عرفان:تنهایی

29 شهریور 1391   Negin Bagherani   مطالب و مقالات, علوم انسانی, عرفان   0 نظر   753 بازدید   |

 

و خداوند انسان را آفرید در واقع انسان را تنها آفرید و در بهشت جای داد و بخاطر یک اشتباه به زمین فرستاد. این داستانی است که همه ما با هر قوم و ملیتی می دانیم و از بر هستیم. از ابتدای زندگی بارها و بارها این حکایت را شنیده ایم و زین پس هم ادامه دارد...



اما باهم مروری می کنیم به پیش از اشتباه آدم و آمدنش بر این خراب آباد. خداوند از روح خود بر انسان دمید و او را خلیفه خود بر روی زمین قرار داد زیرا میخواست چوم خودش پاک باشد و بزرگ زندگی کند چون سرشتش، سرشتی که از خاک به وجود آمده است و به آن نیز باز می گردد. خداوند از جنس خود، آدم را خلق کرد تا بیشترین شباهت را به خودش داشته باشد. می بینید چه ساده لبخند میزنیم، اشک میریزیم، دل شکسته می سویم و عاشق می گردیم؟ جز انسان هیچ موجودی قادر به چنین رفتارهایی نیست. حتی با ملایک هم فرق داریم و از آنها برتریم. زمانی که پروردگار، آدم را خلق کرد بر خود گفت: فتبارک الله احسن الخالقین. و دستور داد همگان آدم را بستایند و بر آن سجده کنند. همه چنین کردند بجز ابلیس. او مغرور شده بود و خاک را لایق ندید که آتش بر آن سجده کند و مقابلش کرنش کند. و این ماجرای اخراجش از درگاه خداوندی را مهیا ساخت در حالی که ابلیس سالیان سال خداوند را عبادت میکرد و سر بر آستانش نهاده بود. خداوند بخاطر انسان نوپایش، فرسته شش هزار ساله خود را از درگاهش راند و به دور افکند. به خدا قسم عشق میخواهد وفاداری به مشتی خاک که تازه سرشته شده. عشق و بزرگی میخواهد نوپایی را به همه کس و همه چیز ترجیح دادن و خداوند چنین کاری را انجام داد.
اما امروز بعد از گذشت این همه سال ما با این تن چه کرده ایم؟ با تنی که سجده گاه عرشیان بود. با خلیفه خدا بر روی زمین چه کرده ایم و چه بلایی به سرش آوردیم؟ به خوردش غرور دادیم تا پر غرور بر روی خاکی که خودش هم از آن جنس است گام بردارد. شهرت پرستش کردیم تا کور باشد و جز خودش دیگری را نبیند و نشناسد به او یاد دادیم پرستشش از جنس عادت باشد و او چه آسان تمام اینها را یاد گرفت و به خاطر سپرد. و خداوند ایستاد و تماشا کرد و سکوت کرد تا ببیند با این تن خاکی چه می کنیم و ما چه بی پروا دلبسته خاکش کردیم به طوری که انگار هرگز قصد کوچ از این سرزمین را نداریم. باورمان شد که کسی هستیم و عجب ناکسانی بار آمدیم. ما این تن پاک را آلوده و در بند خشت و گل گرداندیم و ناپاکش ساختیم، با عجوز زندگی خوشدلش کردیم و به فنایش دادیم. فراموش کردیم که زندگی گرگ است و دنیا دام ماست.
و خداوند امروز پس از گذشت این همه سال بازهم از دمیدن روح خود در وجود آدمی دست برنداشته و تمام عشقش این است که بنده ای را به روی کره خاکی بیاورد و شاهد بزرگ شدنش باشد. شاهد پروار شدنش و هنوز هم حاضر است بخاطر بنده هایش پر پرواز فرشته هایش را بگیرد.
مدتهاست در مورد عرفان و عرفا بحث می کنیم و می نویسیم و میخوانیم اما این بار فقط در چند جمله میخواهیم بگوییم تمام حقایق را. عرفان یعنی اینکه باور کنیم روحمان مقدس است و از جنس پرودگارمان است و ما همان خلیفه خدا بر روی زمینیم. همان که خداوند بر خود آفرین گفت بابت خلق ما پس باید بزرگ باشیم چون روح او. یعنی باور کنیم که از ملایک هم برتریم و باید این برتری را به اثبات برسانیم. عرفان یعنی همین و این راه عارف شدن و عارفانه زیستن است.





نوشته: سونیا خندان
مسیول انجمنهای_ عرفان_ مسایل مختلف ادبی
ایمیل: hakimnezami9990@yahoo. com
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.