچکش مرا پذیرفت و من تمام مشکلات را با او در میان گذاشتم، رهنما که از این رفتار مسئولان مات و متحیر مانده بود گوشی را برداشت و با «زهره ملک» یکی از مسئولان صاحب نفوذ تلویزیون صحبت کرد و صریحاً گفت که مایل است این سریال همین امسال تهیه و فرودین 1352 از تلویزیون پخش شود و بعد اضافه کرد که در مورد تمام شدن بودجه هم اگر لازم باشد شخصاً با مدیر عامل صحبت خواهد کرد.

ظاهراً گفتگو با خانم ملک موثر واقع شد به خصوص که تمام کارکنان تلویزیون از میزان علاقه و احترام قطبی نسبت به رهنما اطلاع داشتند. رهنما در اداره پژوهش وظیفه داشت درباره فرهنگ و هنر ایران دست به تحقیق و تتبع بزند. بسیاری از جوانان صاحب اندیشه را به خدمت گرفته بود که اکثراً تمایلات چپی داشتند و تنها با حمایت مستقیم او و موافقت قطبی دور از چشم ساواک و شاید هم زیر نظر غیر مستقیم آن به انجام وظیفه می پرداختند و تلاش و کوشش بی سابقه آنها بود که گزارش ها و اسناد و مدارک ارزنده ای را به آرشیو اداره پژوهش سرازیر می کرد.

دو هفته بعد، از دفتر خانم ملک به من خبر دادند که برای شرکت در جلسه مقدماتی تهیه سریال هردم بیل باید روز سه شنبه رأس ساعت 11 صبح در ساختمان تلویزیون ملی ایران واقع در خیابان جام جم حاضر شوم. با آنکه من همیشه سعی دارم در ساعت مقرر حتی زودتر از آن در محل مورد نظر باشم آن روز با 15 دقیقه تأخیر در جلسه حاضر شدم زیرا بیش از بیست دقیقه دنبال جای پارک برای ماشین می گشتم. وقتی از در وارد شدم حاضران «خانم ملک، آزردگان کارگردان فنی، دکوراتور و نماینده حسابداری» قصد خارج شدن از جلسه را داشتند ولی من با ذکر دلایل کافی توانستم آنها را سرجایشان بنشانم. در طول مدتی که ما حرف می زدیم و حضرات یادداشت برمی داشتند پیدا بود می خواهند مرا از انجام کاری که برای تهیه اش تصمیم قطعی گرفته بودم بازدارند. قبل از هر چیز تمام پیشنهادات مرا در مورد تهیه لباس رد کردند و من این مسئله را شخصاً به عهده گرفتم. بعد نوبت به دکور رسید و دکوراتور گفت که برای ساختن دکورهای قدیمی احتیاج به وقت کافی دارد و بالاخره نماینده حسابداری اظهار کرد که برای پرداخت دستمزد این سریال، به علت تمام شدن بودجه ما ناچاریم حداقل را پیشنهاد کنیم.
باید بگویم که آن زمان (1351) دستمزد تهیه کنندگان سریال های تلویزیونی برای هر قسمت مبلغی حدود هفت تا ده هزار تومان بود و پیشنها رقم هفت هزار تومان می توانست مرا از میدان به در کند. با وجود این پذیرفتم و قرارداد لازم بسته شد. من تمام هنرپیشگان را انتخاب کردم و تمرین ها در استودیو نقش جهان متعلق به «وحدت» آغاز شد. در سول مدتی که تمرین ادامه داشت آزردگان کارگردان فنی با ما در تماس بود و سرانجام پس از چند ماه قرار شد در ماه آبان قسمت اول سریال را فیلمبرداری کنیم.

روز فیلمبرداری تعیین شد و مهندس و نور و صدا و فیلمبرداران مشخص شدند اما دکوراتور هنوز دکورهای ما را آماده نکرده بود، هر بار که به او مراجعه می کردم می گفت مطمئن باشید که سر وقت دکورها به شما تحویل خواهد شد. به نظرم رسید دستهایی در کار است تا سریال هردم بیل آماده نشود. متأسفانه فریدون رهنما برای چک آپ برای مدت سه هفته به فرانسه رفته بود، وقتی در پایان هفته سوم به دفترش مراجعه کردم گفتند همین الان با اتومبیل کوچکش از محوطه خارج شد.
به سرعت سوار اتومبیل شدم و ماشین کوچک رهنما را که مثل تیر شهاب در حرکت بود دنبال کردم. به راستی که آنگونه رانندگی در آن جاده باریک و پر خطر از مردی چون رهنما بعید به نظر می آمد اما پس از ده دقیقه وقتی او را پشت یک چراغ قرمز غافلگیر کردم و به شوخی گفتم که شما پرواز می کنید جواب داد بله من همیشه تند و سریع می روم، بی آنکه عجله ای داشتم باشم، این برایم یک عادت شده است.
در مدتی کمتر از 5 دقیقه مشکلاتی را که بر سر راه تهیه هردم بیل به وجود آمده بود به اطلاع او رساندم. تعجب کرد و عصبانی شد و قول داد که فردا صبح به تمام بازی ها خاتمه بدهد. فردا صبح دکوراتور سازمان رادیو و تلویزیون به من زنگ زد و گفت که دکورهای ما چهل و هشت ساعت دیگر در استودیوی شماره 3 بسته خواهد شد.
این بار وعده ای که دکوراتور داده بود عملی شد و ما روز معین فیلمبرداری را شروع کردیم و پس از چندین جلسه طولانی شبانه و روزانه دو سوم داستان را به صورت فیلم درآوردیم. حالا بایستی منتظر بمانیم تا دکورهای جدید را به ما تحویل بدهند. قرارمان دو هفته بود. دو هفته به سه هفته و چهار هفته کشید. چند نفر از بازیگران سریال که قرارداد بازی در فیلم های سینمایی داشتند آمدند که ما ناچاریم برای فیلمبرداری طبق قراردادی که داریم به جنوب کشور برویم. یکی از این افراد «نعمت گرجی» بود که «مسعود کیمیایی» او را برای اجرای یکی از نقش های فیلم «خاک» انتخاب کرده بود.
مراجعه من به مسولان تلویزیون بی فایده بود و با آن که قصد نداشتم باز هم مزاحم رهنما بشوم به ناچار راه دفترش را در پیش گرفتم اما همکارانش با تأسف فراوان گفتند که رهنما به علت بیماری شدید از کارش استعفا داده و به فرانسه رفته است. در یک لحظه احساس کردم که تمام زحماتم به هدر رفته است و سریالی که برای من و همکارانم آن همه دردسر ایجاد کرده هرگز به روی صحنه تلویزیون نخواهد رفت. وفتی به خانه برگشتم آزردگان زنگ زد که همه چیز رو به راه است و بقیه سریال را هفته آینده فیلمبرداری خواهیم کرد. من خوشحال شدم و موضوع را با همکارانم در میان گذاشتم اما سه روز بعد اطلاع دادند که دستگاه های استودیوی شماره 3 خراب شده و بایستی در انتظار ورود مهندس فرانسوی از پاریس باشیم. مهندس شش هفته دیگر خواهد آمد.
قضیه شکل دیگری پیدا کرده بود. شش هفته دیگر یعنی اواسط اسفند ماه که به فرض آمدن مهندس و تعمیر دستگاه ها ما هرگز نمی توانستیم سریال هر دم بیل را برای نمایش در ایام عید آماده کنیم. تصمیم گرفتم به دیدار «داود رشیدیم جانشین فریدون رهنما بروم. رشیدی که پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی یک قوطی بزرگ قهوه بود با خونسردی گفت که نقص فنی است نمی شود کاری کرد، بهتر است صبر کنید.

به «اسدالله پیمان» مدیر برنامه های تلویونی رجوع کردم او هم با تمام سوابقی که در رادیو داشتیم و در واقع من یکی از موثرترین افراد در استخدام او به عنوان گوینده بودم، گرهی از کار فروبسته ما باز نکرد. تنها راه حلی که به نظرم می رسید این بود که دکورها را به محل تلویزیون آموزشی «تلویزیون ثابت» حمل کنیم و با استفاده از یک فرستنده سیار تلویزیونی صحنه های باقیمانده را به پایان برسانیم. اینکار به وسیله مدیر عمل سازمان یعنی رضا قطبی انجام شد و من صبح روز اول فروردین 1352 در حالیکه شبانه روز بیخوابی کشیده بودم، آخرین قطعه فیلم هر دم بیل را به کمک یکی از مهندسین تلویزیون مونتاژ کردم و کپی آماده شده فیلم را ساعت 11 صبح به قسمت فرستنده تحویل دادم و رسید گرفتم.
سریال هر دم بیل ساعت دوازده و سی دقیقه روز اول فروردین 1352 از تلویزیون پخش شد و در اردیبهشت همان سال در رفراندوم مجله تماشا عنوان بهترین سریال تلویزیونی سال را به خود اختصاص داد. افسوس که من دیگر فریدون رهنما را ندیدم تا از او به خاطر تمام زحماتش و به خاطر حسن نیتی که داشت تشکر کنم.
دو سال بعد، در زمستان 1354 خبر مرگش را از تلویزیون ایران شنیدم. او مردی بود که در سایه ها زندگی می کرد و در سایه ها مرد، اما آثارش ماندنی است.

ادامه دارد...
منبع: کتاب خاطراتی از هنرمندان
نویسنده: پرویز خطیبی
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.